دین پیرزنان نیشابور
دین پیرزنان نیشابور
محمدامین مروتی
کانت می گفت مشخصة عصر روشنگری این است که جرات دانستن داشته باشیم. یعنی بتوانیم در افکار ارثی و تاریخی و القائات خانوادگی و اجتماعی که از کودکی در ذهن مان کرده اند، تجدیدنظر و مداقه کنیم. درستش را بگزینیم و بدش را واگذاریم. غزالی و فخر رازی دو تن از اندیشمندان مسلمان بودند که جرات دانستن کرده بودند. غزالی قرن ها پیش از دکارت به نوعی شک دستوری در سنجش آموزه های تربیتی روی آورده بود و فخر رازی تا آنجا در تشکیک نسبت به این آموخته ها پیش رفته بود که به تشنیع و کنایه، "امام المشکّکین" لقب گرفته بود. غزالی عاقبت به عرفان روی آورد و رفتن در پی استدلالات کلامی را نوعی هدر دادن زندگی تلقی کرد. حتی– به غلط یا درست- گفته اند در پایان عمر، حسرت ایمان پیرزنان نیشابور را می خورد.
مولانا هم در ابياتي به امام فخر رازي اشاره مي كند كه علي رغم تمام ريزبيني ها و افكار تو در تويش ، هنگام مرگ اعتراف كرد كه به جايي نرسيده و گفت حقا که عقل جز عِقال یعنی "پابند" نيست:
پس بكــوش و به آخـر از كلال[1] هم تو گويي خويش كالعقلُ عِقال
همچو آن مردِ مُفلسُف، روزِ مرگ عقل را مي ديد، بس بي بال و برگ
بي غرض مي كرد آن دم اعتراف كــز ذكاوت رانديم اسب از گزاف
دین پیرزنان نیشابور، دین ساده غیر استدلالی بود. دینی بود آرامش بخش و بی قیل و قال و توام با یقین. دین پیرزنان نیشابور، دینی کودکانه بود. در بهشت کودکی و بهشت یقین به سرمی بردند. به فکر دانستن نبودند؛ لذا جرات دانستن هم نداشتند. همه ما ازکودکی و بهشت یقین دوران کودکی، تجاربی داریم و دین پیرزنان نیشابور را خوب می فهمیم. دورانی که با صدق و خلوص کودکانه خدای خود را می پرستیدیم. خدایی که چه بسا انسانوار و مشبهانه بود. اما انسان خواه ناخواه بزرگ می شود و با شروع دانستن از بهشت کودکی اخراج می گردد. کما این که اسطوره شناسان گفته اند دانه گندم یا سیبی که آدم خورد، گندم دانایی بود و پس از آن آب خوش از گلویش پایین نرفت. خود والدین روزی کودکشان را که دیگر بالغ و عاقل شده، از خانه پدری بیرون می کنند تا خودش پدر یا مادر شود و چرخة حیات را تداوم بخشد. وضعیت کودکی بشر، به وضعیت تاریخی او نیز شبیه است. عصر روشنگری نیز دورانی تاریخی است که بشر باید از خانه طبیعت و باورهای ساده و کودکانه در باب جهان و زندگی خارج شود. زیرا جسارت دانستن پیدا کرده است.
اما همه این ها بدان معنا نیست که به کودکی تماما پشت کنیم. همیشه باید چیزهایی از کودکی هایمان را حفظ کنیم. صدق و صفا و حقیقت پذیری و آرامش همان چیزهایی هستند که کودکی را به بهشت تبدیل کرده بودند. بهشت کودکی ربط کمی با اعتقادات و ربط وثیقی با روحیاتمان داشت. باید هم بزرگ شویم و هم آن روحیات را پاس بداریم.