معرفت شناسی مولوی

محمدامین مروتی

حس و عقل و تفسیر ذوالقرنین:

مولانا در دفتر دوم می گوید آفتاب معرفت مانند آفتاب آسمان؛ وابسته به مکان و به شرق و غرب نیست. محل طلوع آفتاب معرفت، عقل و جان بشر است نه شرق و غرب مکانی:

آفتابا ترکِ این گلشن کنی

تا که تحت الارض را روشن کنی

آفتاب معرفت را نقل نیست

مشرقِ او غیر جان و عقل نیست

این خورشید کمال، غروب ندارد و روز و شب نور می افشاند. همان گونه که ذوالقرنین به مطلع شمس معرفت راه یافت و نیکوفر یعنی فرهمند و سعادتمند گشت:

خاصّه خورشیدِ کمالی، کان سَریست

روز و شب، کردار او روشن‌گریست

مطلع شمس آی گر اسکندری

بعد از آن هرجا روی نیکو فری

مولانا در این جا اولا ذوالقرنین را وفق اکثر تفاسیر قدیمی اسکندر می شمارد. ثانیا تفسیری عرفانی از سفر او به مغرب و مشرق ارائه می دهد که مطابق آن سفر اسکندر به مغرب، تمایل او به عالم جسمانی و حسیات است و سفر او به مشرق و رسیدنش به جایی که آفتاب غروب نمی کند، رسیدن به منزلگاه آفتاب معرفت و عقل و جان است و از این پس سالک به هر جا برود، عالم را نورباران می کند:

بعد از آن هر جا روی، مشرق شود

شرق ها بر مغربت عاشق شود

حسِّ خفاشت سوی مغرب دوان

حسّ ِ دُرپاشت سوی مشرق روان

پنج حسی هست جز این پنج حس

آن چو زر سرخ و این حسّ ها چو مس

حسّ ابدان، قوتِ ظلمت می‌خورد

حسِّ جان از آفتابی می‌چَرَد

مولوی گفتگو با این آفتاب معرفت را ادامه می دهد. آفتابی که هم خداست و هم می تواند مردخدا باشد. امثال حسام الدین و شمس که دست معرفت از گریبانِ جان به در می کنند:

ای ببُرده رخت حس ها سوی غیب

دست چون موسی برون آور ز جیب

تشبیه و تنزیه :

سپس به بحث مهم تشبیه و تنزیه می پردازد. تجلیات خدا ما را به تشبیه می کشاند و تامل در این تجلیات ما را به تنزیه هدایت می کند و حیرانی موحد و مشبه از همین دیالکتیکِ بی پایان بین ذات خداوند و تجلیات آن است:

گاه خورشیدی و گه دریا شوی

گاه کوه قاف و گه عَنقا شوی

تو نه این باشی نه آن در ذات خویش

ای فزون از وهم ها وَز بیش، بیش

روح به تنوع زبان و صورت ها کاری ندارد و به مصور بی صورت می رسد:

روح با علمست و با عقلست یار

روح را با تازی و ترکی چه کار

از تو ای بی نقشِ با چندین صُوَر

هم مشبّه، هم موحّد، خیره‌سر

گه مشبه را موحّد می‌کند

گه موحد را صُوَر ره می‌زند

روح گاهی از بیخودی و تنگی زبان تو را به صفات بشر مانند می کند . مانند شبان در داستان موسی و شبان از دندان و بدن نازک تو سخن می گوید:

گه تو را گوید زِ مستی: " بوالحسن"

یا صغیر السِنّ! یا رَطبُ البَدَن

گاه نقش خویش ویران می‌کند

آن پی تنزیهِ جانان می‌کند

نقد معتزله و حس انگاری و نقش حس مشترک:

در ادامه مولانا به مذهب اعتزال حمله می کند که معرفتشان صرفا حسی و در محدودة حواس پنجگانه است. البته اهل اعتزال روایتی دیگر دارند و خود را عقلی تلقی می کنند اما تلقی مولانا از عقل، چیز دیگری است مانند شهود و آن را عقل خوش پی یعنی مبارک قدم نام می نهد. همچنین مولانا معتزله را از جرگه اهل سنت پیامبر خارج می کند در حالی که ایشان خود را سنی می دانستند:

چشم حس را هست مذهب، اعتزال

دیدة عقلست سُنّی در وصال

سخرة حسّ‌اند اهل اعتزال

خویش را سنّی نمایند از ضَلال

هر که بیرون شد ز حس، سُنّی وِیَست

اهل بینش، چشمِ عقلِ خوش‌پَیَست

به نظر مولانا تفاوت بین اهل حس و اهل عقل این است که حیوان، "حس مشترک" ندارد. حس مشترک در تلقی قدما، مانند حوضچه ای است که داده های پنج حس بدانجا می ریزد و از ترکیبشان عقل حاصل می شود:

گر بدیدی حس حیوان، شاه را

پس بدیدی گاو و خر، الله را

گر نبودی حس دیگر مر ترا

جز حس حیوان، ز بیرونِ هوا،

پس بنی‌آدم مکرّم کی بدی

کی به حسّ مشترک محرم شدی

بنابراین اگر تو فقط متکی به حس حیوانی باشی و عقل و حس مشترک را به کار نگیری و از صورت به معنا نگذری؛ چه اهل تشبیه باشی و چه اهل تنزیه، در ضلالتی:

نامُصوّر یا مُصوّر گفتنت

باطل آمد، بی ز صورت رفتنت

ولی اگر از صورت بگذری، هم صورت و هم بی صورتی، برایت روشن و معلوم می گردد:

نامُصوّر یا مُصوّر پیش اوست

کو همه مغزست و بیرون شد زِ پوست

و این شناخت مستلزم صبر است که همحجاب های دیده را می سوزاند و هم سعه صدر می دهد، نه داوری و تکفیر عجولانه. چنان که شبان علیرغم اینکه مشبه بود، رستگار بود:

پرده‌های دیده را ، دارویِ صبر،

هم بسوزد، هم بسازد شرح صدر

در آن صورت هم نقش و صورت (یعنی آیات و تجلیات الهی) در جای خود می نشیند و هم نقاش بی صورت (یعنی خدا). هم فرش نعمات مادی و هم گسترانندة این فرش را:

آینه ی◦ دل چون شود صافی و پاک

نقش ها بینی برون از آب و خاک

هم ببینی نقش و هم نقّاش را

فرشِ دولت را و هم فرّاش را

چنان که ابراهیم به ظاهر صورت بود ولی در معنای اصلی صورت شکن بود.

خودشناسی مولانا به واسطة شمس:

 "خیال یار من" ممکن است اشاره به شمس باشد که ممکن است عشق مولانا به او در ظاهر مشبهانه و مصورانه باشد، ولی در معنا منزهانه و بی صورت. چرا که به ظاهر و از نظر مریدان مولانا، او به جای خدا دل به یک انسان دیگر بسته بود. مولاانا از بحث تشبیه و تنزیه به داستان خودش و شمس می رسد:

چون خلیل آمد، خیالِ یارِ من

صورتش بت، معنی او بت‌شکن

و در اندیشه های او بود که من اندیشه خود را یافتم:

شکر◦ یزدان را که چون او شد پدید

در خیالش، جان◦ خیال خود بدید

و خاک بر سر آنان که قدر خاک درگهت ندانستند:

خاک درگاهت دلم را می‌فریفت

خاک بر وی کو زِ خاکت می‌شکیفت[1]

ولی او طالب معاشرت و مصاحبت با هر کسی نیست و تنها همجنس خود را جذب می کند. چنان که قرآن در واقعة افک بر عایشه فرمود طیبات (زنان پاک) و طیبین (مردان پاک) همدیگر را می خواهند و خبیثات و خبیثین نیز همدیگر را. منظور مولانا این است که شما نمی توانید شمس را بشناسید چون از جنسی دیگرید:

طیّبات و طیّبین بر وی بخوان

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد

گرم گرمی را کشید و سرد سرد

قسم باطل، باطلان را می‌کِشند

باقیان از باقیان هم سرخوشند

ناریان مر ناریان را جاذب‌اند

نوریان مر نوریان را طالب‌اند

وقتی چشمت را می بندی برای دیدن نور بی تابی می کنی:

چشم چون بستی، تو را جان کندنیست

چشم را از نور روزن صبر نیست

چشم چون بستی، تو را تاسه[2] گرفت

نور چشم از نور روزن، کَی شکِفت

تاسة تو جذبِ نور چشم بود

تا بپیوندد به نور روز، زود

تاسه و انجذاب:

تاسه به معنی بی قراری و در زبان کردی هنوز به معنی بی طاقتی است. معشوق بی تاب و بی طاقت می شود زیرا آهن ربایی او را به خود جذب می کند. چنان که شمس مولانا را.

در ادامه می گوید اگر چشمت باز است باز بی تابی، بدان که از چشمهای دلت هم، از تو طلب بازگشایی شان را می کنند تا نورِ غیرقابل وصف و قیاسِ حقیقت را بیابند:

چشم باز، ار تاسه گیرد مر تو را

دان که چشم دل ببستی، بر گشا

آن تقاضاِی دو چشمِ دل شناس

کو همی‌جوید ضیایِ بی‌قیاس

چون فراقِ آن دو نور بی‌ثبات

تاسه آوردت، گشادی چشمهات

پس فراق آن دو نورِ پایدار

تاسه می‌آرد، مر آن را پاس دار

پس لایق این ندا و این خطابِ دلت باش:

او چو می‌خواند مرا، من بنگرم

لایق جذبم و یا بد پیکرم[3]؟

من اگر زشت بودم، او مرا ندا نمی داد و در پی ام نمی امد و صدایم نمی کرد:

گر لطیفی، زشت را دَر پَی کند

تَسخری باشد که او بر وی کند

کی ببینم روی خود را ای عجب

تا چه رنگم؟ همچو روزم یا چو شب؟

نقش جان خویش من جستم بسی

هیچ می‌ننمود نقشم از کسی

نقش صورت در آینه پیدا می شود و نقش جان در آینة مصاحبت با یار:

گفتم آخر آینه از بهر چیست؟

تا بداند هر کسی کو چیست و کیست

آینه ی◦ آهن برای پوست هاست

آینه ی◦ سیمای جان سنگی‌بهاست

آینه ی◦ جان نیست الّا روی یار

روی آن یاری که باشد زان دیار

پس به دلم گفتم دست از آینة ظاهر و جوی◦ صفت بردار و روی در آینة کلی و دریاصفت کن که همانا دوست است؛ تا حقیقت را به تو بنماید:

گفتم ای دل! آینه ی◦ کلّی بجو

رَو به دریا، کار بر ناید به جو

زین طلب بنده به کوی تو رسید

درد مریم را به خرمابُن کشید

مولانا خطاب به شمس و یار خود می گوید که چشم تو آن آینه بود که دل ظاهر را از من ستاند و آن را غرق نورِ بصیرت کرد:

دیدة تو چون دلم را دیده شد

شُد دل نادیده، غرق دیده شد

و در آینه چشم تو، خود را دیدم و شناختم:

آینه ی کلی، تو را دیدم ابد

دیدم اندر چشم تو من نقش خوَد

گفتم آخر خویش را من یافتم

در دو چشمش راهِ روشن یافتم

تشخیص هلال از خیال:

در این احوال تردیدی در دل مولانا راه می یابد که مبادا دچار خیالات شده باشم و به نوعی آسیب شناسی معرفت عارفانه می پردازد که هر آنچه نفسانیت را تضعیف کند، از مقولة خیال و وهم نیست:

گفت وهمم، کان خیال توست، هان!

ذات خود را از خیالِ خود، بدان[4]

اما تصویر من در چشم تو جواب این وهم را داد و گفت من و تویی برجای بنمانده است و در آخر این همه نورِ بی زوالِ حقیقت مرا مجاب کرد که خیالی در کار نیست و خیال آنجا پدیدار می شود که تو از چشم دیگری غیر از من به خود بنگری:

نقش من از چشم تو آواز داد

که منم تو، تو منی در اتحاد

کاندرین چشم مُنیرِ بی زوال

از حقایق راه کی یابد خیال

در دو چشمِ غیرِ من، تو نقش خود

گر ببینی آن خیالی دان و رَد

دلیل مولانا بر تمایز خیال و حقیقت این است که خیال به چشم سالک سرمة امور فانی و ناپایدار می کشد و او را از بادة نفسانیت مست می کند:

زان که سرمه ی◦ نیستی، در می‌کشد

باده از تصویرِ شیطان می‌چشد

چشمشان خانه ی◦ خیالست و عدم

نیست ها را هست بیند لاجرم

چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال

خانة هستیست نه خانه ی◦ خیال

تا مویی از نفسانیت در چشم ما مانده باشد، حقیقت را مسخ و دگرگون می کند:

تا یکی مو باشد از تو پیش چشم

در خیالت، گوهری باشد چو یَشم[5]

یشم را آن گه شناسی از گُهر

کز خیال خود کنی کلی عِبَر[6]

یک حکایت بشنو ای گوهر شناس

تا بدانی تو عیان را از قیاس

در ادامه داستان کسی را بیان می کند که در عهد عمر اصرار داشت هلال ماه شوال را رویت کرده و عید شده است. عمر متوجه شد که موی ابروی اوست که دراز شده و جلو چشمش را گرفته و خیال دیدن هلال را به او القا کرده است.

 



[1] می شکیفت یعنی صبر پیشه می کرد و مفتون تو نمی شد.

[2] تاسه: بی تابی

[3] بدپیکر یعنی زشت

[4] بدان یعنی تشخیص بده و جدا کن

[5] یشم: سنگ بی بها و بی مقدار

[6] کنی عبر یعنی عبور کنی