غربت شمس
غربت شمس
محمدامین مروتی
مولانا می داند که شمس در بین اصحاب و مریدانش غریب و ناشناخته است. همان گونه که شمس پیش از آن هم ، از خود به مثابة تخم مرغابی سخن می گفت که زیر مرغ خانگی نهاده باشند:
خود غریبی در جهان چون شمس نیست
شمسِ جان، باقیست کو را امس[1] نیست
و چون نمی داند چگونه داد این غربت و ستم بدهد می گوید:
من چه گویم یک رگم هشیار نیست
شرح آن یاری که او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقتِ دگر
اما ظاهرا از قول مخاطب به خود می گوید ای مولانا! وعدة نسیة وقت دگر مده و تو به عنوان صوفی باید ابن الوقت و نقد باشی:
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرطِ طریق
تو مگر خود مردِ صوفی نیستی؟
هست را از نسیه خیزد نیستی
مولانا پاسخ می دهد این اسرار را باید ضمن حکایات و غیر مستقیم گفت. چون تو وامثال تو تحمل شنیدنش را ندارید که شمس کیست:
گفتمش پوشیده خوش تر سرِّ یار
خود تو در ضمنِ حکایت، گوشدار
خوش تر آن باشد که سرّ ِ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
گفت: مکشوف و برهنه، بیغلول[2]
بازگو! دفعم مده! ای بوالفضول!
پرده بردار و برهنه گو که من،
مینخُسپم با صنم با پیرهن
گفتم ار عریان شود، او در عیان[3]
نه تو مانی، نه کنارت، نه میان
آرزو میخواه، لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را، یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت،
اندکی گر پیش آید جمله سوخت
پس:
فتنه و آشوب و خونریزی مجوی،
بیش ازین از شمسِ تبریزی مگوی