کنکاشی در ذهن و زبان جعفر درویشیان
بیستمین و پنجمین گفتار از مجموعه ی "نام آوران شعر و ادب کرمانشاه" را به "جعفر درویشیان" اختصاص داده ایم. این مجموعه - که ادای دینی به بزرگان ادب و هنر دیارمان است- به پیشنهاد و تشویق آموزگار عزیزم "یدالله عاطفی" و بذل توجه دوست خوش ذوقم "رضا حساس" و الطاف روزنامة باختر تداوم یافته است. بزرگوارانی که پیش از این از آثار آن ها سخن گفته ایم، عبارت بوده اند از:
یدالله بهزاد، پرتو کرمانشاهی، اسدالله و یدالله عاطفی، ابوالقاسم شیدا، یدالله لرنژاد، خانبابا جیحونی، معینی کرمانشاهی، محمدجواد محبت، شمس علیزاده، احمد عزیزی، سعید عبادتیان، وحدت کرمانشاهی، محمدرضا فتاحی، سید صالح ماهیدشتی ، سید یعقوب ماهیدشتی، تمکین کرمانشاهی ، جلیلی بیدار، غلامرضا رشید یاسمی ، شامی کرماشانی، کیوان سمیعی ، محمدسعید میرزایی ، سید طاهر هاشمی و جلیل وفا.
کنکاشی در ذهن و زبان جعفر درویشیان
محمدامین مروتی
زندگی:
جعفر درویشیان با تخلص «غروب» در سال 1334 در محله «سرتپه» کرمانشاه به دنیا آمد و تحصیلاتش را تا دیپلم ادامه داد. در حال حاضر جعفر درویشیان ساکن کرج است . او از شاعران توانای این دیار است که متاسفانه به اندازة قابلیتهای هنری و شاعرانه اش شناخته شده نیست. درویشیان از شاعرانی که درگسترة ملی مطرح هستند، هیچ چیز کمتر ندارد. چنان که خودش می گوید:
شاعر! به هیچِ هیچ،حساب ات نمی کنند
گوشی به شعر، شعرِپُر آب ات، نمی کنند
این واژه ها دهن شده اند اعتراض را
فکری به حال و روزِخراب ات نمی کنند
انگور اگر به تاکِ تغزل شوی «غروب»!
درخمره ی زمانه ، شراب ات نمی کنند
و:
از موجِ خود و ساحلِ خود می گوییم
از کوچکی مشکلِ خود می گوییم
منّت نگذاریم سرِهیچ کسی
ما شعر برای دلِ خود می گوییم
و در توصیف شعر خوب می گوید:
شعری که تو را به من سپارد، شعرست
در باغِ دلت مرا بکارد شعرست
من شاعرِ صبحم تو گل تازه ی یاس
شعری که تو را به من بیارد، شعرست
جعفر درویشیان پسر عموی علی اشرف درویشیان ، نویسندة شهیر شهرمان می باشد و سه سال در رژیم شاه زندانی و با کسانی چون علی شریعتی، محمود دولت آبادی، محسن یلفانی، نسیم خاکسار، سعید سلطان پور، فریدون شایان و جلیل روشن دل هم بند بوده است . خود او در مصاحبه ای با همشهری استان در تاریخ 26 خرداد 1395 دلیل منتشر نکردن آثارش را در مشکلات مالی و زندگی می داند و در باره گذشته اش می گوید:
"پدر و عموی من از شاعران خوب کرمانشاه بودند و در خانواده ما شعر رواج داشت. ما قبل از این که خواندن و نوشتن یاد بگیریم، شعر فرا می گرفتیم. چه شب هایی در کودکی زیر کُرسی و در هوای سرد زمستان های کرمانشاه پدر و عموی ما برایمان شعر و داستان می خوانند و در این فضا ما به شعر علاقه مند شدیم. البته شعر در خانواده ما موروثی است.
در زمستان (بهمن) 1353 توسط ساواک بازداشت شدم و من را به کمیته مشترک شهربانی و ساواک بردند که امروزه به کمیته «عبرت» معروف است. فردای آن روز به منزل ما آمدند و کتابهای من را بررسی کردند و چون در آن زمان کار انقلابی میکردم شعرهای من را پیدا کردند و چند ماه تحت شکنجه و بازجویی بودم تا این که من را به زندان قصر منتقل کردند و بعد به کرج منتقل شدم و تا سال 56 در زندان بودم."
دستمایه این تحلیل دو کتاب است که با مشخصات زیر از وی به چاپ رسیده اند:
درویشیان، جعفر (1393)؛ سیبی از باغ زمستان؛ چاپ اول؛ کرمانشاه: انتشارات دیباچه.
درویشیان، جعفر (1394)؛آیینه ها و دروغ؛ چاپ دوم؛کرج. نشر شانی.
غزل نو:
مهمترین ویژگی شعر درویشیان حرکت مبتکرانه در مسیری است که به "غزل نو" معروف شده است. غزل كلاسيك در قالبهاي خراساني و هندي و عراقي ويژگيهاي خاصي داشت كه مهمترين آن تغزل بود. غزلسرايان معاصري چون سيمين بهبهاني، ابتهاج، شهريار، حسين منزوي،منوچهر نیستانی، ولی الله درودیان، محمد ذکایی و محمدعلی بهمنی، پلي بين اين غزل كلاسيك و غزل نو هستند.
در غزل نو تغزل رنگ ميبازد، استفاده از صنايع شعري به حداقل ميرسد و شعر ساختار روايي پيدا ميكند و از اتفاقات روزانه سخن ميگويد. از عالم گفت و گو با معشوق خيالي خارج ميشود و پا به كوچه و خيابان ميگذارد و از پارك و اتوبوس و بازار سر درميآورد. محمدسعيد ميرزايي و علي محمد مسيحا از نمونههاي شاخص غزل نو در نسل نو هستند.
در شعر کرمانشاه می توان اسدالله عاطفی را آغاز کنندة این طرز و درویشیان را ادامه دهندة آن و سعید میرزایی را به اوج برندة آن دانست.
غزل نو به لحاظ قالب همان غزل کلاسیک است ولی از چند جهت نو است. مهمترین وجه تمایز غزل نو استفاده از زبان امروز و تعابیر امروزی است. دومی ساختارشکنی هایی در ساختار جمله است.
به تعابیر نوی که درویشیان در غزل زیر استفاده کرده توجه کنید. تعابیری مانند خط خطی کرن، تخته شدن در دکان، امتحان پس دادن و....:
ابر،پوشیده آسمانم را
خط خطی کرده هرکرانم را
جنسِ رنجی که تازگی آمد
تخته خواهد درِ دکانم را
گریه آمد به جای خنده نشست
این چنین کرد آنچنانم را
امتحانم چه می کنی امروز؟
داده ام پس من امتحانم را
رستمی زنده ام ،نمی بینی
هفت خوان نه ، هزارخوانم را ؟
مانده ام درپناه چشمانت
تا بهاری کنی خزانم را
چون پرستوی جفت جوی،«غروب»!
با تو می سازم آشیانم را
یا تعابیری نظیر درگیر بودن با دل و....:
بی تو،عمریست به ناخواسته ها زنجیرم
بی سبب نیست که ناراضی ازین تقدیرم
تو به این زودی اگر سیر شدی از من، خود
بی تو، دیریست من از زندگی خود سیرم
چکش حادثه ، پولادِ مرا شکل دهد
این که لاغرشده ام، نیست غمی ، شمشیرم
دست من نیست اگرعاشقِ چشمت شده ام
عاشقم، عاشقم عاشق، نَبُوَد تقصیرم
رفته آرامش ازین خانه ی دربسته ،«غروب»!
روزوشب ، برسرِتو با دلِ خود درگیرم
انحراف از زبان معیار و نوآوری زبانی و مضمونی را در غزل زیر بنگرید. قلب معشوق مانند ناقوس است و و قتی آرام تر می زند به شاعر مجال نزدیک شدن به خود را می دهد:
ناقوس قلب ات، تا کمی آرام تر زد
یکشنبه هایم ازکلیسای تو، سرزد
تا جویبار من به دریای تو پیوست
نبض گلایه واره هایم مختصرزد[1]
گنجشک لب های توام، قانع به توتی
آباد باغ تو،که طعنه برشکر زد
جا وا نکرده زیرچترگیسوانت
باران گرفت و شاعرت را در شرر زد
می خواستم درلاک خود، تنها بمانم
دیدم خیالت آمد و آهسته، دَر زد
اسفندِ خالت را به آتش می کنم هی
چشم ستاره ، ماه رویت را نظر زد
ای دخترترسا! تو را خواهم اگرچه
بنیان ایمانم به خود ازترس لرزد
یک بوسه برطرح صلیب ات ـ روی سینه ـ
من شیخ صنعان نیستم اما می ارزد
این هم توصیفی نو و نامکرر از "گریه":
جزگریه ای بی حاصل ازمن برنمی آید
ازپای اشکِ شورکه گُل درنمی آید
ابری شوم، برخود بپیچم تا ببارم هی
ازآسمانم کارِ دیگر برنمی آید
زخمِ عمیقی از تو دارم؛ یادگارِعمر
کاری که چشمت کرده از خنجر نمی آید
یا توصیفِ صمیمیت کوچه های قدیمی که انسان ها را به هم نزدیک تر می ساختند و یادآور صفایی کودکانه و خدایی بودند:
کوچه ای کو که به دیدارسکوتم ببرد؟
یا پی گَله وآواز فلوتم ببرد؟
خسته ازهرچه خیابان شده ام،کوچه کجاست،
که دو سه گام به سمتِ ملکوتم ببرد؟
ماه و خورشید شود ازکفِ دستانم سبز
سوی آن کوچه اگر بالِ قنوتم ببرد
ته این کوچه ی متروک، چه حالی دارم
نکند سوزِ عطش تا برهوتم ببرد
به تازگیِ تعابیر و زبان امروزی این غزل توجه کنید:
امشب به روی قلّه بیا ! ماه کاملست
باید جهید همچو پلنگان، موافقی؟
دارم درخت می شوم و چشمه،پای آن
تا درکنارمن بنشینی دقایقی
هرچه میان شعرخودم ازتوگفته ام
کم گفته ام که بیشتر از آن تو لایقی
و باز:
درقلبِ سخت ات ،عاقبت راهی کنم باز
زیبای من! ازجنسِ خارا نیستی که
حل می شوی چون جدولی آسان تر ازآب
هرچند مُشکل ،یک معمّا نیستی که
گفتم از ویژگی های غزل نو، ساختارشکنی هایی در ساختار جمله است. یکی از شگردهای ساختارشکنانة غزل سرایان نو، ناتمام گفتن مطلبی است که دنبالة آن را خواننده می تواند حدس بزند. این شیوه در اشعار سعید میرزایی به وفور یافت می شود:
شکست شاعرِ چشمت میان دنیایِ..
مهم نبود برایت مگر غزل هایِ..
مرا حوالی چشمت که خواند، فاصله شد
که عشق، رسم عزیزی نهاد، منهایِ..
همین که رفتی ازین جا،تمام شد همه چیز
دوباره برج غرورم نشست از پایه..
امیدهای مرا،دانه دانه خاک نکن!
برای خاطرِعشق و امید فردایِ..
چه جذبه ایست به جزعشق؟ کس نمی داند
که رودِکوچک من را کِشد به دریایِ..
برای داشتن تو، چقدر برکه شدم!
چقدرماه قشنگم! چقدرزیبایِ..
چقدرساده زِ دستم ربود سارا را
دریغ و درد، نبودم که مثل دارایِ ..
بتاب! زندگی من بدون خورشیدست
بیا به خانه ام از پشتِ کوه ها، جایِ...
تو با قطارِ زمان رفتی و برایم ماند
غمِ غریبی آن دست ها و بای بایِ...
سبک و زبان درویشیان:
شعر او آمیزه ای از سبک عراقی – هندی با مضامین نو است:
مثل بیدل در غزل آیینه ات
یک نظر وقفِ نمودی بود؟ نه
تعابیر بی سابقه و نازک خیالی دقیق را در این غزل ببینید:
روی سینه ، توری پیراهنت
موجدار از رقصِ جفتی اُردک اند
کرده خورشیدتوام رنگین کمان
پشت لبخند، اشک هایم می چکند
عاشقِ شیرینی وصل اند و بس
عاشقانت حیف خیلی کودک اند
تا ابد ناگفته خواهی ماند باز
تو بزرگی ،واژه هایم کوچک اند
و این جا که سیب گونه معشوق، مکاشفه و جاذبه و جلوه را با هم دارد:
یک سیب، به کشف جاذبه راهم داد
سیبی گذر از بهشت دلخواهم داد
بوسیدن سیب گونه ی دوست، ولی
هم جذبه و هم جلوه ، مرا با هم داد
بسامد کلماتی چونپرنده، بودا، آینه ، چشم و به خصوص پرندگانی مانند کلاغ، قو ، چلچله، گنجشک، و کبوتر در اشعار درویشیان فراوان است.
نو شدن تعابیر و فاصله گرفتن از تعابیر مکرر قدمایی در وصف معشوق را در این غزل به خوبی می توان یافت:
چه بنویسم، غزل؟ نه ...! چشمِ آهویش برایم بس
دو بیت از چامهی موزونِ گیسویش برایم بس
نمیخواهم چو روبان بر سرِ زلفش بیاویزم
مقامِ آینه بر رویِ زانویش، برایم بس
نه جامِ باده، نه دستی به گیسویش طمع دارم
اگر بختی بود، بازو به بازویش برایم بس
ندارد گرمیِ آغوشِ بازش، حاجتِ خورشید
ستارهبازیِ برقِ النگویش، برایم بس!
«غروب»! از این مفاعیلن مفاعیلن، شدم خسته
به سینه، مطلعِ بکرِ غزل، قویش برایم بس.
یا:
نمونه ای از یک "جناس" زیبا (هوا گرفتن هم به معنای عاشق شدن و هواداری و هم به معنی پرواز کردن):
دلم پرنده ی پر◦قیچیِ غریبی بود
ـ هواگرفته ی عشقت ـ ، هواگرفت ازتو
از چشم معشوق تعبیر می کند به "عامل پیوند" که زیباست:
ساقه ی دستِ تو را دستِ دلم می طلبد
تا که چشمانِ تو-آن عاملِ پیوند- اینجاست
دود کردن کنده درخت را تعبیر به "ابراز وجود" می کند:
آن کُنده که دود می کند در باران
ابراز وجود می کند درباران
امّادلِ من ـ درخت فروردینی ـ
هرلحظه، سجود می کند درباران
نرسیدن دستش به معشوق را دستمایة یک مضمون پردازی هندی می کند:
به غیر تاری ازآن زلف تابدار ای دوست!
لباسِ حوصله ام را نخِ رفو نرسید
یعنی لباس حوصله ام رفو نشد مگر با تار زلفش.
تأثیرپذیری از سبک هندی و بیدل دهلوی را در شعر درویشیان می توان دید:
شعر تو زخمِ کبودی بود؟ نه
حاصل کشف و شهودی بود؟ نه
تا که برداری به قدر حاجت، آب
پر طنین جریانِ رودی بود؟ نه
بی خیالی گشت از فرطِ خیال
اوج کارت، جز فرودی بود؟ نه
مثل «بیدل» در غزل، آیینه ات
یک نظر، وقفِ نمودی بود؟ نه...
شاعر ماهرانه و شیرین، لکنت زبان عاشق را در عبارت پر شورِ "دوستش دارم" چنین به تصویر می کشد:
نشد صریح بگویم ؛ دو..دوستش دارم
گره به ناطقه ی اشتیاق می افتاد
باد تند گل را نوازش نمی کند؛ در واقع او را کتک می زند:
همیشه نسیم نوازش که نیست
گل از باد اینجا کُتک خورده است
گریه کردن غزلی امروزی است با تلمیحاتی دلنشین به تنبور و چاه و علی(ع):
کو شانه های آشنایت؟ ـ آن تکیه گاهِ گریه کردن ـ
شبنم زُدای گونه ام بود،گیسو به گاهِ گریه کردن
خود را اگر از من بگیری ،یک هیچ ـ یا بهتر بگویم ـ
تنبورِخاموشم که مانده در خانقاهِ گریه کردن
با چشم های بیقرارش، خیسِ وداعی تا همیشه
می گفت می میرم برایت ، پشتِ نگاهِ گریه کردن
دراین جهانِ بی تسلی، من زخم هایم گفتنی نیست
دایم سری شوریده دارم ، خم روی چاهِ گریه کردن
و تلمیحی به قصه یوسف:
کوری حجابِ دیده نگردد که ماهِ مصر
محو از فضای چشمِ زلیخا نمی شود!
با ما حکایتِ لبِ جانان، چه می کنی؟
شیرین ، دهن به گفتنِ حلوا نمی شود!
درویشیان در دو بیتی هایش از زبانی شبه محلی و محاوره ای استفاده کرده است:
لبِ برکه، نگاهِ ماه کردم
تو را جستم ،ندیدم، آه کردم
نشستم تا سحر با گریه زاری
به قلبِ سنگِ خاره ، راه کردم
و:
نه من گرگم ، نه تو مانند بره
نه تو نخلی، نه من مثِ یه ارّه
نکن گردنکشی با خاکِ راهت
تمایل داره هرکوهی به درّه
"آرش آذرپیک" می گوید گاهی هم خارج شدن از وزن در شعرهای درویشیان وجود دارد . مثل واژه ی «چون» در بیت ذیل که باید «چو» باشد:
«چون لاک پشت فرو برده اید سر در لاک
تمام عمر ز شش سو جهانتان سنگ است»
و یا کلمه ی «انداخت» در بیت زیر که احتمالاً «انداخته» بوده است:
«صور شکفتن است ز شیپور گل اگر
انداخت به واحه طنین، آبی و بزرگ»
عاشقانه ها:
سال عاشق شدنش را می داند ولی پس از آن زمان را گم کرده است:
دریک هزاروسیصدپنجاه و یک بود آی...
عاشق شدم ،مجنونِ تو، لیلای ایرانی!
عاشق شدم،عاشق شدم،عاشق شدم عاشق
عاشق شدم این را خودت هم خوب می دانی
تاحال که سالِ هزارو سیصد وچند است؟
هستم دوباره عاشق ات،ـ هرچند پنهانی ـ
باز هم عاشقانه ای نو با تعابیر بکر:
همین که نام تو بردم ، لبم بهه هم چسبید
مگرکه ریشه ی نام تو در رُطب جاریست؟
هوای بوسه کجا و هراس من؟ هیهات..
به چهره ای که برآن رنگی از غضب جاریست
سیاه مستی من، وامداردیده ی توست
که درنگاهم ازآن چشمه ی عِنَب جاریست
شاعر گنجشکی است که اگر از ترش و شیرین لب معشوق (با تعبیر زیبای "شاتوت") سیراب شود، فارغ از هراسِ شکارچی می گردد:
با شوق ،خودت بگیر و مبهوتم کن!
فارغ زِ هراس سنگِ و باروتم کن!
شیرینی و ترشی ازلبت می جویم
گنجشگِ توام، تو سیرِ شاتوتم کن!
شاعر از عاشقی خود تعریف می کند و می گوید "خیل اندک عاشقان" مرا می شناسند و درخت های سیب، خواب باران مرا می بینند:
با هر چنار و چشمه دارم الفتی دیرین
گنجشک های کوچک آنجا می شناسندم
نام مرا فریادکن با کوه! خواهی دید
که صخره هایش تک تک آنجا می شناسندم
رویای بارانم؛ که درخوابی درختانه
این سیب های بی لک ،آنجا می شناسندم
درکوی عشاق قدیمی ،آبرویم هست
این خیل، خیل اندک آنجا می شناسندم
تا زنده ام،گردِ در وبام تومی پیچم
آری به نام پیچک آنجامی شناسندم
و در عرصه عشق ورزیهمیشه بدخواهی وجود دارد:
چشمانِ تو با چشمِ ترم حرفی زد
باطعنه به گوشِ باورم حرفی زد؛
چون قبل مرا دوست نداری آری
بدخواه مگرپشتِ سرم حرفی زد؟
عاشقانه ای با تعابیر زیبا که شاعر از محبوب می خواهد به راز دلش گوش دهد:
صبرِ مرا، نسیم ِتو بر باد می دهد
کوهی بزرگ ،همپرِکاه تو می شود
تنها نه باغ وچلچله و من ـ که عاشقم
ـ حتی بهار، چشم به راهِ تو می شود
سرمی نهم به زانوی خود،گریه می کنم
کی راز من،کبوترِ چاهِ تو می شود؟
آخرچه وقت ،جامِ تهی مانده ی «غروب»
لبریز از شرابِ پگاه تو می شود؟
عاشقانه ای لطیف و روحانی در وصف آمدن معشوق:
از ارتفاعِ غرورش، فرودآمده بود
چوآبشار ،شبی که به رود آمده بود
ثمردهی ست نشانِ فروتنی، آری
درخت پرگلِ من، درسجود آمده بود
همیشه وردِ زبانش ، ترانه ای روشن
کسی که آینه ر امی سرود، آمده بود
دلم برای تو آه ای فرشته ی بی بال!
ـ چنان که هیمه ی خیسی ـ به دود آمده بود
از ابتدای غزل ،عاشقانه، جاری، پاک
نپرسی از خودت آخر«که بود آمده بود؟»
و عاشقانه ای دیگر با تعابیر بکر به خصوص بیت آخر که در آن اشک معشوق، چینی دل عاشق را بند می زند:
تو ماه بودی و اینک هلالی ام بی تو
بیا به خالی آغوشِ من ،قدم بگذار
سکوت می کُشدم ، با ترنّم ات گاهی
به فتحِ کوچه ی خاموشِ من، قدم بگذار
عروسِ هرچه غزل های ناب! یک امشب
به خوابِ دفتر مغشوش من ، قدم بگذار
دلِ شکسته به اشکِ تو، بند خواهد شد
به قصرِچینی مخدوشِ من قدم بگذار
استفادة مبتکرانه ای که از ترکیب" بند شدن" در بیت اخیر شده در جای خود جالب است. بند آمدن منسوب به اشک است و از طرفی بند خوردن به دل شکستة مانند چینی.
آرش که با یکدلگی و تمام وجود، تیرش را با دورترین نقطه رها می کند شاگرد کمان ابروی توست:
نی شد که پرس و جوکند از مزرعه تو را
شِکّر به حیرت است زِ شیرین دهانی ات
تعیین مرز یکدلی و اجتناب را
آرش گرفته یاد زِ ابروکمانی ات
تنها به دشت می روی و هول آورست
درگرگ خیزِ حادثه، آهو چرانی ات
پس مبادا تنها به دشت (کوچه!!) بروی.
این هم عاشقانه ای شیرین و ملایم:
نگاه کردم و دیدم که مستِ پروازند
دوچشم تو ، مگر اهلِ شرابِ شیرازند؟
برایم آه.. چه فالی کشیده چشمانت ؟
ـ دو مرغ عشق که دایم به هم همآوازندـ
برای نازخریدن، خوشاکه مژه شوم
به چشم های تو وقتی که بر سرِ نازند
نه، مفت بازتر از چشم من نخواهی دید
که زود این دو، دلم را به مفت می بازند
چقدر بوسه،چقدرعشق درتو پنهانست؟
دل و دهانِ تو انگار مخزن رازند
تگرگِ عصرکجا و شکوفه ی شعرم؟
مُسَلّم است که این دو به هم نمی سازند؟
چراغدارِ شبِ دشت باش و صبح بکوچ!
پیام باد و شقایق درعین ایجازند
چراغدار شب لاله است وکار باد کوچیدن. شاعر می گوید شبانه چراغی برافروز و صبح کوچ کن.
تاثیر شگرف چشم های معشوق که دیگر مانند گذشته تنها صفتش مستی و خماری نیست بلکه شاعر را شاعرتر و شکوفاتر می کند. خلاصه به قول حافظ:" بلبل از فیض گل آموخت سخن/ ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش":
روزی رسد که چشم تو، شاعرتَرَم کُند
قطعه کند، قصیده کند، از بَرَم کُند
بر صفحههای آینه بنویسدم به اشک
در قالبِ هزار غزل، دفترم کند
با چشم خود بگو؛ که به اعجازِ یک نگاه
باغم کند، شکوفه کند، پرپرم کند
از مژّههای تو، به تو نزدیک تر منم
با چشمهای ناز بگو، باورم کند
پُر از هوایِ مردمک خود کند مرا
از مردمانِ خاک خدا، برترم کند
امشب بیا شراب ازین مثنوی بگیر!
طوری که مست، مولوی از ساغرم کند
چون کاهنی به معبد ابروی او «غروب» !
ترسم که کفر زلف، شبی کافرم کند
اما افسوس که "هزار وعدة خوبان یکی وفا نکند":
دیشب چرا برای تماشا نیامدی ؟
آتش زدم تمام خود امّا نیامدی
فردا،تو را به کام رسانم ...سراب شد
امروز هم رسید به فردا، نیامدی
ما عاشقِ تبارِ تو بودیم پیش ازین
وقتی که تو هنوز ،به دنیا نیامدی
شاعر با عاشقی به معراج کودکی هایش می رود:
چقدر شعر بگویم برای تو؟ کافیست !
غزل بس است ! همین چشم های تو،کافیست
به وعده وعده ،دلم را چگونه بفریبی ؟
عزیز! رنگ ندارد حنای تو، کافی ست
به بوسه ات ،غمِ خود را علاج خواهم کرد
برای دردِ دلِ من، دوای توکافیست
زدم به آبیِ دریای دیده ات ،دل را
به ناخدای چه حاجت ؟خدای توکافیست
مراکه زیرِ پَرم، کوچک است این دنیا
پرستوانه ، دلِ روستای توکافیست
برای لحظه ی معراجِ بادبادکی ام
«غروب»پرسه زدن درهوای توکافی ست
دو عاشقانه ساده و صمیمی دیگر:
توکه چشمانِ غزلگو داری!
شیری و شیوه ی آهو داری
زورقی می شود آخردلِ من
که به شانه شطِّ گیسو داری
ماه حسرت زده را موقع رقص
خیره در برقِ النگو داری
تا نصیبِ چه کسی خواهد شد
عسلی را که به کندو داری
هستی ام درگروِ ابروی توست
بسته شمشیر به یک موداری
کوه اندوه مرا دید و نگفت ؛
سر چرا برسرِ زانو داری ؟
و:
تیردر چله ی کمان بگذار!
مرزِ دل آرشانه تر از این؟
غارتِ بوسه ام شده آن لب
غارتی بی بهانه تر از این؟
کرده ام جا میان آغوشش
هست خوش آشیانه تر از این؟
زده ام دل به آبی آن چشم
تو بگو، بیکرانه تر از این؟
باز عشقی کودکانه و صمیمانه:
دنبالِ تو دل، چوکودکی جا مانده
بی نخ شده بادبادکی جا مانده
بردار و بزن سرودِ آبی ها را
درسینه ی من، نی لبکی جا مانده
و:
ای نمکِ هرغزلم، بانمک!
شورترین شور تویی یا نمک ؟
نیست به جزگوجه ی لب های تو
قسمت عصرانه ی من ـ بانمک ـ
ای شده از کوچه غریبانه رد !
ریخته ای زخم ِدلم را نمک
پیش تو می خواست دهن وا کند
از مزه افتاد همانجا نمک
و این بار با تلمیحی به غزل مشهور حافظ:
تا ببینم گُلِ جمالت را
آینه می کنم خیالت را
زیرگیسو، مکن دریغ از من
عطرِنارنج های کالت را
«سوی من،لب چه می گزی»دیگر؟
گفت «حافظ»چه خوب فالت را
زودترخواهم از خدا، بینم
بال در بالِ خویش ، بالت را
بفریبم ، فریب انگیزم !
راضیم وعده ی محالت را
و این رباعی:
آهنگِ تو دارد، هرچه بَربَط بزنی
نام تو نویسد ار نی ام، قط بزنی
درگوشه ای از برگِ دلت جا دارم
آن روز مبادا که مرا خط بزنی
معجزه بهار با طبیعت، معجزة عشق تو است با من:
بس سبزه و گُل که درکنارم کردی
از یُمن قُدوم خود، بهارم کردی
چون رود به راه خویشتن می رفتم
تو کوه شدی و آبشارم کردی
و بهشت هر جایی است که او باشد:
هرگوشه که گُل ، مرغ چمن هم آنجاست
هرخاکِ مُقدسی ؟ وطن هم آنجاست
دنبالِ بهشت ،بی جهت می گردم
آنجاکه تویی، بهشتِ من هم آنجاست
به همین دلیل عشق خودبسنده است و عاشق جز معشوق چیزی دیگر نمی خواهد:
بی تو ، سرِگلگشت وتماشایم نیست
باقطره ی تو، چشم به دریایم نیست
پرسی که چه خواهم ازتو، می گویم تو!
من از تو به غیر تو تمنایم نیست
اما با جفای معشوق چه توان کرد؟
از سمتِ گُل و نور، صدایم کردی
با باغ بهشت، آشنایم کردی
دستم بِگرفتی اول و آخرکار
در برزخِ بی کسی رَهایم کردی
تو گوییشاعر مسخّر لشگر عشق شده است:
گرفته کشورم را لشگرِ عشق
فرو کرده به قلبم، خنجرِ عشق
تو که آغازِ راهِ عاشقانی
تماشاکن؛ منم من آخرعشق!
عاشق می داند کهبهترین خاصیت دست نوازش کردن است:
دستی که گره به دست یاری نخورد
یا زخمه ی آن به زلف تاری نخورد
دستی ست که بی ثمر، ببر دور انداز!
این شاخه ی خشک،دردکاری نخورد
و توصیف چشم معشوق که دریایی را در خود انعکاس داده است:
بی جلوه ی توست، کلِّ دنیا کوچک
درسینه ی من، برای غم، جا کوچک
درمردمکِ دیده ی تو، می گنجد
از بس شده ،گسترده ی دریا کوچک
در تفکیک عشق متعالی و افلاطونیِ خود از عشق های شایع می گوید:
درپاسخِ امواج تکراری، نوشتم : نه !
برماسه های ساحل انگاری نوشتم : نه !
مهتاب را بسیاردارم دوست،با این حال
دیشب به برگِ دعوتش آری ...نوشتم: نه !
تو از دهانت ،تازه بوی شیرمی آمد
روزی که من با دودِ سیگاری نوشتم: نه
ای عشقِ افلاطونی من ! تو بمان تا مرگ
برعشق های کوچه بازاری نوشتم: نه !
توضیح آن که عشق افلاطونی ناظر به امر متعالی در عالم مثال است نه وصال در عالم طبیعت.
هرچند عاشقی که حواسش به حرف مردم هم هست که مبادا او را به خاطر عشق یک زن سرزنش کنند، قطعا چیزی از عاشقی کم دارد. شاید اینجا همان جایی است که فرهنگ محلی مان بر عشق هم غالب می آید:
باری دلم ـ قناریِ باغ لبان توـ
راضی نشد به آینه ، ارزن به هیچ وجه
من از تو هیچ ،غیرِ نگاهی نخواستم
روی مرا به خاک نیفکن به هیچ وجه
می میرمت،نه آنقدر امّا که پشت سر
گویدکسی؛ به خاطر یک زن!؟ ،به هیچ وجه
اجتماعیات:
اشعار اجتماعی و سیاسی در سروده های درویشیان جای کاملا نمایان و درخوری دارند. در این اشعار امید و نومیدی – موافق احوال متغیر شاعران- به هم می آمیزد:
درسکوتِ کوچه سارِسردِ شب
با ستاره، رخصتِ صدا نبود
روی دستِ من، شهید مانده است
در زمین برای لاله جا نبود
درزدیم و در زدیم و وا نشد
پشتِ در،عزیزی آشنا نبود
حق توگرفته می شود،نترس!
کم بگو خدا مگر خدا نبود.!
شاعر با ماهی اسیر در تُنگ، حس همدلی پیدا می کند و خطاب به او می گوید همچنان که عروق قلب به دلیل رسوب چربی، تنگ می شود دل من هم از غم تو رسوب گرفته و "تَنگ" شده که این واژة "تنگ" ایهام هم دارد. ضمن این که می شود تَنگ را تُنگ هم خواند. یعنی دل را به تُنگ ماهی تشبیه کرد:
سلام ماهیِ قرمز! سلام ماهیِ خوب!
جدارِتَنگِ دلم ازغمت گرفته رسوب
به رودخانه نخواهی رسید ازین خانه
سرِقشنگِ خودت را به روی شیشه نکوب!
میان جوی حقیری ،حقیرخواهی ماند
نهنگ می شوی امّا در آب های جنوب
دلم حکایتِ ماهی ست دراسارتِ تنگ
گرفته است دوباره،گرفته تنگِ« غروب»
شاعر خود را مانند ماهی در تُنگ آب،گرفتار خفقان حس می کند :
آنچه آن را ماه پنداری، محاقی دیگرست
راهِ همواری که گفتی، باتلاقی دیگرست
با قفس درباغ، احساسِ خوشی پیدا نشد
آن هوای تازه هم، خود اختناقی دیگرست
کابل بردیوار و تخت و بوی الکل ،ردِّ خون
چشم بندت را ببند! اینجا اتاقی دیگرست
آتشِ عشقم ندارد میلِ خاکستر شدن
هیمه ی سوزنده ی من از اجاقی دیگرست
آتش موسی کجا و آتشِ صحرا کجا؟
عشقِ این آتشفشان را احتراقی دیگرست
حرمتِ مستی فرومگذار و می اندازه خواه!
های...می بینی که از امروز،ساقی دیگرست!
سربه دیوارِ افق باید بکوبم چون«غروب»
آنچه آن را ماه می خواندی، محاقی دیگرست
شاعری مانند درویشیان باید از بی تفاوتی و بی دردی مردمان دل شکسته باشد:
باهرسخنِ سرد، دلم می شکند
چون آینه ازگَرد، دلم می شکند
حرفی نزنید از سرِ بیدردی
ای مردمِ بیدرد! دلم می شکند
کلاغ و زمستان در شعر غالب شاعران نماد روزگاران عُسر و حرج اند. کلاغ منکر آمدن بهار و آیت یاس است:
در زمستانی چنین سرد و سیاه و بد، کلاغ!
کاج ها را غیر تو، آیا که می فهمد؟ کلاغ!
این فریبِ روزآیین هم، به هر نوعی شب است
از سیاهی، مثل بالِ خود، خبر دارد کلاغ
برف می بارد به روی کلبه ی کابوس من
با صدای یک، نه، چل، نه، یک هزار و صد کلاغ
با درختان گویم از شوقِ بهار پا به راه
«نه! نخواهد آمد هرگز...» پر زنان گوید کلاغ
واژه ی پاییز را همواره معنی می کند
از کتاب فصل ها با نوحه ای ممتد، کلاغ
راز صحرا، فاش شد در پیش شهری پیشِگان
بی گمان بیرون نهاده پای خود از حد، کلاغ
باز هم از عرش ما، مردی عقاب اندیشه رفت
بر فراز قریه ی خاموش، می چرخد کلاغ
نیست ممکن لحظه ای آرامشِ گردوی پیر
من نمی دانم چه از این باغ می خواهد کلاغ؟...
گلایه از سنگین دلی و کینه جویی، شاعر را به یاد سنگ پشت می اندازد که از هر سو با سنگ احاطه شده است:
شما که عاطفه ی ناگهانتان سنگ است
میان سینه ی نامهربانتان سنگ است...
به آسیاب فلک آب کینه می ریزید
قبیله ای که شمایید! نانتان سنگ است
چو لاک پشت، فرو برده اید سر در لاک
تمام عمر، زِ شش سو جهانتان سنگ است
عتیقه های کهن را به سجده می افتید
به قبله های پرستش، نشانتان سنگ است
نبرده بوی ز پرواز، مثل فوّاره
چو حوض های قدیم، آشیانتان سنگ است
به پشت سنگ نهان می شوید و از سنگید
شروع و خاتمه ی داستانتان سنگ است
و در گریز از بزرگسالی، به کوچه های با صفای کودکی و خاطراتش نقبی می زند:
بیا به کوچه ی خوشبختِ کودکی ، بزنیم
پری به جنگلِ سبزِ چکاوکی بزنیم
من از بزرگی بی وقت خود ،کسل شده ام
چو آفتاب بیا گشتِ کوچکی بزنیم
میان کوچه ی نمناک ابرهای عبوس
به روی دختر خورشید ، چشمکی بزنیم
مرا به سفره ی رنگین دشت ، دعوت کن!
که ناشتائی نان و پنیرکی بزنیم
به قصد وحشتِ خیلِ کلاغ های دریغ
کنار مزرع یاری ، مترسکی بزنیم
اگر چه بانگ دهُل هم نسازدش بیدار
به خواب دهکده باید که سوتکی بزنیم
بدون قرقره ، بی نخ در آسمانِ«غروب»
بیا که پرسه چنان بادبادکی بزنیم
و به جستجوی خودی برمی خیزد که در این گذشت ماه ها و سال ها گم شد:
من در تو، خلاصه کردهام خود را
برخیز شبی به جستجو در خود!
آن قاف که گفتهاند و سیمرغاش
بیرون نَبُود ز تو، بجو در خود !
آوازِ حزینِ خویش را چون چاه
باراندهام از هزار سو در خود
برای دل کم جرات و کم طاقتش سروده:
ای دل زخم آشنا! طاقت برایت میخرم
از تماشایِ جهان، حسرت برایت میخرم
از درونِ گرگ بازارِ جهانِ وهمناک
برّهی معصومِ من! جرأت برایت میخرم
میدهم دار و ندارِ خویش را پیرانه سر
کودکی را با همه ثروت، برایت میخرم
تا بیاویزی گلوی خویش را از سقفِ شب
یک طناب آرزو، راحت برایت میخرم
در غزلی، غروب و پایانِ دوران قهرمان ها و پهلوانی ها، و تنگی مجالِ پروازها و اوج گرفتن ها و حداقل مجالِ خوب گریه کردن ها را چنین به مرثیه می نشیند:
در شامها، طلیعهی اختر شدن نماند
بر بامها، مجال کبوتر شدن نماند
شد نوحه خیز، نغمهی بلبل کنار گُل
جشنی به جز، مراسم پرپر شدن نماند
برفِ بدی نشست، سر قلّهی کمال
راهی به فتحِ «آدم دیگر» شدن نماند
افسانه گشت، بانگ سحر پویِ مرغ حق
زین قصه هم، امید به باور شدن نماند
از دل پرید چلچلهی همدلی، «غروب»!
با دیده نیز، عاطفهی تَر شدن نماند
تصویر این یاس عمیق در دو رباعی موسوم به "دریایی":
خوردیم فریب فصلِ سردی دیگر
ماندیم به امید نبردی دیگر
آباد مرا زدی و ویران کردی
ای موج برو که برنگردی دیگر!
و:
یک عمر، میانِ آب ها سرگردان
نیلوفرنایافته، پَرپَر گردان
تا چند به دنبالِ پری بایدگشت؟
ای موج ، تو قایقِ مرا برگردان !
گاه نیز سیاهی هر رنگ دیگری را از ذهن و زبان شاعر محو می کند:
تمام زندگیم را، سیاه می بینم
به رویِ موج، چو یک پرِّ کاه می بینم
به چشم های سیاهت...!که زندگانی را
فقط سیاهِ سیاهِ سیاه می بینم
نشسته ام پسِ زانویِ خویشتن در اشک
دل ِکبوتری ام را به چاه می بینم
حدیثِ عاطفه را، قصه ی محبت را
دراین زمانه ی وارون، گناه می بینم
هم از دریچه ی مسدودِ گرگ ومیش، «غروب»
جهان و هرچه دراو، راه راه می بینم
در بیت آخر که بیت الغزل است، شاعر می گوید حق و ناحق در کمبود نور آمیخته اند. مانند هوایی که در آن تشخیص گرگ از میش دشوار است.
و:
چه بگویم ، چگونه از منِ خود؟
زخم هایم نگفتنی شده اند
اشک هایم نمی چکند «غروب»
دوستانم به دشمنی شده اند...
چلچله، نماد بهار و خرمی است اما کودکان به سنگش می زنند و می رانند:
از سنگِ کودکانِ هیاهو هماره هست
بختِ ترانه های تو، کوتاه ، چلچله
برگرد آن دیار ، که کوچیده ای از آن
دستِ بهار با تو به همراه ، چلچله!
شاعر این پلشتی ها را در هیات ستم به پرندگان نمادینی چون بلبل و کبوتر و چلچله و گنجشک بیان می کند:
چه باغ است اینکه تا بلبل به وصل گل شود خوش دل
نهیبِ باغبان و رویِ گلچین می شود پیدا
کبوتر جان در این صحرایِ هول آور چه می پویی؟!
فزون تر از شمار ریگ، شاهین می شود پیدا !
برو بالا و بالاتر ! برای چرخ حکایت کن
پلشتی هایِ پنهانی که پائین می شود پیدا
در جواب باباطاهر که اختلاف طبقاتی را به گردن گردون می اندازد، درویشیان افزون طلبی را علت اصلی می داند:
یک عده به خاک فقر، چون دوزخ زشت
یک عده به کاخ، مثل حوران بهشت
ای دوست مکن حواله با خوان قَدَر
افزون طلبی برات این کار نوشت
شرط حلاج بودن وضو ساختن از چشمه عشق است:
حلاج بودن، سر به دار عشق گشتن
راز بزرگش جز وضوی کوچکی نیست
دست از تمام خویش شستن مثل یک قو
در متن طوفان شستشوی کوچکی نیست
و این به مذاق ابر بزرگ خوش نمی آید و او را عصبانی می کند:
باز ابر بزرگ، عصّبانی شده است
مشغول به کارسوگخوانی شده است
هی نیزه ی رعد بر زمین می کوبد
با سبزه مگرکه خصم جانی شده است
مثل اخوان ثالث از زبان "بدبده" (بلدرچین=کَرَک)، از بدی ها حکایت می کند:
از غصّه به تنگ آمده می خوانم
بر باغِ بزرگِ شب زده می خوانم
کارم به بد و خوب کسی نیست،فقط
چون بَدبَدَه ام ،بَده بَده،می خوانم
و نهایتا مانند شاملو مایوس از اصلاح اجتماع از کوچه به خانه برمی گردد:
دنبال«انسان»گشته ام روی زمین را
درتیره شب ،نه! روزِ روشن هم کسی نیست
غیر از عمادِ شانه های عرشیِ تو
«بارامانت» را دگر مُحکم کسی نیست
اشعار دینی:
درویشیان به معناداری و هدفداری عالم عمیقا باور دارد:
ازچشمه ،گذار،تا به دریاکردم
ازخاک ،سفر، سمتِ ثُریا کردم
یک ذَره تهی ندیدم از باورِ حق
هرچندکه شش جهت تماشاکردم
درویشیان اشعار دینی زیبایی هم سروده. من جمله چند«عاشورایی»:
چو بایک مشک تشنه، برلب شط، ماهِ نو خم شد
دو نیزه از بلندِ قامتِ مهتابیش کم شد
صدایی می خزد ازخیمه ی آتش به جان در باد؛
نمی دانم کجا از دیده ی کم سو، عمویم شد؟
و:
«به آنکه تشنه تر ازمن.!.» ،کسی لب ترنکرد امّا
زِ چشمِ مشکِ بارانی ،به خاک آن آب ، نم نم شد
دلم تنگ و زبان قاصر، سرم سرّ و قلم عاجز
صلاتِ ظهرعاشورا، ـ خداعالم ـ چه گویم شد؟
دین درویشیان مانند اغلب شاعران فرمولی و زبانی ساده دارد:
دلِ شکسته بدست آر ! حرف حق این ست؛
عزیز! دیر و حرم ، خانقاه، یک قدمی ست
زکرده های تو منتج ، بهشت و دوزخ شد
ثواب یک قدمی وگناه یک قدمی ست
دین او بر مدار دل می گردد:
نه گردکعبه، نه در هاله ی دین می شود پیدا
خدا در قبله ی دل های غمگین می شود پیدا
بیا بیرون گذار از قیدِ رنگ و بوی، گامی چند
صفای باغ در آن سوی پرچین می شود پیدا
برای حضرت علی(ع) هم یک«غزل ـ ترانه کُردی» زیبا دارد که انصافا یاد آور غزل های کردی بهزاد و پرتو است:
مولا! وَ تو نازم، چه بکَم؟دی چه بکم، دی؟
هی دَم وَ تو دم،دم وَ تو دم ،دم و تو دم، دی
مه، کوترِ گم کرده یِ سرخوان شوِ تار
آقا! سرخوانگ بنه فانوسی اَرَم، دی
حق حق دم و هوهوکَم وکشکول مه پر بو
شاها! مِه گیاتم که مِلِم لای تونه خم، دی
ناو تو بَمو، بان ئی دنیا کَفِمه ری
مِه، شمس تونم ، شیت تونم، داسه کَلَم، دی
خوَد، دل و دلم دای ده ـ چه بوشم؟ـ خوشه نیوشم
دنیا بوه دشمن، نچو یه ی ذره دلم، دی
تا ذکر خفید ، مونس و غمخوار«غروبه»
سرنیده بیاوان وَ غصه ی کورپه ی غم، دی
موسیقی:
درویشیان بسیاری از اشعارش را به شهرام ناظری تقدیم کرده. من جمله غزل ساده و دلنشین زیر:
چه رازی هست با ساز قشنگ ات؟
بنازم سوزِ آواز قشنگ ات
خدا از بهر خِواندن آفریدت
مبارک باد آغازِقشنگ ات !
چکاوک هاست در باغِ گلویت
قیامت هاست ، شهنازِقشنگ ات
به رقص ازخاک ، مولانا به پاخاست
شبی از یُمن اعجازِ قشنگ ات
به لحنِ نابِ حافظ خوانیِ تو
جهانی گشته شیرازِ قشنگ ات
صدایت تا همیشه ماندگاراست
خدادادی ست آوازقِشنگ ات
و ایضا برای او:
گردِ حرم عشق، طوافی داری
سیمرغ خودی وکوه قافی داری
از ماهی سرخابی خونت پیداست
چون آبی آب، قلب صافی داری
طبیعت سرایی ها:
درویشیان با طبیعت و زیبایی هایش نیز مانند همه شاعران انسی دارد. او می داند این زیبایی ها بی هدف و رها نیستند. رباعی هایی به سبک خیام در مدح زیبایی دارد:
ابرآمده است و هرطرف باریدست
برسبزه وگل، شور و شعف باریدست
هرقطره به قصد رویشی می ریزد
هشدار، نگو که بی هدف باریدست
***
باد آمد و برموی چمن، چنگی زد
با بوسه به روی غنچه ها رنگی زد
تا سنگ ، سرِشیشه ی عمرت نزند
باید به سرِشیشه ی غم، سنگی زد
***
این باغچه ها به شوقِ تو، گل دادند
شب بو و بنفشه و قرنفل دادند
امروز برای دیدنت تا ساحل
امواج همه به یکدگر هل دادند
***
ازکثرتِ گل،دامنه چین دارشدست
کوه آن طرفِ ابر،کمین دارشدست
انگشتری دخترِ زیبای بهار
ازشبنم سبزه ها، نگین دارشدست
توصیف زیبایی از نیلوفر:
این آن که نظر به ماهتاب افکنده
آرام تنی به پیچ وتاب افکنده
نیلوفر بوداست که درخلوت شب
سجاده ی برگی سرآب افکنده
این همبهاریه ای دلکش:
از دفترِ صبا زده ام فال، ای درخت!
غرق شکوفه می شوی امسال، ای درخت!
جشنِ شکفتگی ست که آغاز کرده اند
گنجشگ های عاشقِ جنجال، ای درخت!
برگوشِ شاخه های جوان ،گوشوارتست
گیلاس های نیمرس و کال ای درخت!
و خزان که او را به یاد مرگ می اندازد:
درباغ ، دوباره بوی مرگ افتادست
از شاخه به خاک ،هرچه برگ افتادست
درجوش بلا به حُسنِ خود می نازی؟
بسیار شکوفه از تگرگ افتادست
خیامی ها:
درویشیان مضمامین خیامی را با زبانی نو و درخشان عرضه می کند:
ازمیوه به برگِ گل،پیامست امروز
این شاخه نه از بهرِ مقامست امروز
باپرچمِ خود،گلی به گلبرگ نوشت
مأموریتِ شما تمامست امروز !
و:
با سینه به روی خاک اگر می افتم
تاکم که به سجده ی اثر می افتم
چون باده ی هفت ساله ازهفت انگور
با هفت هزارغصّه در می افتم
و:
ابر آمده روی باغ ،گلگونه کند
صحرا، پر عطرِ زنبق و پونه کند
بردار پیاله ! پیشتر زان که اجل
ته ماندة جام عمر، وارونه کند
و:
نه یوغ به کاربندگی می خواهم
نه دشنه پی درندگی می خواهم
ته کوزه ی آب و قرص نانی با تو
یک کلبه برای زندگی می خواهم
خیام هم می گوید:
تُنگی می لعل خواهم و دیوانی
سدّ رمقی خواهم و نصف نانی
وانگه من و تو نشسته در ویرانی
خوش تر بود آن ز ملکت سلطانی
اخوانیات:
درویشیان مثل اکثر شعرا گفت و گوهای شاعرانه ای نیز با دوستان شاعرش دارد. یدالله عاطفی برای او چنین سروده:
ازطبع روان تو ،گهر می ریزد
بر دفتر شعرت، گل زر می ریزد
جاویدتر از گوهر و زر، شعر ترت
در حافظه ی زمان، اثر می ریزد
جواب درویشیان:
ازذوقِ تو امروز،گُهر می ریزد
از نی ـ قلمت، به حق شکرمی ریزد
از تیرِمعانی بلندِ شعرت
برقله ،ـ عقاب اگرچه ـ پر می ریزد
پرویزعباسی داکانی خطاب به درویشیان گفته:
شب درشکستِ زلفِ تو، تصویرمی شود
خورشید در سلام تو تکثیر می شود
سیمرغ ها زِ قله ی تو،پر که می کشند
آئینه ام بهشتِ اساطیر می شود
سدِ شکسته ایست جهان پیشِ موج ها
تا سیلِ گریه، بی تو سرازیر می شود
پروانه ای شبیه خیال جوانی ام
در پیله های کودکی اش، پیر می شود
و درویشیان با همان وزن و ردیف و قافیه چنین پاسخ داده و ضمن تلمیحی به قبای نیما، شعر خود را در کمال عقاب گونه اش با رنگ استعاره ها، حنا می بندد و چنین می آراید:
چون سنگلاخ عشق تو، پاگیر می شود
دستِ دلم دوباره عصاگیر می شود
سردرپناهِ شانه ی خود،گریه می کنم
ابرِ غمی رسیده، فراگیر می شود
گیسوسپیدِ شعرِمن امشب به شوقِ تو
با دستِ استعاره ، حناگیر می شود
آویختم به چفته ی شب، رختِ خویش را
تا این قبای ژنده، کجا گیرمی شود
جز قله ی کمال ، مباد آشیانه اش
وقتی عقابِ شعر، هوا گیرمی شود
درویشیان غزلی فوق العاده و پر حس و حال دارد که عده ای از شعرا از آن استقبال کرده اند. اول غزل درویشیان:
لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشب
نگاهم رد پایت را تیمّم می کند امشب
زبانم گر چه بسته، حرف ها در سینه می جوشد
همه ذرات جان من، تکلم می کند امشب
دلم دریای طوفانی ولی در خویش می نالد
تو را چون ساحلی سنگی، تجسّم می کند امشب
درازِ گیسوانت چون شبی از شانه می ریزد
دلم را پیچ و تابش، پر تلاطم می کند امشب
این هم استقبالِ بیت به بیتِ بسیار خوب دکتر پرویز داکانی:
با بهشت ات، باز آدم یاد گندم می کند
اشک، باخاک قدم هایت تیمّم می کند
تا تو عریان می شوی در مشرق آیینه ها
روح ذرات جهان با من تکلّم می کند
وقتی از دریای بی خویشی برآرم بادبان
شوقم آغوش تو را ساحل تجسم می کند
زورق بشکسته ی من فرش دریا می شود
موجه ی شب◦ گیسوانت تا تلاطم می کند
منابع:
درویشیان، جعفر (1393)؛ سیبی از باغ زمستان؛ چاپ اول؛ کرمانشاه: انتشارات دیباچه.
درویشیان، جعفر (1394)؛آیینه ها و دروغ؛ چاپ اول؛کرج. نشر شانی.