خلاصه مقاله دکتر کاظم علمداری با عنوان: " چرا شوروی فروپاشید؟"

 

محمدامین مروتی

دکتر علمداری در این مقاله بلند علت اصلی فروپاشی شوروی را انحراف لنین و استالین از مارکسیسم و تبدیل مارکسیسم به یک ایدئولوژی می داند. البته او از اشتباهات نظری مارکس هم که نزد لنین پرو بال یافت، غافل نیست. او سوسیال دموکراسی اروپایی را خلف محق تری برای اندیشه ای مارکس و انگلس می داند.

سوسیال دموکراسی:

سوسیال‌دمکراسی اساسا در آلمان تئوری پردازی شد. بر پایه‌ی بازنگری تزهای مارکس توسط ادوارد برنشتین (1850-1932)، از نظریه‌پردازان حزب سوسیال‌دمکرات آلمان، که انقلاب را رد می‌کرد و بخشی از آن هم به نظرات کارل کائوتسکی (1854-1938) که با شیوه انقلابِ کودتایی تسخیر قدرت بلشویکی مخالف بود مرتبط است.

برنشتین:

برنشتین که با مارکس و همکار او فردریش انگلس (1820-1895) دوستی و مراوده فکری نزدیک داشت، برخلاف لنین نخست به جنبه‌ی رفرمیستی نظرات مارکس تکیه کرد و سرانجام عمده‌ی نظرات مارکس، از جمله ماتریالیسم تاریخی، علمی شمردن سوسیالیسم و فروپاشی سرمایه‌داری درنتیجه‌ی تقسیم جامعه به دوطبقه‌ی متخاصم و از میان رفتن طبقات میانی را با واقعیت بیگانه یافت. برنشتین به‌جای انقلاب و حذف سرمایه‌داری، اصلاح درونی سرمایه‌داری از راه انتخابات آزاد (پارلمانتاریسم) را شیوه‌ی درست رسیدن به سوسیالیسم می‌دانست. وی پایه‌گذار مارکسیسم تکاملی، سوسیال‌دمکراسی و پدر بازنگری (رویزیونیسم) در اندیشه‌ی مارکس بود. درستی بازنگری برشتین از جمله درباره‌ی ماتریالیسم تاریخی و فرض نادرست فروپاشی سرمایه‌داری و تجربه‌ی رشد و بقای سرمایه‌داری نیز بعدها توسط دیگران تأیید شد. نظرات برنشتین و کائوتسکی مورد نقد شدید لنین، که مدافع سرسخت انقلاب قهری و سوسیالیستی در روسیه بود، قرار گرفت. لنین برشتین را روزیونیست (تجدیدنظر کننده‌ی مارکسیسم) و کائوتسکی را مُرتَد خواند.

کائوتسکی:

کائوتسکی البته برخلاف برنشتین به انقلاب باور داشت، اما نه انقلاب قهرآمیز و پر از خشونتی که بوروکراسی فلاکت باری را برای مردم روسیه ایجاد کرد. فلاکتی که به گفته او از جامعه سرمایه‌داری غربی هم بیشتر بود. او می‌افزاید بلشویک‌ها دیکتاتوری تزار را برانداختند و جای آن دیکتاتوری خود را نشاندند.کائوتسکی تا شروع جنگ جهانی نماینده مارکسیسم ارتدکس بود؛ اما به‌تدریج عقایدش تغییر کرد. بعد از انقلاب روسیه او به این نتیجه رسید که نتیجه هر انقلابی دیکتاتوری است. در پایان عقاید او تفاوت زیادی با نظرات برنشتین نداشت.

رزا لوگزامبورگ:

در اختلاف نظر برسرانقلاب و اصلاحات میان کائوتسکی و برنشتین، رُزا لوکزامبورگ (1871-1919) انقلابی لهستانی – آلمانی، یکی از چهره‌های برجسته سوسیال‌دمکراسی اروپا و پایه‌گذار گروه رادیکال اسپارتاکیست و حزب کمونیست آلمان، جانب کائوتسکی را گرفت. کائوتسکی معتقد بود که انقلاب مسلحانه توسط پیشاهنگان حزبی و استفاده از پرولتاریای عقب‌مانده، آن‌طور که در روسیه بلشویک‌ها ایجاد کردند، نمی‌توانست دمکراسی به وجود آورد. او همانند رُزا لوکزامبورگ اعتصاب عمومی، آن‌هم زمانی که اکثریت مردم با آن همراه باشند را نیرومندتر از اسلحه می‌دانست. رُزا لوکزامبورگ بعد از انقلاب اول روسیه در سال 1906 از «اعتصاب عمومی» به‌عنوان «مهم‌ترین سلاح انقلابی پرولتاریا» نام برد. با‌وجوداین برخلاف کائوتسکی، از انقلاب قهری بلشویک‌ها حمایت کرد. اما بعد از قدرت‌گیری و برقراری دیکتاتوری پر از خشونت بلشویک‌ها به نام پرولتاریا با لنین مخالفت ورزید و نظرات خود را درباره انقلاب روسیه منتشر کرد. رزا لوکزامبورگ با دیکتاتوری پرولتاریا مخالفتی نداشت. تصور او این بود که دیکتاتوری پرولتاریا می‌تواند دمکراتیک‌تر از دمکراسی بورژوایی باشد. مخالفت اصلی او سرکوب سوسیال‌دمکرات‌های روسیه مانند منشویک ها توسط بلشویک‌ها بود. او در نقد بلشویک‌ها نوشت:

«آزادی فقط برای حامیان حکومت، فقط برای اعضای یک حزب – هرچند ممکن است گسترده باشد – آزادی برای همه نیست. آزادی همیشه و به‌طور انحصاری آزادی برای کسانی است که متفاوت می‌اندیشند.» «بدون انتخابات عمومی، بدون آزادی نامحدود رسانه‌ها و اجتماعات، بدون آزادی مبارزه دیدگاه‌ها، زندگی در تمام نهادهای اجتماعی خواهد مُرد و تنها شکل ظاهر آن باقی خواهد ماند که در آن بوروکراسی تنها عنصر فعال خواهد بود.»

دیکتاتوری پرلتاریا:

کارل کائوتسکی، بزرگ‌ترین آتوریته فکری سوسیال‌دمکرات‌های آلمان، آن‌گونه که لنین درباره او می‌گوید، کسی که “آثار مارکس را تقریباً از بر می‌داند” تناقض میان اسلوب دمکراتیک سوسیال‌دمکرات‌های غیربلشویکی و اسلوب دیکتاتوری بلشویک را توضیح داد و آن را خلاف نظر مارکس می‌داند. کائوتسکی استناد لنین به جمله‌ای که مارکس در باره‌ی دیکتاتوری پرولتاریا گفته است را سوءاستفاده ازنظریات مارکس می‌دانست. کائوتسکی معتقد بود که “متأسفانه مارکس غفلت کرد از اینکه با تفضیل بیشتری چگونگی تصور خود را درباره‌ی این دیکتاتوری توضیح دهد….”جمله‌ای که لنین در 1916، در کتاب “دولت و انقلاب” از مارکس نقل کرد مربوط به ‌نقد برنامه‌ی گوتا بود. البته قبل از آن مارکس در مقالاتی که با عنوان مبارزه طبقاتی در فرانسه در سال 1848 نوشت به دیکتاتوری پرولتاریا اشاره کرد، و بار دیگر در نقد نظر آنارشیست‌ها از آن نام می‌برد، بی‌آنکه آن را در جایی بسط و توضیح بدهد.

مارکس در جزوه ‌نقد برنامه‌ی گوتا نوشته است دوره‌ی انتقالی میان جامعه سرمایه‌داری و کمونیستی “دولت نمی‌تواند چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا” باشد. همین بندها اساس توجیه لنین برای کاربرد خشونت در کسب قدرت و حذف رقبای سیاسی و ادامه‌ی دیکتاتوری خشونت‌بار توسط استالین بود. البته لنین به دلیل دهقانی بودن جامعه روسیه دیکتاتوری پرولتاریایِ مارکس را بدل “به دیکتاتوری خالص پرولتاریا و دهقانان” کرد.

روند سرمایه‌داری به‌گونه‌ای پیش رفت که به‌جای کارگران، طبقه متوسط به اکثریت جمعیت جامعه‌های سرمایه‌داری بدل شد و طبیعی است که دراین‌صورت نه انقلاب سوسیالیستی و نه دیکتاتوری پرولتاریا ضرورت نداشت و امکانش هم نبود.

لنین دراین باره نوشته است:

«… آگاهی سوسیال‌دمکراتیک در کارگران اصولاً نمی‌توانست وجود داشته باشد. این آگاهی را فقط از خارج ممکن بود وارد کرد. تاریخ تمام کشورها گواهی می‌دهد که طبقه کارگر با قوای خود منحصراً می‌تواند آگاهی تریدیونیستی حاصل نماید، یعنی اعتقاد حاصل کند که باید تشکیل اتحادیه بدهد، برضد کارفرمایان مبارزه کند و دولت را مجبور به صدور قوانین بنماید که برای کارگران لازم است و غیره. ولی آموزش سوسیالیسم از آن تئوری‌های فلسفی، تاریخی و اقتصادی نشو و نما یافته است که نمایندگان دانشور طبقات دارا و روشنفکران تتبع نموده‌اند. خود مارکس و انگلس موجدین سوسیالیسم علمی معاصر نیز از لحاظ موقعیت اجتماعی خود در زمره‌‌ی روشنفکران بورژوا بودند. به همین گونه در روسیه نیز آموزش تئوریک سوسیال‌دمکراسی کاملاً مستقل از رشد خودبه‌خودی جنبش کارگری و به‌مثابه نتیجه طبیعی و ناگزیر تکامل فکری روشنفکران انقلابی سوسیالیست به‌وجود آمده است.

کائوتسکی مانند مارکس معتقد بود که نخست باید انقلاب در کشورهای صنعتی پیشرفته غرب اروپا به‌ویژه انگلستان، جایی که انباشت سرمایه در بالاترین حد بود، و تضاد میان گروه‌های کوچک انحصارات با توده وسیع کارگران، دهقانان بی‌زمین و خرده‌بورژوازی بالا بود، رخ دهد. دوم شیوه‌ی کسب قدرت نیز از طریق آرای عمومی و مشارکت در پارلمان (پارلمانتریسم) به‌روش دمکراتیک می‌داشت. کائوتسکی نظر لنین درباره‌ی سرمایه‌داری را رد کرد. او اعتقاد داشت که امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه‌داری نیست، بلکه یک سیاست است و می‌تواند تغییر کند و کشورهای سرمایه‌داری غرب نیازی ندارند به جنگ متوسل شوند، بلکه با ایجاد اتحادهایی در سطح جهان بدون سیاست استعماری می‌توانند دوام بیاورند.

شناخت نگارنده از مارکس این است که اگر او در قرن 20 هم زنده بود و روند رشد و دگرگونی‌های سرمایه‌داری و تغییراتی که در شرایط کاری و زندگی کارگران رخ داده بود را می‌دید اشتباهات خود را اصلاح می‌کرد. کمااینکه انگلس هم‌کار او قبل از مرگش چنین کرد.

 

اشتباهات نظری مارکس:

اشتباهات نظری مارکس را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد. نخست اشتباهاتی که باعث شد پیروان او به دگماتیسم کشیده شوند؛ مانند ماتریالیسم تاریخی یا جبرتاریخ، کشف قوانین اجتماعی، و ضرورت دیکتاتوری پرولتاریا برای ساخت سوسیالیسم؛ دوم اشتباه‌هایی که به پیش‌بینی‌های او از روند سیستم سرمایه‌داری مربوط است، برخلاف تصور مارکس واقعیت سرمایه‌داری به‌گونه‌ی دیگری تحول یافت. سرمایه‌داری مورد برداشت او در سده نوزدهم بسیار متفاوت از سرمایه‌داری سده‌ی بیستم بود. مارکس مسیر تکاملی سیستم سرمایه‌داری را درست ترسیم نکرده بود. تا آنجا که مارکس سرمایه داریِ صنعتیِ لیبرال را مثبت و پیش‌نیازِ ساخت سوسیالیسم می دانست نظریه‌ی او بسیار سازنده و در راستای تکامل جامعه بود. روندی که می‌توانست به ویژگی‌های سوسیالیستی مورد نظر او، مانند سوسیال دمکراسی، نیز منجر شود. اما زمانی که سوسیالیسم را در نفی سرمایه‌داری دید نظریه‌ی او به انحراف رفت و در عمل از سوسیالیسم فاصله گرفت.

براساسِ تز نفی سرمایه داری برای ساخت سوسیالیسم او چاره ای نمی دید که برای تغییر دمکراسی بورژوازی، به دیکتاتوری پرولتاریا، آن‌هم از راه قهر انقلابی روی آورد. گذشته از این، با رشد سرمایه‌داری، برخلاف تصور مارکس، پرولتاریا به اکثریت جمعیت جامعه بدل نشد. برعکس هر چه  بیشتر سرمایه‌داری رشد کرد از تعداد کارگران کاسته و به جمعیت طبقه متوسط افزوده شد. درحالی‌که مارکس فکر می کرد با رشد سرمایه داری، طبقه متوسط به پرولتاریا بدل می شود و دیکتاتوری پرولتاریا حکومت اکثریت خواهد بود. دیکتاتوری پرولتاریا، حتا به‌فرض اکثریت خواندن آن، ناقض زندگی آزاد و مدرن انسان و دمکراسی بود. این فرضیات نادرست مارکس توجیهی شد برای مارکسیست های ارتدکس که با انقلاب و خشونت دیکتاتوری حزب انحصاری کمونیست را  دیکتاتوری پرولتاریا بخوانند.

توجه‌ی مارکس به وضعیت زندگی و کار کارگران مانع از این می شد که جنبه های دیگر سیستم سرمایه داری را جدی بگیرد. به‌طور مثال درست است که سرمایه دار برای سود، کارخانه می‌سازد، اما هم‌زمان کار هم تولید می‌کند که سخت مورد نیاز کارگران است. نکته‌ی دیگر اینکه کارگران تنها فراهم آورنده‌ی نیروی کار نیستند. آنها مصرف کنندگاه کالا های سرمایه‌داری نیز هستند که سرمایه‌دار از فروش آن سود می‌برد. پس سرمایه‌دار نیاز دارد که کالای خود را بفروشد. دراین‌صورت کارگران، که قرار بود اکثریت جامعۀ را تشکیل دهند، باید توان خرید  هزاران نوع کالای تولیدی او نیز باشند. این عامل‌ها خود به رفاه نسبی کارگران انجامید و به ثبات سرمایه داری کمک کرده است.

در این‌جا به برخی دیگر از اشتباهات اقتصادی مارکس اشاره می‌شود. پروژه‌ی سوسیالیسم می‌بایست به‌تناسب با دگرگونی‌های پیش‌بینی نشده مارکس در جامعه سرمایه‌داری تعدیل می‌یافت. اما دگماتیسم ایدئولوژیک لنینیست‌ها، پیغبرمآبانه دیدن تئوری‌های او، به‌سهو یا به‌عمد، و محدود کردن مبارزات در چارچوب تضاد جهانی سوسیالیسم و سرمایه داری، مانع از شکل‌گیری این تعدیل و سایر ضرورت‌ها شد. اگرچه لنین خود نوشته بود “مارکس و انگلس گفته‌اند که تئوری ما شریعت جامد نبوده بلکه رهنمون عمل است و بزرگ‌ترین اشتباه و بزرگ‌ترین تبهکاری مارکسیست‌های”دارای حق انحصار” نظیر کارل کائوتسکی، اتو بوئر و غیره این است که آنها این مطلب را نفهمیده‌اند و نتوانسته‌اند آن‌را در مهم‌ترین لحظات انقلاب پرولتاریا به‌کار برند.” اما، برخلاف این جمله‌ی لنین،سوسیال‌دمکرات‌ها پروژه سوسیالیستی مارکس را شریعت جامد ندیدند و آن را تعدیل کردند، امتیازهای لیبرالیسم و سرمایه‌داری را شناختند و با آن کنار آمدند. آنها به این واقعیت توجه نمودند که جامعه در تضاد کار و سرمایه خلاصه نمی‌شود. بلکه تضادهای مختلفی وجود دارد و نمی‌توان همه را به تضاد طبقاتی کاهش داد. افزون بر این واقعیت، کارکرد جامعه نیاز به توافق میان گروه‌های تشکیل دهنده‌ی جامعه، از جمله گروه‌های متضاد دارد.

1. سوسیالیسم  پیشنهادی مارکس همان قدر اوتوپیک بود که  نظریاّت هواداران سوسیالیسم دراواخر قرن 18 واوایل قرن 19 ام که مارکس نظریات آنها را خیال پردازانه و«سوسیالیسم تخیّلی » می نامید وتئوری خود را «سوسیالیسم علمی». مارکس ایده: “ازهرکس به اندازۀ استعدادش، به هرکس متناسب با کارش؛ و در مرحله بعدی ، ازهرکس به اندازۀ استعدادش، به هرکس متناسب بانیازهایش” را از همین سوسیالیست های تخیلی گرفت و بنایِ تئوری«سوسیالیسم علمی» اش قرارداد. واقعیت این است که سوسیالیسم و کمونیسم مارکس نیز یوتوپیایی بیش نبود. اینکه جامعه ای را بدون دولت فرض کردن و  باور به اینکه انسان درحدی تعالی می یابد که نیاز به کنترل نداشته باشد، نادیده گرفتن سرشت و طبیعت انسان است. تصورات سوسیالیسم و کمونیسم مارکس شباهت زیادی به وعده های بهشت مذاهب، اما (این دنیایی و روی زمین) دارد. واقعیت این است که ایده سوسیالیسم قدیمی تر از سده 18 و 19 میلادی است و بخشی خود پیشینه مذهبی دارد.

2. شاید بزرگ‌ترین اشتباه نظری مارکس در روند رشد سرمایه داری بود، نه تحلیل او از سرمایه داری سده 19 که او آن را بطور مستقیم و غیر مستقیم مشاهده می کرد. روند رشد سرمایه داری آن‌گونه رخ نداد که مارکس فرض کرده بود. به همین دلیل پی آمد های آن هم نه درجهت فراهم شدن انقلاب سوسیالیستی در کشورهای پیشرفته غرب، بلکه خلاف آن رخ داد. یعنی با رشد تکنولوژی شرایط زیستی کارگران نیز بهترشد و پتانسیل انقلابی آنها بسیار کاهش یافت. لنین تکامل سرمایه داری به بالا ترین مرحله خود، یعنی امپریالیسم را تکامل نظرمارکس دراواخر سده 19 می‌دانست و انقلاب سوسیالیستی در روسیه را به جای کشورهای پیشرفته صنعتی مانند انگلستان نتیجه این دگرگونی می‌دانست.  البته ج. آ. هوبسن (-J. A. Hobson 1858-1940) اقتصادان انگلیسی در سال 1902 یعنی 14 سال قبل از لنین کتابی با عنوان “امپریالیسم”، منتشر کرد. اما نظری شبیه به لنین که جایگاه انقلاب از کشورهای پیشرفته صنعتی به روسیه منتقل شده است را نداشت. هوبسن سوسیال رفرمیست و  هم‌نظر کائوتسکی بود. رالف هیلفردینگ (Rudolf Hilferding-1877-1941)، مارکسیست اطریشی نیز تحول سرمایه داری به بالاترین مرحله خود، یعنی سرمایه داری سازمان یافته، در برابر سرمایه داری رقابتی، را در کتاب “سرمایه مالی” خود در سال 1910 توضیح داد. هردو منابع مورد استناد لنین واقع شد، اما او نتیجۀ وارونه ای از آنها گرفت تا نظر خودش را پیش ببرد. هیلفردینگ معتقد بود که با  این تحول، برخلاف نظر مارکس که فکر می‌کرد سرمایه داری با رشد خود گور خود را خواهد کند، با ثبات‌تر شده است. او به‌عنوان عضو سوسیال دمکرات آلمان در سال 1923 و 1928-9 در مقام وزیر مالی آلمان خدمت کرد. او مانند هوبسن و کائوتسکی تحول به سوسیالیسم را از راه پارلمانتریسم ممکن می‌دانست.

تئوری ارزش مارکس یکی دیگر از مهم‌ترین بخش نظریات اوست. لنین آن‌را یکی از “سه جزء اساسی مارکسیسم” خوانده است. هیچ‌یک از این سه تئوری امروز معتبر نیست. به نظر لنین سه منبع و سه جزء مارکسیسم شامل: ماتریالیسم تاریخی در حوزه فلسفه، تئوری ارزش اضافی درحوزه اقتصاد، و مبارزه طبقاتی در حوزه مناسبات اجتماعی است. ماتریالیسم تاریخی یا جبر تاریخ مراحل دگرگونی تاریخ را ثابت و قانون‌مند و قابل‌ پیش‌بینی می‌داند، که در واقعیت این‌گونه نیست. خصوصی و یا دولتی بودن عوامل دولتی هم در اصل قضیه تغییری ایجاد نمی‌کند. در هر دو سیستم سرمایه‌داری و سوسیالیسم نخبگان جامعه بیشترین بخش ارزش‌های تولید شده را در اختیار خود می‌گیرند. در سرمایه‌داری در شکل مالکیت خصوصی و در سوسیالیسم در شکل استفاده از امتیازهای رفاهی آن توسط “طبقه جدید” نخبگان حزبی که ارتباطی با کارگران ندارند. مطابق نظرمارکس ارزش کالا درسیستم سرمایه‌داری محصول کار پرولتاریا یا نیروی کار اجتماعی او است. او اشتراک عامل‌های دیگر از جمله سرمایه (چه ثابت و چه متغیر)، تکنولوژی، زمین و غیره را نا‌دیده گرفت. از دید مارکس سود سرمایه‌دار، یا همان ارزش اضافی از کار اضافه‌ی کارگرحاصل می‌شود. به‌طوری که هرقدر تعداد کارگران بیشتر، سود سرمایه‌داربیشتر می‌شود. اما واقعیت این است که کار تولیدی تنها متعلق به پرولتاریا یا کارگران صنعتی نیست. بسیاری نیروهای متخصص از تکنییسین تا مهندس و مدیر و گروه‌های دیگر و فعل‌وانفعالات بازار در کار تولید دخیل‌اند. گروه‌های غیرکارگری را مارکس خرده بورژوازی خوانده است. واقعیت این است که ارزش تولیدی کار آنها هم به‌دلیل تخصص‌شان برتر از کارگران ساده است.

مارکس می‌افزاید:

«سرمایه‌داری در واقع برای افزایش جمعیت کارگر-یعنی تعداد افرادی که برای آنها زمان لازم کار را تضمین می‌کنند تلاش می‌کند- تنها تا آن‌جایی که این افراد نیز کار اضافی انجام می‌دهند.”کار اضافی” از نظر خودشان. از این رو تمایل سرمایه‌دار هم به افزایش کل جمعیت و هم به “جمعیت اضافی” کارگری (ارتش ذخیره کار صنعتی) است. نقش دومی این است که اطمینان حاصل شود که جمعیت کارگری “کار اضافی” را برای سرمایه فراهم کند: ارتش ذخیره کار صنعتی دستمزدها را پائین می‌آورد و به این ترتیب ارزش مضاعف را افزایش می‌دهد، که از نگاه گارگر چیزی جز “کار اضافی” نیست.» (که برای سرمایه داری انجام می‌دهد).

بدین ترتیب از دید مارکس، سرمایه‌دار خواهان افزایش جمعیت کارگران است. زیرا کارگر منبع درآمد بیشتر برای اوست. اما واقعیت این‌گونه نبوده، با رشد علوم و تکنولوژی تعداد کارگران کاهش یافته است بی‌آن‌که درآمد سرمایه‌داران کم شده باشد. نکته مارکس در این رابطه این‌گونه است که سود نتیجه‌ی کار کارگر است، و نرخ سود با رشد سرمایه‌داری کاهش می‌یابد. اما طی 150 سال گذشته هیچ زمان نرخ سود سرمایه کاهش نیافته است.

به‌زعم مارکس اما با تکامل نیروی مولده (کار و تکنولوژی)، زمانی می‌رسد که ادامه‌ی رشد در قالب ساختار اقتصاد موجود نمی‌گنجد، و با آن در تناقض می‌افتد و باید ساختار اقتصادی بشکند و ساختار جدید جای آن را بگیرد تا ادامه‌ی رشد نیروهای مولّد ممکن شود؛ یعنی از یک‌مرحله به مرحله‌ی دیگر تحوّل یابد. مثلاً از فئودالیسم به سرمایه‌داری و به سوسیالیسم برسد.

اما در روند رشد سرمایه‌داری نه رشد نیروهای مولّد متوقف شده‌اند و نه ساختار اقتصاد سرمایه‌داری شکسته است. به‌رغم این پیش‌بینی، سرمایه‌داری باعث رشد و پیشرفت گسترده نیروهای مولّد گردیده است. هر قدر تکنولوژی بیشتر رشد کرد، نیاز به کار کارگر غیرمتخصص کمتر شد. اما از سود و ثروت سرمایه‌دار کاسته نشد. برعکس افزایش پیدا کرد. این نشان می‌دهد که سود سرمایه فقط از نیروی کار نیست.

اشتباه دیگر مارکس در باره شناخت از خواست پرولتاریا بود. پرولتاریا دنبال نابودی سرمایه‌داری و ایجاد دیکتاتوری خود نبوده است. مبارزات کارگران، نه سیاسی، بلکه همواره صنفی و اقتصادی بوده است. نیاز به امنیت، ایمنی کار، حقوق و مزایای بیشتر، بیمه بهداشت، بیمه ازکارافتادگی و بازنشستگی از جمله خواست‌های اصلی کارگران بوده است، نه حکومت کردن.

مطابق نظر مارکس با رشد سرمایه‌داری جامعه دو قطبی شده، طبقه متوسط کاهش می‌یابد، و کارگران صنعتی افزایش می‌یابند، بدین‌گونه سرمایه‌داری گورکن خود خواهد بود. فرض مارکس این بود که وضعیت زندگی کارگران غیر قابل تحمل خواهد شد. اما این پیش‌بینی رخ نداد. درست است که فاصله فقر و ثروت بیشتر شده است، اما سطح زندگی همگانی بالا رفته است.

مقایسه سرمایه‌داری قرن 19 با سرمایه‌داری امروز نشان می‌دهد که برخی از خواست‌های رفاهی مورد نظر سوسیالیسم در پی رشد جنبش‌های مدنی رفته‌رفته در سیستم سرمایه‌داری به‌وجود آمده است.

وجود آزادی است که امکان مبارزه و خواست اصلاحات را فراهم می‌کند. مشکل جوامع دیکتاتوری از جمله شوروی سابق نبود آزادی بود. وگرنه آنها هم مانند جوامع سرمایه‌داری در عمل متوجه خطاهای خود می‌شدند و زیر فشار اجتماعی مردم مجبور می شدند خود را اصلاح کنند.

انقلاب‌ها و فروپاشی‌ها در کشورهای فقیر و دیکتاتوری رخ داده است. نه آن‌طور که مارکس پیش‌بینی می‌کرد در کشورهای صنعتی پیشرفته غرب، مانند انگلستان. این واقعیت نشان می‌دهد که دلایل انقلاب نه سرمایه‌داری، بلکه دیکتاتوری، فقر گسترده، فساد حکومتی و نبود آزادی‌های اجتماعی است.

اشتباه دیگر مارکس تاریخ‌گرایی او بود که در آن دگرگونی‌های تاریخ براساس تکامل خطی ثابت و جبری تلقی می‌شود. نظر تاریخ‌گرایی مارکس مورد نقد دیگران از جمله کارل پوپر قرار گرفت. تاریخ قابل پیش‌بینی نیست. کما اینکه خود مارکس هم نتوانست آن را پیش‌بینی کند. زیرا مناسبات اجتماعی برخلاف علوم فیزیکی، همواره قانون‌مند نیست که بتوان قوانین آن را کشف و بر اساس آن عمل کرد. تاریخ بدون انسان وجود ندارد. انسان تاریخ را می‌سازد و انسان سوژه و فعال است. منفعل و تابع “جبرتاریخ” نیست.

مارکس نسبت به انسان دیدی خوش‌بینانه داشت. انسان را موجودی عدالت‌خواه می‌دانست. تا اینجا نه‌تنها ایرادی وارد نیست، که با دیده‌ی تأیید به آن نگاه می‌کنیم. خود مارکس هم در وجه نخست یک‌اومانیست بود. اما این برداشت او با همه‌ی واقعیت مطابقت نمی‌کند. انسان موجودی خود‌خواه نیز هست. واقعیت‌گرایی حکم می‌کند که ما هر دو جنبه‌ی انسان و پیچیدگی‌های ذهنی و رفتاری انسان را درنظر بگیریم، تا نظام سیاسی و حقوقی برآن اساس تنظیم شود.

نظر منشویک ها:

براساس نظریات یولیوس مارتف (Julius Martov، 1873-1923)، رهبر سوسیال‌دمکرات‌های منشویک، روسیه در سال 1916 در وضعیت مشابه 1850 آلمان قرارداشت که مارکس آنجا را آماده انقلاب سوسیالیستی نمی‌دانست. مارتف که همراه لنین نشریه ایسکرا را در تبعید بنیاد گذاشته بود با ایده‌ی لنین برای ساخت حزب از انقلابیون حرفه‌ای مخالف بود. او معتقد به عضویت همگانی در حزب مانند احزاب سوسیال دمکراسی اروپا بود. حزب سوسیال دمکرات روسیه در سال 1903 به دو شاخه منشویک و بلشویک تقسیم شدند. نظر مارتف نشان می‌دهد که روسیه خیلی از کشورهای صنعتی اروپا عقب‌تر بود. با تحلیل مارکس روسیه نه‌تنها آن زمان بلکه برای مدت درازی هنوز آماده برای انقلاب سوسیالیستی نمی‌بود. مرحله انقلاب براساس دُکترین مارکس بورژوا- دمکراتیک بود. حل مالکیت جمعی و مسأله دهقانی بسیار بغرنج، حساس و با زور ممکن نبود.در رابطه با انحلال قهرآمیز مالکیت جمعی زمین در هند نوشت که این “یک عمل وحشیانه انگلیسی بود که اهالی آنجا را نه به پیش، بلکه به قهقرا برد.”

تز مارکس برای گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم روشن بود. او معتقد بود که سوسیالیسم درپی رشد سرمایه‌داری پیشرفته صنعتی خواهد آمد. به‌همین‌دلیل، در سال 1850 انقلاب سوسیالیستی برای جامعه آلمان را زودرس دانست.

بعد از سقوط ترازیسم همه‌ی حزب‌ها، جز بلشویک‌ها مرحله انقلاب را بورژوا-دمکراتیک می‌دانستند و معتقد بودند قدرت باید دردست دولت موقت کرِنسکی که ازماه فوریه، پس از سقوط امپراتوری تزار به مقام نخست‌وزیری انتخاب شده بود باقی بماند و سوسیال‌دمکرات‌ها آپوزسیون قدرتمند آن باشند تا جامعه برای ساخت سوسیالیسم آماده شود. درواقع استدلال آن بود که دولت بورژوا–دمکراتیک کرنسکی قادر خواهد بود با رشد نیروهای مولده و صنعت، جامعه را برای دمکراسی و سوسیالیسم آماده کند و زمانی‌که اکثریت جمعیت به کارگران بدل شدند ضرورتی برای کاربرد خشونت و دیکتاتوری پرولتاریا باقی نمی‌ماند و شرایط اروپا در روسیه نیز به‌وجود خواهد آمد.

منشویک‌ها روسیه را نه از نظر زیرساخت سرمایه‌داری صنعتی و نه از نظر اجتماعی و سیاسی آماده سوسیالیسم نمی‌دیدند. روسیه کشوری بود با اقتصادی کشاورزی، و فرهنگ عقب‌مانده و سیاستی استبدادی. درحالی‌که مطابق تز مارکس انقلاب سوسیالیستی قرار بود که نخست در جوامع پیشرفته صنعتی اروپا رخ بدهد. لنین استدلال می‌کرد که انقلاب در روسیه درحلقه ضعیف سرمایه‌داری پایگاهی برای انقلاب درکشورهای دیگر خواهد شد، که چنین نشد.

کودتای لنین:

لنین با استفاده حساب شده از شرایط بحرانی و فقر گسترده دوره جنگ، رادیکالیسم انقلابی و اعمال خشونت را در کتاب «دولت و انقلاب» توجیه کرد و بعد ضرورت انقلاب سوسیالیستی را در مقاله‌ی «کمونیسم جنگی». اما دو سال بعد از کسب قدرت، زمانی که ضرورت عقب‌گرد به سرمایه‌داری برای رفع مشکلات عمیق جامعه آشکار شد. “سیاست‌های اقتصادی نوین” معروف به “نپ” (New Economic Policies= NEP) را پیش کشید و برای توجیه سیاست جدید و ساکت کردن رادیکال‌های حزب، کتاب “بیماری کودکی چپ روی درکمونیسم” را نوشت. در واقع او به سیاست انقلاب بورژوا-دمکراتیک، یعنی سیاست دولت موقت کرنسکی که بلشویک‌ها علیه آن کودتا کردند برگشت. جدال سوسیال‌دمکرات‌ها، منشویک‌ها و جناح راست وچپ اس‌آرها (سوسیال رولوسنرها) تا چپ‌ترین بخش بلشویک‌ها حول همین موضوع یعنی مرحله انقلاب می‌چرخید.

واقعیت این است که فلاکت و قحطی شرایط را برای انقلاب رادیکال و قهری بلشویک‌ها فراهم کرد. آن‌ها توانستند توده‌ها را به سمت شعارهای تند و رادیکال بلشویک‌ها جلب کنند. لنین خود می‌نویسد: «در ژوئن سال 1917 ما روی‌هم‌رفته فقط 13 درصد آرا را داشتیم. اکثریت با اس‌آرها و منشویک‌ها بود. درگنگره دوم شوراها (25 اکتبر سال 1917 مطابق تقویم قدیم) ما 51 درصد آرا را داشتیم.» این تغییر در جلب آرا تنها با شعارهای رادیکال در پی جنگ و شرایط فلاکت‌بار معیشتی ممکن شد. جنگ و انقلاب روسیه را به قحطی کشانده بود.

حزب بلشویک با شعار همه‌ی قدرت به دست شوراها، ساخت ارتش سرخ، و سازمان امنیت مخوف “چکا” برجامعه مسلط شد. حزب کمونیست در ادامه‌ی قدرت خود به طبقه جدید و ممتازی بدل شد که اعضای آن با استفاده از اهرم انحصاری قدرت دولتی به امتیازهای بزرگی دست یافتند، و به دستگاه و شبکه حفظ دیکتاتوری و کنترل مردم بدل شدند. میلان جیلاس (Milovan Djilas)  عضو بلندپایه حزب کمونیست یوگسلاوی ویژگی‌های طبقه جدید در کشورهای سوسیالیستی و دست‌یابی آن‌ها به ثروت ملی را در کتاب خود زیر همین عنوان (طبقه جدید) تشریح کرده است. او می‌نویسد طبقه جدید “دیوان سالاری سیاسی” از راه‌های بوروکراتیک حزبی کنترل بنگاه‌های تولیدی را دراختیارخود گرفته بود.

انحلال مجلس موسسان:

دو ماه بعد از قدرت‌گیری، و یک روز بعد از تشکیل مجلس مؤسسان، در ادامه کودتای ماه اکتبر علیه دولت موقت، بلشویک‌ها مجلس مؤسسان ‌را نیز منحل کردند. کمیته اجرایی مرکزی حزب بلشویک با صدور فرمانی در تاریخ 7 ژانویه 1918 اعلام کرد مجلس مؤسسان را به دلیل آنکه “اکثریت به حزب اس‌ارهای راست، یعنی حزب کرنسکی، آوکسنتیف و چرنف تعلق دارد…” و آنها از خواست‌های شورای عالی بلشویک‌ها سرباز می‌زنند منحل می‌گردد.

حمله به گرجستان:

در پیِ همین سیاست و کاربرد زور و خشونت برای متمرکز کردن قدرت خود، ارتش سرخ به گرجستان حمله کرد و دولت سوسیال‌دمکرات (منشویک) گرجستان که با 81.5 درصد آرای عمومی در سال 1919 روی کار آمده بود ساقط کردند. تقریباً همان شیوه‌ای که علیه دولت موقت در روسیه به‌کار گرفتند. گرجستان برای بار سوم بعد از فروپاشی شوروی مورد یورش ارتش روسیه قرار گرفت. بار اول در سال 1801 توسط ارتش تزار خاک گرجستان ضمیمه امپراتوری روسیه شده بود.

کمونیسم جنگی:

کمونیسمِ‌جنگی ‌اصطلاحی بود که به دوره‌ی سیاست‌های شدید کمونیستی از اواسط سال 1918، یعنی هشت ماه بعد از پیروزی بلشویک‌ها تا سال 1921، شروع نپ، ادامه یافت اتلاق می‌شود. این سیاست شامل ممنوعیت ادامۀ کار کارخانه‌های خصوصی و ملی کردن تقریباً همه‌ی صنایع، ممنوعیت تجارت خصوصی، مصادره‌ی محصولات اضافی دهقانان، حذف سیاسی نیمی از پول، ملی کردن بانک‌ها و ادغام بانک‌ها دریک بانک دولتی، سندیکاها، بازرگانی داخلی و خارجی و همچنین ملی و مصادره کردن کارخانه‌های کوچک می شد. حتی مصادره‌ی کتاب‌های کسانی که بیش از 3000 جلد کتاب داشتند. این اقدامات که با جنگ داخلی و ویرانی همراه شد کنترل صنایع حیاتی و مناطق کشاورزی را از کنترل دولت خارج نمود، وضعیت اقتصای روسیه را به تخریب کشاند.

نپ:

رادیکالیسم بی‌زمینه‌ی بلشویک‌ها آنها را وادار به برگشت به شرایط بورژوا-دمکراتیک یعنی “سیاست اقتصادی نوین” کرد. این سیاست فرصت‌هایی به بورژوازی روسیه می‌داد که بتواند وضعیت عقب مانده صنعت و اقتصاد روسیه را از بن بست بیرون آورد. نپ برقراری مناسبات سرمایه‌داری دولتی بود. این برگشت نشان می‌داد که سیاست منشویک‌ها و اس‌آرها، رقبای بلشویک‌ها، مبنی بر بورژوا-دمکراتیک بودن مرحله انقلاب در سال 1917، و همچنین توضیحات مارکس مبنی بر آماده نبودن روسیه برای سوسیالیسم درست بود.

استالین:

رقابت‌های درون ‌حزبی منجر به قدرت‌گیری مطلق استالین و حذف مخالفان سیاست‌های او شد. ادامه حکومت مطلق و انحصاری حزب کمونیست بدون مشت آهنین و سرکوب‌گر دیکتاتور خشونت‌بار استالین و ایجاد و حفظ دائمی رُعب و وحشت، و تصفیه‌های پی‌درپیِ درون حزبی ممکن نبود. زمانی که تاریخ ورق خورد، و نسلی که با انقلاب، جنگ و ارزش‌ها و هزینه‌های بسیار گزاف آن زندگی کرده بود صحنه را به نسل جدیدی که خواهان زندگی خارج از وعده‌های یوتوپیایی و ایده‌های بزرگ سپرد، و خواهان آزادی و حرمت انسانی بود، سیستم سوسیالیسم واقعاً موجود دیگر کار نکرد ودر نهایت حتی با اصلاحات گورباچف نیز نتوانست کنار بیاید و در برابر چشمان حیرت‌زده‌ی جهانیان ابرقدرت شوروی فروپاشید. بعد از فروپاشی شرایط عینی‌تری برای بازخوانی و بازاندیشی آن‌چه به این تراژدی انجامید فراهم گردید تا بتوان پاسخ درست‌تری به پرسش “کار از کجا خراب شد؟” داد.

مارکسیسم در جهان سوم:

در بسیاری از کشورهای جهان از جمله ایران، حمایت و گاهی همراهی با بورژوازی صنعتی نوپای داخلی ضرورت رشد صنعت و پیشرفت و عمران جامعه بود. به‌عبارت‌دیگر مارکسیست‌ها به‌جای پیروی از تزهای مارکس مبنی بر ضرورت رشد سرمایه‌داری قبل از سوسیالیسم، به فکر نابودی سرمایه‌داری بودند.

برداشت از مارکسیسم در کشوهای جهان‌سوم، یعنی در جامعه‌های بسیار فقیر، عقب‌مانده و با اکثریت جمعیت بی‌سواد مانند یمن، اتیوپی، افغانستان نیز ارتباطی با نظرات مارکس، که پیش‌نیاز سوسیالیسم را سیستمِ پیشرفته، سرمایه‌داری، ثروتمند و صنعتی مانند انگلستان می‌دانست، نداشت. مارکس معتقد بود رشد نیروی‌های مولدِ (انسان و ابزار تولید) منجر به تولید ثروت، آگاهی طبقاتی و پیشرفت جامعه می‌شود که با توجه به اینکه اکثریت جمعیت این‌گونه جامعه‌ها را کارگران صنعتی (پرولتاریا) یعنی تولیدکنندگان اصلی ثروت تشکیل می‌دهند باید ثروت عادلانه در جامعه توزیع شود.

این نوع سوسیالیسم اختراعی روسی که با توجیه “راه رشد غیر سرمایه‌داری” انجام می‌گرفت، ویژگی و پایه و اساس سوسیالیسم در روسیه را هم بهتر توضیح می‌داد.ایده‌ی راهِ رشدِ غیرسرمایه‌داری که در سال 1960 در گردهمایی “احزاب برادر” (کمونیست) در مسکو ساخته‌وپرداخته شد، درواقع راهِ میان‌ُبری برای ساخت سوسیالیسم با کمک شوروی بود. می‌توان گفت سوسیالیسم در خود روسیه نیز راه میان‌بُری بود که در جامعه‌ای با اکثریت جمعیت دهقانی با زور و خشونت انجام گرفت تا به سمت “سوسیالیسم” سوق داده شود.

نتیجه گیری:

جامعه بی طبقه:

هانا آرنت ( 1906-1975 ) از نازیسم در آلمان و استالینیسم در روسیه به عنوان دو شکل اصیل حکومت تمامیت خواه (  توتالیتاریسم) در قرن بیستم نام می برد که برای سلطه برجامعه، طبقات اجتماعی را به “توده های بی تفاوت” بدل کردند. آرنت از آنها به عنوان “جامعه بی طبقه” نام می برد. ابزار سلطه در این حکومت ها پروپاگاندا و ترور بوده است. اما بدون پشتیبانی “توده ها” هیتلر و استالین قادر به ادامه حکومت سرکوب و ترور نبودند.

ایدئولوژی به‌عنوان سیستم ایده‌ها، ایدآل‌ها و پیش‌فرض‌ها اهرم توجیه رفتار انسان است. ایدئولوژی به مانند عینکی است که انسان دنیای واقعی را به رنگ دیگر می‌بیند و برآن اساس عمل می‌کند.

افسوس که باورمندان به سوسیالیسم، از جمله نگارنده‌ی این مقاله، بسیار دیر به واقعیت‌های تلخ شیوه‌های مخرب کسب و حفظ قدرت توسط بلشویک‌ها پی بردند. اما در این میان شخص خاصی را نمی‌توان سرزنش کرد. هرکس در هر سطحی باید مسئولیت خود را در کج‌اندیشی، کج‌روی و اشاعه پندارهای ناشدنی بپذیرد، از خود انتقاد کند و اگر زیانی از این راه به دیگران وارد کرده است پوزش بخواهد. اگر بخواهیم کلمه‌ای برای این شکست تاریخی و جهانی به کار گیریم باید گفت ایدئولوژی.