دغدغه های وجودی بشر و مواجهه با آن ها

 

محمدامین مروتی

فروید معتقد بود ناهنجاری های روانی حاصل تعارض غرایز ما با ایگو و سوپرایگو هستند. اما "اروین یالوم" می گوید که ناهنجاری های روانی حاصل تعارض ویژگی های ذاتی انسان با ویژگی های ذاتی این جهان است.

در روانکاوی اگزیستانسیال دلواپسی های چهارگانه بشر عبارتند از: مرگ، پذیرش مسئولیت، تنهایی و معنا.

مرگ:

این که انسان بمیرد و دیگر نباشد، بار گران هستی بر دوش بشر است. تصور مرگ و تمام شدن، دست از سر انسان برنمی دارد. خاصه در زمان پیری که صدای پای مرگ از همیشه واضح تر شنیده می شود. مرگ همسن و سالان و بیماری های مختلف به مثابة تهدید و اخطار تلقی می شوند و آرامش او را مختل می کنند. مرگ مهمترین درد بی درمان بشر است.

مسئولیت:

پذیرش مسئولیت خاصه در موقعیت های خطیر و مرزی، بار دیگری است بر دوش بشر. انسان از قبول مسئولیت گریزان است. هر تصمیمی هم که می گیری، فکر می کنی کاش تصمیم دیگری می گرفتی. تردید و عدم پذیرش مسئولیتِ اعمال، عامل دیگری است که کاممان را تلخ می کند. انتخاب شریک زندگی –خاصه برای خانم ها که حق انتخابشان کمتر است- و انتخاب شغل مناسب و درآمد زا –خاصه در جوامع فقیر و خاصه برای مردان- از دشوارترین مسئولیت هاست. انتخاب رشته تحصیلی، محل زندگی، نحوه تربیت بچه ها از دیگر مسئولیت های دشوار انسان است.

تنهایی:

تنهایی مشکل بزرک انسان و خاصه انسان مدرن است. انسان اساسا تنهاست. تنهایی در د بی درمان دیگر ماست. چرا که به تنهایی باید بار مسئولیت هایش را به دوش بکشد. اگر در پاره ای مسائل بتواند از دیگران کمک بگیرد، در مسائل مهم تر مانند بیماری تنهاتر از همیشه است. در مواجهه با مرگ تنهای تنهاست. در تحمل فرزندان ناخلف تنهاست. در تحمل همسر ناباب و معتاد تنهاست. (خاصه در جهان سوم) مطالعة کتاب ارزندة اوکتاویو پاز با عنوان "دیالکتیک تنهایی" در این باب مغتنم است.

معنا:

و بالاخره انسان ها دغدغة وجود دارند. این عالم چه معنایی دارد؟ من در این عالم چه کاره ام؟ عاقبت من چه می شود؟ آیا تصادفا به عالم هستی پرتاب شده ام یا حساب و کتاب و هدفی در کار است؟ می شود عالم هیچ و پوچ باشد؟ آیا مرگ پایان کبوتر است؟ حتی مومن ترین مومنان نیز از مواجهة گاه گاه با این سوالات گریز و گزیری ندارند.

 

چاره گری:

انسان برای گریز از پوچی به دین و فلسفه و هنر و سیاست پناه می برد.

برای گریز از مرگ به دین و ایمان، به توالد و تناسل و به جا نهادن آثار هنری و فرهنگی می پردازد.

برای گریز از تنهایی به ازدواج و فعالیت های اجتماعی و عشق روی می آورد.

و برای گریز از مسئولیت، به منحل کردن خود در جماعت، حزب،گروه و هر آن چه به او هویت جمعی ببخشد، پناه می برد. خواندن کتاب "گریز از آزادی" اریک فروم هم در این باب بسیار مفید است.

 

همه این مَفرّها و گریزگاه ها و تمهیدات و تدابیر، در کاهش دغدغه های وجودی موثرند ولی مطابقِ رویکرد یالوم، حل و فصل نهایی شان، به دلیل تعارضات ذاتی، غیرممکن است مگر با رضایت دادن به واقعیت این تعارض و ذاتی بودن آن که نهایتا از سطح توقعات بشر از دنیا بکاهد.

 

چهارتابلوی بودا:

می توان داستان بودا و چهار تابلویش را نیز در همین ارتباط مطرح کرد. بودا قبل از بیداری و روشن شدگی، شاهزاده ای بود نازپروردِ تنعم که توسط والدینش از واقعیت بیماری و پیری و از حقیقت فقر و از گریز ناپذیریِ مرگ، در بی خبری مطلق نگاه داشته شده بود. اما این سودایی خام بود. او به خارج قصر رفت و هم این حقایق را به چشم دید و نهایتا راه رهایی را در نخواستن و کاهشِ طلبکاری از علم و آدم دانست.

 

ملاحظاتی چند:

نمی دانم که عبارت "تعارض ذاتی" چقدر منعکس کنندة حقیقت است؟ چیزی شبیه به عبارت "درد بی درمان" است. اصولا با این کلمة ذات و ذاتی مشکل دارم و به چشم تردید در عبارات حاوی این واژه ها می نگرم. اما اگر ذاتی را به معنای ارطویی اش نفهمیم، این تعبیر یالوم سهم بزرگی از حقیقت را در خود دارد. اگر چنین باشد، درمانی برای این تعارضات وجود ندارد. پس امثال یالوم به چه مشغولند؟

در بهترین حالت به تسکین این درد مشغولند.

از طرف دیگر در روانکاوی درمان تعریف چیزی جز آگاهی و برون ریزی است. آن کس که متوجه ذاتی بودن این تعارضات می شود- برعکس آن که بدین سویه داستان اشراف و آگاهی ندارد- رفته رفته بدان ها گردن می نهد.  در واقع ماجرا را از حوزة ناخودآگاه به خودآگاهی می کشاند و این تمام کمکی است که روانکاوی و رواندرمانی می تواند به ما بکند. کار روانکاوی ساختن انسان های بالغ و آگاه از ماست و نه چیز دیگر.

 

آگاهی هم درد و هم درمان:

تعارضات مهم دیگری هم در زندگیمان داریم که یالوم بدان ها اشاره نکرده است. هر نوع فاصلة بین آگاهی من و آگاهی جامعه و به خصوص آگاهی من و آگاهی حکومت گران هم بدین تعارضات دامن می زند و کام انسان آگاه همواره از این فاصله ها تلخ است. امثال صادق هدایت از این فاصله رنج می بردند و خورة این فاصله عمیق بود که روحشان را می خورد و آن ها می افسرد.

اما امثال صادق هدایت هم به واسطة آگاهی هایشان از آن طرف بام افتاده بودند. آگاهی اگر ما را به موقعیت واقعی مان مشرف نسازد، بر تعارضاتمان با عالم و آدم می افزاید. سلامت روان تعریفی بهتر از ارتباط همه جانبه با واقعیت ندارد و روشنفکران ما به سبب آگاهی مفرط، بعضا این رابطه را از دست می دهند.

در رویکرد سیاسی به حکومتگران و رویکرد اجتماعی به مردم، نباید به ورطة ناممکن و ایده آل سازی افتاد. قیاس به نفس در این عرصه ها کار دست انسان آگاه می دهد. اساسا بخش مهم آگاهی این است که ارتباط انسان آگاه با واقعیت گسسته نشود و آرزوی ناممکن نکند. سیاست و اجتماع نیز عرصة تحولات مثبت است به شرطی که آرزوی ناممکن و گسسته از واقعیت نکنیم و حرص نخوریم که چرا همه چیز نباید سر جایش باشد. صبر تاریخ زیاد است و حوصلة ما تنگ.