شان قاضی و قانون در مثنوی

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر ششم از یک دعوای حقوقی بین یک مردم آزار و یک صوفی سخن می گوید. مرد بیمار به صوفی پس گردنی می زند. صوفی نخست به سائقة نفس و انتقام می خواهد با او درآویزد ولی سپس بر خود مسلط می شود که ممکن است در اثر نزاع، سرم را کورکورانه و از سر جهل بر باد دهم. به خصوص که من ضعیفم و او قوی:

گفت صوفی در قصاصِ یک قَفا

سر نشاید باد دادن از عَمی

بهتر است خود و او را تسلیم قانون و قاضی کنم.:

خرقة تسلیم اندر گردنم

بر من آسان کرد سیلی خَوردنم

بهر این مرده دریغ آید دریغ

که قصاصم افتد اندر زیر تیغ

چون نمی‌تانست کف بر خصم زد

عزمش آن شد کِش سوی قاضی برد

پس بهتر است کار را به قانون بسپارم که قاضی ترازوی عدل است و پیمانه و وزنه اش از فریبکاری شیطان برکنار و آزاد است:

که ترازوی حق است و کیله‌اش[1]

مَخلص است از مکر دیو و حیله‌اش

مولانا در وصف قاضی می گوید او حقد و کینه و جدال را با قیچی (مقراض)  قانون قطع می کند و شیطان فتنه جویی را در شیشه، حبس می کند:

هست او مِقراض احقاد و جدال

قاطع جن دو خصم و قیل و قال

دیو در شیشه کند، افسونِ او

فتنه‌ها ساکن کند، قانون او

دشمن متجاوز مجبور است به قانون تمکین کند در حالی که در فقدان محکمه و قاضی نه ظالم راضی است و حدی برای خود می شناسد و نه مظلوم به حقش می رسد:

چون ترازو دید خصم پر طمع

سرکشی بگذارد و گردد تبع

ور ترازو نیست گر افزون دهیش

از قِسَم[2] راضی نگردد آگهیش

قاضی نمادی از رحمت خداوند در قیامت است:

هست قاضی، رحمت و دفع ستیز

مولانا خطاب به ظالمِ بی خبر و غافل از مکافات عمل می گوید اگر پرده ای بر چشمت نبود و اگر این دشمنی کردن ها در وجودت نبود، گردون با همه عظمتش بر تو رشک می برد:

ای تو کرده ظلمها! چون خوش‌دلی؟

از تقاضایِ مکافی[3] غافلی؟

یا فراموشت شدست از کرده‌هات

که فرو آویخت غفلت پرده‌هات

گر نه خصمیهاستی اندر قفات

جرم گردون رشک بردی بر صفات

اما محبوس و محکوم مکافات عمل خواهی شد مگر این که کینه ها را از دل برانی و محبت پیشه کنی:

لیک محبوسی برای آن حقوق

اندک اندک عذر می‌خواه از عقوق[4]

تا به یکبارت نگیرد محتسِب

آب خود روشن کن اکنون با محبّ

مولانا می گوید قاضی برای مافع شخصی حکم نمی کند پس اگر حکم به مرگ طرفی هم بکند، مورد سوال قرار نمی گیرد در حالی که اگر پدری دستش به خون فرزندش آلوده گردد باید حساب پس بدهد. چون از قِبَلِ فرزندش سود شخصی می برد. فرق این دو در آن است که قاضی نماینده قانون و حق است و قاعدتا بی طرف است. ذینفع نیست و منفعت و انگیزة شخصی ندارد:

در حد و تعزیر قاضی هر که مُرد

نیست بر قاضی ضَمان[5]، کو نیست خُرد

نایب حقست و سایه ی عدل حق

آینه ی هر مستحِق و مستحَق

کو ادب[6] از بهرِ مظلومی کند

نه برای عِرض[7] و خشم و دخل[8] خود

آنک بهر خود زند او ضامنست

وآنک بهرِ حق زند او آمنست

گر پدر زد مر پسر را و بمرد

آن پدر را خون‌بها باید شمرد

زانک او را بهرِ کار خویش زد

خدمت او هست واجب بر وَلَد

اما اگر معلم شاگردش را ضمن تادیب بکشد بر او حرج نیست و نباید بترسد و در امان است:

چون معلم زد صبی را شد تلف

بر معلم نیست چیزی، لا تخف

کان معلم نایب افتاد و امین

هر امین را هست حکمش همچنین

چرا که شاگرد خدمتکار استاد نیست:

نیست واجب خدمت استا برو

پس نبود استا به  زَجرش کارجو

ور پدر زد، او برای خود زدست

لاجرم از خونبها دادن نرست

مولانا نتیجه می گیرد که شرط رستگاری قربانی کردن انگیزه ها و منافع شخصی است:

پس خودی را سر ببر ای ذوالفقار

بی‌خودی شو، فانیی، درویش‌وار

وقتی از خودخواهی و منافع شخصی، رستی، هر چه کنی الهی است و رنگ خدایی دارد. چنانچه خدا به پیامبر می گوید در جنگ بدر تو نبودی که تیر و شن انداختی بلکه خدا بود:

چون شدی بی‌خود هر آنچ تو کنی

ما رمیت اذ رمیتی، آمنی

مطابق فقه مبین، عهده دار خون خداست نه قاضی که امینِ خداست:

آن ضمان بر حق بود نه بر امین

هست تفصیلش به فقه اندر مبین

مولانا نتیجه می گیرد بهترین سود در بی سودی است و بهترین معامله، معامله فقر و فنا و نیستی است و این همان معامله ای است که منِ مولوی در دکانی به نام مثنوی به راه انداخته ام و اشتغالی جز به معاملة فقر و هدفی به جز فنا، عین بت پرستی است:

هر دکانی راست سودایی دگر

مثنوی دکّان فقرست ای پسر

مثنوی ما دکان وحدتست

غیر واحد هرچه بینی آن بُتست



[1] کیله: پیمانه و وزنه (کیلو)

[2] قسم یعنی قسمت و سهم و حق

[3] مکافی: مکافات دهنده

[4] عقوق: تافرمانی

[5] ضمان: مسئولیت و عهده داری

[6] ادب: تادیب. مجازات.

[7] عرض: آبرو

[8] دخل: درآمد