ستراحوال عاشقانه

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر ششم در لزوم ستر احوال عاشقانه از نامحرمان ابتدا وصف فضائل حسام الدین می گوید:

ای ضیاء الحق حسام دین و دل

کی توان اندود خورشیدی به گل

قصد کردستند این گل‌پاره‌ها

که بپوشانند خورشید تو را

در دل کُه، لعل ها دلال تُست

باغها از خنده مالامال تست

اگر مردی و رستمی باشد می توانم حکایت مردانگی تو باز گویم و گرنه باید مانند علی(ع) سر در چاه تنهایی کنم:

محرم مردیت را کو رستمی

تا ز صد خرمن یکی جو گفتمی

چون بخواهم کز سرت آهی کنم

چون علی سر را فرو چاهی کنم

مجبورم تو را مانند یوسف از حسد و کینه دیگران در چاه پنهان کنم:

چون که اخوان را دل کینه‌ورست

یوسفم را قعر چه اولی ترست

اما در بن چاه نیز احوال عاشقان، خوش و سرمستانه است که از شرابی آتشین سیراب شده اند:

مست گشتم خویش بر غوغا زنم

چه، چه باشد خیمه بر صحرا زنم

بر کف من نه شراب آتشین

وان گه آن کرّ و فر مستانه بین

این شراب خودپرستی و خود محوری را از بین می برد. مردمان به ریش و سبیل تعین و غرور می یابند و عارف از فرطِ بیخودی و مستی، به باد و بروت و ریش و سبیل مشغول نیست:

از خود و از ریش خویشم یاد نیست

باِد سبلت کی بگنجد و آبِ رو

در شرابی که نگنجد تار مو

به اهل نخوت شرابی ده تا از خود وارهند:

در ده ای ساقی یکی رطلی گران

ای ساقی! آنان که به ظاهر بر ما فخر می فروشند ، در باطن از حسد نسبت به احوال ما می سوزند:

خواجه را از ریش و سبلت وا رهان

نخوتش بر ما سبالی می‌زند[1]

لیک ریش از رشک ما بر می‌کند

مولانا می گوید ای انسان تو منشا دریایی داری. چرا در بند تعین و جلوه کردن هستی؟ مانند خس و خاشاکی که بر ریش مردان نمایان و پیداست؟

رو به دریایی که ماهی‌زاده‌ای

هم‌چو خس در ریش چون افتاده‌ای

خس نه‌ای دور از تو رشک گوهری

در میان موج و بحر اولی تری

در دریای وحدت وجود غرقه شو و از تعین و تشخص فارغ گرد تا از شرک برهی. مادام که به خود می اندیشی، مشرکی و مشرک احول و دو بین است و وحدت جوهری عالم و آدم را درک نمی کند:

بحر وحدانست جفت و زوج نیست

گوهر و ماهیش غیر موج نیست

نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ

لیک با احول چه گویم هیچ هیچ

با احولان و دوبینان نمی توان دم از وحدت زد و باید به زبان خودشان یعنی مشرکانه سخن گفت چرا که در مقال و زبان نمی توان از وحدت دم زد:

چون که جفت احولانیم ای شمن

لازم آید مشرکانه دم زدن

آن یکیی[2] زان سوی وصفست و حال

جز دوی ناید به میدان مقال

پس با محرمان می توان سر گفت و با نامحرمان باید صبر و سکوت پیشه کرد تا دلت جلا و جلوة بیشتری پیدا کند:

چون ببینی محرمی گو سرّ جان

گُل ببینی نعره زن چون بلبلان

با سیاست[3] های جاهل صبر کن

خوش مدارا کن به عقلِ مِن لَدُن[4]

صبر با نااهل، اهلان را جلاست

صبر صافی می‌کند هر جا دلیست

آتش نمرود ابراهیم را

صَفوتِ[5] آیینه آمد در جلا

جور کفر نوحیان و صبر نوح

نوح را شد صیقل مرآت[6] روح

 



[1]  سبال زدن: یعنی دست به سبیل کشیدن و فخر فروختن

[2]  یکیی یعنی وحدانیت

[3]  سیاست: آزار و اذیت

[4]  عقل من لدن: عقل خداداد

[5]  صفوت: صفا و پاکی

[6]  مرآت: آیینه