غفلت از مرگ و نقش تقوای قلب در سعادت بشر

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر نخست می گوید دست اندازی به مناصب دنیوی برای نشنیدن صدای پای مرگ و نوعی غفلت از این حقیقت است که ما قدم به قدم داریم به آن لحظة موعود یعنی مرگ نزدیک می شویم. در حقیقت سرمان را با مناصب دنیوی گرم می کنیم تا به عاقبت کار فکر نکنیم. لذا بهتر است به چیزی عشق بورزیم که مانند این مناصب، فناپذیر نیست یعنی عشق حق که عین آب حیات و زندگی جاودانی است:

ور تو دست اندر مناصب می‌زنی

هم ز ترس است آن که جانی می‌کنی

هرچه جز عشق خدای احسنست

گر شکرخواریست، آن جان کندنست

چیست جان کندن سوی مرگ آمدن

دست در آب حیاتی نازدن

خلق را دو دیده در خاک و ممات

پس شبانه به تصحیح و کاستن از این خیالات بپرداز و به خواب غفلت غرقه مشو:

صد گمان دارند در آب حیات

جهد کن تا صد گمان گردد نود

شب برو، ور تو بخسپی شب رود

شبانه عقلت را پیش بینداز و در احوال خود بیاندیش که آب حیات نیز همدم ظلمات است:

در شبِ تاریک جوی آن روز را

پیش کن آن عقل ظلمت‌سوز را

در شب بدرنگ، بس نیکی بود

آب حیوان جفتِ تاریکی بود

شیاطین خصم تواند چنان که آب و آتش خصم همند:

تو نمی‌دانی که خصمانت کیند؟

ناریان خصم وجود خاکیند

پس ابراهیم وار، آب تقوا بر آتش نمرودِ نفس بزن تا زندگیت را به آتش نکشد:

آب آتش را کشد زیرا که او

خصم فرزندان آبست و عدو

بعد از آن این نار، نار شهوتست

کاندرو اصل گناه و زَلّتست[1]

نار بیرونی به آبی بفسرد

نار شهوت تا به دوزخ می‌برد

نار شهوت می‌نیارامد به آب

زان که دارد طبع دوزخ در عذاب

چه کشد این نار را؟ نور خدا

نور ابراهیم را ساز اوستا

تا ز نارِ نفس چون نمرود تو

وا رهد این جسم همچون عود تو

اما نکته مهم روانشناسی که مولانا در اینجا مطرح می کند این است که برای خاموشی آتش نباید با آن بجنگی بلکه باید از آن بپرهیزی. نه "به راندن" یعنی مبارزه بلکه به "ماندن" یعنی رها کردنش. یعنی تقوا پیشه کنی. یعنی مبارزه با گناه هم آن را تقویت می کند. برای آن که تصور کناه را از ذهنت پاک کنی، از آن بپرهیز. یعنی وسواس مبارزه با گناه را هم از ذهن بیرون کن. چنان که آب گل آلود را با صبر و آرامش و دوری کردن از آن می توان زلال کرد نه با به هم زدن مداومِ آن. به تقوی بیاندیش باش نه به گناه. تقوای قلب کار خود را می کند و روی سیاه را سرخ می کند:

شهوت ناری به راندن کم نشد

او به ماندن[2] کم شود بی هیچ بد

تا که هیزم می‌نهی بر آتشی

کی بمیرد آتش از هیزم‌کشی

چونک هیزم باز گیری نار مرد

زان که تقوی، آب سوی نار برد

کی سیه گردد ز آتش، روی خوب

کو نهد گلگونه از تقوی القلوب

 



[1] زلت: لغزش. خطا

[2] ماندن: رها کردن