شریعت عاشق

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر ششم می گوید شریعت عاشق از شریعت دیگران جداست. اگر مردمان را پنج وعده نماز است، عاشقان باید دائم الصلوه باشند:

پنج وقت آمد نماز و رهنمون

عاشقان را فی صَلاهٍ دائمون

چرا که عاشق مانند مستسقی یعنی مبتلای به بیماری استسقاء، سیراب نمی شود. عاشق سیری ناپذیر و خستگی ناپذیر و ملالت ناپذیر است در حالی که مردمان از گفتگوی با خدا و نماز هم خسته و ملول می شوند و برای رفع تکلیف، نماز می خوانند. خُمارِ سرِ عاشقان به پنج وعده فرو ننشیند. چنان که ماهی از دریا سیر نشود:

نه به پنج آرام گیرد آن خمار

که در آن سرهاست، نی پانصد هزار

پیامبر به ابوهریره می گفت زُر غِباً یعنی یک روز در میان به دیدارم بیا. چون ابوهریره عاشق نبود و از دیدارِ مکرر، ملالت می فزود:

نیست زُر غِباً وظیفه ی◦ عاشقان

سخت مُستسقیست جان صادقان

نیست زُر غِباً وظیفه ی◦ ماهیان

زان که بی‌دریا ندارند انس جان

یک دمِ هجران برِ عاشق، چو سال

وصلِ سالی متصل، پیشش؛ خیال

عشق، مستسقیست، مستسقی‌طلب

در پی هم، این و آن، چون روز و شب

در دل معشوق، جمله عاشق است

در دل عذرا، همیشه وامق است

در دل عاشق، به جز معشوق نیست

در میانشان، فارق و فاروق [1] نیست

وحدت بین عاشق و معشوق، را عقل درک نمی کند و مستلزم از میان برخاستن نفس است و گرنه خدا و پیغمبرش به کشتن نفس فرمان نمی دادند:

آن یکیی[2] نه، که عقلش فهم کرد

فهم این موقوف شد، بر مرگ مرد

ور به عقل، ادراک این ممکن بدی،

قهرِ نفس[3]، از بهر چه واجب شدی؟

با چنان رحمت که دارد شاهِ هُش

بی‌ضرورت چون بگوید : "نفس◦ کُش"؟

 



[1] فارق یعنی جداکننده و فاروق صیغة مبالغة آن است.

[2] یکیی: وحدت و یگانگی

[3] قهر نفس: تادیب نفس