علم نافع و علم لاینفع

محمدامین مروتی

مولانا در تمییز و تمایز علم حقیقی و نافع از علم قیل و قالی و لاینفع، سخن بسیار گفته است که مخلصش این است که علم آن است که رستگارت کند نه این که بر ذخایر ذهنی و بار اطلاعاتی ات بیافزاید و سنگین ترت نماید:

جان جمله علم ها این است این

که بدانی من کیم در یوم دین

در دفتر ششم دو داستان متوالی به عنوان شاهد مثال آمده است. در داستان نخست یک مسیحی و یک یهودی و یک مسلمان، همسفر می شوند و در بین راه غذای نذری می گیرند. قرار می گذارند صبح روز بعد خوابشان را برای یکدیگر تعریف کنند و خواب هر یک بهتر بود، حلوا از آن او باشد. مسلمان که می بیند در زبان بازی حریف آن دو نفر نمی شود، نیمه شب بر می خیزد و حلوا را نوش جان می کند. صبح روز بعد ابتدا یهودی خواب دور و درازی حاوی وقایع معنوی تعریف می کند که با موسی در کوه طور برایش رخ  اده است. عیسوی هم از سیر مقامات با عیسی در آسمان چهارم، طی خوابش خبر می دهد. مسلمان هم می گوید محمد هم به خواب من آمد که چه نشسته ای که رفقایت به کام دل، سیر مقامات کردند و به جایی رسیدند. تو هم لااقل حلوا را بخور تا گرسنه نمانی. من هم در اطاعت از پیامبرم حلوا را خوردم. یهودی و مسیحی شهادت می دهند که الحق خواب تو از خواب ما بهتر بود که در عالم بیداری یعنی عالم واقع هم اثرگذار بود:

من ز فخر انبیا سر چون کشم

خورده‌ام حلوا و این دم سرخوشم

پس بگفتندش که والله خوابِ راست

تو بدیدی وین بِه از صد خواب ماست

خواب تو بیداریست ای بوبَطَر[1]

که به بیداری عیانستش اثر

مولانا یک داستان موازی از قوچ و گاو و شتری نقل می کند که در راه به بسته ای گیاه برمی خورند و توافق می کنند که آن را هر که مسن تر است بخورد. قوچ به دروغ می گوید که من همسن قوچ ابراهیم هستک که عوض اسماعیل، قربانی کرد. گاو می گوید من همسن گاو آدم هستم که با آن جفت می کرد. شتر هم می گوید که سن شما هر چه باشد ، قد و قواره من نشان می دهد ، از شما مسن ترم و علوفه را نوش جان می کند.

ظاهر هر دو داستان با عقل و انصاف و اخلاق ناسازگار است. همه شخصیت های داستان، دین را ملعبه سیر کردن شکمشان کرده اند. اما مولانا بدون توجه به ظاهر داستان و منطق آن، نتیجه معنوی مورد نظرش را می گیرد که علم حقیقی غیر از زبان بازی و حقه بازی و طامات بافی است. علم حقیقی آن است که در عالم واقع تو را سیرتر کند و به عبارت دیگر، در زندگی واقعی منشا اثر باشد. یعنی تحولی حقیقی در من و تو ایجاد کند. پس دست از اظهار فضل و هنرهای خودنمایانه بکش. مگر سامری با هنر گوساله سازی چه به کف آورد یا ابوجهل با دانشش چه به دست آورد؟

در گذر از فضل و از جهدی و فن

کار خدمت دارد و خلق حسن

سامری را آن هنر چه سود کرد

کان فن از بابُ اللُّهُش مردود کرد

بوالحکم آخر چه بر بست از هنر

سرنگون رفت او ز کفران در سَقَر[2]

هنر علم عیان و دیدن آتش است نه استدلال کردن از دود (دخان) بر وجود آتش:

خود هنر آن داد که دید آتش عیان

نه گپ دلّ عَلی النارِ الدُّخان

استدلالات اهل فلسفه و قیل و قال، مثل علم طبیب است که از ادرار و کثافت، بر بیماری استدلال می کند. طبیب خود بیماری را به عینه نمی بیند و تنها از ادرار بیمار بدان پی می برد:

ای دلیلت گنده‌تر پیش لبیب

در حقیقت از دلیل آن طبیب

چون دلیلت نیست جز این ای پسر

گوه می‌خور در گمیزی[3] می‌نگر

استدلال مانند عصا در کف کور است که پیش از هر چیز بر کوری او دلالت می کند:

ای دلیل تو مثال آن عصا

در کفت دلَّ علی عیبِ العمی

در دفتر پنجم هم در مقایسه علم حضوری و اکتسابی (فلسفی) می گوید فیلسوف از مصنوع به صانع و از دود به آتش استدلال می کند در حالی که صوفی در صانع  و در دل همان آتش می زید:

جز به مصنوعی ندیدی صانعی                      

بر قیاس اقترانی قانعی

می فزاید در وسایط ، فلسفی                         

از دلایل ، باز بر عکسش صفی

گر دخان، او را دلیل آتش است                    

 بی دخان ، ما را در آن آتش ، خوش است

خاصه این آتش که از قرب و ولا                  

 از دخان، نزدیک تر آمد به ما

 



[1] بطر: سرمستی و غرور

[2] سقر: جهنم

[3] گمیز: ادرار