ابن ملجم و شهادت علی (ع)

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول پس از حکایت اخلاص حضرت علی در برخورد با پهلوانی که بر رویشان خدو انداخت، نتیجه می گیرد که علی اهل اخلاص بود و از سر هوا و کینه نمی جنگید، بلکه خالص و مخلص برای خدا جهاد می کرد. او اهل دین بود نه اهل کین:

اهل دین را باز دان از اهل کین

همنشین حق بجو با او نشین

پس از این ماجرا، حکایت دیگری در تایید اخلاص حضرت علی ع می آورد که بسیار محل بحث و مناقشه است و آن حکایت با خبر بودن حضرت از کشته شدنش به دست ابن ملجم است که همیشه در رکاب ایشان بود. مولانا می گوید این خبر از پیامبر به علی رسیده بود. علی به عمرو بن عبدود می گوید من حتی بر قاتل خود نیز قهر نکردم:

من چنان مردم که بر خونیِ خویش

نوش لطف من نشد در قهر، نیش

گفت پیغامبر به گوشِ چاکرم

کو بَرَد روزی ز گردن این سرم

کرد آگه آن رسول از وحی دوست

که هلاکم عاقبت بر دست اوست

ابن ملجم که از این قول باخبر بود به علی اصرار می کرد که او را پیشاپیش بکشد تا این خون دامنش را نگیرد:

او همی‌گوید بکش پیشین مرا

تا نیاید از من این منکر، خطا

علی می فرماید اگر قضای الهی بر مرگ من توسط توست، این قضا دیگرگون نخواهد شد و اتفاق می افتد. جوهر سرنوشت من و تو خشک شده و نمی توان پاکش کرد (معنی جفّ القلم) و من بغض و کینه ای به تو ندارم چرا که تو هم آلت فعل حق هستی :

من همی‌گویم چو مرگ من ز توست

با قضا من چون توانم حیله جست؟

من همی گویم برو جفّ القلم[1]

زان قلم بس سرنگون گردد عَلَم

هیچ بغضی نیست در جانم ز تو

زان که این را من نمی‌دانم ز تو

آلت حقّی تو، فاعل دست حق

چون زنم بر آلت حق، طعن و دَق[2]

از اینجا بحث جبر و اختیار پیش می آید و ابن ملجم می پرسد اگر همه آلت فرمان و فعل حق اند، پس فلسفه و حکمت قصاص چیست؟ علی پاسخ می دهد این سرّی است که ما نمی دانیم:

گفت او پس آن قصاص از بهر چیست

گفت هم از حق و آن سرّ خفیست

ولی خداوند یگانه است و حق دارد از فعل خود برگردد و اعراض کند ولی ما در مقامی نیستیم که از او خرده بگیریم. او طبق قاعده ناسخ و منسوخ بعضا سخن خود را دگرگون می سازد تا امر بهتری را جایگزین امر قبلی نماید و حتما خیری و حکمتی در این کار هست:

گر کند بر فعل خود او اعتراض

زِ اعتراض خود برویاند ریاض[3]

اعتراض او را رسد بر فعل خود

زان که در قهرست و در لطف؛ او احد

اندرین شهرِ حوادث، میر اوست

در ممالک، مالک تدبیر اوست

رمز نَنسَخ آیة او◦ نُنسها

نات خَیرا در عقب، می‌دان مها[4]

هر شریعت را که حق منسوخ کرد

او گیا برد و عوض آورد وَرد[5]

زان که داند هر که چشمش را گشود

کان کشنده، سخرة تقدیر بود

ابن ملجم باز علی را التماس می کند که مرا بکش و از این سرنوشت نجات ده. حضرت که شهادت را فوز می داند و از آن نمی گریزد، این ملجم را دلداری می دهد که حکم قضا را نمی توان تغییر دان و بدان که من در قیامت شفاعتت را خواهم کرد:

باز آمد کای علی زودم بکش

تا نبینم آن دم و وقت تُرُش

من حلالت می‌کنم خونم بریز

تا نبیند چشم من آن رستخیز

گفتم ار هر ذرّه‌ای خونی شود،

خنجر اندر کف به قصد تو رود،

یک سر مو از تو نتواند برید

چون قلم بر تو چنان خطی کشید

لیک بی غم شو، شفیع تو منم

خواجة روحم نه مملوک تنم

پیش من این تن ندارد قیمتی

بی تن خویشم فتی ابن الفتی

مولانا نتیجه می گیرد شخصی مانند علی ع که تعلق دنیوی ندارد، حرص خلافت ندارد و اگر امیر می شود برای تعلیم و هدایت امرای دیگر است:

آن که او تن را بدین سان پی کند

حرص میری و خلافت کی کند؟

زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکم

تا امیران را نماید راه و حکم

تا امیری را دهد جانی دگر

تا دهد نخل خلافت را ثمر

مولانا در جای جای مثنوی به بحث جبر و اختیار برمی گردد و پیداست خودش هم دغدغة بسیار در این مورد داشته است. رویکرد مولانا در جاهای مختلف مثنوی بسیار متفاوت و حتی متناقض است. گاهی جانب جبر را می گیرد گاهی جانب اختیار را. اما در اینجا آشکارا بر جبر می تند و به نظر نمی رسد که موضعی قوی و قابل دفاع هم داشته باشد. اگر در لوح محفوظ قرار بر شهادت علی ع به دست ابن ملجم است، خطایی متوجه قاتل نیست و دیگر لازم نیست مورد شفاعت علی قرار گیرد. ابن ملجم مانند اسیر مجبوری می خواهد از سرنوشتش بگریزد و نمی تواند و مولانا با تاکید بر سر و راز و حکمت های ناشناخته، قصه را تبیین و توجیه می کند. ولی با این کار نه تنها ابن ملجم گناهکار نیست و قصاصش روا نیست بلکه محتاج شفاعت علی هم نیست و همچنین هنری و فضیلتی برای اخلاص حضرت وجود ندارد. چرا که ایشان هم در این سناریو، مجبور به اخلاص در نقش آدم خوب داستان، تصویر شده است.



[1] جف القلم: مرکب قلم خشک شد.

[2] دق: کوفتن

[3]  ریاض: باغ

[4] مضمون آیه 106 سوره بقره مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا ۗ یعنی هر حكمى را نسخ كنيم، يا آن را به [دست‌] فراموشى بسپاريم، بهتر از آن، يا مانندش را مى‌آوريم؛ مگر ندانستى كه خدا بر هر كارى تواناست؟

[5] ورد: گل سرخ