حکمت خموشی و سرّ پوشی و معنای ایمان به غیب
حکمت خموشی و سرّ پوشی و معنای ایمان به غیب
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر اول مثنوی یکی از دلایل رازداری عارفان را این می داند که اگر همه چیز فاش شود دیگر کسی خدا را بنده نیست. چون عاقبت همه معلوم می شود و حکمت خوف و رجاء از بین می رود. قیامت روز حقیقی تبلی السرائر و فاش شدن همه رازهاست و اقتضای سناریو و سنت خداوند در عالم مادی، برقرار ماندن خوف و رجاست. لذا پیامبر به زید که قیامت و احوال اهل قیامت را به عیان می دید، می گوید از فاش گویی بپرهیز و بر لگام ناطقه ات مهار بزن و عنان زبان در کام درکِش تا پرده های غیب پاره نگردد:
این سخن پایان ندارد خیز زید
بر بُراق ناطقه بر بند قید
ناطقه چون فاضِح[1] آمد عیب را
میدراند پردههای غیب را
خدا می خواهد عاقبت کار در غیب بماند پس آن را جار نزن و بگذار هر کس به عمل خود امید داشته باشد و از سوء عمل خود خوفناک باشد و عبادات و دعاها تداوم یابند:
غیب مطلوب حق آمد چند گاه
این دهل زن را بران، بر بند راه
تگ مران درکِش عنان، مستور بِه
هر کس از پندار خود مسرور به
حق همیخواهد که نومیدان او
زین عبادت هم نگردانند رو
هم به اومیدی مشرّف میشوند
چند روزی در رکابش میدوند
خواهد آن رحمت بتابد بر همه
بر بد و نیک از عموم مرحمه
حق همیخواهد که هر میر و اسیر
با رجا و خوف باشند و حذیر
این رجا و خوف در پرده بود
تا پسِ این پرده پرورده شود
چون دریدی پرده کو خوف و رجا،
غیب را شد کر و فری بر ملا
مگر نه این که متعلق ایمان امور غیبی و نادیده است. ایمان پس از رویت که ارزشی ندارد. مهم این است که از فرط اعتماد به حق به او و سخنانش ایمان آوری:
یومنون بالغیب میباید مرا
زان ببستم روزنِ فانی سرا[2]
سربازی که مرزها را حفظ می کند بی آن که در حضور شاه باشد، ارزشش به مراتب بیشتر از سربازی است که دائما در دربار شاه را می بیند:
بندگی در غیب آید خوب و گَش[3]
حفظِ غیب آید در استعباد[4]، خوش
کو که مدح شاه گوید پیشِ او
تا که در غیبت بود او شرمرو؟
قلعهداری کز کنار مملکت
دور از سلطان و سایه ی سلطنت
پاس دارد قلعه را از دشمنان
قلعه نفروشد به مالی بیکران
غایب از شه، در کنار ثَغرها[5]
همچو حاضر، او نگه دارد وفا
پیش شه او بِه بود از دیگران
که به خدمت حاضرند و جانفشان
پس به غیبت نیم ذرّه حفظ کار،
به که اندر حاضری، زان صد هزار
به همین دلیل طاعت در دنیا مهم است نه در قیامت:
طاعت و ایمان کنون محمود شد
بعدِ مرگ، اندر عیان، مردود شد
پس ای زید بنا به حکمت الهی لب فرو بند و رازهای غیبی را فاش مگردان:
چونک غیب و غایب و روپوش به
پس لبان بر بند و لب خاموش به
نکته مهمی که از این بحث مولانا مستفاد می شود، معنا کردن ایمان به نحوی نامتعارف است. ایمان برخلاف مشهور، نوعی اعتقاد و توثیق نسبت به غیب نیست بلکه نوعی اعتماد و امید به بشارت دهنده آن یعنی پیامبر و خداست. این نکته ای است که در علم کلام جدید و نزد امثال مصطفی ملکیان و سروش نیز موضوعیت دارد. ایمان هم عنان شک است و آنچه از مومن شک زدایی می کند نه علم به غیب که اعتماد و توکل بدان است. مومن به پیام آور وحی اعتماد می کند بدون آن که از آن سوی پردة غیب باخبر باشد و کل ارزش ایمان در همین اعتماد است. به همین دلیل کلمه ایمان از ریشه امن به معنی اطمینان و اعتماد است. پیامبر امین است یعنی محل اعتماد است. در محاورات روزانه هم ما نمی گوییم ایمان دارم امروز جمعه است چون جمعه بودن یک خبر است و حاکی از غیب نیست ولی می گوییم به قیامت ایمان دارم یعنی به امر نادیده فقط به واسطة اعتمادی که به پیامبر به عنوان یک انسان امین دارم. یا به فرزندمان می گوییم ایمان دارم که در فلان آزمون قبول می شوی یعنی به تو اعتماد دارم نه این که از قبول شدنت خبر دارم.