لنینیسم کاریکاتوری از مارکسیسم
لنینیسم کاریکاتوری از مارکسیسم
محمدامین مروتی
لنینیسم، مائوئیسم و کاستریسم، کاریکاتوری از مارکسیسم اند. روح دیالکتیک مارکسیستی و زیربنای ماتریالیسم تاریخی مارکس بر اقتصاد و مبارزة طبقاتی است. مارکس نیروی محرکه تاریخ را طبقه و مبارزة طبقاتی و تبیین اکونومیستی و تولیدی می دانست. لنین اکونومیسم را به فحشی سیاسی تبدیل کرد. مارکس سوسیالیسم را ایدئولوژی طبقه می دانست و سازوکارِ سیاسی آن را قدرت گرفتن شوراهای کارگری می دانست، لنین آن را به ایدئولوژی حزب و استالین و مائو به ایدئولوژی دبیرکل تبدیل کردند.
لنین دو تحریف عمده در مارکسیسم ایجاد کرد تا لنینیسم تبدیل به کاریکاتور مارکسیسم شود. یکی عدول از سرشت اقتصادی تعالیم مارکسیستی و دوم نشاندن حزب به جای طبقه.
او به رغم مارکس و به رغم انترناسیونال دوم، امکان ایجاد سوسیالیسم در یک کشور عقب مانده مثل روسیه را مطرح کرد. او با تئوری "امپریالیسم" خود، امپریالیسم را مرحله جدید و نهایی سرمایه داری تلقی می کرد. در این تئوری جدید، امپریالیسم با صدور سرمایه – به جای صدور کالا- بحران های ناگزیر خود را موقتا چاره می کند و به کشورهای اقماری مثل روسیه منتقل می کند. لذا در شرایط جدید، کشورهایی مثل روسیه، ضعیف ترین حلقة زنجیر تسلط سرمایه داری هستند. با گسستن این حلقه ها، امپریالیسم امکان جابجایی بحران و صدور سرمایه را از دست می دهد و به پایان حیات خود می رسد. در آن زمان به نظر بسیاری تئوری لنین راجع به امپریالیسم، حاوی مایه هایی از هوشمندی و "تحلیل مشخص از شرایط مشخص" بود. اما از منظر امروزی، صدور سرمایه نه تنها بحران زا نیست بلکه به حل بحران از طریق تشریک منافع، رشد اقتصادی کشورهای پیرامونی و افزایش اشتغال کمک می کند و این امر در تئوری لنینی مغفول افتاده بود. هم چنان که در تئوری مارکسی مبارزة طبقاتی، امکان آشتی طبقات از طریق تسهیم و تقسیم سود در کشورهای سرمایه داری و از طریق مبارزات مسالمت امیز و دموکراتیک، نادیده گرفته شده بود و علیرغم پیش بینی مارکس تضاد طبقه بورژوازی با طبقه کارگر افزایش انفجار آمیز پیدا نکرد. ایضا هر دو تئوری از اهمیتِ سرشت ترمیمی و جبرانی اندیشة بشری در گذر از بحران های اقتصادی و همچنین از سرشتِ آشتی سازِ سرمایه گذاری و توسعة اقتصادی غافل بودند. این غفلت نزد تئوری لنینی به مراتب بیشتر از تئوری مارکسی بود.
چرا که در تئوری مارکس، نابودی سرمایه داری، اساسا سرشتی اقتصادی داشت و حاصل مجهز شدن طبقه کارگر به تئوری سوسیالیسم و درک ضرورت برقراری دیکتاتوری پرلتاریا بود. این درک زیربنای اقتصادی و طبقاتی داشت. دقیقا به همین معنا مارکس می گفت دیالکتیک هگل را که وارونه بر سرش ایستاده بود بر روی پاهایش استوار ساخت. لنین بار دیگر این دیالکتیک را معکوس کرد و این بار بر روی سرِ حزب گذاشت. حزب، نمایندة خودخواندة طبقه بود و به نیابت از طبقه عمل می کرد و حتی به نیابت از طبقه اعتراضات کارگری را هم سرکوب می کرد و این طنز تاریخ و همان کاریکاتور مارکسیسم است که مجبور به تعطیل همه احزاب سوسیالیستی و انحلال مجلس موسسان و خواندن فاتحة همة تشکل های مستقل و شوراهای کارگری و دهقانی و سربازی برای برقرای دیکتاتوری دبیرکل حزب می شود.