حقیقت عرفان و واقعیت آن
چیستی و چرایی عرفان
(حقیقت عرفان و واقعیت آن)
محمد امین مروتی
منتقدان عرفان و خاصه تصوف، آن را امر نابهنگام و لاجرم نامرتبط با روزگار و زندگی امروز ارزیابی می کنند. از آن به عنوان مخدر یاد می کنند. همان موضع معروف مارکس در باب مذهب. این نگاه اساسا سیاست محور است و نیازهای مختلف بشر من جمله نیازهای معنوی و به قول مزلو فرانیازهای او را پوشش نمی دهد. البته و صد البته عرفان مانند همه علوم و ارزش های برساخته بشر، آفاتی دارد که مهمترینش محتوازدایی و فرمالیسم است. یکی از عرفا می گوید پیش از این تصوف معنایی و حقیقتی بود بدون اسم و اکنون اسمی است بدون معنا و بدون حقیقت. به قول سعدی در توصیف حقیقت عرفان در گلستان آورده است:
"ظاهر درویشی جامه ژنده است و موی سترده و حقیقت آن دل زنده است و نفس مرده."
تصوف که خود واکنشی به فرمالیسم و شکل گرایی بود خود به فرمها و اشکال بی خاصیت تبدیل شد و نحله و فرقه ای صوری به فرقه های دیگر افزود. لذا حقیقت عرفان با واقعیت عرفان و تصوف موجود خانقاهی فرق دارد و واقعیت موجود نباید ما را از حقیقت و معنای آن غافل سازد.
عرفان حقیقی، کریدوری برای خروج از بحران معنویت است.
بحران معنا:
خودِ اندیشمندان غربی نیز از مدت ها پیش متوجه بحران معنا شده اند. تا جایی که اسوالد اشپنگلر (1880-1936) از انحطاط تمدن غرب و غلبه مادیت و کمیت پرستی بر آن سخن می گوید. کارل پولانی(1886-1964) نیز در کتاب "دگرگونی عظیم" از غلبه "اقتصاد/سیاست" بر "علم/فلسفه" و "دین/عرفان" سخن می گوید. "مصرف زدگی" و "داشتن" عرصه را بر "بودن" و "فضیلت سیری" تنگ کرده است. مارکس از الیناسیون و ازخودبیگانگی بشر و تبدیل شدن او به مهره ای در خدمت تولید و از "فتی شیسم کالایی" به عنوان بت پرستی جدی بشر سخن می گوید. حتی سخن از غلبة ماشین بی روح بر انسان دارای روح و عاطفه زده می شود و اینکه روزگاری همه به ربات تبدیل شویم یا ربات ها جای انسان ها را بگیرند. سنت گرایانی چون دکتر حسین نصر، شوان، فریتهوف و دیگران، مشکل بشر مدرن را در "شتابزدگی" و "کمیت زدگی" خلاصه کرده اند و بر جوهر مشترک و وحدت متعالیه ادیان که در عرفان خود را می نمایاند تاکید می کنند.
صرف نظر از درستی هشدارهایی از این دست، رای من بر آن است که قدری افراط و مبالغه در تصویر سنت گرایی از دنیای مدرن وجود دارد. شتابزدگی و کمیت زدگی منحصر به دنیای مدرن نیست. در گذشته های دور نیز مردمان علی الاغلب حریص و عجول بوده اند. منتها جنس این شتابناکی و مصرف زدگی از نوع ماقبل تنعم بوده است. به همین دلیل این ویژگی ها در تمام نوشته های اهل تصوف گذشته، مورد نقد قرار گرفته است. پس بیماری نفسانیت از دنیای مدرن شروع نشده است. اتفاقا همانطور که مازلو می گوید تنعم و رفاه می تواند راه را برای معنویت باز کند. تاریخ تمدن گواه پیشرفت بشر در عالم معنا هم هست. به همین دلیل امروز حقوق بشر و حتی حقوق حیوانات و حتی حقوق طبیعت بیجان داریم و در گذشته این حقوق محلی از اعراب نداشت. امروز پزشکان بدون مرز داریم و دیروز نداشتیم. پس راه حل در دامن زدن بر حلاوت و حرارت عشق است نه بازگشت به سنت.
اشتیاق غربی ها به تمدن شرق و بودیسم و صوفیسم و فروش میلیونی نسخه های مثنوی در آمریکا حاکی از آن است که دست و دل انسان متنعم نیز در پی چیزی فراتر و متعالی تر می گردد.
بحران معنا دو صورت دارد: بحران ماقبل تنعم و بحران بعد از تنعم. بحران قبل از تمدن و بحران بعد از تمدن. بحران ماقبل تمدن و تنعم، بحران تنازع برای بقاست. بازگشت به غریزه و عالم حیوانی است برای زنده ماندن در هیات جنگ آشکار و پنهانِ همه علیه همه است. بحران پس از تنعم، بحران پوچی و ملالت از به بن بست رسیدن و ته کشیدنِ شادی است. بحران بی حسی و کرخ شدن حواس از لذت بردن است. بحران معنا قبل از تنعم، معطوف به بیرحمی و رقابت و حسادت است و بعد از تنعم معطوف به دلزدگی و بی انگیزگی. اولی به دیگرکشی می انجامد و دومی به خودکشی. عرفان کشف این معناست که راه درست لذت بردن از زندگی در درون و در نوع نگاه ماست:
راه لذت از درون دان نه از برون
ابلهی دان جستن قصر و حصون
آن یکی در کنج مسجد مست و شاد
وآن دگر در باغ ترش و بیمراد
فروید در کتاب "تمدن و ملالت های آن" به دنبال تبیین همین معناست. آبراهام مازلو به نحو کامل تری هرم نیازهای بشر را ترسیم و تصویر کرد که در آن بدون رفع نیازهای اولیه یا پیش نیازهای زیستی، سخن گفتن از نیازهای ثانویه و فرانیازها منتفی است. نیازهای معنوی از جملة فرانیازهای بشرند. کاملترین بیان فرانیازها و نیازهای معنوی بشر، در کلمه عشق خلاصه می شود. انسان به اندازه ای زندگی معنوی دارد که ظرفیت های عشق ورزیدن خود را بگستراند. عشق که بیاید عوارض بیماری نفسانیت را که تعلق و تملق و تکلف و تقلید است، برطرف می کند:
هر که را جامه ز عشقی چاک شد،
او ز حرص و عیب، کلّی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
این که عرفان و خاصه تصوف اساسا نگاه به درون برای گریز از بیرون است، در کل سخن درستی است. انسان ها زمانی که از جهت عوامل بیرونی و خارجی تحت فشار قرار می گیرد به دنیای درون پناه می برند ولی این همه داستان نیست. روی دیگر ماجرا این است که انسان پس از رفع مشکلات مادی و دنیوی باز احساس خلا و پوچی می کند. در این صورت نوعی از انواع معنویت می تواند مددکار او گردد. شاملو به زیبایی هر چه تمام تر تمایز بین این دو نوع رویکرد را در قطعة " بر سرمای درون " بیان می کند. دغدغة او نیز این بود که عشق نوعی "گریز" باشد نه نوعی کمال و "پرواز". نوعی مسکن و مرهم نه نوعی درمان:
همه لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه، گریز گاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهره آبیات پیدا نیست.
و خنکای مرهمی بر شعله زخمی
نه شور شعله بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.
غبار تیره تسکینی بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهایی بر گریز ِ حضور،
سیاهی بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت پیدا نیست.( ابراهیم در آتش)
حقیقتِ عرفان زنده شدن و طراوت و شادمانگی دل است به نیروی عشق از راه کنترل نفسانیت. مبارزة دوگانة عشق و نفسانیت، خلاصه ترین و موجزترین بیان حقیقت و جوهر عرفان است. نفسانیت خودخواه است و عشق دیگر خواه. داستان عرفان صحنه چالش پایان ناپذیر این دو شخصیت است: عشق و نفس. حقیقتِ عرفان نگریستن به چشم محبت در موجودات عالم به عنوان آیات حق است:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
مابقی داستان ها شاخ و برگ و عوارض و زوائد و نقش و فرم اند. می توان این شاخ و برگ ها را زد و با آن ها به چالش پرداخت تا حقیقت عرفان پیدا گردد و از دیده ها پنهان و گم نشود.
عرفان به هیچ وجه درکشیدن گلیم خود از آب نیست. شفقت بر خلق و احساس اتحاد و وحدت با عالم و آدم است. چنان که ابوالحسن خرقانی از خدا می خواست به جای همه مردم او را مجازات کند. عرفان بر فرد تمرکز می کند تا او را در خدمت جمع قرار دهد.
عرفا کاشف این معنا بودند که "مادر بت ها، بت نفس شماست". (مولوی) این که جهاد با نفس دشوارتر از جهاد با دشمن است. این که دشمن داخلی خطرناک تر از دشمن خارجی است. این که آدمی دشمن اصلی خود است و عرفان کمک می کند تا با خود و به تبع آن با مخلوقات و حتی با گیاهان و جانوران و محیط زیست مهربان تر باشد. به قول عباس منوچهری،" اگر فلسفه، دوستیِ دانش است، عرفان، دانشِ دوستی است." عرفان آموزة "صلح کل" با عالم و آدم است:
من که صلحم دائما با این پدر
این جهان چون جنّت استم در نظر
عرفان معرفت است یا هنر؟
شفیعی کدکنی عرفان را به عنوان رویکرد زیبایی شناسانه و هنری به زندگی تعریف می کند و به نوعب منکر محتوای معرفت شناسانة آن می شود. از واژة "عرفان" چنین بر می آید که نوعی معرفت باشد و خود اهل تصوف و عرفان نیز به چشم نوعی معرفت و بصیرت مافوق متعارف بدان می نگرند. سه گانه های "شریعت/ طریقت/ حقیقت" یا "علم الیقین/ عین الیقین و حقّ الیقین" بیانگر و موید این نقطه نظرند که عرفان نوعی از شناخت برتر و شهودی است. اهل تصوف عموما تلاش می کنند این اصطلاحات را با تمثیل روشن کنند. شنیدن، شریعت است و علم الیقین، دیدن، طریقت است و عین الیقین. اما با تمام وجود در چیزی مستغرق شدن، حقیقت است و حق الیقین. باز در مقام مثال مانند ان سه پروانه ای که اولی تنها حدیث آتش یا نور را می شنود، دومی که نور یا آتش را می بیند و آن سومی که در نور و آتش می رود. در داستان سیمرغ و سی مرغ نیز در مرحله نخست پرندگان وصف سیمرغ را می شنوند. در مرحله دوم عده ای قدم در راه می نهند و در مرحله سوم فقط سی مرغ به وصال سیمرغی می رسند که عین همان سی مرغ است.
پس حق الیقین و حقیقت، نوعی تحول وجودی از طریق نفی نفسانیت و فناء در معشوق و رسیدن به وصال است. تحول وجودی یا اگزیستانسیالیستی همان چیزی است که ابراهیم(ع) از نظر کی یر که گور و مولانا در جوار شمس، برایشان ایجاد می شود. در این احوال همه چیز، دیگر است. شفاف تر و روشن تر است. گویی به تعبیر عرفا پرده ای از روی چشم برداشته شده و معرفتی دیگر حاصل شده است. به نظر می رسد این تحول با سخن شفیعی منافات ندارد و از آن زیاد دور نیست. نگاه زیباشناسانه نیز نوعی تحول وجودی ایجاد می کند ولی مادامی که من و شما بدان مقصد نرسیده ایم نمی توانیم از کیفیت آن احوال و جنب های معرفت شناسانة آن سخن بگوییم به خصوص که اصل همین تحول وجودی است و تحول معرفتی نیز می تواند جزئی از همین تحول وجودی باشد. عرفان، هنر خوب و کامل زیستن است و بخش مهمی از این هنر، منوط به خوب دیدن، خوب حس کردن و خوب فهمیدن است.