کنکاشی در ذهن و زبان و آثار دکتر میر جلال الدین کزازی
کنکاشی در ذهن و زبان و آثار دکتر میر جلال الدین کزازی
محمدامین مروتی
بیستمین و ششمین گفتار از مجموعه ی "نام آوران شعر و ادب کرمانشاه" را به "دکتر میرجلال الدین کزازی" اختصاص داده ایم. این مجموعه - که ادای دینی به بزرگان ادب و هنر دیارمان است- به پیشنهاد و تشویق آموزگار عزیزم "یدالله عاطفی" و بذل توجه دوست خوش ذوقم "رضا حساس" و الطاف روزنامة باختر تداوم یافته است. بزرگوارانی که پیش از این از آثار آن ها سخن گفته ایم، عبارت بوده اند از:
یدالله بهزاد، پرتو کرمانشاهی، اسدالله و یدالله عاطفی، ابوالقاسم شیدا، یدالله لرنژاد، خانبابا جیحونی، معینی کرمانشاهی، محمدجواد محبت، شمس علیزاده، احمد عزیزی، سعید عبادتیان، وحدت کرمانشاهی، محمدرضا فتاحی، سید صالح ماهیدشتی ، سید یعقوب ماهیدشتی، تمکین کرمانشاهی ، جلیلی بیدار، غلامرضا رشید یاسمی ، شامی کرماشانی، کیوان سمیعی ، محمدسعید میرزایی ، سید طاهر هاشمی ، جلیل وفا و جعفر درویشیان.
زندگی و دودمان:
میر جلال الدین کزازی استادِ دانشگاه، نویسنده، مترجم، شاهنامهپژوه و پژوهشگر در زبان و ادبِ فارسی است. در سال ۱۳۲۷ در کرمانشاه و در خانوادهای فرهنگی به دنیا آمد. ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭﯼ اﺻﺎﻟﺘﺎً ﺍﻫﻞ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﮐﺰﺍﺯ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﮐﺰﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﻗﺎﺟﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻓﺮﺍﺧﻮﺍﻥ ﺁﻗﺎ ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﯽ ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﯽ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺎﺳﯿﺲ ﺣﻮﺯﻩ ﻋﻠﻤﯿﻪ ﺩﺭ ﮐﺮﻣﺎﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ . در گپ وگفت با خبرگزاری فارس می گوید:
"یکی از نام آوران دودمان ما روانشاد سیدحسین کزازی است که او را به گناه اینکه نخستین آموزشگاه دخترانه را در کرمانشاه به وجود آورده بود، شبی به ناگاه در پس کوچهای با تپانچه تیری زدند و کشتند. خواست من از این یادکرد این سخن آن بود که روشن بدارم که چرا خانواده ما را بنیادگذار آموزش نو در شهر کرمانشاه میدانند. من در چنین خانوادهای زادم و بالیدم و پروردم.
روانشاد پدر سخت دلبسته تاریخ و فرهنگ ایران و پیشینه نیاکانی بود. به ادب پارسی دلبستگی بسیار داشت. گه گاه شعری میسرود. کتابخانهای را فراهم کرده بود که شاهکارهای ادب ایران و جهان به بسندگی در آن دیده میشد. من و دو برادر و خواهرم را از همان سالیان خردی با کتاب آشنایی میداد و به خواندن کتاب برمیانگیخت. " (گفتگو با خبرگزاری فارس)
در مصاحبه با علی دهباشی هم می گوید:
"بارها گفته ام و نوشته ام که نخستین راهنمون و آموزگار من از فراخترین نگاه با گسترده ترین معنای این دو واژه، روانشاد پدرم بود. مردی که دلبستۀ ایران بود. به تاریخ ایران، به پیشینۀ نیاکان و زبان و ادب پارسی می شیفت (شیفته بود). گاهی خود نیز شعری می سرود. من از سالیان خُردی با فرهنگ و ادب ایران آشنایی یافتم حتی پیش از آنکه به دبستان بروم و خواندن را بیاموزم. پدر به هر بهانه ای بیتی بلند و ارجمند از سخنوری بزرگ را بر زبان می راند. "
تحصیلات:
مطالعه و دلبستگی به ایران و فرهنگ را از پدر فرا گرفت. دوره دبستان را در مدرسه آلیانس کرمانشاه گذراند و در دوره دانش آموزی با زبان و ادب فرانسه آشنا شد.
دوره دبیرستان را در مدرسه رازی به پایان برد و برای ادامه تحصیل در رشته زبان و ادب پارسی به تهران رفت وی در سالِ ۱۳۵۱ خورشیدی مدرکِ کارشناسی در رشته زبان و ادبِ پارسی را به دست آورد و به سالِ ۱۳۷۱، پایاننامه دکترای خود را با نامِ "نمادشناسی در شاهنامه" نوشت.
استادان:
"در دکترا این بخت بلند را داشتم که از استادانی برجسته و نامدار بهره بجویم. استادانی مانند دکتر زرین کوب، دکتر شهیدی که خدایشان بیامرزاد. یا استادانی مانند دکتر محقق یا دکتر مظاهر مصفا یا دکتر حاکمی که خدایشان زندگی دراز و دیریاز بدهاد." (گفتگو با فارس)
جوایز:
او از چهرههای ماندگار فرهنگ و ادبِ ایران در پنجمین همایشِ چهرههای ماندگار به سالِ ۱۳۸۴ است. وی مشهور به بهرهگیری از واژههای پارسی سره در نوشتهها و گفتارِ خود است.
ترجمه او از "انهایدِ" ویرژیل به فارسی، برنده جایزه کتاب سال ۱۳۶۹ شدهاست؛ همچنین تألیفِ او با نامِ "نامه باستان" برپایه شاهنامه که تاکنون ۱۰ جلدِ آن به چاپ رسیدهاست، رتبه نخستینِ پژوهشهای بنیادین در جشنواره بینالمللی خوارزمی و جایزه برترین کتابِ سال در مؤسّسه انتشاراتِ دانشگاهِ تهران برای نامه باستان (متنِ شاهنامه فردوسی با توضیح و بررسی) -۱۳۸۸ را به دست آوردهاست.
وی عضوِ هیئتعلمی در دانشکده ادبیّاتِ فارسی و زبانهای خارجی وابسته به دانشگاهِ علامه طباطبایی است. او افزون بر زبانِ فرانسوی که از سالیانِ خُردی با آن آشنایی یافتهاست، با زبانهای اسپانیایی و آلمانی و انگلیسی نیز آشناست.کزازی از سالِ ۷۶ تا ۷۹ خورشیدی به آموزگاریِ ایرانشناسی و زبانِ پارسی در اسپانیا سرگرم بودهاست.
تألیفات:
۱-دُرّ دریای دَری- قصیده ای در ۲۷۸ بیت در سرگذشت شعر پارسی که نوعی تاریخ ادبیات به حساب می آید- نشر مرکز/ ۱۳۶۸
۲-سراچه ی آوا و رنگ - در خاقانی شناسی - انتشارات سمت / ۱۳۷۶
۳-پرنیان پندار - جستار هایی در ادب و فرهنگ - انتشارات روزنه / ۱۳۷۶
۴- دیر مغان - گزارشی از بیست غزل حافظ بر پایه ی زیبا شناسی و باور شناسی - انتشارات قطره /۱۳۷۵
۵- پند و پیوند - در اصل جلد دوم (( دیر مغان )) است. در بررسی غزلهایی از حافظ در پایه ی زیبا شناسی و باور شناسی / ۱۳۷۸
۶- رخسار صبح - در گزارش قصیده ای بلند از خاقانی و نیز شرح زندگی و شیوه ی شاعری او - نشر مرکز / ۱۳۶۸
۷- پارسا و ترسا - گزارشی از داستان (( شیخ صنعان عطار )) از خاقانی - انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی/ ۱۳۷۶
۸- سوزن عیسی - گزارشی از قصیده ی (( ترسایی )) خاقانی - انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی/۱۳۷۶
۹- زیبا شناسی سخن پارسی (۱) بیان - نشر مرکز/ ۱۳۶۸
۱۰- زیبا شناسی سخن پارسی (۲) معانی - نشر مرکز/۱۳۷۰
۱۱-زیبا شناسی سخن پارسی (۳) بدیع - نشر مرکز/ ۱۳۷۳
۱۲- ترجمانی و تَر زَبانی - در باره ی هنر ترجمه و شیوه های گوناگون ترجمه- نشر جامی/ ۱۳۷۴
۱۳-از گونه ای دیگر - مجموعه ای از چهار مقاله در زمینه ی فرهنگ ایرانی و میراث معنوی آن - نشر مرکز/ ۱۳۶۸
۱۴- ماز های راز - جستار هایی در شاهنامه ی فردوسی- نشر مرکز/ ۱۳۷۰
۱۵- رویا-حماسه-اسطوره - پایان نامه ی دکتری - نشر مرکز/ ۱۳۷۲
۱۶- نامه ی باستان - گزارشی فراگیر از شاهنامه در ۹ جلد - انتشارات سمت / ۱۳۷۹
برگردان :
۱-جهان پس از مرگ - اثر (( سه آرتور کنان دویل )) - دنیای کتاب/۱۳۶۱
۲- سه داستان - اثر (( گوستاو فلوبر ))- نشر مرکز / ۱۳۶۷
۳- ایلیاد - اثر (( هومر ))- نشر مرکز
۴- ادیسه - اثر (( هومر ))- نشر مرکز / ۱۳۷۹
۵- تلماک - اثر (( فنلون )) - نشر مرکز / ۱۳۶۷
۶- انه اید - اثر (( ویر ژیل )) - نشر مرکز / ۱۳۶۹
۷- بهار خسرو - اثر (( پیترو جیتانی )) - نشر مرکز / ۱۳۷۴
۸- سیلوی - داستانی از (( ژرارد ونروال )) - نشر مرکز / ۱۳۷۰
۹- رویداد های شهر سنگی - از (( اسماعیل کاداره )) نویسنده ی آلبانیایی - نشر مرکز / ۱۳۷۰
۱۰- توانهای نهایی آدمی - از (( کالین ویلسن )) در زمینه ی فرا روانشناسی - نشر نی / ۱۳۷۲
۱۱- آتالا و رنه - دو داستان از (( شاتو بریان )) - نشر مرکز / ۱۳۶۶
۱۲- جهان اشباح - از (( دنیل همر )) و (( آلکس رودین )) - در زمینه ی فرا روانشناسی- انتشارات عطایی / ۱۳۷۰
تصحیح و ویرایش:
۱- بدایع الافکار فی صنایع الاشعار - از (( ملا حسین واعظ کاشفی سبزواری )) نویسنده ی ایرانی قرن ۹ هجری - در زمینه ی بدیع و تاریخچه ی بدیع نویسی - نشر مرکز / ۱۳۶۹
۲- دیوان خاقانی - در ( ۲ ) جلد - نشر مرکز / ۱۳۷۵
۳- گزارش دشواریهای دیوان خاقانی - بررسی و گزارش بیت های دشوار دیوان خاقانی - نشر مرکز / ۱۳۷۸
۴- غزلهای سعدی - نشر مرکز / ۱۳۷۱
۵- رباعیات خیام - نشر مرکز / ۱۳۷۱
۶- دیوان میرزا محمد باقر حسینی سپاهانی ( شاعر قرن ۱۱ و ۱۲ ) - نشر مرکز / ۱۳۷۶
۷- گزیده ای از سروده های شیخ الرییس قاجار ( از نوادگان فتحعلی شاه ) - نشر مرکز / ۱۳۶۹
سفر نامه :
۱- دیدار با اژدها - سفر دکتر کزازی به چین - انتشارات قطره / ۱۳۸۰
فلسفه و خاستگاه هنر :
کزازی در باب خاستگاه هنر ناخودآگاه هنرمند را به دریایی تشبیه می کند که پرموج و پرخروش بر ساحل می کوبد و ساحل خودآگاه هنرمند است. هنر تاثیراتی است که در یای ناخودآگاه پس از خیزش های و کوبش های فراوان بر ساحل آگاهی، و پس از آرام گرفتن این دریا، بر ساحل خودآگاهی به جای می گذارد:
"من چند بار، در بازنمود و روشن داشت کارساز در آفرینش هنری از نگاره و انگارهای پندارینه بهره ام، آن نگاره و انگاره این است:جهان درون هنرمند، ناخودآگاهی او، به دریایی میماند نهفته، ناشناخته، انگیزه آفرینش هنری این دریا را به شور میآورد، گاهی توفانی سهمگین ، لگام گسل، مرز شکن در آن برمیانگیزد....این دریا برمیشورد؛ میتوفد. خیزآبهای سترگ، سهمناک به بلندی کوه، کوهی بشکوه، در آن بر میخیزد؛ بالابرمیافرازد؛ کوبان و روبان، دمان و بی امان، دریا را در مینوردند، به کرانه میرسند. تا دورجای بر کرانه میپویند؛ دامان درمیگسترند. سپس کمابیش، از توش و توان افتاده، دیگر بار به دریا بازمیگردند. اگر آن دریا را ناخودآگاهی هنرمند بدانیم، کرانه خودآگاهی اوست. هنگامی که خیزآبها به دریا بازمیگردند؛ توفان فرو مینشیند، نشانههایی از آن خیزآبها بر ماسهها و خاک نرم کرانه میماند. این نشانههاست که هنر از آنها مایه میگیرند. اگر آن توفان در آن دریا پدید نیاید؛ اگر آن خیزآبها بر کرانه ندوند و نپویند، آفرینش هنری در کار نخواهد بود....بر پایه آنچه گفته آمد، آنچه ما آن را هنر مینامیم از ناخودآگاهی هنرمند برمیخیزد؛ خاستگاه و آبشخور و سرچشمه آن ناخودآگاهی است اما اگر آنچه در ناخودآگاهی گذشته است، راه به خودآگاهی نبرد آفرینش هنری بسامان و سرانجام نخواهد رسید." (گفتگو با فارس)
در جای دیگر نیز می گوید:
«اما از دید من هنرمند راستین و سرشتین از آن میان سخنور، کسی است که هنر بر او چیره میشود. خواست من از این سخن آن است که هنرمند راستین بندی (گرفتار) و بازیچه هنر خویش است. نیازی نهفته و رازآلود، نیرومند و شکیب او را میسوزاند. خواب از او میرباید و او را به آفریدن وامیدارد.»[۵]
«خاستگاه هنر ناخودآگاهی است اما تراویدههای ناخودآگاهی، توفانهای درون هنرمند هنگامی پدیدهای هنری خواهد شد که به خودآگاهی برسند، از پالوانه (صافی و فیلتر) خودآگاهی بگریزد. تنها در این هنگامه است که آن انگیختگیهای ناخودآگاهانه به پدیدههای فرهنگی که آن را هنر مینامیم خواهد رسید. گونهای زبان خواهد شد که دیگران نیز آن را در میتوانند یافت؛ به یاری آن میتوانند به آزمونی راه ببرند که هنرمندان در نهان و نهاد خود داشتهاند یا به سخنی دیگر به یاری آفریده هنری، آنچه در ژرفای جان هنرمند گذشته است بشناسد.»[۶]
چرا داستان می نویسم؟
در مصاحبه با فارس و در پرسش از انگیزه داستان نویسی اش می گوید:
"آنچه من نوشتهام و مینویسم، نخست به پاس دل من است. من برای خود مینویسم، اگر دیگران خواندند و بهره بردند، چه به از آن؟ اما راست و روشن، بیهیچ پرده و پروا بگویم، چندان بیم و باکم نیست که کتابهای مرا دیگران نخوانند، چون اگر برای آنان هم مینویسم، در ردهی دوم است. نیازی شکیبسوز و تابربای در من، مرا به نوشتن بر میانگیزد. از همین روست که بازنوشت نوشتههایم، در چشم من یکی از دوزخیترین کارهاست؛ من هرگز آنچه را مینویسم دوباره ننوشتهام و نخواهم نوشت. آنچه مینویسم به همان شیوه به ناشر سپرده میشود، درست است که گاهی در همان نوشته دگرگونیهایی روا میدارم، اما آنچنان نیستند که نیاز به بازنوشت باشد. خواست من سخن گفتن از خویش نیست، شما کم و بیش با خوی و خیم من آشنایید؛ من چونان ایرانی، خوی و خیم خجسته را در فروتنی میدانم؛ ایرانی راستین فروتن است." (گفتگو با فارس)
" روندهای نهادی، نهانی و ناخودآگاهانه در من، سر انجام بدانجا رسید که داستان بنویسم. راست این است که من بیش با دل خود میزیم تا با سر خویش. پاسخهای سخته، دانشورانه، راهنمون و روشنگر پاسخهایی هستند که سر میدهد. هرگز شما پاسخی از اینگونه از دل نمیتوانید شنید، چون دل خیرهسر است، هوسناک است و کار خود را میکند. ما با دل خویش بر نمیآییم و هرگز نمیتوانیم بر آن لگام بزنیم. رشتههای سالیانمان را در دمی پنبه میکند یا آنچنان که در این کتاب نوشتهام آدینهمان را شنبه. از اینروی آنچه میتوانم گفت، این است که نیازی در من، انگیزه و آغازی شد برای اینکه داستانی بنویسم. این را هم بگویم که در آغاز نمیدانستم این داستان چه ریخت و پیکرهای خواهد داشت. اگر اندکی میدانستم چگونه آغاز خواهد شد، به راستی نمیدانستم چگونه به پایان خواهد رسید.
داستان، خود در من، خویشتن را نوشت. شاید از همین روست که این داستان با رویکرد خوانندگان همراه شد؛ با اینکه من خود را داستاننویس نمیدانم، به این معنا که پیش از این داستانی ننوشتهام، دستهکم داستانی بلند. تا آنجایی که به یاد دارم این کتاب نخستین کتاب من است که پس از پنج هفته به چاپ دوم رسید. شگفتیهای موجود در این داستان شگفتیهای دل است.
آنچه من از داستان میخوانم و چشم میدارم این است که مرا با خود درکشد و ببرد در کامهی من. بیآنکه من بخواهم مرا برباید، تا آن را نخوانم و به فرجام نیاورم و کتاب را بر زمین ننهم، نتوانم از چنبر چیرگیاش برهم؛ این داستان است. به هر روی آزمونی است. میتوانم گفت کاری است نو آیین در داستاننویسی ایرانی. بر پایهی آنچه گفته شد، من داستان نویس هستم یا نیستم، پرسشی است بیپاسخ. شما هم باید بدان پاسخ بدهید. اگر این داستان را خواندید، در شما کارگر افتاد و با خود برد و در ربود، داستان است و شاید من هم داستاننویس باشم؛ اگر چنین نبود این هم آزمونی است دیگر، در کنار بسیار آزمونها که ناکام و نافرجام ماندهاند. بیش نمیدانم چه میباید گفت." (گفتگو با فارس)
شیوه کهن و نو:
دکتر کزازی آشکارا شیوه کهن و کلاسیک شعرسرایی را بر شعر نو ترجیح می دهد و استدلالش این است که آماج و آرمان هنر، هارمونی و هماهنگی است که در شعر کلاسیک به مراتب بیشتر است:
"همه دیوانهای ادب پارسی در کتابخانه ما، دیوانهای شعر کهن بود. من در سالیان دبیرستان از سر کنجکاوی، یکی دو دفتر سرودههای نو خریدم و خواندم. راست این است، بیهیچ پرده و پروا و پوست باز کرده سخن میگویم چون بیم و باکی ندارم، این کتابها چندان دلپسند من نیفتاد.
این را هم راست و روشن بگویم که من با هیچ شیوه، دیدگاه، سامانه، آزمون ادبی هنری، ستیزی ندارم. باور من این است هر کس هر چه خوش میدارد، می پسندد به هر شیوه میتواند گفت، بازنمود و فراپیش دیگران نهاد اما به همان سان هر کس آزاد هر کس هر چه میخواهد بگوید به هر شیوهای، دیگران هم آزادند آن تراویده هنری را بپسندند یا نه. اما روزگاری گونهای تنگ بینی و خشک اندیشی بر جامعه ادبی ایران سایه گسترده بود تا آنجا که سرودن به شیوه کهن و دلبستگی به سالاران سترگ سخن پارسی گونهای کژ روی و گناه شمرده میشد. اگر کسی به شیوه کهن شعر می سرود او را باز میخواندند که اندیشه پوسیده واپسگرا دارد. گذشتهگرا است و با نیازها و گفتمانهای روز جامعه ایرانی آشنا نیست.
بر آنم ادب کهن در پیکره و ساختار بیرونی پروردهتر، هنریتر، شورانگیزتر از آن گرایش ادبی است که به اصطلاح شعر نو نامیده میشود.
آرمان در هنر و از آن میان در ادب، آن است که هنرمند یا سخنور ، از پارههای پراکنده، بی سامان، آشفته با یکدیگر، پیکرهای به سامان، هماهنگ، در هم تنیده بسازد. یعنی هنگامی که پارههای پراکنده در پیکرهای با هم پیوند میگیرند از آن پراکندگی و پریشانی میرهند، کالبدی پدید میآید که جان هنر به زیبایی، شگفتی، شورآفرینی در آن دمیده میتواند شد. در پی آن به ناچار آرمان هنر ، هماهنگی، پیوستگی، همبستگی است. میتوانیم از پیکر هر آدمی نمونه بیاوریم که از هزاران یاخته ساخته شده است اما هنگامی که این یاخته ها با هم پیوند میگیرند، هم آواز و هم سوی و همگرا میشوند، انسان پدید میآید که زنده است و جان دارد، هنگامی که هماهنگی از بین رفت و گسیخت، مرگ فراز میآید. پس دوباره میگویم از دید پیکره، شیوه کهن سخن پارسی چون بیشتر پارهها در آن به سامان و هماهنگ هستند خنیایی خرمتر و خجسته تر پدید میآورند و به جان و آرمان هنر نزدیکترند. از همین روست که این گونه سخن با دل و نهاد و اندیشه ایرانیان، پیوندی بسیار تنگتر دارد. "(گفتگو با فارس)
اما ضمنا مطابق تعادل و تعامل شخصیتی اش، بر سلیقه های مختلف سخت نمی گیرد:
"پسند گرایشی است که شما به چیزی دارید اما نمیدانید چرا. پاسخ روشن برای این پرسش که چرا چیزی را بیشتر خوش میدارید، ندارید. چون پسند آگاهانه نیست. برای نمونه کسی خورش قرمه سبزی را میپسندد آن دیگری خورش قیمه را. هر کدام از این دو، به پسند خویش وابستهاند و اگر بتوانند درباره پسند خود سخن میگویند که چرا این خورش خوشمزه تر و خواستنی تر از دیگری است اما هیچ یک از این دو نمیتوانند آن دیگری را در پسند با خود هم رای کنند چون خود به درستی و روشنی نمیدانند. در دانش جایی برای پسند نیست. چون پسند همواره گرایش فردی میماند. هنگامی که دانشورانه، آگاهانه، میخواهیم گرایشی را که بدان رسیدهایم با دیگران در میان نهیم، میتوانیم امید بنهیم که آن دیگران را به گرایش خود بگرایانیم یا بگروانیم. چون سخن از دانش و خرد و برهان است. پس میتواند مرزهای فردی را بگسلد و پدیدهای همگانی شود.
در گذشته هنگامی که میخواستند دانشی را به نوآموزان بیاموزند، آن دانش را در پیکرهای آهنگین میریختند. برای نمونهای میخواستند واژگانی را به نوآموز بیاموزند، در پیکرهای آهنگین به او میآموختند. این پیکره به سامان و آهنگین هرچند شعر شمرده نمیتواند شد چون پندار خیز و شورانگیز نیست اما به پاس آن هماهنگی و آن پیکره درپیوسته در یاد و نهاد نوآموز کاراتر و پایاتر میبود و میماند. شما اگر در خانواده خود کهنسالانی داشته باشید، این گونه آموزهها را به خاطر دارند. اگر از واژهای سخن بگویید، آن بیتی که معنای واژه در آن نشان داده شده است، بیدرنگ به یاد میآورند. این شیوه آموزش بسیار پیشرفته است. اما ما آن را به کنار نهادیم."(همانجا)
سیاست و فرهنگ:
دکتر کزازی مانند نیاکانش به ماندگاری و اثرگذاریِ کار فرهنگی بیشتر از کار سیاسی اعتقاد دارد. در مصاحبه با فارس چنین می گوید:
"روانشاد پدر پندی ارجمند به من داد. گفت فرزندم گرد سیاست مَگَرد. هرچند کشور ما کشوری است که اگر برگی از درخت بیفتد میتواند نشانی از سیاست در خود داشته باشد. من همواره این اندرز پدر را به کار بستهام. بارها از من خواندهاید و شنیدهاید که من مرد فرهنگ هستم و با سیاست بیگانهام چون کمترین زیان سیاست این است که ما را در دام پرسمانها و رخدادهای روزانه زودگذر میاندازد، ویژگی سیاست ناپایداری و دگرگونی است.
درست به گونه فرهنگ که ویژگی بنیادی و ساختاری آن پایداری است. فرهنگ به پهنه آبهایی میماند که در زیر زمین جای دارد. سیاست آن چشمه ساری است که دمی چند برمی جوشد و بر آفتاب میافتد، آشکار میشود. آن پهنه کما بیش برجا است." (گفتگو با فارس)
در حرف شنوی دکتر از نیاکان ارجمندش همین بس که او گام در وادی اسطوره شناسی می نهد. این جهت گیری باعث شد که دکتر کزازی از مرزهای استانی فراتر رورد و به مثابه یک شخصیت نظریه پرداز در پهنة کشور مطرح گردد. ایشان به تحلیل روانشناسانه و اسطوره شناسانه اسطوره های ایرانی و آداب و رسوم و فرهنگ دینی و قومی ایرانیان اهتمامی بلیغ ورزیده اند که نمی توان از کنار این تحلیل ها به آسانی گذشت.
خبرگزاری مهر گفتگویی با میرجلال الدین کزازی ترتیب داده است که در ادامه می خوانید :
اهمیت فرهنگ:
کزازی درگفتگو با خبرگزاری مهر هم می گوید:
" مردمی که فرهنگ ندارند، هیچ مایه ای نمی توانند داشت، فرهنگ بنیاد است، اگر ساختمان پابرجاست از آن است که بنیادی دارد، ساختمان پیداست، بنیاد نهان، آنان که دل به نما و ساختمان خوش می کنند بی فرهنگ اند، چون نمی دانند این نما چگونه پدید آمده است....فرهنگ بنیاد است، کارساز، ناگزیر، ارزشمند، اما نهان، کار فرهنگی کاری نیست که به زودی آشکار و پدیدار بشود، هم زمان می برد، هم دیر می شکوفد و به بار می نشیند، فرهنگ به چشمه سار می ماند، که گاهی هزاره ها، سده ها در دل خاک، در نهان روان است، روزگاری که مایه و پایه بایسته را می یابد، به ناگاه از دل تاریک خاک بر می جوشد، بر می جهد، به روشنی می رسد و برآفتاب می افتد....آن که می خواهد در فرهنگ، یک شبه راه صد ساله را بپیماید، بی گمان یکسره با فرّه و فرهنگ و فرّ آن، بیگانه است."
تعلق خاطر به جغرافیا و فرهنگ کرمانشاه:
کزازی از تاثیر قطعی جغرافیای کرمانشاه بر روحیات ادبی و هنری اش ، به تاکید سخن می گوید:
"در خاستگاهها و انگیزههای این شیوههای گفتار و نوشتار که من به کار میبرم، حتی از جغرافیای کرمانشاه و چشم اندازهای آن یاد کردهام بی گمان اگر من در شهر دیگری، میزادم و میزیستم، آنچه هم اکنون هستم نمیتوانستم بود. جغرافیای کوهستانی کرمانشاه، کوههایی بلند که پیرامون آن را همانند باروهایی استوار فرو گرفتهاند، کوه طاق بستان ، کوه بیستون در اینکه من آن چنان که بسیار کسان بر آنند که زبانی شکوهمند و حماسی را به کار میبرم، کارساز افتاده است. "(گفتگو با فارس)
سه بهشت ایرانی :
"بارها گفتهام کرمانشاه سه بهشت ایرانی را میسازد. یک بهشت باستان شناسی. شما به هر گوشه از شهر و ده استان کرمانشاه بنگرید یادگاری از روزگار کهن در آن مییابید. دو دیگر بهشت زبان شناسی ایرانی است. سرزمین زبانها و گویشهای گونه گونه است. سه دیگر بهشت دین شناسی و اسطوره شناسی ایرانی است. کیشها و آیینهای گوناگون در استان کرمانشاه هنوز روایی دارد.
از همین رو است که کرمانشاهان را هندوستان ایران نامیدهاند به پاس آن رنگارنگی و گونه گونی تاریخی و فرهنگی. " (گفتگو با فارس)
در گفتگو با علی دهباشی هم می گوید:
"آقای محمدرضا ارشاد گفت و گویی دراز دامان، دربارۀ زبان پارسی با من انجام داد. یکی از پرسش های او این بود: این زبان ویژه که او را حماسی می نامید چگونه در شما پدید آمد؟ من خاستگاه ها و انگیزه هایی را یک به یک برشمردم. یکی از آن ها این بود که شاید چشم اندازهای کرمانشاه هم در این پدیدۀ درونی، فرهنگی، روانی و مینوی کارکردی می داشته اند. کرمانشاه شهری است باستانی. شما به هر گوشۀ آن بنگرید یادگاری شکوهمند، شگرف از تاریخ و فرهنگ ایران را پیشاروی خود خواهید دید. از طاق بستان گرفته تا بیستون، کوه خدایان. که درازدامان ترین سنگ نوشتۀ جهان را هزاران سال بر سینۀ سخت و سِتبر و سُتوار خویش پاس داشته است. ... شهرِ رودهای خروشان است. شهری است که یکی از شکوفان ترین کانون های سه دانش دیرین شناسی فرهنگی است: باستان شناسی، زبان شناسی تاریخی و اسطوره شناسی. من پروا نداشته ام که بگویم بهشتِ این سه دانش است. ..آب و هوای کرمانشاه شاید، نیز در کار بوده است. ... می دانیم که پایه های هستی راستین ما در سالیان کودکی نهادینه شده اند. سالیان سِپسین نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری می توانم گفت گزارش و گسترشی است آنچه در سالیان کودکی پدید آمده است. کودکی من در کرمانشاه گذشته است."
زبان دکتر کزازی و شیوة سخنوری او :
"کما بیش از دو دهه پیش من بر آن سر افتادم که این شیوه را در گفتار و نوشتار به کار بگیرم چون باورم این بود که به زبان پارسی باید یاری رساند و کوشید نغزیها و زیبایها و دلاویزیهای این زبان را به کار گرفت به دیگران شناسانید تا مگر آنها هم که در گفتار و نوشتار خود بیش به پروا باشند زبان را از گزندها و آسیبهای گوناگون که در کمین آن نشسته است پاس بدارند. من به فراخی به پرسشهای از این دست پاسخ دادهام. اینکه چرا این زبان را باید به کار گرفت؟ چه نیازی هست؟ آیا وام واژهها به زبان زیان میرسانند یا به وارونگی آن چنان که کسانی میاندیشند مایه توانمندی آن میشوند، به ویژه آنکه چرا در زبان پارسی، وام واژهها، واژههای بیگانه میتوانند بسیار زیان رسان باشند، این زبان را."
در پاسخ این سوال که "آیا با مردم عادی کوچه و بازار هم چنین سخن میگویید؟"، می گوید:
"پیداست که چنین نیست. شما هر گرایشی در زبان داشته باشید چه پارسی گرای باشید چه تازی گرای چه فرنگی گرای همواره یکسان سخن نمیگویید.. آن شیوهای که در دانشگاه یا در سخنرانی به کار میبرید در کوچه و بازار فرو میگذارید و به شیوه دیگری از زبان بهره میبرید." (گفتگو با فارس)
فلسفة سره گویی و سره نویسی:
میرجلال الدین کزازی درگفتگویی با خبرگزاری مهر می گوید:
"یکی از هدفهای سرهگویی و سرهنویسی این است که از زیانهایی که واژگان بیگانه به ساختار آوایی و گوشنواز زبان پارسی، و همچنین رسایی، پختگی واستواری آن وارد میکنند، جلوگیری کنیم. اینکه زبان پارسی نمیباید وامواژهها را در خود راه دهد، دیدگاهی دانشوارانه و بر پایه برهانهای زبان شناختی است. زبان پارسی بسیار پیشرفتهاست. زبانی بودهاست بسیار پویا. از دید زبانشناسی تاریخی، پیشرفتهترین زبان کنونی است. این از آنجاست که زبان آیینه فرهنگ است. فرهنگی که پویاست، زبانی هم سنگ و هم ساز با خویش را پدیدمیآورد. فرهنگ ایرانی چون فرهنگی پویا و پیشتاز بودهاست، زبان پارسی هماهنگ با آن بسیار دگرگون شده و پیشرفت کردهاست. زبان پارسی امروز ساختاری دارد که با بسیاری از دیگر زبانهای جهان هم روزگار نیست. به سخن دیگر، آن زبانها از دید کاربردهای سرشتین و بنیادین، در روزگاران و در ساختارهایی ماندهاند که دیری است زبان پارسی از آنها گذشته است."
اسطورهشناس، روانکاو تاريخ است:
اسطوره شناسی، مهمترین رویکرد پژوهشی دکتر کزازی است. او مانند یونگ و جوزف کمبل اسطوره را خواب دسته جمعی ملتها می داند . لذا تحلیل اسطوره را تعبیر رویای دسته جمعی یا تحلیل ناخودآگاه ملی تلقی می کند و از اینجاست که برای تحلیل ناخودآگاه ایرانی به شاهنامه روی می آورد:
"شاهنامه نامه هزارههاست و آنچه من آنرا ناخودآگاهي تباري ايراني مينامم در آن به گستردگي بازتافته است؛ بهويژه در بخشهاي آغازين آن که بخش اسطورهاي و حماسي است....هنگاميکه اسطورهاي را ميکاويم، ميتوانم گفت که به روانکاوي تاريخ ميرويم. چگونه هنگاميکه شما ميخواهيد کسي را ژرف، ناب، نغز و باريک بشناسيد، روان او را ميکاويد، از رويهها درميگذريد و به ژرفاها ميرسيد، با آن شيوهها و شگردهايي که روانکاوان بهکار ميگيرند. هنگامي که ميخواهيم نهاد مردمي را بکاويم، چارهاي جز آن نداريم که افسانهها و اسطورههاي آن مردم را ژرف بنگريم، بکاويم و بررسيم. اسطورهشناس، روانکاو تاريخ است. آنچه تاريخنگاران نوشتهاند، زندگي مردمان است در رويهها، گزارش بروني رخدادهاست. اما پايهها، ريشهها و انگيزهها در اسطوره نهفته است. هم از اين روست که زبان اسطوره، زبان نماد است."
شاهنامه فردوسی:
شاهنامه بیش از هر کتابی ذهن و زبان دکتر کزاز ی را مسخّر خود ساخته است. به نظر کزازی شاهنامه کتاب دانایی و خرد (عقلانیت و عدالت) است. مفاهیم خرد و دادگری و پرهیز از جنگ، مفاهیم محوری شاهنامه فردوسی اند.
کزازی شاهنامه را شناسنامه زبان و فرهنگ ایرانی می داند و حتی در قیاس با مولانا و مثنوی، شاهنامه را برای ایرانیان کاربردی تر می داند. مقایسه ای که بین مثنوی و شاهنامه کرده است، بسیار گویاست:
فردوسی و مولوی، حماسه و عرفان:
دکتر کزازي در یک سخنرانی اسطوره را ستیزة ناسازه ها می داند و در تقسیم بندی دیگری، عرفان را حماسة ستیزه با دیو درون و حماسه را ستیزه با دیو برون می خواند:
"شايد در نخستين نگاه چندان پيوندي در ميانه درويشي و پهلواني نيابيم. بينگاريم كه اين دو يكسره از يكديگر جدايند. پهلوان مرد بازوست. جنگاور است و با تن در پيوند.
اما درويش، مردي است كه تن را خوار مي داند و فرو مي نهد. حتي آن را بزرگترين دشمن خويش مي شناسد. از تن، برخلاف پهلوان كه زنده و تناور است، مي پرهيزد و مي گريزد.
پس چگونه مي توانيم گفت كه درويشي را با پهلواني پيوندي است؟
حماسه، زاده اسطوره است. فرزندي است كه مام اسطوره او را مي زايد، مي پرورد و مي بالاند. به سخن ديگر، كار و سازها و ويژگي هاي بنيادين در اسطوره و حماسه يكسان است. شما هر پديده و رخداد حماسي را بكاويد و بررسيد؛ در ژرفاي آن به ستيز ناسازها خواهيد رسيد. هرجا چنين ستيزي در كار است، زمينه براي آفرينشي حماسي آماده خواهد بود.
ناسازانِ ستيزنده در جهان بسيارند. اما همه آنها نمي توانند خاستگاه حماسه باشند. هنگامي ستيزِ ناسازها به پديده اي حماسي دگرگون مي تواند شد كه ويژگي ديگري بر آن ستيزگي افزوده شود. آن ويژگي ديگر، "آميزگي" است.
به دو روي سكه اي مي مانند. هر سكه به ناچار دو روي دارد. هيچ سكه اي را نمي شناسيد كه يك رويه باشد. چيستي سكه در گرو دو رويگي آن است. اما دو روي سكه ناساز يكديگرند. اين دو ظاهرا ناسازند. اما در دل اين ناسازي ناچارند با هم بسازند. چون اگر يكي نباشد ديگري هم نخواهد بود. يكي، علت وجودي ديگري است. اگر شير نباشد يا خط، سكه اي در كار نخواهد بود.
ستيزه اي از اين دست سرشت و ساختاري حماسي دارد. اين گونه ستيز؛ ستيزي كه سوي ديگر آن پيوند و آميختگي است، سرشت گيتي را مي سازد. گيتي را در كاربرد و معناي نژاده و كهن واژه به كار مي برند. گيتي به معني جهان ديداري، پيكرينه، هستومند. جهان فرودين خاكي. در برابر مينو. مينو جهان نهان است. جهاني كه در توانش هاي حسي و دريافت گرانه ما نمي گنجد. جهان انديشه است.
هر آنچه كه به گيتي مي رسد، گيتيگ مي شود و خواه ناخواه ساختاري حماسي مي يابد.
گيتي پهنه حماسه است. مينو جهاني است يك لخت، يك نواخت، همگون، يكسره و يكسويه. آرامشي جاويد بر آن فرمان مي راند. چرا؟ چون ناسازي در آن نيست.
اما هنگامي كه مينو به گيتي مي رسد يا به سخني ديگر اسطوره به حماسه؛ تكاپو و كشاكش آغاز مي گيرد. مي توانيم گفت كه حماسه، اسطوره اي است كه گيتيگ شده است. اسطوره، حماسه اي است مينوي و آن سري.
همين ناسازي است كه مايه جان و تكاپوست. آسمان، زمين، جان، تن، روز، شب، روشني، تيرگي، نرينگي، مادينگي، اگر بخواهم از جهان شاهنامه ياري بجويم: ايران، توران."
دکتر کزازی از این جا پلی به تحلیل امر زناشویی می زند که در آن دو ناسازه با هم می سازند تا یکدیگر را کامل کنند:
حماسه زناشویی:
"هرگز دو سازگار نمي توانند با هم جفت باشند. جفتي هنگامي است كه دو ناساز با هم پيوند مي گيرند. هم از اين روست كه ما همسران را جفت مي خوانيم.
جفت از ديد زبان شناسي تاريخي با يوغ هم ريشه است. مي دانيد كه يوغ آن پاره چوبي است كه بر گردن ورزايان يا گاوان شخم مي نهند. براي آنكه آن دو در كنار هم بمانند، زمين را شيار بكشند. اگر به دلخواه با هم مي ماندند نيازي به يوغ نبود. جفتي هنگامي معني دارد كه آن دو كه با هم پيوند مي گيرند، ناسازان يكديگر باشند. در دو كمانه بگوييم، گاهي به خامي پنداشته مي شود كه آن جفت يعني زن و شوهر بايد با يكديگر هماهنگ باشند. پسندهاي يكسان داشته باشند. نگاهشان به زندگي همساز باشد. اگر چنين باشد جفتي در كار نيست. زن بايد در جفتي، زني خود را بيش از هر زمان پاس بدارد و بورزد، به نمود بياورد و مرد هم.
اگر زن وا بدهد مانند مرد خود بشود يا مرد وا بدهد و خوي و منش زن خود را بستاند آن زندگاني به سامان نخواهد رسيد. آن زندگي كامگارانه است، با بخت ياري و همراه است كه زن و شوهر بتوانند با همه ناسازي به سازگاري برسند. زندگي زناشويي به راستي حماسه است. آسان نيست كسي كه تن در مي دهد به پيوند زناشويي. به كاري حماسي دست مي يازد، بايد آماده كشاكش و گيراگير باشد. اما اين گيراگير و كشاكش سازنده است. افرازنده و برازنده است. براي اينكه زن و مرد را مايه مي دهد و به كمال مي رساند. هيچ كدام از اين دو به تنهايي نمي تواند به سرآمدگي و كمال برسد."
سپس به بحث اصلی یعنی مقایسه حماسه تاریخی با عرفان حماسی می پردازد و می گوید:
"پس حماسه ستيز ناسازهاست. اين ستيز، نمودها و كاركردهاي گوناگون دارد. از نبرد ايزدان و خدايان در آسمان آغاز مي گيرد تا مي رسد به نبرد پهلواني زميني، با خدايان و ايزدان در پي آن به رويارويي و كشاكش در ميانه دو تبار و دودمان. بخش بيشترين شاهنامه را اين كشاكش ساخته است.
رويارويي و كشاكش دو پهلوان با هم. اين خردترين و فروكاسته ترين نمود حماسه است. دو پهلوان با يكديگر مي جنگند. رستم و سهراب، رستم و اسفنديار. اما اگر از اين ديدي كه گفته شد، باريك، اين كشاكش ها را بنگريد در نهان و نهاد آنها به آن بنياد حماسه مي رسيد. ستيزندگان، آميزندگانند. اگر رستم با سهراب مي جنگد به راستي با خود، نبرد مي آزمايد. اگر رستم با اسفنديار مي جنگد با سويي ديگر از خود در كشاكش است. نبرد رستم و اسفنديار هماوردي پهلواني و پادشاهي است كه از يكديگر ناگزيرند. اگر پادشاه تاجدار است، پهلوان تاجبخش است. در اين نبرد نمادين، اين دو كه ناسازان يكديگرند و ناگزيران هم، در برابر همديگر مي ايستند.
گفتيم فروترين و خردترين مرزي كه حماسه بدان مي تواند رسيد در فرهنگ و ادب حماسي رويارويي دو پهلوان است. فروتر از آن پنداشتي نيست. اما نكته در آن است كه كار با آن رويارويي به فرجام نمي رسد. اين كشاكش، ستيز و هماوردي هم چنان مي پايد. امادر قلمروي ديگر كه قلمرو درويشي است."
او "حماسه صوفيانه" را با عبارت "رشكان از خويش و مرگان در دوست" یعنی رستن از خود و فنا در خدا توصیف می کند:
"درويش، هماورد بروني را كه پهلوان با آن مي جنگيد به هماوردي دروني دگرگون مي سازد. درويش همان پهلوان حماسه است اما با خود در ستيز و آويز و نبرد و آورد است. دشمن او از جهان برون گسسته و به جهان درون درويش راه جسته است. درويش با منِ خويش مي جنگد.
درويش پهلواني است كه هرگز نمي تواند با هماورد خويش كه من اوست به آشتي و آرامش برسد. اگر او دمي اين كشاكش و ستيز خويشتن را فرو بگذارد از آن پس درويش نيست.
تا من هست، درويش پهلوانانه ناچار از جنگيدن است. همه آرمان درويشان و رهروان اين راه اين است كه بر خويشتن چيره بشوند. از چنبر چيرگي من و تن برهند.
رَشكان از خويش، مَرگان در دوست. همان است كه آن را فنا في الله مي نامند. فنا في الله، مرگ در زندگي، فرجام آن نبرد حماسي است.
هنگامي كه درويش به اين فرجام رسيد به خواست خود دست يافته است. آن زمان مي تواند با مرگ در خويش به زندگاني در دوست برسد. با رستن از چنگ تن به جان، جاودان و زنده بماند. به بقاء بالله دست بيابد. آن ستيز ناسازها، ستيزي كه يكسره پيوند و آميزش نيز هست."
بدین ترتیب رابطة شاهنامه فردوسی با عرفان مولانا تبیین می شود:
"هم از اين روست كه ادب درويشي ما دنباله ادب پهلواني ماست. زباني كه سخنوران درويش كيش در باز نمود اين نبرد شور انگيز و تب آلوده اين حماسه نهان گرايانه به كار گرفته اند، همچنان زباني رزمي و پهلواني است. همان واژگان، همان شگردها و ترفندهاي ادبي. همان ساختارهاي زباني را كمابيش در حماسه هاي صوفيانه باز مي يابيم. يكي از آن ميان مثنوي مولاناست. در فرهنگ ايراني و ادب پارسي بي هيچ گمان بزرگترين، مايه ورترين، گرانسنگ ترين نامه نهان گرايي و دفتر درويشي است. كتابي ديگر كه اين حماسه پيوسته در آن نمودي برجسته دارد، کتاب پرآوازه عطار است. پير نيشابور.
داستان مرغان در منطق الطير. اين كتاب به راستي حماسه است. اما حماسه دروني و درويشي.
مي توان گفت فرهنگ درويشي از ديد تاريخي پس از فرهنگ پهلواني پديد آمده است. در پي آن ادب درويشي نيز پس از ادب پهلواني آمد."
اما همچنان که انتظار می رود دکتر کزازی در مقایسه مثنوی و شاهنامه، دست بالاتر را به شاهنامه می دهد از آن رو که به کار زندگی اجتماعی امروز ما بیشتر می آید:
"مي توان گفت آموزه ها، رهنمودها و انديشه هاي فردوسي بيشتر در جهان امروز به كارمان مي آيد تا آموزه هاي مولانا. زيرا فردوسي در شاهنامه هم از آن ديد كه سخن ور انديشمند است و هم در ساختار فرهنگي و انديشه اي شاهنامه كه از آن فردوسي نيست، يادگار گذشتگان است، آموزه هايي دارد كه در اين روزگار بيشتر به كار ما مي آيد.
آنچه مولانا مي گويد آزموني دروني و فردي است. چه بسيار ارزنده است. اما به كار ما مي آيد براي آنكه خود را چونان فرد بشناسيم، بپروريم و بسازيم. انديشه هاي كسي مثل مولانا را همگان نمي توانند ورزيد. زيرا كه شايستگي ها، توانش ها و زمينه هايي مي بايد باشد كه در همگان نيست. اما انديشه هاي فردوسي در شاهنامه اين سري و اجتماعي است.
ما براي اينكه جامعه و جهان خود را به شايستگي بسازيم، مي توانيم از شاهنامه بهره ببريم. اما اگر ما بخواهيم جهان و جامعه خود را بر پايه آموزه هاي مولانا بسازيم، هر دو را از دست خواهيم داد. براي اينكه مثنوي كتابي براي ويژگان و برجستگان و شايستگان سروده شده است. يكي از آموزه هاي نخستين و بنيادين صوفيانه اين است كه ناشايستگان و نااهلان را نمي بايد به جهان درويشان راه داد. آن همه پروا و رازپوشي در اينكه مبادا رازها به دست نامردم، نااهل، ناشايست بيفتد.
كتابي مانند مثنوي كتاب نهان گرايي است. اما شاهنامه نه تنها كتابي ايراني است و به كار ما ايرانيان مي آيد كه كتابي جهاني است."
مع هذا تحلیل و تجلیل کزازی از مثنوی معنوی در كتاب «در آسمان جان» ، چنان است که حق مطلب را نسبت به مولانا ادا می کند. کزازی با توضیح استعارة نی، از تاثیر شمس بر مولانا سخن می گوید:
"مولانا جلال الدین یکی از برومند ترین فرزندان ایران زمین است که ادب نهان گرایانه و صوفیانه فارسی با او به اوج رسیده است و شعر شررخیز او همواره آتش در سوختگان جهان می زند. او مثنوی خویش، شگرف ترین نامه راز را با نای و نوای آن آغاز کرده است و از آن، چونان نمادی از خویش و از هر درد آشنای دیگری سخن گفته است. مولانا از میان همه سازها، نای را از این روی برگزیده است که نای تهی شده از خویش، خود را یک سره به دست و دم نایی می سپارد و از دم او جان و جنب می گیرد و در جان دیگران شور و شرر می افکند. مولانا خود نیز نای است که با دم شمس تبریزی از خود تهی شد و خویشتن خویش را بازیافت و مثنوی با همه دراز آهنگی اش، ناله های این نای است که در نایی رنگ باخته و دمِ گرمِ نایی، پرده های او را دریده و رازهایش را بر آفتاب افکنده است. از این جاست که مثنوی با این که کتابی آموختاری است و باید آگاهانه باشد، بیشتر ناخودآگاهانه است و برآمده از گونه ای تداعی غول آسا و از سویی نیز سر رشته این کتاب که نردبان آسمان است، به دست حسام الدین چلپی است که بی او غنچه های مثنوی ناگفته می ماند. این ها و پاره ای نکته های دیگر در این گفتار باز نموده شده اند."
وی مثنوی را کتابی خودانگیخته و خدا انگیخته (الهامی ) می داند:
"مثنوی آییننامه درویشی و نهانگرایی است و از این روی، به ناچار، میباید کتابی آموختاری باشد و مانند هر کتابی دیگر از این گونه، با برنامهریزی و زمینهچینی و به شیوهای سنجیده و اندیشیده، فراهم آمده و سروده شده باشد؛ اما شگفتی شگرف و نکته ناب و ویژگی والا در این میان که خرد را بر میآشوبد و اندیشه را میگدازد و رای را سرگشته میدارد، آن است که مثنوی، در آن هنگام که سرودهای آموختاری است، آفریدهای انگیختاری نیز هست و در آن، به گونهای ناسازوارانه، دوناساز آشتیناپذیر: آموختگی و انگیختگی، با هم درآمیخته است و پیوند گرفته است؛ یا اگر بخواهیم از واژههای نغز نهانگرایانه بهره ببریم: سر و دل. در این بیت های آغازین از دفتر دوم، به ویژه بیت نخستین(مدتی این مثنوی تاخیر شد/ مهلتی بایست تا خون شیر شد) بسیار ارزشمند است و شایسته درنگ و چگونگی سروده شدن مثنوی در آن، با نگاره و انگارهای پندارینه و شاعرانه، به روشنترین و رساترین شیوه آشکار داشته شده است؛ مولانا، در این بیت، روند دیگرگشت اندیشهها و آزمونهای درونی و نهادین شاعرانه را به سخن و سروده، به دگرگونی خون به شیر ماننده گردانیده است، در رگهای مام: زنی به کودکی بار گرفته است و او را در زهدان خویش میپرورد و میبالاند. این روند و کار و ساز، بدرست، همان است که به هنگام سرودن مثنوی بر مولانا میگذشته است: خون اندیشهها و آزمونهای شاعرانه و نهانگرایانه مولانا، بیآنکه او خود به درستی و روشنی بداند و بخواهد، به ناگهان در رگهای ذهن و نهاد وی به شیر شیرین سخن و سروده دیگرگون میشده است و آنچه در ژرفای دل و در نهانخانه نهاد وی میگذشته است، بر زبان او روان."
هفت وادی و هفت خان:
مقایسه ای که کزازی بین حماسه و عرفان می کند، جالب است. حماسه به عالم فرودین یا گیتی مربوط است که جهان تضاد و ناسازه است. اسطوره به عالم معنا یا مینو که جهان آرامش است. در حماسه دو نیروی ناساز مانند دیو و انسان با هم در جدالند و در عرفان این ستیزه درونی می شود و متوجه دیو نفس می شود. همانطور که در حماسه هفت خوان داریم در عرفان نیز هفت وادی و هفت شهر و هفت مرحله تا رسیدن به مقصد داریم.
"در آیین مهری باستان، بر آن بوده اند که اگر گرفتاران این جهان فرودین بخواهند دگر باره به گروثمان بازگردند، ناگزیر می بایست هفت مرتبه بپالایند تا پس از عبور از خورشید پایه(دروازه ی خُدایان)، به آسمان برسند. به تناسب این هفت مرحله و هفت وادی طریقت در عرفان، بی تردید رستم نیز در پس گذر از این زینه های نمادین، حضوری راز آلود و سمبلیک دارد و با نیروهای اهریمنی در پس لایه های ناخودآگاهی اش که در هیأت شیر، گرگ، اژدها، زن جادو و ... نمود می یابند، در ستیز است و علاوه بر ستیز با نیروهای اهریمنی اش، با خودآگاهی و ناخودآگاهی خویشتن نیز در جنگ و جدل می باشد." (میر جلال الدین کزازی و مهدی رضا کمالی بانیانی فنون ادبی سال هشتم زمستان 1395 شماره 4 (پیاپی 17)
خردنامه یا جنگ نامه:
کزازی در نشست فردوسیشناسی و شاهنامهپژوهی، که در سرای اهل قلم بیست و نهمین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران برگزار شد می گوید:
"در تمام اشعار فردوسی در شاهنامه خرد و اندیشه ستوده شده از این رو میتوان شاهنامه را "خردنامه" نامید....آنچه در شاهنامه وجود دارد خرد آدمی است زیرا خرد بستر و خاستگاه همه اندیشههاست. شاهنامه با سخن از خرد آغاز میشد و بیت نخستین آن درباره خرد با انسان سخن میگوید:
به نام خداوند جان و خرد / کزین برتر اندیشه برنگذرد
میگوید سخن را آغاز میکنم با نام آفریدگار خویش، جان و خرد و گوهر بنیادین در اشعار شاهنامه فردوسی است که در ادبیات این اثر استفاده شده است....همه جانداران، جان دارند، در واقع جان زندگی تنی و بیرونی ما را پایه میریزد اما خرد هم گوهری است برای زندگی درونی آدمی و به نوعی آدمیت و انسانیت آدمی در گرو اندیشه و خرد اوست وگرنه همه جانداران جان دارند و آنچه که انسان را از دیگر جاندارن متمایز میکند خرد اوست.
به ابیات شاهنامه توجه کنید: «خرد دلگشای و خرد رهنمای/ خرد دستگیر به هر دو سرای/ خرد زیور شهر باران بود/ ستایش خرد را به از راهداد/ خرد بهتر از هر چه ایزد بداد». با تفکر و پژوهش در ابیات شاهنامه میتوان شاهنامه را خردنامه نامید.....«خرد تیره مرد روشنروان» در این بیت استاد فردوسی خرد را با یکدیگر میسنجد و به ما میفهماند سرانجام آنچه برتری دارد خرد است. ...در واقع فردوسی شیفته و سودایی خرد است. به طوری که در شاهنامه آغاز و پایانش را به ستایش از خرد آدمی اختصاص داده است."
در ضمن کزازی هشدار می دهد که مبادا شاهنامه را "جنگ نامه" تلقی کنیم. شاهنامه به عنوان نماد رفتار تاریخی و فرهنگی ایرانیان تنها از منظر دفاعی جنگ را موجه می داند:
"اما نبايد فريفته پيكره شاهنامه شد. شاهنامه هرگز نامه نبرد نيست. درست است كه بيشينه شاهنامه را گزارش نبردهاي بزرگ مي سازد. اما آموزه هايي كه ما آشكارا از زبان فردوسي يا نهان در بافتار دروني شاهنامه از او مي ستانيم، پرهيز از جنگ است. آشتي و دوستي با ديگران است. در هيچ نبردي در شاهنامه، ايرانيان آغازگر و پيشگام نيستند. هميشه ديگران اند كه زمينه نبرد را فراهم مي آورند. از اينجاست كه شاهنامه از روز پديد آمدن در جان ايرانيان نشسته است. با شاهنامه زيسته اند و با آن سر بر بالين مرگ نهاده اند. اما مثنوي كتابي بوده است كه در خانقاه ها و در ميانه انجمن هاي بسته مي خوانده اند. براي اينكه از آموزه هاي آن بهره ببرند. وگرنه به پاس زيبايي و چيستي ادبي آن، همگان آن را مي خوانند.
به پاس شناخت بيشتر فردوسي و مولانا، شاهنامه و مثنوي مقايسه و بررسي هر دو لازم است. ساختار دروني و سرشت شاهنامه و مثنوي هر دو يكي است. يكي حماسه بيروني پهلواني است و يكي حماسه دروني و درويشي. گذشته از اين ما به همانندي هاي ديگر در ميان شاهنامه و مثنوي مي رسيم اما آن همانندي ها در هر ساختار ادبي ديگري يافت مي شود."
اگر سخن نهایی دکتر کزازی در باب این مقایسه این باشد که شاهنامه کاربرد و کارکرد اجتماعی و مثنوی کارکرد و کاربرد خودشناسانه دارد و هر یک در جای خویش به کار می آیند، شاید دیگر نتوان وجهی برای ترجیح و گزینشِ نخستینِ ایشان در برتری شاهنامه نسبت به مثنوی پیدا کرد.
مقام زال در شاهنامه:
کزازی در جستارِ «زال، زروان شاهنامه» اسطوره زال را نمود و بازتابي از زروان، خداي باستاني "زمان"، می داند. سپيدي موي زال در هنگام زايش نشانهاي از ديرينه سال بودن آن نوزاد است و فرجام زال در شاهنامه که هرگز سخني از مرگ او به ميان نميآيد از دلایلی است که کزازی بر آن ها تکیه می کند. پيوستگي زال با سپهر و سیمرغ نيز نشانه ديگري از همسويي زال و زروان تلقي ميكند.
نويسنده در گفتار ديگري به نام «آسمان جان و نردبان آن»، از سه كتاب والا و برتر زبان فارسي، شاهنامه و مثنوي و پنجگنج نظامي، ياد ميكند و مينويسد كه رازنامه مولانا همان پايگاهي را دارد كه شاهنامه فردوسي در رزمنامهسرايي و نظامي گنجهاي در بزم نامهسرايي دارند و اين سه تن، سبب «نازش و سرافرازي» ايرانيان خواهند بود.
شاهنامه و نیایش:
دکتر جلالالدين کزازي در نشست «ملکوت کلمات» در خانه هنرمندان ، نيايش را سبب رسيدن به شادکامي، شکفتگي درون، آرامش و آسايش دانست و ايرانيان را به پيروي از سنت نياکان خويش فراخواند:
"صدها بار در شاهنامه از نيايش سخن رفته است. هيچيک از چهرههاي برين، گوهرين و بنيادين را نمييابيم که با نيايش بيگانه باشد. ايراني به هر انگيزهاي به نيايش مينشيند. بخشي گسترده از سرودههاي فردوسي در شاهنامه از اين روي سرودههاي نيايشي است. پهلوان و پادشاه، آن زمان که ميخواهد به کاري بزرگ و دشوار دست بيازد، به جنگي که سرنوشت ايران بدان بازبسته است، نخست تن ميشويد، جامه پاکيزه ميپوشد و به نيايش يزدان دادار ميپردازد....به همان سان هنگاميکه از آن کار دشوار، از آن جنگ گران آسود، ديگربار سر بر خاک ميسايد، آفريدگار يکتا را نيايش ميبرد و ستايش ميگويد.
هنگاميکه زال ميخواهد با رودابه دخت مهراب کابلي، که تبار به دهاک ماردوش ميرساند، پيمان پيوند و پيوکاني ببندد، مهراب و سام و منوچهر، هر سه با اين پيوند ناسازند. سرانجام اين گره کور به سرانگشت بانوي کاردان و چارهگر و انديشمند مهراب، سيندخت، گشوده ميآيد. سام که سرانجام با اين پيوند همداستان شده است، نامهاي به منوچهر، شاه ايران، مينويسد تا او را نيز بدان بگراياند.
آغاز نامه نيايش آفريدگار است. نمونهاي ديگر از نيايش آن است که جهانپهلوان بزرگ و نامدار شاهنامه، رستم، هنگاميکه خان سوم را پس پشت مينهد، به راهنمايي از بيابان و تشنگي مردافکن جگرسوز ميرهد و به چشمهسار ميرسد و از آب روشن و پاک آن مينوشد و جان دوباره مييابد، سر بر خاک مي سايد و بدينسان آفريدگار را نيايش ميکند.
ايرانيان که آنان را نخستين مردم يکتاپرست جهان ميدانيم و ميدانند، سخت با نيايش در پيوند بودهاند و بدان خوگير، تا بدانجا که شهريار ايران به آساني جان خويش را ميافشانده است تا بتواند نيايشي را که آن را ناگزير خود ميدانسته، بگزارد و آنرا به انجام برساند.
با نيايش به شادکامي و شکفتگي درون و به آرامش و آسايش خواهيد رسيد."
زنان در شاهنامه:
کزازی می گوید ابیاتی که در شاهنامه برای نکوهش زنان آمده اولا از زبان اسفندیار است و ثانیا در زمان خشم اوست وگرنه در حال عادی او از زنی مانند رودابه به وجهی ستایش آمیز سخن می گوید:
"شاید شما هم خواندهاید که کسانی برآنند که فردوسی با زنان بر سر ستیز بوده و هر زمان که می توانسته آنان را می نکوهیده است. بهراستی چنین نیست.
من به آواز بلند می گویم که در پهنه ادب پارسی سنجیدهترین و به آیینترین چهره زن را ما در شاهنامه می یابیم. زنان در شاهنامه به هیچ روی فروتر از مردان نیستند حتی گاه برتر از آنانند. اگر زنان پلشت، نیرنگ باز، فریبکار را ما در شاهنامه می یابیم به مردانی چنین هم باز می خوریم. اگر فردوسی زنان را خوار می داشت ما زنانی با چهرههایی درخشان و بی مانند در شاهنامه نمی دیدیم و نمی شناختیم. یکی از آن زنان نامدار «سیندخت» بانوی مهراب کابلی و مادر «رودابه» است. این زن نماد چارهاندیشی، کاردانی و گرهگشایی است. او گرهای کور را می گشاید که مردانی مانند «سام»، «منوچهر» و «مهراب» از گشودن آن درماندهاند.
درست است که در داستان «رستم و اسفندیار» زنان نکوهیده شدهاند اما این هنجاری پایدار، در فرهنگ و منش ایرانی و دیدگاه فردوسی درباره زن نیست. آنچه در داستان آمده دیدگاه اسفندیار است. حتی می توان گفت که دیدگاه همیشگی اسفندیار هم نیست، اسفندیار خشمگین است و به پاس آن خشم، زنان را نکوهش می کند. در داستان «رستم و اسفندیار» سخنی است که ارج و ارز والای زنان را در فرهنگ ایرانی و در اندیشه فردوسی به درخشانترین وگمانزداترین شیوه آشکار می دارد. در پیامی که اسفندیار برای زابلیان می فرستد از آنان می خواهد که انجمنِ فرمانروایی را سامان بدهند و خواست او را بررسند. ...این انجمن نمونهایست از مردم سالاری. اما نغزتر از آن اعضای این انجمن است که اسفندیار آنها را نام می برد، «زواره»، «فرامرز» و «سام»، اسفندیار می گوید که این کسان گرد بیایند و آن انجمن را بیارایند. چهارمین تن رودابه است. زنی در انجمن فرمانروایی عضو است و سر رشتهها را در دست دارد. استاد توس چگونه از رودابه سخن می گوید؟
او از زواره و فرامرز و دستان سام بی هیچ ویژگی یاد می کند اما درباره رودابه می گوید: «جهان دیده رودابه نیکنام». هنگامی که از رودابه سخن می گوید او را با دو ویژگی می ستاید، یکی جهان دیده است که کنایه از دانا، آزموده و کاردان است و دیگر نیکنامی است که همه ارج و پایه زن در فرهنگ ایرانی در این بیت جای گرفته است. به هر روی زن در جهانبینی ایرانی و اندیشه فردوسی که ایرانیترین ایرانی است که من می شناسم، جایگاهی بلند دارد."
کزازی در گفت وگو با خبرآنلاین اصالت بیت معروفِ: " زن و اژدها هر دو در خاک به/ جهان پاک ازین هر دو ناپاک به" را زیر سوال می برد و می گوید: " این بیت هرچند استوار و سخته است اما در برنوشته های کهن شاهنامه نیست. درست است که واژه ها به زبان فردوسی نزدیک است اما سخن از فردوسی نیست و در زمان های دیگری وارد سخن فردوسی شده است."
دکتر کزازی و "نظریة ایران":
بردهداری در ایران :
اما حق این است تعلق خاطر کزازی به شاهنامه و فرهنگ ایرانی، او را به مواضع فلسفی دکتر سید جواد طباطبایی در باب تئوری "ایرانشهری" نزدیک می کند. ایشان جهت گیری های دینی ایرانیان را نیز از منظری ایرانی تحلیل می کند؛ چنان که عرفان ایرانی را نیز به عنوان بخشی از این فرهنگ، نوعی اسلام ایرانی شده تلقی می کند و از همین باب می ستاید. یعنی در تحلیل نهایی دیدگاه و منظر ایشان و پنجره ای که از آن در عالم تاریخ و اسطوره و فرهنگ می نگرند، رنگ و بو و چاشنی ایران دوستی دارد. از همین منظر شاهنامه را نماد آشتی جویی، خرد ورزی و جوانمردی ایرانی می داند و از همین دیدگاه است که وجود برده داری در ایران باستان را نفی و آن را از ساحت ایرانیان دور می داند:
«سخن از بردگان در کهنترین سرودها و نوشتههای ادب پارسی آورده شده، اما آنچه در فرهنگ ایرانی و در پی آن، در ادب پارسی نمود و نشانی از آن نیست، ستودن بردهداری است. در تاریخ و فرهنگ ایران هرگز برده چونان کالا پذیرفته نشده است. به سخن دیگر، آدمیان در ایرانزمین، آنچنان ارجمند بودهاند که ایرانیان هرگز آنان را چونان بردگان در بازار به فروش نمیرسانیدهاند. یکی از سرافرازشهای ما ایرانیان این است که مانند بسیاری دیگری از مردمان جهان، بردهداری و بردهفروشی را چونان نهادی پذیرفته بهکار نگرفتهایم.»
«بردهداری در ایرانزمین به آنسان که گفته شد، نهادی هنجاری و پایدار، اقتصادی و فرهنگی نبوده است، آنچنان که در روم باستان یکی از بنیادهای شهرآیینی رومی، بردهداری شمرده میشده است.»
مبنای تئوری ایرانشهری، وجود رشته ای از تاملات فرهنگی است که سراسر تاریخ ایران را به هم متصل می کند. کزازی نیزدر سخنرانی اش در نیشابور به همین ارتباط تاریخی اشاره می کند و می گوید:
"ما در خاكستر نماندهايم مانند بسياري از مردمان و كشورهاي جهان كه از پهنه تاريخ زدوده شدهاند. من ايران را در نوشتاري به ققنوس تشبيه كردهام؛ چرا كه چندين بار ايران از درون خاكستر خود برخاسته است و همچنان پرشور جهان را افروخته است ."
البته استعارة ققنوس و برخاستنش از خاکستر از خود کزازی نیست. حتی دیگران نیز در انطباق این استعاره با تاریخ ایران بر او فضل تقدم دارند.
فرهنگ بومی و کردی:
اما برخلاف طباطبایی، کزازی نه تنها لزوم پاسداشت فرهنگ بومی را موکد می سازد بلکه زبان پارسی را فرزند و نواده زبان های بومی ایران می داند:
در مراسم رونمایی از کتاب «کلهرنامه» تالیف ناهید محمدی در فرهنگسرای ارسباران از بی توجهی به فرهنگ بومی و کردی گلایه می کند و می گوید:
"فرهنگ ایرانی را گرامی میدارند ولی فرهنگهای بومی را خوار میپندارند. من نمیدانم آن فرهنگ ایرانی که در چشم خاماندیشان پسند است، کدام است؟ مگر زبان و فرهنگ کردی و از آن میان کلهری، ایرانی نیست؟ کردان یکی از نابترین و نژادهترین تیرههای ایرانیاند. بسنده است که فرد کردی دهان بگشاید و سخن بر زبان بران. چه در ایران، چه عراق، چه ترکیه و چه لبنان، تا آشکارا و به شیوهای گمانزدای، با برهان برهنه و برّا نشان بدهد که ایرانی است....ایران همواره در درازنای تاریخ خود، سرزمین تبار و تیرههای مختلف بوده است. این سرزمین فقط یک فرهنگ تنها نداشته است. فرهنگهای بومی ایرانی گاهی ویژگیهای خاصی داشتهاند که در سایهشان، مکاتب ادبی پدید آمدهاند. ایرانزمین از آن همه ایرانیان است. اگر روزی ایران را سرزمین پارس مینامیم، از آن، قومیت خاصی نمیخواهیم. پارسی کلیت ایران است و از قدیم به چنین نامی خوانده شده است. این نام هنگامی بر ایران نهاده آمد که دودمانی از پارس، از استان پارس، سر برآورد و شالوده یکی از نیرومندترین، بشکوهترین و دیرپاترین جهانشاهیهای تاریخ را رقم زد؛ جهانشاهی ساسانی. این دودمان چنان کارساز افتادند که نام زادگاهشان برابر با همه ایران شد....
زبان پارسی، زبان همه مردم پارس است و فقط زبان مردم شیراز نیست؛ بلکه اگر بخواهیم آنگونه به مساله نگاه کنیم، زبان خراسانیان کهن است. پس هر تیرهای که در ایرانزمین میزید، به هر زبانی که سخن میگوید و هر فرهنگی را گسترد، ایرانی است و به اندازه هر ایرانی دیگری از این سرزمین اهورایی بهره دارد. شگفتا! کردان از ایرانیترین ایرانیاناند. اگر بخواهید نمونه بارزی از ایران کهن بیابید، بسنده است به کردستان بروید. ...در روزگار گسستنها به سر میبریم. در این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به همدلی نیاز داریم. دوباره میگویم ایران سرزمین همه تیرههای ایرانی است؛ با هر نژاد، فرهنگ، زبان، کیش و آیین. ... زبان فارسی به نواده میماند و این گویشهای بومی و کهن به نیای آن. شما زمانی میتوانید نواده را بشناسید که نیای او را شناخته باشید. هیچ کینه و دلچرکینی در میان نواده و نیا نمیتواند بود..... اگر ما ایرانیان بخواهیم ایران خود را چنان چه میسزد بشناسیم، میباید به ناچار با کرمانشاه آشنا شویم. این را از آن رو نمیگویم که کرمانشاهیام. این سخن یکسره پیراسته از تنگبینیهای تیرهگرایانه و نژادپرستانه است چون نیاکان من از کزاز در استان مرکزی بودهاند. اما من در فرهنگ به کرمانشاه مینازم. آلایشی در این سخن من نیست ....کرمانشاه بهشت اسطورهشناسی ایرانی است. زیرا سرزمین کیشها و آیینهای ایرانی است. از این جهت بسیاری آن را هندوستان ایران نامیدهاند. کرمانشاه بهشت زبانشناسی ایرانی است چون دهها زبان و گویش در آن رواج دارد.... کردان مردمانی خنیاگرند و به هر بهانهای از خنیا بهره میجویند. آنها با خنیا میزیند. از همین رو تیره کردان، به ویژه زنان کرد یادآور خنیاگران کهن ایرانیاند. نخستین سخنوران فارسیگوی، هم سخن میسرودند و هم سرودههای خود را به خنیا میخواندند. نامآورترینشان رودکی است."
البته مصطفی بیگی بر مقدمه کزازی بر کتاب شعر "گه لاریژان؛ اثر آقای علی لیمویی" که در آن زبان شهرنشینی کرمانشاهیان را پارسی و زبان روستایی شان را کردی قلمداد می کند خرده گرفته است.
کزازی در نخستین جشنواره بین المللی اقوام در کرمانشاه می گوید:
" به حتم ایرانی که تیرههای گونهگون در آن نزیند، ایران راستین نخواهد بود.
کردان، آذریان، لران، خوزیان، بلوچان، گیلکان، تات ها و دهها تیره و تبار دیگر که در ایران میزیند، همه ایرانیاند.....ایران ما رنگارنگ است، گونه گون است، سا نا سان است و هر تیرهای پوشش، زبان و گویش خود را دارد و هیچ جهانگردی اگر سالها در ایران به گردش بپردازد دلخسته و بیزار نمیشود، چرا که به هر شهری که برود با مردمی دیگرگون روبه رو میتواند شد.
ایران از آن همه ایرانیان است و هیچ تیره و هیچ تباری و هیچ قومی نمیتواند گفت ایران از آنِ من است و همه تیرهها و قومها بخش و بهرهای دارند در آنچه ایران شده است.
اگر کردها نمیبودند و از مرزهای ایران پاسداری نمیکردند، بخشی از ایران را از دست میدادیم و یا اگر آذریان نبودند آذربایجان را از دست میدادیم و هر کدام از تیرههای ایران، این سرزمین گونه گون، در آن سهم و بهرهای دارند و در طول تاریخ از آن پاسداری کردهاند."
نمادهای کهن عزاداری ایرانیان:
یکی دیگر از تحلیل های گرانسنگ دکتر کزازی پرداختن به نمادهای کهن عزاداری ایرانیان است:
میرجلال الدین کزازی، سوگسرود را یکی از نمادهای کهن ایرانی در عزاداریها میداندکه هماکنون نیز در سوگواری حسینی به کار برده میشود:
"از جمله نمادهای سوگ می توان به «کتل» و «پنجه» اشاره کرد.یکی دیگر از ویژگی ها و رسم و راه های آیین سوگ در ایران که هنوز نیز روایی و کاربرد دارد و در آیین سوگ حسینی هم با برجستگی و نمود بسیار دیده می شود، سردادن سرودهای سوگ است. ویژگی این سوگسرودها این است که هم به شیوه تک خوانی و هم به شیوه گروهی و هم آوایی انجام میگیرد.سوگ خوان برتر، آن سرود را به تنهایی بر زبان میآورد و دیگران هم آوا آن را باز میسرایند. این رسم و راه خواندن سرودهای سوگ به این شیوه آنچنان که گفته شد، پیشینهای کهن در ایران زمین داشته است. برای نمونه صدها سال پیش در آیین سوگ سیاوش، سوگسرایان در بخارا به همین شیوه بر مرگ درد انگیز و دریغ آمیز «سیاوش» میموییدند. «کین سیاوش» یکی از آهنگها یا لحنهای سی گانه «باربد» آهنگساز و خنیادان نامبردار ایران در روزگار ساسانی بوده است. «مویهی زال» هم مانند کین سیاوش از آیینی در سوگ میباید بر جای مانده باشد که در آن بر مرگ اندوهبار و جان خراش پهلوان بزرگ، رستم دستان، میموییدهاند."
هرچند دل و زبان دکتر کزازی در تسخیر شاهنامه است، اما روحیة متعادل و متساهل او، حق دیگر بزرگان ادب و فرهنگ فارسی را نیز رعایت می کند.
آبگونگی حافظ :
دکتر کزازی در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) منطقه کرمانشاه، مهمترین ویژگی شعر حافظ را آبگونگی آن می داند. به این معنا که حافظ به هرکسی مطابق ذهن و زبان او سخن می گوید. مانند آبی که به شکل هر ظرفی و به قول کزازی به شکل هر "آوند"ی در می آید. از همین روهم هست که کار فال گیری با دیوان خواجه رونق دارد:
"همگان به حافظ گرایانند و هیچ ایرانی نیست که حافظ را خوش نداشته باشد، چه دانش آموخته باشد چه نباشد و از همین روست که زمانی که مردم در می مانند و به پرسشی بی پاسخ می رسند راه و چاره کار خویش را از او می خواهند.
سخن حافظ آبگونه است و چون آب کالبدی روان دارد به دور از فشردگی و فسردگی و ریخت و رنگ هر آوندی را به خود می گیرد که در آن می ریزندش، آوندهای سر و بیش از آن آوندهای دل.
از این روست که حافظ همیشه سخن ور روز بوده است و هر کسی حافظ را از آن خویش می داند و برای حافظی که از آن اوست با دیگری به چالش بر می خیزد و هیچ سخنوری اندازه حافظ چالش خیز و هنگامه ساز نبوده است."
حافظ به لحاظ لطافتِ زبان نیز سخن پارسی را به مرز موسیقی (خنیا) نزدیک کرده است:
" حافظ سخن پارسی و غزل پارسی را به فرازنایی از نازکی، نغزی و پروردگی بُرده و شعر را به قلمرو رازآلود خنیا کشیده است، ادامه داد: سخن حافظ هر چند در قلمرو سخن و شعر می ماند، اما هم مرز است با قلمرو آن هنر که هنر خنیا است....خواجه سخنوری است که شعر را بیش از هر سخنوری به جهان رازآلود خنیا نزدیک برده است."
خیام و فلسفه آفرینش:
کزازی خیام را نیز به عنوان یکی از استوانه های فرهنگ ایرانی می ستاید و تحقیقاتی در مورد فلسفه آفرینش در اشعار او و اشتراک مضامین اشعار او با منظومه های کلاسیک جهان دارد.
این تحقیق با عنوان " پیشینه بن مایه «گِل انسانی» شعر خیامی در منظومه های کلاسیک جهان" نوشته میر جلال الدین کزازی، ناصر نیکوبخت و رامون گاژا است.
«گِل انسانی» از بن مایه های اساسی شعر خیامی است که با بسامد و تعابیر فراوان در اشعار منتسب به خیام دیده می شود. این مقاله سیری در گزیده شعر مصری باستان، اکدی، عبری، یونانی، لاتینی، عربی و فارسی در موضوع مذکور با تکیه بر شعر خیام است.
طوفان نوح و وَرِ جم:
تحقیق دیگری با عنوان "بررسی تطبیقی ور جم در اساطیر ایرانی و طوفان نوح در تورات" با همکاری جواد تراب پور دارند. این مقاله نیز مقایسه داستان طوفان نوح با نمونه ایرانی آن در شاهنامه است که در زمان جمشید رخ می دهد:
" در اسطوره های رستاخیزی ویرانی و آبادانی جهان امری ناگزیر می نماید. همان گونه که جهان در آغاز از جفتی اوّلیّه تکثیر شد، در اساطیر پایان جهان نیز سخن از جفتی در میان است که جهانِ نو را از تخمه خود پر خواهند کرد. با توجّه به اینکه در بینش اسطوره ای، واقعیّت عبارت است از عمل تقلید از یک نمونه مینوی یا ازلی، این جفت های نرینه و مادینه عمل آفرینشِ زوج نخستین را تجدید و تکرار می کنند. ...در این جستار اسطوره ور جم در اساطیر ایرانی و طوفان نوح به روایت تورات از دید نماد شناسی با هم سنجیده شده اند."
موسیقی:
دکتر کزازی به موسیقی نیز علاقه خاصی دارد و در این باب سخن رانده است. یکی از محورهای این سخنان تبیین ارتباط بین شعر و موسیقی و به قول خودش رابطه خُنیا و سروده است:
کزازی معتقد است عادات شنیداری، ما را به ترکیب شعر و موسیقی متمایل کرده ولی هنرمندان موسیقی ما باید مانند همگنان اروپایی شان، به سمت تبدیل شاهکارهای ادبی و داستان های شاهنامه به سمت خُنیای ناب یعنی موسیقی خالص حرکت کنند. وی همزمان با اجرای کنسرت سیمرغ به خوانندگی همایون شجریان می گوید :
"نخستین سخنوران ایرانی در ایران نو خنیاگر هم بوده اند برجسته ترین در این میان نامورترین شان رودکی است که هم سراینده بود و هم موسیقیدان یا فرخی سیستانی اما اندک اندک درکشورهای دیگر خنیا از سایه ستبر سخن رهانید، راه خودرا یافت اما در ایران این گسست که گسستی فرخنده است ، از دید من رخ نداده است و هنوز به خنیای ناب نرسیده ایم.
تنها در یک گونه از موسیقی اگر گونه های مختلف اروپایی را پایه قرار دهیم آمیزه خنیا و سخن پذیرفتنی است آنگونه که من آن را نوا دستان می نامم یعنی اپرا.
در این گونه هنر ها که از گذشته بوده است سخن بر خنیا چیره است و بر پایه سرود است ما اندک اندک آغاز کرده ایم به اینکه خنیا را بر سخن چیره بیندیشیم و نمونه آن را در سیمرغ حمید متبسم می توان دید .
اما دوباره می گویم چونان دوستدارن خنیا و آنسان دوستداران ادب پارسی باورم این است که این روند باید آن چنان پی گرفته شود و بپاید و پرورده و بالنده بیاید که ما روزگاری به ساخته خنیایی برسیم بر پایه داستان زال و رودابه ، بیژن و منیژه ، گذر رستم از هفت خوان و ... اما بی سخن کار بی گمان آسان نیست اما ناچار باید این دشواری را گردن نهاد و هنگامی که این خنیا را می شنوید به جهان شاهنامه ژرف تر ، درونی تر بگوییم ناخوداگاهانه تر ،آزمونه گرایانه تر راه ببرید یعنی چکیده ،شیرابه و افشره روانشناختی و منشی که در آن داستان و شاهکار ادبی است در آن ساخته خنیایی بازتابد مانند نمونه مانفرد لوربایو و چایکوسفکی است ."
اشعار کزازی:
او از سالهای نوجوانی، نوشتن و سرودن را آغاز کرد . هماکنون نیز گهگاه شعر میسراید و نامِ هنریاش در شاعری "زُروان" است.
کزازی بی شک طبع و ذهن و زبانی موزون دارد. اما حق این است که شاعری او تحت الشعاع دو چیز است. نخست سره گویی او و دوم تحلیل های اسطوره شناختی اش.
بهاریه ها:
در اشعار کزازی بهاریه ها جایگاه ویژه ای دارند. این بدان است که به گفتة خودش بهارینه خوست:
به فرجام آمد زمستان، رفیقان
ستاند ارچه کینی زِ مستان، رفیقان
بهاران فشانند زر بهرِ باده
چو گل، جز پَلَشتان و پستان، رفیقان
زِ مستی به هستی توان راه جُستن
که مستند همواره هستان، رفیقان
بهارینه خویم، بهاران مرا دید
ز دلخسته ناتندرستان رفیقان
و در یک مثنوی می گوی:
می رسد از ره بهار گل نشان
گل نشان و گل کشان و گلفشان.
در چمن، هر سو چمان، چون جو بپوی؛
در دمن، هر سو دمان، چون گل بروی.
در چمن چَم، چامه زن، دستان گشای؛
در ز شادی بر رخ مستان گشای.
در بهارت، یار باید در کنار؛
در کنارت یار باید ، در بهار.
در چامه زیبای دیگری در وصف بهار، آن را به زندانی چاهی تشبیه می کند که در ماه فروردین (حَمَل عربی و بره فارسی) از چاه نجات می یابد. بهار کم و کوتاه است و بنابراین باید از کاه تا کوهش لذت برد:
دژم در چاهِ ماهی دیر اگر ماند
به گاهِ برّه شد از چاه خرم
خوشا آن دل که بسیاری، بلندی
ستاند زین کمِ کوتاه، خرم
مکاه از کاه و هم از کوه، مَشکوه
جهان از کوه بین تا کاه، خرم
جهان یکسر همه بیم است و امید
بر این افزای و از آن کاه خرم
و به چشم بصیرت بهار عمر نیز به کوتاهی عمر بهار است:
تا چشم برزنیم، بهاران خزان شده است
وافزون نبود عمر بهار از بهارِ عمر
هرگز یلی نیارَد کآرَد به زیرِ ران
این توسنِ دمانِ گسسته فسارِ عمر
نابرده راه نیز به گلزارِ کام و کار
در پایِ پویه می خلَدَم تیز، خارِ عمر
راز وجود:
"جهانا" چامه ای است فردوسی گونه و خیام وار در چند و چون زندگی و جهان که در هفتادسالگی سروده است. جهان را به "ماز" یعنی همان لابیرنتِ پیچیده ای تشبیه می کند که رسیدن به آغاز و انجامش رازی سترگ و نهانی است:
جهانا! نهانا که راز تو بود!
نشیبم نمودی؛ فراز تو بود
ز مازت برون کی توان شد به راز
که رازت نهان تر ز مازِ تو بود
دَدآیین تر از گرگ درّنده، میش
زبون تر ز گنجشک، باز تو بود
به ساز تو رقصند خرد و بزرگ
چه ناساز و ناکوک ساز تو بود
همه هستیش را به هیچِ تو باخت
هر آن کس که او پاکباز تو بود
چو هفتادش افتاد، زَروان بگفت:
جهانا! نهانا که راز تو بود
خودشناسی و خودسازی:
تبیین دکتر کزازی از حج ابراهیمی، تبیینی رازورزانه و سمبلیک جهت تصفیه و تزکیه و مصفا و مزکّی شدن انسان است تا جان حاجی همچون جامه اش سپید و پاک از گناه گردد و رنگ الهی بگیرد:
حرم کعبه، غلغل حجاج
از دل و جان چه می ستاند؟ باج
خوب جایی برای اندیشه ست
نی؛ که جایی ورای اندیشه ست
وه که در هول روز رستاخیز
جز دلِ پاک نیست دستاویز
جانِ آن کس که نفس را قربان
در منای مَنی کند قربان
جان هرکس که همچو جامة او
از گنه شد سپید نامة او
حاجی آنجا که کرد جامه سپید
هیچ جز رنگِ ایزدانه ندید
رنگ ایزد که بهترین رنگ است
هر چه جز آن، نکوهش و ننگ است
رنگ آزادگی ست از هربند
رنگ پالودگی زِ چون و زِ چند
رنگ یزدان زدایدت هر زنگ:
زنگِ آیینه ی دل از نیرنگ
زنگ و نیرنگ ورنگ در این خُم
بی بهانه شوند یکسر گم
رنگ یزدان که رنگ بیرنگی است
رنگ مردان سادة سنگی است
آنکه از خویش ناپدید آید
همچو احرامِ خود، سپید آید
حج فنای منی است در اویی
ره به یکسویی است و یکرویی
گر بیاید به خانه با خُوَدِ خویش
پاک ناگشته پاک از بدِ خویش
راه نابرده سوی تَرکستان
نی به کعبه؛ شده به ترکستان
به تعبیر کزازی، حاجی باید هاجرآسا از منیتِ خود به سوی معبود هجرت کند. شاعر سعی هفت بارة هاجر در مروه را، نماد گذار از هفت شهر عشق می گیرد:
حاجی آنگه که هاجِر از خویش است
چون بِراهیم، هاجرش پیش است
هفت بار او، به جان، دوان کوشید
زمزم زندگی چو برجوشید
رمزِ آن، هفت شهر شیدایی است
رازِ گم بودن است و پیدایی است
کعبه جایِ گسستن از خویش است
مَزگِتِ محو، بهر درویش است
نیز زَروان به کعبه آمد شاد
تا کند جان و دل از آن آباد
ای خوشا این نثارِ زَروانی
بر درِ کعبه، خانِ یزدانی
بو که آن را خدای این خانه
بپذیرد از او، کریمانه
به زعم دکتر کزازی، راه بردن به عالم معنا، مستلزم دل نبستن و بلکه گسستن از عالم دونِ دنیاست:
زندة جاودان کسی است که ره
به جهانِ نهان بَرَد خرسند
این جهان جای زندگانی نیست
ما در آنیم مانده، روزی چند
هر که بینی به زیر چنبر چرخ
چنبری گشت و سود و بپراکند
زیر آید هر آنچه در بالاست
پست گردد هر آنچه هست بلند
بندِجان است تن؛ متَن بر تن
خرم آن جان که رست از این بند
به قول اخوان زندگی ما "از دریغ و از دروغ انبوه/ وز تهی سرشار" است و به گفنه مشیری "شب و روزمان دریغ رفته و ای کاش آینده" است. کزازی در همین معنا می سراید:
ماییم به درد خانه افشانِ دریغ
در دیدة غم، فسانه افشانِ دریغ
مرغی ست دریغ، دانه از دل جویان
ما، دام نهانِ دانه افشانِ دریغ
پس به جای جستجوی بالا و پایین، بی تکلف و بی منیت با مردمان نشست و برخاست کن:
اگر پایین، اگر بالا نشینی
به چشم انجمن، زیبا نشینی
نه پایین ماندَت، ای جان نه بالا
اگر بی من، دمی با ما نشینی
روز زن:
در توصیف سپندارمذگان و روز زن در آیین زرتشتی می سراید:
تو را زیست ، با شوی فرخنده خوی
بر اندازه باد و برازنده باد
سپندار مذگان که جشن زن است ،
لب مرد و زن ، هر دو ، پر خنده باد
در این جشن فرخنده ، بیخ غمان
ز جان و دل هر دوان کَنده باد
هر آن کس که نشناخت ارج زنان ،
روانش نژند و تنش ژنده باد
شعر کزازی برای حضور ایران درگروه موسوم به «مرگ» در جام جهانی فوتبال ۲۰۱۸ روسیه:
در گروه توپان در زبان کردی به معنای فوتبال و توپانگر به معنای فوتبالیست است.
در گروهِ مرگ ایران جا گرفت؛
کارِ توپان این زمان بالا گرفت.
در گروهِ مرگ اگر افتادهایم،
ما برای زندگانی زادهایم.
زندگی از مرگ میسازیم ما؛
میبَریم، آنگه که میبازیم ما.
دانم این پولادْپا گُردانِ توپ
توپ میبندند، در مردانِ توپ.
هر چه پیش آید، بدان، زین آزمون
تیم ایران سربلند آید برون؛
زآنکه در فرهنگ، ایرانی سر است؛
در جهان، زین روی، او ناماور است.
در خجسته خوی و خیمِ دلپسند،
سرور است و برتر است و ارجمند.
بهر این توپانْگرانِ پرتلاش،
از خدا خواهم بِهی، در بود و باش.
شتهاست.[۷۴]
جمع بندی:
1-دکتر کزازی شخصیت فرهیخته و فرا استانی ماست. هم در حوزه اندیشه و هم در زمینة زبان. در استانمان کسی را نمی شناسم که مانند ایشان در سطح آکادمیک و دانشگاهی، به مسائل فلسفی و فرهنگی و خاصه اسطوره شناسی با رویکردی علمی ورود کرده باشد. ایشان جامع ادب و هنر و اندیشه است.
2-دکترکزازی هم به لحاظ اندیشه و هم به لحاظ منش و کنش اخلاقی، شخصیتی متعادل و متعامل و متساهل دارد. جمع فروتنی و دانش، کیمیایی است که هرکسی ندارد.
3-دکترکزازی در استخراج بن مایه های فرهنگی از شاهنامه به اندیشه ایرانشهری نزدیک می شود ولی تفاوتش با دکتر طباطبایی این است که تندی و تیزی دکتر طباطبایی را چه در گزندگی زبان و چه در یکسویه نگری فکری ندارد. طبعا نقدهای وارد بر اندیشه ایرانشهری، بر اندیشه ایشان هم وارد است. اهم این نقدها آن است که اولا قائل شدن به نوعی هستة فکری طی هزاران سال در اندیشة ایرانی، بیشتر از اینکه مبنای علمی و تاریخی داشته باشد، مبنایی ملی گرایانه دارد. ثانیا این اندیشه به لحاظ ذات گرایی، می تواند به مانعی برای بهره بردن از دستاوردهای سایر فرهنگ ها منجر شود. ثالثا این اندیشه معطوف به گذشته گرایی است و آینده نگر نیست. البته باید اذعان کرد که خوشبختانه ملی گرایی دکتر کزازی، نافی توجه ایشان به فرهنگ های سایر اقوام ایرانی و خاصه فرهنگ کردی نیست. ایشان باید تاکید بیشتری بر این واقعیت نماید که فرهنگ ایرانی جمع بین خرده فرهنگ ها و نوعی جورچین و به تعبیر داریوش شایگان، لحاف چهل تکه یا رنگین کمان فرهنگی است. شاید زبان فارسی تکه بزرگ تر این جورچین باشد ولی مسلما تمام آن نیست.
4-سره گرایی دکتر کزازی از حیث زیبایی شناختی و هنری، ارزش های خود را دارد. لذت زیبایی شناختی این گونه سخن گفتن، به همان اندازه که برای گوینده لذتبخش است، برای شنونده هم لذت استتیک دارد. به علاوه با توجه به این که زبان امری است بین الاذهانی، به کارگرفتن یک تنه و در عین حال تقریبا بی نقص این زبان در محاورات را نیز باید به حساب هنر نمایی کزازی نهاد. اذعان می کنم یکه و تنها به این گونه سخن گفتن- آن هم بدون لکنت و تپق- در جای خود یک هنر است و از هر کسی بر نمی آید. حداقل چیزی که ایشان اثبات کرده، توانایی های بی گفتگویِ زبان فارسی در بیان مفاهیم پیچیده و حتی تخصصی و علمی است.
اما حقیقت بین الاذهانی زبان و منظر زبان شناسانه ما را از افراط در سره گرایی باز می دارد. با این منطق ساده که اولا زبان وسیلة ارتباط است. ثانیا صاحب زبان مردمند نه نخبگان و نه حتی ادبا. ثالثا ترکیب زبان های مختلف، گستره و عمق بیانی آن ها را افزایش می دهد. زبان فارسی نه تنها از از تعامل با زبان عربی و انگلیسی، ضرر نکرده بلکه از آن نیز بهره مند شده و قابلیت های بیانی و غنایش را گسترش داده و فلسفة استقبال طبیعی مردم و نخبگان از این تداخل، همین افزایش کارکردی زبان است. این همان کاری که امثال حافظ و سعدی و مولوی در خدمت به فرهنگ و زبان ایرانیان کرده اند.
فرهنگستان برای افزایش قدرت بیانی زبان و استخراج قابلیت های نهفته اش باید با توان کامل کار کند و روی اشتقاقات واژگانی به جدّ کار کند ولی نفی زبان های دیگر و تمایل به زبان گرایی ناب، در عمل راه به جایی نمی برد و افراط در آن به نوعی لوکس زدگیِ شیک و وسواس گونه می انجامد.
به دکتر کزازی به عنوان یکی از مفاخر شهر و دیارمان مبتهج و مفتخریم و آرزوی توفیقات روزافزون برایشان داریم.