استغنای معرفتی

محمدامین مروتی

خداوند در سوره علق  می فرماید:" كلا إن الإنسان ليطغى أن رآه استغنى یعنی انسان اگر استغنا ببیند، طغیان می کند." و اما این استغنا می تواند در سه موضوع مهم باشد: ثروت، قدرت و معرفت.

علمای ظاهر نه تنها به علمی ورای "نقل" (خبر) باور ندارند بلکه در این زمینه هم به نوعی دعوی استغنا و کمال و همه چیز دانی دارند و هر فرقه خود را ناجیه و بقیه را ضاله می داند و در درون فرقه مدعی نجات نیز اختلافات عدیده تا حد تکفیر و تفسیق همدیگر وجود دارد چون به اقوال مختلف و بعضا متعارضی استناد می کنند. استغنای معرفت به استغنای از مشورت و عقل دسته جمعی و خود را عقل کل پنداشتن منجر می گردد[1] و اگر این استغنای معرفتی با سلاح و قدرت هم توام شود و به استغنا در قدرت و ثروت هم گره بخورد به استغنای از مردم و نهایتا به ستمگری منجر می شود. یا به عکس، ممکن است قدرت و ثروت به انسان احساس استغنایی بدهد که اگر استغنای معرفتی بدان اضافه شود، دیگر راه تصحیح و تجدیدنظر و برگشت را ببندد.

عرفا در حوزة معرفت شناسی، چند نقد اساسی به علمای ظاهر دارند:

 نخست این که علمای ظاهر استغنای معرفت شناختی دارند. دوم این که هرچه را خود تجربه نکرده اند، نفی می کنند و منکر امکان تجارب ماورایی و عرفانی هستند. سوم این که باورهایشان نیز جز به نقل و تقلید مستند نیست و هیچ تجربه مستقیمی از باورهای خود نیز ندارند.

علمای ظاهر علمی جز منقولات ندارند و روش و متدولوژی علمی هم برای تنقیح مناط و جدا کردن سرة اخبار از ناسره شان ندارند. این علم ظاهری و نصفه نیمه بدان ها اعتماد به نفس کاذبی تا سرحدّ همه چیزدانی و تکفیر دیگران می دهد. مولانا می گوید داشتن علم غرور آمیز سبب هلاکت است و ندانستن از آن بهتر است و این دعوی را به دعوی پسر نوح تشبیه می کند که بر توانایی های خود مانند شناگری مستظهر بود. یا دعوی شیطان نسبت به برتری ذاتی خود نسبت به انسان. در مقابل این دانستگی و زیرکی، عشق انسان را فروتن می کند و سبب نجات . فلاح آدمی می گردد:

داند او کو نیک‌بخت و محرمست

زیرکی ز ابلیس و عشق از آدمست

زیرکی بفروش و حیرانی بخر

زیرکی ظنّ است و حیرانی نظر

همچو کنعان سر زِ کشتی وا مکش

که غرورش داد نفسِ زیرکش

که برآیم بر سر کوه مَشید[2]

منّتِ نوحم چرا باید کشید

مولانا می گوید جهل از این علم ظاهر و ناتمام که سبب هلاکت است بهتر است:

کاشکی او آشنا ناموختی

تا طمع در نوح و کشتی دوختی

کاش چون طفل از حیَل جاهل بدی

تا چو طفلان چنگ در مادر زدی

یا حداقل به جای منقولات، نصیب و بهره از وحی دل یعنی علم شهودی می داشت و نزد پیر سلوک کرده و راه دانی زانوی تلمذ بر زمین می زد:

یا به علم نقل کم بودی مَلی[3]

علم وحیِ دل ربودی از ولی

بعد می گوید با وجود این وحی القلوب، نیازی به منقولات نیست. چنان که با وجود آب تیمم باطل است:

با چنین نوری چو پیش آری کتاب

جان وحی آسای تو آرد عتاب

چون تیمّم با وجود آب دان

علم نقلی با دمِ قطب زمان

پس اگر هم وحی قلبی نداری به پیری دست و دل سپار و خود را ابله کن. البته نه بلاهت به معنی گیجی و گوجی بلکه به معنی داشتن قلب سلیم و صاف:

خویش ابله کن تبع می‌رو سپس

رستگی زین ابلهی یابی و بس

اکثر اهل الجنه البله ای پسر

بهر این گفتست سلطان البشر

زیرکی چون کبر و باد انگیز تست

ابلهی شو تا بماند دل درست

ابلهی نه کو به مسخرگی دوتوست

ابلهی کو واله و حیران هوست

ابله کسی است که از فرط حیرت، از خود بی خبر می شود و محو جمال یار. مانند زنان مصری در دیدار یوسف که دست از ترنج نشناختند[4]:

ابلهان‌اند آن زنان دست بُر

از کف ابله وز رخِ یوسف نَذُر[5]

نقل که تکلیفش روشن است. عقل هم در این وادی پر می سوزد. در رویکرد عاشقانه هر سرِ مویت سر و عقلی می شود:

عقل را قربان کن اندر عشق دوست

عقل ها باری از آن سویست کوست

عقل ها آن سو فرستاده عقول

مانده این سو که نه معشوقست گول

زین سر از حیرت گر این عقلت رود

هر سرِ مویت سر و عقلی شود

مولانا معتقد است وادی عرفان، وادی متفاوتی است و از قواعد متفاوتی هم تبعیت می کند. مثلا در شریعت، خون نجس است ولی نه هر خونی. کما این که خونِ شهید از آب پاک تر است:

خون شهیدان را ز آب اولیرترست

این خطا را صد صواب اولی ترست

در درون کعبه، رسم قبله نیست

چه غم ار غواص را پاچیله نیست

ملت عشق از همه دینها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

حکم شریعت وابسته به مورد و موضوع است. اساسا علمی هست مافوق علم شریعت. علمی که خداوند در قرآن بدان تصریح و تاکید می کند. علمی که مردی صالح دارد ولی پیامبر اولوالعزمی مانند موسی (ع) ممکن است نداشته باشد:

آه سری هست این جا بس نهان

که سوی خضری شود موسی روان

از کلیم حق بیاموز ای کریم

بین چه می‌گوید ز مشتاقی کلیم

با چنین جاه و چنین پیغمبری

طالب خضرم زِ خود بینی بری

چرا که این راه، ایستگاه نهایی ندارد:

آه سری هست اینجا بس نهان

که سوی خضری شود موسی روان

همچو مستسقی کز آبش سیر نیست

بر هر آنچ یافتی بالله مه‌ایست

بی نهایت حضرتست این بارگاه

صدر را بگذار صدر تست راه

به قول شیخ محمود شبستری:

کسی بر سرّ وحدت گشت واقف

که او واقف نشد اندر مواقف

 



[1] حضرت علی در نهج البلاغه می فرماید:  لا تكفوا عني مقالةً بحق، أو مشورةً بعدلٍ، فأني لست في نفسي بفوق (ما ) أن أُخطئ: پس، از گفتن حق، از مشورت در عدالت خوددارى نكنيد، زيرا خود را برتر از آن كه اشتباه كنم نمی دانم.

[2]  برافراشته؛ بلند.

[3] ملی: توانا و قدرتمند

[4] آیه 31 سوره یوسف

[5] نذر: حیران و ترسان