شرح غزل شماره ۴۷۶ حافظ

محمدامین مروتی

غزل شماره ۴۷۶ حافظ یک بیت مهم و قابل مناقشه دارد:

من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی

شاعر نامه ای به رمز برای معشوق نوشته که معشوق باید آن را رمز گشایی کند. از منظر هرمنوتیک هر کس نامه خود می خواند. یعنی برداشت خود را از متن دارد. این بحث خاصه در باب قرآن مطرح شده که هر کس آن را به گونه ای می خواند. اما این بیت در متن و کانتکستی خاص مطرح شده. غزل با خطاب به باد صبا شروع می شود که پیک عاشقان است:

نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانی

گذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی

صبا پیکِ رازهای خلوت عاشقان است و عاشقان چشمِ انتظار به آمدن او دارند:

تو پیکِ خلوتِ رازی و دیده بر سر راهت

به مردمی، نه به فرمان، چنان بِران که تو دانی

مصرع دوم یعنی به سوی مردمک (چشمی) که می شناسی و می دانی چندان هم به فرمان من نیست، راهت را کج کن.

به معشوق بگو که از لب جانبخش اش، به من هدیه ای در خور و مناسب بفرستد:

بگو که جان عزیزم زِ دست رفت خدا را

ز لعلِ روح فزایش، ببخش آن که تو دانی

و این نامه را رمز گشایی کند:

من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی

من به تیغ تو تشنه ام. هر طور دوست داری این اسیرت را بکش:

خیال تیغ تو با ما، حدیث تشنه و آب است

اسیرِ خویش گرفتی، بکُش چنان که تو دانی

این مصرع از آن سعدی است:

«سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی»

کمر تو چندان باریک و گران بها است که امید وصلت ندارم:

امید در کمرِ زرکِشت چگونه ببندم؟

دقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی

زبان عاشقان یکی است و بگذار هر کدام به زبان خود حدیث عاشقی بگوید:

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

این بیت بر نوعی تکثر بیان و نوعی پلورالیته در میان عاشقان و مذهب عشق دلالت دارد. عاشقان در عین تکثر زبان، حرف یکدیگر را می فهمند چرا که غم عشق یکی بیش نیست که به زبان های مختلف بیان شده است.