نادر نادرپور
نادر نادرپور(1378-1308)
محمدامین مروتی
خانواده:
نادرپور از نوادگان نادر شاه افشار بود و نام خانوادگیش از همین جا آمده است. در خانواده ای اهل هنر و فرهنگ در کرمان به دنیا آمد. مادرش هم اهل موسیقی بود.
دو بار ازدواج کرد. فروغ نخست اشعارش را برای نادرپور می خواند. دوستی و آشنایی نادرپور با فروغ فرخزاد بر زندگی خانوادگیش با شهلا ملک پور و جدا شدن از وی تاثیر بدی داشت. نادرپور سپس با ژاله بصیری ازدواج کرد. وی در جوانی هم اعتیاد داشت.
در سال ۱۳۲۸ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت. در سال ۱۳۳۱ پس از دریافت لیسانس از دانشگاه سوربن پاریس در رشته زبان و ادبیات فرانسه به تهران بازگشت. او به زبان فرانسه آشنایی کامل داشت و شعرها و مقالههایی را به زبان فارسی ترجمه کرد. پس از انقلاب از ایران رفت و در فرانسه ساکن شد و به شدت دچار غم غربت شد.
سیاست:
در حوزه سیاست مانند شاملو مدت کوتاهی پان ایرانیست بود. سپس به سپس حزب توده گروید. نهایتا با آل احمد از نیروی سوم خلیل ملکی سردرآورد. پس از کودتای 28 مرداد به ندرت گرد سیاست می گشت ولی بعد از انقلاب دوباره در غربت به شدت گرفتار سیاست شد. نادرپور در سال ۱۳۴۶ در تأسیس کانون نویسندگان ایران نقش داشت.
اما در شعر عموما رمانتیک و غمگین و ناراضی و گله مند از اوضاع و احوال شخصی و اجتماعی و حتی اوضاع طبیعی است. شعر او محتوای یاس آمیز دارد و کمتر امیدی را در مخاطب برمی انگیزد.
سبک:
به شدت مورد حمایت خانلری بود و در مجلة سخن از شعر نوقدمایی سخن می گفت که تمایل مثبت و معتدلی به نوآوری های نیما بود. مانند توللی، غالب اشعارش را در قالب چاپاره های به هم پیوسته با قوافی مختلف می سرود. بدین ترتیب شاهد پیدایش "مکتب سخن" توسط او و خانلری و توللی هستیم. در همراهی با نیما از عدم تساوی سطرهای شعر و کاستن از تعداد قافیه و استفاده از آن ها در پایان بندها دفاع می کرد.
نادرپور شاعر برتر دهة سی بود و این علاوه بر حمایت های حزبی، به واسطة زبان ساده، روان و روایی او بود که با توده مردم به راحتی ارتباط برقرار می کرد.
نادرپور وسواس پاکیزگی و وسواس انتخاب کلمات داشت. فروغ راجع به او می گوید:
"او شعر می گوید تا دیگران تعریفش را بکنند،حالا فرقی نمی کند این دیگران چه کسانی باشند.شعر نادر پور از نظر محتوا به کلی خالیست. عیب نادر پور این است که شازده است و جرئت ندارد. ای بابا یک روز هم دست نشسته غذا بخور؛ شاید چیزی کشف کنی!!!!!"
آثارش:
چشمها و دستها (صفیعلیشاه ۱۳۳۳)، دختر جام (نیل ۱۳۳۴)، شعر انگور (نیل ۱۳۳۷)، سرمه خورشید (تهران ۱۳۳۹)، اشعار برگزیده (جیبی ۱۳۴۲)، برگزیده اشعار (بامداد ۱۳۴۹)، گیاه و سنگ نه، آتش (مروارید ۱۳۵۰)، از آسمان تا ریسمان (مروارید )، سال 59 مجموعه های " گیاه و سنگ نه آتش" و"شام بازپسین" را در پاریس به چاپ رساند. سال 63 "شعر خون و خاکستر" و سال75 "زمین و زمان" که سیمین بهبهانی آن را شاهکار او تلقی می کرد.
ترجمهها:
اشعار هوهانس تومانیان
همراه با «گ خننس» «ر. بن» «ه. ا. سایه»، تهران، ۱۳۴۸
هفت چهره از شاعران معاصر ایتالیا (همراه با جینالا بریولاکاروزو)
با همکاری بیژن اوشیدری و فرناندو کاروزو، کتابهای جیبی، ۱۳۵۳
در باب مرگ:
اگر روزی کسی از من بپرسد / که دیگر قصد ت از این زندگی چیست ؟ / بدو گویم که چون می ترسم از مرگ / مرا راهی به غیر از زندگی نیست ( بیگانه/دختر جام )
و در شعر «ناله ای در سکوت» :
مرگ است،مرگ تیره ی جانسوز است/ این زندگی که می گذرد آرام/ این شام ها که می کشدم تاصبح/ وین بام ها که می کشدم تا شام / مرگ است،مرگ تیره ی جانسوز است/ این لحظه های مستی و هشیاری/ این شام ها که می گذرد در خواب / وان روزها که رفت به بیداری / ….. / دانم شبی به گردن من لغزد/ این دست کینه پرور خون آشام …جانم به لب رسید و تنم فرسود/ای آسمان دریچه ی شب وا کن / ای چشم سرنوشت، هویدا شو / او را که در من است ،هویدا کن! (ناله ای در سکوت/چشم ها و دست ها)
اما کجاست مرگ – که مانند دار کاج-/ داری بپا کند/ وز ریسمان دار/ در بین اسمان و زمینم رها کند/ تا دست باد در تیرگی تکان دهد این گاهواره را/(گهواره ای در تیرگی/ گیاه و سنگ نه، آتش)
در باب زندگی:
نادرپور شعر «نگاهی از بالا» را به مناسبت هفتاد سالگی خودش سروده است و با لحنی تلخ، حال خود در این سن و معنای زندگی را برای افراد کم سن تر بیان می کند:
آه ای عزیزان، ای نگون بختان غایب!/ای همرهان کوچه های خردسالی/حال مرا از عالم بالا چه پرسید؟/ پاسخ ندارد آنچه مشهود است و مشهور
چه سود از تابش این ماه و خورشید/که چشمان مرا تابندگی نیست/جهان را گر امید زندگی هست/مرا دیگر نشاط زندگی نیست (بیگانه/دختر جام)
من آن دم چشم بر دنیا گشودم/که بار زندگی بر دوش من بود/چو بی دلخواه خویشم آفریدند/مرا کی چاره ای جز زیستن بود (بیگانه/دختر جام)
خود را به شمعی تشبیه می کند که کوله باری سنگین از اشک بر دوش دارد:
سیمای من،سیمای آن شمع غریبی است/کز اشک باری می کشد بر گرده ی خویش/من نیز چون او در سراشیب زوالم / …… (آیینه ی دق/سرمه ی خورشید)
آسمان حسود بود و چشم بخت من/چون ستارگان چشم تو دمید و مرد/ ….، ( چشم بخت/شعر انگور)
نادرپور جدا افتادگی اش را چنین توصیف می کند:
من استخوانم، من پاره استخوانی سرد/که دستی از بدن گرم شب بریده مرا (شب و عطش/سرمه ی خورشید)
حدیثم را کسی نشنید نشنید/درونم را کسی نشناخت نشناخت/بر این چنگی که نام زندگی داشت/ سرودم را کسی ننواخت، ننواخت ( بیگانه )
سیاه بینی:
آیا شود که روزی از آن روز های گرم/ از آفتاب ، پاره ی سنگی جدا شود/ وان سنگ چون جزیره ی آتش گرفته ای/ سوی دیار دوزخی ما رها شود / ما را بدل به توده ی خاکستری کند/ خاکستری که خفته دراو برق انتقام ؟/ آیا شود که روزی …./ ….. ( امید یا خیال/سرمه ی خورشید )
خودکشی به سبک کژدم:
… / … / هر چه سر بر در و دیوار زمان کوبی/ راه زین دایره ی تنگ به بیرون نتوانی برد/بهتر آن است که از وحشت بیداری/دم انباشته از زهر ملالت را / ناگهان بر تن خویش فرود آری/تا تو را خواب خدایانه فرا گیرد / … / …. (عقرب و عقربک/زمین و زمان )
خون و خاکستر:
هجرت شاعر:
آن زلزله ای که خانه را لرزاند
یک شب ، همه چیز را دگرگون کرد
چون شعله ، جهان خفته را سوزاند
خاکسترصبح را پر از خون کرد
او بود که شیشه
های رنگین را
از پنجره های دل ، به خاک انداخت
رخسار زنان و رنگ گلها را
در پشت غبار کینه ، پنهان ساخت
گهواره ی مرگ را بجنبانید
چون گور ، به خوردن کسان پرداخت
در زیر رواق کهنه ی تاریخ
بر سنگ مزار شهر یاران تاخت
تندیس هنروران پیشین را
بشکست و بهای
کارشان نشناخت
آنگاه ، ترانه های فتحش را
با شیون شوم باد ، موزون کرد
او ، راه وصال عاشقان را بست
فانوس خیال شاعران را کشت
رگهای صدای ساز را بگسست
پیشانی جام را به خون آغشت
گنجینه ی روزهای شیرین را
در خاک غم گذشته ، مدفون کرد
تالار بزرگ
خانه ، خالی شد
از پیکره های مرده و زنده
دیگر نه کبوتری که از بمش
پرواز کند به سوی آینده
در ذهن من از گذشته ، یادی ماند
غمناک و گسسته و پراکنده
با خانه و خاطرات من ، ای دوست
آن زلزله ، کار صد شبیخون کرد
ناگاه ، به هر طرف که رو کردم
دیدم همه وحشت
است و ویرانی
عزم سفر به پیشواز آمد
تا پشت کنم بر آن پریشانی
اما ، غم ترک آشیان گفتن
چشمان مرا که جای خورشید است
همچون افق غروب ، گلگون کرد
چون روی به سوی غربت آوردم
غم ، بار دگر ، به دیدنم آمد
من ، برده ی پیر آسمان بودم
زنجیر بلا به گردنم آمد
من ، خانه ی خود به غیر نسپردم
تقدیر ، مرا ز خانه بیرون کرد
اکنون که دیار آشنایی را
چون سایه ی خویش ، در قفا دارم
بینم که هنوز و همچنان ، با او
در خواب و خیال ، ماجرا دارم
این عشق کهن که در دلم باقی است
بنگر که مرا چگونه مجنون کرد
اینجا که منم ، کرانه ی نیلی
از پنجره ی مقابلم پیداست
خورشید برهنه ی سحرگاهش
همبستر آسمانی دریاست
گاهی به دلم امید می بخشم
کان وادی سبز آرزو ، اینجاست
افسوس که این امید بی حاصل
اندوه مرا هماره افزون کرد
اینجا که منم ، بهشت جاوید است
اما چه کنم که خانه ی من نیست
دریای زلال لاجوردینش
آینه ی بیکرانه ی من نیست
تاب هوس آفرین امواجش
گهواره ی کودکانه ی من نیست
ماهی که برین کرانه می تابد
آن نیست که از بلندی البرز
تابید و مرا همیشه افسون کرد
اینجاست که من ، جبین پیری را
در آینه ی پیاله می بینم
اوراق کتاب سرگذشتم را
در ظرف پر از زباله می بینم
خود را به گناه کشنم ایام
جلاد هزار ساله می بینم
اما ، به کدام کس توانم گفت
این بازی تازه را که گردون کرد
هربار که رو نهم به کاشانه
در شهر غریب و در شب دلگیر
هر بار که سایه ی سیاه من
در نور چراغ کوچه ای گمنام
بر پشت دری به رنگ تنهایی
آوارگی مرا کند تصویر
با کهنه کلید خویش می گویم
کای حلقه به گوش مانده در زنجیر
اینجا ، نه همان سرای دیرین است
در این در بسته ، کی کنی تأثیر ؟
کاشانه ی نو ، کلید نو خواهد
در قلب جوان ، اثر ندارد پیر
از پنجه ی سرد من چه می خواهی ؟
سودی ندهد ستیزه با تقدیر
وقتی که خروس مرگ می خواند
دیرست برای در گشودن ، دیر
آن ، زلزله ای که خانه را لرزاند
گفتن نتوان که با دلم چون کرد