نگاهی به نظریه وحی دکتر اردستانی
نگاهی به نظریه وحی دکتر اردستانی
محمدامین مروتی
اول: مخلص تئوری اردستانی:
1. ماهیتِ رویایی و ناخودآگاهانه وحی :
دکتر اردستانی در تحلیل تئوری رویای نبوی سروش، با رد "متافیزیک وصال" سروش، از منظر روانکاوی لکانی در این بحث ورود می کند. پیش فرض او قبول ماهیتِ رویایی وحی است اما با خاستگاهی ناخودآگاه نه آگاهانه چرا که خواب اساسا ماهیتی ناخودآگاه دارد.
در تئوری سروش، آگاهی پیامبر متصل به علم خداست و هر آن چه بر زبان پیامبر جاری می شود عین وحی است. اما در تئوری اردستانی خاستگاه وحی، ناخودآگاه پیامبر است. اردستانی عیب تئوری سروش را این می داند که اگر آگاهی پیامبر عین آگاهی خدا باشد، تفسیر پیامبر از آن می شود سخن آخر و گشودگی متن و اجتهاد مستمر و روزآمد بلاموضوع می شود و کمکی به حل مسائل مستحدثه نمی شود. اما در تئوری ناخودآگاه، قرآن به عنوان یک متن گشوده نگریسته می شود.
2. تفسیر به مثابة کشفِ ساحت غفلت در زبان:
وفق تئوری لکانی، زبان و گفتار همیشه چیزی می گوید و چیزی هم نمی گوید که بدان "غیاب" یا "غیبت" یا "غفلت" و به تعبیری گمشده متن گفته می شود. تفسیر قرآن در روایت اردستانی عین جستجوی غیاب و ساحت غفلت است. مثلا توصیفات بهشت نشان می دهد که پیامبر در شرایط جغرافیایی خشک و گرم می زیسته یا نگاه اعراب به زن چگونه بوده است یا نسبت حضرت ابراهیم با ادیان ابراهیمی چگونه بوده یا داستان خلقت بشر و هبوط او چه می خواهد بگوید و از این قبیل. این اطلاعات از "واکاوی و واسازی زبان" به عنوان حامل ساحت غفلت به دست می آید که در روانکاوی لکانی، از ناخودآگاه بشر نمایندگی می کند.
3. فریب سازنده زبان نزد لکان:
در روانکاوی لکانی به عکس روانکاوی فرویدی، ناخودآگاه ساحت عقده های فروخورده و سرکوب شده نیست بلکه ساحت غیاب و ناکجاآبادی است که مسیر تاریخی رشد معرفتی بشر وابسته بدان است. درست است که نهایتا انسان فریب زبان را می خورد ولی این فریب به نوعی سازنده است و نه مخرب. به محض این که متوجه فریب زبان می شوی، یک قدم به جلو برداشته ای و اساسا تمام قدم هایی که بشر به جلو برداشته، عین توجه و التفات و اشراف پیدا کردن به همین فریب است. اردستانی می گوید:
"...امر پنهان به عنوان یک واقعیت پشت پدیدارها ،فریبی است که ما از خودمان می خوریم که بتوانیم به زندگی ادامه دهیم..."
"شبان در متافیزیک ناچورالیستی و طبیعی خود راحت و آسوده است که ناگهان موسی همچون ترومایی از راه می رسد و بر او نهیب می زند و کفرش را به رخ می کشد. در اینجا شبان یک مرحله را پشت سر می گذارد و بعدتر نه تنها در متافیزیک دوگانه گرای کلامی موسی نمی ماند بلکه مرحله بالاتری را هم تجربه می کند ."
دوم: رئوس نقد اردستانی به تئوری سروش:
اردستانی در نقد تئوری سروش می گوید:
1. خدا عرب نیست:
"پیامبر هر چه هم تلاش کند و آگاهی به این موضوع داشته باشد ،نمی تواند فراتر از ساخت های زبانی برود. . . . بنابراین این طور نیست که پیامبر ابتدا تجربه ای داشته باشد و سپس آن را در قالب زبان بریزد. این تجربه از همان ابتدا در ساخت زبان عربی شکل گرفته. ناخودآگاه اگرچه بی زمان است ،اما بی زبان نیست. . . خواب های ما هم به زبان مادری مان است. این مسئله ، فرض وحدت وجودی را زیر سوال می برد. در نظریه فرض شده که پیامبر به درجه ای از بی خود شدن می رسد که گویی با خدا یکی می شود . گویی زبان خدا عربی بوده است ."
2. متن محوری به جای سوژه محوری:
سروش می گوید پیامبر تصویر جهنم و بهشت را مطابق ذهنیاتش می دیده. اردستانی می گوید پیامبر نگرشی رئالیستیک از این مشاهدات داشته که با تحلیل متن، گشوده می شود نه با تحلیل ذهن پیامبر:
"نظریه سوژه محور "رویای رسولان "با انتقال متن به درون ذهن و آگاهی پیامبر ،متن را نادیده می گیرد و ناخودآگاه "متن "را فراموش می کند. "رویای رسولان "نظریه ای است به شدت سوژه محور و این سوژه محوری باعث می شود که خود متن در حاشیه قرار گیرد. آن وقت به جای توجه به ناخودآگاه جمعی قوم عرب ،احوالات محمد برایمان مهم می شود.."
سروش می گوید خواب پیامبر از بیداریش به حقیقت نزدیک تر است:
"پیامبر در تجارب وحیانی اش ، با خدا و جهان یکی می شود . تجربه وحی در نزد محمد ، عین حقیقت است چون فارغ از قید و بندهای عالم بیداری است . قوانین بیداری در خواب صادق نیستند. گویی رویای محمد از بیداریش، به حقیقت نزدیک تر است. برخلاف ما انسانهای معمولی که عالم بیداری را به حقیقت نزدیکتر می دانیم تا خواب . "
"خدا سخن نگفت و کتاب ننوشت، بل انسانی تاریخی به جای او سخن گفت و کتاب نوشت و سخنش همان سخن او بود. تو گویی الوهیت در پوست بشر رفت و بشری شد، و ماورای طبیعت، جامۀ طبیعت به خود پوشید و طبیعی شد، و ماورای تاریخ، پا به عرصۀ تاریخ نهاد و تاریخی گردید. "
اردستانی در پاسخ می گوید:
"نظریه بدون اینکه آگاه باشد ،جایگاه محمد را بالاتر از متن قرار داده است. از نظر رویای رسولان ،ارزش حقیقی تجربه محمدی بیشتر از متن آن است . به این دلیل است که می گویم رویای رسولان" پیامبر محور "است و نه "متن محور.
از نظر ما رویا تظاهری از ناخودآگاه است . انسانی که آگاهیش عین حقیقت باشد ،اصلا رویا نمی بیند . ما رویا می بینیم ،چون فکر می کنیم ،حقیقتی بالاتر و ورای عالم بیداری و روزمره وجود دارد."
سروش می گوید راه فهم خواب تعبیر آن توسط مفسران است. اردستانی جواب می دهد:
"فرض اساسی در تعبیر رویا این است که مُعبّر چیزهایی را می داند که رویابین از آن خبر ندارد . یوسف جایگاه بالای خود را در نزد فرعون به این دلیل پیدا کرد که رویای او را تعبیر کرد و چیزهایی از آن رویا بیرون کشید که رویا بین خودش به آن آگاهی نداشت . اصولا رویا ساحت غفلت فرد است . اگر ما به امری آگاهی داشتیم که به شکل رویا آن را تجربه نمی کردیم . و نیز این فرض غلطی است که در نزد ذهن آدمی ارزش حقیقی رویا بیشتر از اندیشه های بیداری است. اگر ما در رویا با حقایق بیشتری تماس داشتیم که اصلا بیدار نمی شدیم ....این که ما به دنبال تعبیر رویا هستیم ، نشان می دهد که به دنبال حقیقت بالاتری هستیم و گرنه اگر در رویا آگاه می شدیم این حقیقی تر از بیداری است که خود را به زحمت تعبیر آن نمی انداختیم. بنابراین همین که به دنبال تعبیر رویا می رویم می خواهیم از تاریکی و ابهام رویا به طرف شفافیت و نورِ روز برویم... یکی از نتایج ناخواسته رویای رسولان ،تغییر مرجعیت قدرت از متن به جای دیگری است. "
3. قدرت یک متن در تفسیرپذیری آن است:
"بر خلاف صاحب نظریه رویای رسولان که معتقد است قرآن آن است که در آگاهی و ادراک پیامبر بود، من معتقدم که متن قرآن واقعیتی اضافه و مازاد بر آگاهی پیامبر دارد که حتی پیامبر هم به آن غافل بود . ما به واسطه تحلیل می توانیم به این موضوع پی ببریم که در قرآن حقایقی هست که در نزد پیامبر به صورت روشن نبوده است و این اتفاقا راه را بر تفسیر و تعبیر قرآن تا ابد می گشاید. اگر نظریه رویای رسولان را درست فرض کنیم ، بر اساس آن پیامبر بالاترین مفسر و آگاه از قرآن بوده در این صورت باب تعبیر و تفسیر قرآن بسته می شود. در صورتیکه بر اساس رویکرد متن محورانه من، هیچ گاه باب تفسیر قرآن بسته نیست و ما پیروان قرآن می توانیم به اموری در قرآن پی ببریم که شاید برای پیامبر روشن نبوده است . فرض مقابل آن راه را بر تفسیر قرآن می بندد....ما به عنوان مفسران بعدی قرآن در جایگاه مرجعیت بالاتری از نظر قبلی ها هستیم و اصلا تفسیر همین معنا را دارد . اینکه تن به تفسیر مجدد می دهیم نشان از آن دارد که ابهاماتی در تفاسیر قبلی هست که ما قصد روشن کردن آن را داریم . بر این اساس یا باید بپذیریم که تفاسیر و تعابیر پیامبر و قدما درست ترین تفاسیر بوده اند و باب خوانش مجدد از متن را ببندیم که وارد اندیشه وهابی گری می شویم که درست ترین تفسیر را تفسیر سنت رسول الله می داند و حق تفسیر را از دیگران می گیرد که این به مرگ متن می انجامد و یا معتقد به تفسیر مجدد می شویم تا قرآن برای ابد زنده بماند ."
"اینطور هم نیست که وقتی صحبت از تحلیل روانکاوی می شود پای بیماری به وسط بیاید . بر اساس رویکرد من ،ما باید خود تجربه وحی را داخل پرانتز بگذاریم چون اصلا به آن دسترسی نداریم . ما با یک متن سروکار داریم که برای ما باقی مانده.... اینکه متون را به دو دسته مقدس و نامقدس تقسیم کرده اید از همان ابتدا جهت گیری کرده اید . من این دوگانه را نمی فهمم و البته می دانم که این دوگانه پیش فرضی متافیزیکی از باقیمانده های شیوه اندیشیدن افلاطونی است . قدرت یک متن در تفسیرپذیری آن است و اهمیت یک متن در خوانش های مکرر از آن است ."
"البته که تفسیر کار هر بقال و قصابی نیست . متدولوژی خاص خودش را دارد. در کنار ابزارهای زبانی و تاریخی و معرفتی قبلی که برای تفسیر متن لازم است و در سالهای اخیر هم معرفت شناسی و علم مدرن به آن اضافه شده است ،من هم معتقدم باید ریشه شناسی و روانکاوی و تاریخ و اسطوره شناسی هم به آنها اضافه شود ."
4. در ساحت زبان پیامبر یک بشر است:
اردستانی تاکید می کند که ماهیت زبان در تاخیر معنا و فریب است و پیامبر نیز از طریق زبان با امتش رابطه برقرار می کند و این ضعف و نقصی برای او نیست و خطاب به منتقدان خود می گوید:
"قرآن به صراحت پیامبر را فردی از ابنای بشر می داند:
الحَقُّ مِن رَبِّكَ فَلاتَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَريِنَ (بقره /۱۴۷)
فَاصبِرْ اِنّ وَعْدَاللّهِ حَقٌ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِك وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكِ بَالعَشِّي وَ الأبكارِ (مؤمن ۵۵)
عفَي اللّه عَنكَ لِمَ أذنتَ لهم حتّي يَتبيّنَ لكَ الّذين صدَقوا و تَعلمَ الكاذِبين(توبه/۴۳)
معنای این خطابها چیست؟ اگر توصیه به صبر شده ،اگر توصیه به عجله نکردن شده ،اگر توصیه به طلب عفو شده ،آیا اینها تعیین حدود "مثلکم "نیست؟...مشکل اینجاست که شما نمی توانید شجاعت این را داشته باشید که در مورد حدود "مثلکم "فکر کنید و گرنه خودتان هم اسباب و لوازم معرفتی آن را دارید . از طرفی نمی خواهید این فاصله و شکاف را در اندیشه و رفتار پیامبر با انچه مدنظر خدا بود بپذیرید و از طرف دیگر هم نمی توانید رای رویای رسولان را که خدا و پیامبر را یکی کرده است بپذیرید . اتفاقا وجود همین توصیه ها و حدود رفتاری و فکری ذکر شده در قرآن، ابطال کننده نظریه رویای رسولان است که اگر بر اساس ان نظریه وجود و اندیشه پیامبر با خدا یکی شده است ،پس دیگر چه نیازی به توصیه رفتاری و اخلاقی ."
"پیامبر دعا می کردند که اللّهم اَرِنی حقایق الاشیا ،خود همین کلام نشان می دهد که همواره شکافی بین آگاهی و شناخت پیامبر از حقیقت وجود دارد. ما به عنوان مسلمان موظفیم این پیام را به زبان معاصر از خود متن بگیریم."
5. معنای وحی:
"با توجه به متن قرآن ،وحی اعم از هر نوع شهود عقلی و هنری و نیز کلامی و غیر کلامی (تصویری) و نیز هر نوع کارکرد طبیعی موجودات و نیز امیال شهوانی آنها هم وحی محسوب می شود . ...اما تفاوت در کجاست؟ از نظر ما تفاوت در شدت انواع وحی بوده است . وحی آشکار شدن امر پنهان است و این آشکارگی به انواع مختلف است . گاهی نشانه ای شهودی ،امر پنهانی را آشکار می کند . و گاهی دریافتهای عقلی اشکار گر این امر مستور هستند . نبوت هم از اشکال این اشکارگی است. ...به این ترتیب اگرچه باب نبوت با پیامبر اسلام بسته شده است ،اما باب وحی همچنان باز است اگر وحی را در معنای وسیعتری که اینجا توصیف شد ،در نظر بگیریم و هدایت الهی هم همین است . حرکت از تاریکی به طرف نور . (ظلمات الی النور ). اگر معانی ذکر شده فوق را برای وحی در نظر داشته باشیم به نظر تا زندگی هست ،وحی هم هست . و وحی هم همین زنده شدن مداوم است ."
سوم: تحلیل روانکاوانه دکتر اردستانی از زبان قرآن:
1. دین ابراهیمی و فطرت و دین حنیف:
اردستانی می گوید انسان بر فطرت خاصی آفریده شده. فطرت معنای دوگانه ای دارد: آفرینش و شکافتن:
" قرآن معتقد است که انسان در شکافتگی و دوگانه گی اش خلق شده است."
سپس در واکاوی معنای دین حنیف می گوید: "حنیف از ریشه حَنَفَ به معنای گرایش از گمراهی به راه راست است."
و نتیجه می گیرد:
"با ریشه یابی و تحلیل واژه های فطرت و حنیف در آیه مذکور ،می توانیم نتیجه بگیریم که ابراهیم ،کاشف گناه در تاریخ آدمی بوده است. ابراهیم را از این جهت پدر ایمان گویند که گناه را در مفطوریت خود در دوگانه گی خود ،کشف کرده. در قاموس قرآن ابراهیم نخستین کسی است که به فطرت (شکافتگی) وجودی خود آگاه شده است و این کشف همان کشف گناه بود. ابراهیم از آن جهت نخستین مومن به خدا بود که کاشف گناه بود."
"خلقت و فطرت هم چیزی جز "عَلم الآدم الاسما کلها" نبوده . آنچه باعث این فطرت و خلقت یا تقسیم شدگی در انسان می شود یادگیری نام هاست. یعنی خود زبان. در فرآیند رشد انسانی، زبان مندی مرحله مهمی است....بازگشت به ابراهیم در اسلام به معنای بازگشت به خاستگاه تجربه اولیه و ناب بوده است. تکراری از تجربه اولیه در نزد ابراهیم؛ البته به زبان عربی و برای قوم عرب. اگر اسلام تکرار و بازگشت به خاستگاه اولیه و تجربه بنیادی ابراهیم در بین النهرین باشد، آن وقت با کنار زدن سنت های بعد از آن می توان به آن تجربه اولیه دست پیدا کرد."
2. تحلیل روانکاوانه "نام خدا":
"الله و هو و ایل همه نام های متفاوت یک خدا هستند که در تجربه اولیه تجربه نور بوده است. ابراهیم از این خاستگاه بلند شده است. برای کشف خاستگاه این تجربه، باید نمادهای سنت های عبری و عربی را نقد کرد تا به آن تجربه اولیه و بنیادی دست یافت . "
"سومریان نخستین قومی بودند که خدا را نامیدند....اکدیان که نیای قومی اعراب و عبریان بودند خاستگاه ادیان ابراهیمی بودند . اولین قوانین بشری که از کتیبه حمورابی کشف شده است متعلق به این قوم بوده است. نگاهی ریشه شناسانه به زبان اکدی ما را متوجه ریشه گرفتن زبان های عبری و عربی از این زبان می کند . مثلا بررسی ضمایر شخصی در زبان اکدی نشان می دهد که ریشه های زبان عربی و عبری از این زبان بوده است....همین شباهت را ما در زبان عبری و اکدی می بینیم. تلفظ ضمایر در این سه زبان خیلی شبیه هم می باشد و نکته اصلی که مورد نظر ماست ضمیر سوم شخص در این سه زبان است که برای جنس مونث و مذکر جدا شده است...که برای آن از لفظ "آن"استفاده می کردند . در زبان اکدی این لفظ به ایلو illu تغییر شکل داد و در عبری ایل و در عربی الله نامیده شد....در تورات از یعقوب با عنوان اسرائیل (کشتی گیرنده با خدا) نام برده شده.... در زبان عبری برای اشاره به سوم شخص از لفظ هو استفاده می شود....اصلا هو به معنی ضمیر، معنی ندارد که منادی واقع شود، ولی هو در مورد خدا منادی واقع می شود و می گوییم: یا هو، یا من لا هو الا هو...."
"مرتضی مطهری در اشنایی با قرآن ص ۱۸۵_۱۸۶ می نویسد:
«قل هو الله احد» نباید خیال کنی ضمیری به کار برده ای -مثل اینکه هو را در جاهای دیگر به کار می برند- اسمی از اسماء الهی را بیان کرده ای."
"من زبان عربی و عبری را با زبان اکدی مقایسه کردم نمونه ای از متن قانون حمورابی را در متن مقاله آوردم که شباهتش با عربی کاملا واضح است. اکدیان قومی از کنعانیان بودند. علم ریشه شناسی کاملا به این امر آگاهی دارد که زبانهای عربی و عبری از زبان اکدی گرفته شده اند . مثلا مقایسه ضمایر در دو زبان عربی و عبری کاملا به هم شبیه هستند . بابلیها برای خدا از ایل استفاده می کردند که در زبان اکدی ایلو خوانده می شود به معنای نور و درخشان که آن هم از آن سومری گرفته شده که آن هم به معنای نور بوده و خدای آسمان سومری ها بوده است....در زبان های عبری و کنعانی ایل به معنای خداست . کنعانیان برای نامیدن خدا از این واژه استفاده می کردند حتی نام شهر بابل هم از این واژه گرفته شده باب-ایل دروازه خدا . در زبان اکدی ایل یا ایلو به معنای نور و درخشانی است . الله معرب مذکر این واژه است . هو نام ضمیر سوم شخص که در قرآن و تورات امده هم نشان از سوم شخص دارد. در عربی و عبری سوم شخص مذکر از مونث ضمایر جدا استفاده می شود (هو هی )صوتی که فرستادم تلفظ ضمایر در زبان عبری بود . "
تحلیل روانکاوانه "نور":
"آن درخت پربرکت که از روغن او اين همه نورانيترها پيدا شده است، ابراهيم عليه السلام است. چون در آيه شريفه آمده است آن درخت نه شرقي است و نه غربي. مقصود اين است که “ما کان ابراهيم يهوديا ولا نصرانيا.” ابراهيم نه به راست متمايل بود و نه به چپ. نه طريقه انحراف يهود را داشت و نه طريقه انحراف مسيحيت را. بلکه بر حق و در جاده حق بود. “ولکن کان حنيفا مسلما (مطهری تفسیر آیه نور)
سفر در تاریخ و زبان و تحلیل آن و نیز پس زدن لایه های سطحی آن ها ما را به سرچشمه و خاستگاه ایمان ابراهیمی که "نور"بود رساند . جایی که هستی - نور، به هستی-زبان تبدیل می شود . جایی که نخستین بار این نور نامیده شد "آن"یا "او" از این پس زبان جای آن نور را می گیرد.
3. تحلیل روانکاوانه توحید:
به نظر دکتر اردستانی توحید نوعی تجمیع رانه های لیبیدو در هیئت یک ابژه است و معاد نوعی به تعویق انداختن لذت. به تعویق انداختن لذت ماهیت زبانی دارد چرا که گمشده و ساحت غیبت را به آینده نگری پیوند می دهد:
"هدف از یکتاپرستی ، تجمیع لیبیدو در یک ابژه بوده است. آن هم ابژه ای دور از دسترس که حسرت وصال به آن جز از طریق تعویق میل امکان پذیر نیست . اتفاقی که در ادیان ابراهیمی افتاد اولا تجمیع این نیروها که قبلا در صورت خدایان متعدد ،خدای آسمان زمین و اعماق زمین (در نزد سومریان و اکدیان قبل از ابراهیم) بوده در نیرو و ابژه واحدی که متعالی می شود نه قابل دیدن است و نه لمس کردن فقط صداست که آن هم توسط افراد خاصی شنیده می شود ....تجمیع دوم که به نظرم خیلی مهم است انتقال نیروهای مرگ خواه به آن سوی مرگ و زنده شدن دوباره است . به عبارت دیگر این انتقال خودش زیربنای تعویق لذت می شود. اگر لذتت را به تعویق بیاندازی، آن سوی مرگ، لذت بزرگتری نصیب تو خواهد شد. وعده ای بزرگ برای تعویق.....در خود میل این آگاهی وجود دارد که برای جاودانگی باید خودت را به تعویق بیاندازی .
بنابراین دو باور بنیادی دین (یکتاپرستی و معاد)در جهت حفاظت میل و لیبیدو از خودش بوده تا جاودانه شود. "
4. تحلیل روانکاوانه هبوط:
اردستانی می گوید آموزش علم الاسما همان آموز زبان به آدم است و آموختن زبان به معنی ورود آدم به ساحت نمادین یا نام پدر است. چیزی که ملائکه نمی دانستند. خدا آدم را از خوردن میوه معرفت یا جاودانگی (شجره خلد) منع می کند و شیطان در نماد مار او را تشویق به خوردن و جاودانگی می کند. سرپیچی آدم همان و نمایان شدن عورتش همان. عورت نیز کانال ادامه نسل و جاودانگی است و مار هم سمبلی جنسی:
"در آیات ذکر شده در سوره بقره که واقعه خلق انسان و رانده شدن را توضیح می دهد تکیه اصلی بر یادگیری زبان بوده است . به تصور ما آن رخ داد بنیادینی که باعث وسوسه از(نادیده گرفتن) نهی الهی شد خود همین یادگیری زبان و نامیدن بوده است...آنچه فرشتگان نمی دانند و خدا می داند همین توانایی زبان داشتن و نامیدن در انسان بوده است...نهی بدون یادگیری زبان ،معنا نداشته . آدم ابتدا باید نامها را می دانست تا از شئ خاصی نهی شود .... ابژه نهی "شجره خلد"در قرآن آمده ،در تورات درخت معرفت نامیده شده.... خلد در لغت به معنای جاودانگی بوده است. به عبارتی خداوند خواسته مردن و پایان پذیر بودن را آموزش بدهد....نمادشناسی تعبیر رویا در روانکاوی به خوبی با نمادهای مار و مرگ آشناست و نماد ارزوی رابطه جنسی است. بنابراین نهی صادرشده از سوی خداوند ،نهی عمل جنسی بوده است به این جهت است که به مجرد سرپیچی، آدم و همسرش متوجه بخش های جنسی بدن خود می شوند و به واسطه شرم از آن با برگ درختان آن را می پوشانند. این که آن ها تاکنون آگاهی به این بخش از بدن خود نداشتند چون لباسی بر تن نداشتند و شرمی هم نداشتند و فقط بعد از سرپیچی از نهی، به واسطه شرم آن ها را پوشاندند، نشان می دهد که نهی، نهی از رابطه جنسی بوده است. آدم به واسطه سرپیچی از نهی رابطه جنسی، نخستین بار با گناه آشنا شد و بعد از پشیمانی ،درخواست توبه کرد. بعد از این ماجرای هبوط پیش می آید ....اگر سرشت ابتدایی آدم از خاک و گل بوده است، بنابراین هبوط به زمین نوعی بازگشت به جایگاه اولیه هم بوده است ."
5. آغاز خلافت و امانتداری و مسئولیت بشر:
"آدمی با بازگشت به زمین ،مسئول زمین می شود که قرآن از آن تحت عنوان خلیفه الله یاد می کند . مقام خلافت مقام مسئولیت است ، از این پس آدم ،مسئول اعمال خودش است و خودش باید جواب بدهد. رنجی که آدمی از گناه جداکننده و هبوط می برد از همین مسئول بودن است. بار این مسئولیت به قدری سنگین است که هیچ موجودی آن را نپذیرفت. از آن پس آدمی در جستجوی بهشت دوران پیشا هبوطی ،پیش از اینکه مسئولیتی داشت ،پیش از نامیدن ، همواره خیال پردازی می کند . ابژه های میل را یکی یکی پشت سر می گذارد و راضی نمی شود، غافل از اینکه این نارضایتی ریشه در هبوط و جدایی از اصل اولیه اش دارد."
6. پیمان الست:
"غافل از اینکه هنوز هم نمی توان به درخت خلد نزدیک شد تا زمان مردن...این پیمانی است که خداوند در عهد الست از ادم گرفته است. نهی جنسی فقط با مرگ و زنده شدن دوباره آدمی برداشته می شود...تاریخ انسان از زمانی شروع شد که شروع به نامیدن کرد. آنچه پیش از نامیدن و زبان بشر بوده نه تاریخ که پیشاتاریخ بوده و قابل اعتنا نیست ....تاریخ دین ،تاریخی بوده در داخل زبان . لحظه شروع دین لحظه شروع نامیدن بوده است آن جا که بشر ابتدا خدا را توانست در داخل زبان بنامد، دین شروع می شود ."
"می توان داستان آدم را اینگونه فهمید که انسان ابتدا در بهشت زندگی می کرده و طی یک گناه به زمین پرتاب شده است . از این نظر گناه ،همان قانون نمادین جهان است . امری ناقص و مشکل دار. سوژه در کوشش های بعدی تلاش می کند از این گناه خود را خلاص کند . بنابراین بر اساس فشار نیروی آن خاطره آغازین و نقصان قانون نمادین ، همواره تلاش می کند دوباره به جایگاه اولیه خود بازگردد. این گمشده یا به قول روانکاوی ژوسیانس ،همواره دوراز دسترس باقی می ماند."
چهارم: نقد مواضع اردستانی:
تحلیل های روانکاوانه و رمزگشایانه دکتر اردستانی از نام خدا، توحید، هبوط بشر، خلیفه اللهی انسان و سایر ماجراهایش، در خور تاملات جدی است هرچند پاره ای از آن ها نیز پیش از این توسط محققین دیگر بیان گردیده است. اما نقدهای جدی نیز به نقطه نظرات ایشان وارد است. من جمله:
1. زبان اردستانی:
بارزترین اشکال اردستانی مشکلات نگارشی و نداشتن فصاحت و بلاغت در ابلاغ این معانیِ غامض و دشوار است. امیدوارم که ایشان با کار روی دستور زبان این نقیصه را رفع کنند. به خصوص که گفتار ایشان بیش از هر چیز بر نقش زبان در فریب انسان متمرکز است.
2. نسبت گفتمان و قدرت:
اردستانی در تمایز بین گفتمان و علم و فلسفة روانکاوی می گوید:
"از نظر من حجت متن نه با سازگاری و عقلانی بودن گزاره هایش، که با قدرتش مورد سنجش قرار می گیرد. در مورد گفتمان ها یا دین ها یا پارادای مهای بزرگ علمی، نمی توان از درستی نادرستی سخن گفت بلکه حجت و مشروعیت آن ها در قدرت آن هاست....اعتبار گفتمان روانکاوی بر صدق و کذب گزاره های آن نیست. گفتمان ها گزاره هایی از جنس صدق و کذب نیستند بلکه تغییر نگاه آدمی هستند...روانکاوی ادعای خداشناسی بهتر ندارد. روانکاوی ،آگاهی به فریب ذهن است....روانکاوی گفتمان نقد قدرت است. نظریه رهایی است. ...همه سخن ما این است که ما مشروعیت مرجع نداریم و هریک از گفتمانها بسته هایی از خواست قدرت است.....اگر امکان خلاصی از پیش فرض ها وجود ندارد پس همیشه سطحی از توهم باقی می ماند. از این جهت است که روانکاوی معتقد است فقط مرگ این مسئله را تمام می کند. با مرگ توهم پایان می یابد...ما نمی توانیم از متافیزیک خلاص شویم مگر این که از خودمان خلاص شویم. داشتن خدا برای ادامه زندگی لازم است. لاکان می گوید یا پدر یا بدتر. من می گویم یا خدا یا مرگ و جنون . "
"نه تنها تعابیر حال از تفسیر و تعبیر گذشتگان در غفلت کمتری است بلکه مهمتر تعبیر آیندگان است که غافلانه های کمتری نسبت به تعابیر معاصر دارند....مثلا ما امروزه به مدد کشفیات باستان شناسی و اسطوره شناسی سومری، درک بهتری از طوفان نوح داریم . چون از چنین طوفان بزرگی در نوشته گیلگمش هم سخن به میان آمده....وقتی توجه به مضامین طوفان بزرگ و گیاه جاودانگی و مار در این اسطوره می کنیم متوجه شباهت آن با متون تورات و قرآن می شویم . مثلا مار حیوانی است که در تورات حوا را می فریبد."
پوپر، داروینیسم و روانکاوی را علم نمی دانست چون قابلیت تحقیق و ابطال پذیری نداشتند. اردستانی با تایید نظر پوپر، داروینیسم، روانکاوی و همچنین دین را یک گفتمان می داند که ناظر به آینده اند. ناظر به میلی هستند که به آینده گشوده اند. ناظر به قدرت اند نه حقیقت.
به نظر نمی رسد این تقسیم بندی ها دقیق باشند. داروینیسم با بسیاری از یافته های آناتومیک، جنین شناسی، ژنتیکی و باستان شناسی تقویت شده و می تواند با یافته های نقیض، تضعیف شود. ویژگی روانکاوی این است که قابلیت تحقیقش، به مقدار زیاد نیاز به درونگرایی و درون بینی و مراقبه نفس دارد. ولی انسان می تواند با همین معیارها، گزاره هایش را بپذیرد یا نپذیرد. از سوی دیگر حتی علوم طبیعی نظیر فیزیک و شیمی هم بدون فرضیه سازی و نظریه پردازی و قالب سازی و حتی اسطوره سازی کارشان پیش نمی رود. این کاری است که روانکاوی و حتی دین هم می کند. تئوری داروین و فروید و حتی تئوری خدا، فرمول بندی هایی برای درک بهتر جهان و تسهیل و تنظیم ارتباط با آنند. در علوم انسانی، تئوری پردازی میل به گفتمان سازی و پارادایم سازی می کند و این چیزی از علم بودنشان کم نمی کند. هیچ علمی مثل علم دیگر نیست و هر علمی اعتبار خود را دارد و اعتبارش را از روش شناسی خاص خودش کسب می کند. سخن نهایی و فیصله دهنده در این مورد این است که در تحلیل نهایی، علم تجربی هم یک گفتمان ناظر به قدرت است و حقیقت، محک و سنجه ای جز افزایش قدرت و کنترل بشر نسبت به ابژه ندارد. لذا تمایز بین گفتمان و پارادایم از سویی و علم تجربی از سوی دیگر را هم باید واسازی کرد تا یک دوگانه کاذب دیگر نساخته باشیم.
ریکور معتقد بود از آن جا كه علوم ، ويژگي هاي متدولوژيك خود را دارند ، نمي توان به صرف تفاوتِ روش تحقيق و تحليل ِ روانكاوي نسبت به علوم ديگر ، آن را از زير مجموعه ي علوم ، خارج كرد. اين خطاي روش شناختيِ مكرري است كه اصحاب انديشه قبلا هم مرتكب آن شده اند. مثلا كوشش براي تبيين علوم زيست شناختي بر پايه ي مفاهيم فيزيكي و حتي مكانيكي در قرون 18 و 19 كه صد البته به شكست انجاميد. اصولا هر چه پديده ها متكامل تر و پيچيده تر شوند ، ويژگي هاي روش شناسانه ي متفاوت تري را هم مي طلبند. ريكور معتقد است كه در متدولوژي روان كاوانه، تحليل گر مي كوشد"منظومه اي تفسيري" از ذهن و زبان و نوعي "فرضيه" براي توضيح آن ها پيدا كند و در اين راه از پيش فرض هاي ذهني اش شروع مي كند . هرمنوتيك ديرينه شناسانه بر پاية حدس زدن و شك كردن استوار است و تنها پس از آن است كه با رويكرد تحليلي و روش تجربي نيز در مي آميزد . علي رغم اين كه پوپر منتقد روانكاوي است ، ولي او هم گفته بود كه شناخت از پيش فرض ها و حدس ها شروع مي شود و با ابطال ها ادامه مي يابد و ماحصلِ تركيبي از مجموعه ي ساحت هاي شهودي، حسي و عقلي با هم است. ریکور می گوید روانكاوي از نوع هرمنوتيك گذشته نگر يا ارجاعي است و دين از نوع هرمنوتيك آينده نگر. در روانكاوي ، تمِ اصلي "گناه" است و در دين "بخشايش" و" تسلي" .
اصولا مسیر تحول و تکامل علمی – هم در علوم انسانی مثل روانکاوی و هم در علوم تجربی- از همان راهی کمی گذرد که کوهن و بعدها کواین ترسیم کرده اند. اگر معرفت را کره ای تصور کنیم، تحول گفتمان ها تدریجی است. از لایه های نرم بیرونی به لایه های سخت تر درونی حرکت می کند تا جایی که ناکارآمدی گفتمان موجود باعث جانشینی گفتمان بعدی می شود. این تکمله کوهن و کواین در باب تئوری ابطال پذیری پوپر، نقاط ضعف آن را پوشش داد و برطرف کرد.
3. ماهیت رویایی وحی :
کل فرضیه اردستانی بر ماهیت رویایی وحی بنا شده که در این موضع با سروش اشتراک نظر دارد. اما تعبیر زبان لکانی را بر تعبیر خواب فرویدی ترجیح می دهد و به قول خودش متن محور می شود. ایشان به قول خودش رویا را در اپوخه (پرانتز) می گذارد تا با رویکردی پدیدار شناسانه به سراغ متن برود.
اما همان گونه که پاره ای ناقدان ایشان و سروش گفته اند به لحاظ تاریخی، وحی در هنگام رویا جنبه استثناء داشته و حالت عمومی گرفتن وحی در بیداری بوده است. ضمنا این ملاحظة یکی از منتقدان سروش هم قابل اعتناست که اگر وحی در حالت خواب بود، وقتی از پیامبر در مورد روح یا قیامت می پرسیدند جواب نمی دادند که این ها مربوط به خداست و من نمی دانم.
اما نقد خود دکتر اردستانی به سروش که اگر نقصی در خودآگاه بود؛ مراجعه به ناخودآگاه لازم نمی آمد، منطقی است. خدا ناخودآگاه ندارد ولی پیامبر دارد. پس وحدت آگاهی آن ها –وفق تئوری سروش- موضوعیت ندارد.
ضمنا تئوری سروش هم به رغم نظر ایشان راه تفسیر را نمی بندد بلکه راه را برای مفسران معبر-نظیر خود دکتر اردستانی- هم باز می کند. گو این که اصل ماهیت رویایی وحی با واقعیات تاریخی نمی سازد.
4. معنای گناه و مرگ:
اردستانی می گوید:" ابراهیم از آن جهت نخستین مومن به خدا بود که کاشف گناه بود."
اما او نسبت بین فطرت و حنیف و گناه را به خوبی باز نمی کند و سربسته از کنارش می گذرد. همین طور دلیل قانع کننده ای برای ارتباطی که بین عهد الست و مرگ برقرار می کند، عرضه نمی کند.