میشل فوکو (1984- 1926)

محمدامین مروتی

    فوکو متأثر است از مارکس، نیچه و فروید و مقاله ای به همین نام دارد "نیچه، فروید و مارکس". فوکو خصوصیت اصلی انقلاب ایران را گرایش به معنویت می داند.او مدت کوتاهی هم عضو حزب کمونیست فرانسه بود. مرگش در اثر ابتلا به ایدز اتفاق افتاد.

فوکو به سبب سبک بیانش، فیلسوف دشواری به شمار می رود ولی به طور خلاصه، در آثار فوکو سه مفهومِ قدرت(سیاست)،دانش و اخلاق مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرند.

نگاه فوکو به مقولة قدرت، ادامة نقطه نظرات مارکسیستی با زبانِ چپ نو است و این گرایش، مختص به فوکو نیست؛ بلکه به کل تفکر پست مدرن برمی گردد که متاثر از بازخوانی و تحلیلِ فجایع ناشی از جنگ های جهانی از یک سو و بروز جنبش های چپ دانشجویی ( و اوج آن جنبش می 1968 در فرانسه) از سوی دیگر است که نهایتا روشنفکران را به بازخوانی مفاهیم انسان و حقیقت دعوت می کند. نئو مارکسیست هایی که نیچه و فروید را به کمک مارکس آورده اند. از فوکو و بودریار و جیمسون تا دریدا و مارکوزه و لئوتار و هابرماس.

 

روش شناسی فوکو:

    روش شناسی او مبتنی بر چهار اصل" واژگونی"- "گسست و انقطاع"- "ویژگی"- "برون بردگی" است.

بر اسـاس اصـل واژگونی نـگاه فوکو به انـسان به عنوان هم سـوژه و هم ابژه ی دانش است. (نفی تقابل های کانت) یک پدیده را می توان از دو زاویه و افق مقابل هم بررسی کرد. مثلاً در بررسی "تاریخ دیوانگی"، رفتار امروزی ما با دیوانگان، ربطی به ترقی و تکامل نداشته، بلکه به ضرورت های اجتماعی- سیاسی برمی گردد. در زمان دکارت انسان سوبژه و جهان ابژه بود ولی فوکو می گوید با ظهور علوم انسانی، انسان هم عامل و هم موضوع شناخت است. تا قبل از آن بشر داشتیم که مفهومی بیولوژیک داشت (Mankind) ولی انسان (Human) موضوع علوم انسانی است و این مؤید "مرگ انسان" و ظهور "ابرانسان" از نوع نیچه است. فوکو می گوید تا پیش از سده 18 انسان وجود نداشت ولی از آن به بعد انسان موضوع مطالعه خودش قرار گرفت و علوم انسانی پدیدار شد.

 

بر اساس اصل گسست وی به تکامل و تداوم تاریخی اعتقاد ندارد و حرکت تاریخ را منقطع می داند.(نفی وحدت و سیستم و نظام) فوکو مخالف نظام سازی در حوزه اندیشه است. او منکر نظریه های کلان (big metalhoories) راجع به سیاست است و به جای آن به طرح سیاست خُرد (micro politic) و روایت های کوچک در عرصه های مختلف از قبیل زندان- بیمارستان- تیمارستان و حتی اتاق خواب می پردازد.

 

بر اساس اصل  ویژگی یا دگرسانی چیزی به نام ماهیت و واقعیت ثابت وجود ندارد. (رویکرد فنومنولوژیک) زبان، مبین واقعیت نیست بلکه ما خواست های خویش را بر پدیده ها بار می کنیم.

بر اساس اصل برون بردگی فوکو دنبال جوهر و واقعیات مکتوم نمی گردد و به سطح و بیرون پدیده ها می نگرد. (فنومنولوژی) پارتیرس و افلاطون اولین کسانی بودند که امور را به بود و نمود و گوهر و پدیدار تقسیم کردند. مارکس هم تقسیم بندی زیربنا و روبنا را مطرح ساخت. فوکو معتقد به بازگشتن به پدیده است و نه به جوهر.

   

فوکو در کتاب "تاریخ جنون" می گوید که تا قبل از رنسانس حد و مرز قاطعی بین عقلا و دیوانگان نبود ولی پس از آن حاکمان این مرز را با ساختن تیمارستان و ایجاد دانش روانشناسی و روانپزشکی ایجاد کردند. این تفسیر جدید بر اساس قدرت شکل گرفت. (نفی تقابل عقل و جنون)

 

در رابطه با موضوع جنسیت در کتاب "تاریخ جنسیت" به نقد فروید می پردازد و ارتباط قدرت کلیسا و مسئله اخذ اعتراف را به عنوان وسیله ای برای اعمال قدرت بر فرد در زمینه روابط جنسی تلقی می کند ولی در قرن 19 اعتراف، معنای علمی و جنبه روانپزشکی پیدا می کند. در شرق گفتار جنسی، نمودی ادبی و هنری و در غرب نمودی علمی پیدا کرده است.                

 

در کتاب "واژه ها و چیزها" ، فوکو می گوید در نظام داناییِ رنسانس ، نسبت واژه ها و چیزها نوعی مشابهت (Resomblace) بود ولی بعد از آن این رابطه به بازنمایی تبدیل شد و تحلیل جانشین تمثیل شد. این تحلیل در زمینه زبان به "زبان شناسی"، در زمینه طبیعت به "زیست شناسی" و در زمینه ثروت به پیدایش "علم اقتصاد" منجر شد.

  مفهوم انسان مفهومی مدرن است که بر مبنای محدودیت توانایی های معرفتی انسان و متأثر از کانت به وجود آمد. در کتاب واژه ها و چیزها مرگ انسان مدرن دکارتی را اعلام و ظهور انسان پسامدرن را که خود نه صرفاً فاعل شناسایی بلکه در عین حال موضوع شناسایی است اعلام می کند.

 

  در"دانش و قدرت" فوکو دانش را پدیده ای بی طرف و مستقل از قدرت نمی داند. اعتقاد فوکو به تأثیرگذاری قدرت بر برداشت های عقلی و ذهنی و عدم استقلال دانش از قدرت، پیش فرض های ذهنیت دکارتی و عقل مدرن را، به چالش گرفت. او تفکیک خرد و جنون را متکی بر تسلط گفتمان (discourse) خاص ناشی از مناسبات خاص قدرت دانست.

 او معتقد است که دانش روز در تصویری که ما از مناسباتمان با دیگران داریم، تاثیرگذار است و قدرت برخاسته از آن، انسان را به یک شیء تبدیل می کند و همین طور است مفهوم قدرت.بدین ترتیب انسان محصول گفتمان های مسلط و نیرومندِ دانش و قدرت است.[1] این دو عامل از بیرون و نگاه اخلاقی از درون، رهیافت ما را به زندگی سامان می دهند.  گفتمان (دیسکورس) به مثابة ساختاری پیشینی، به تفکر ما جهت می دهد. فوکو منقد رهیافت های جزم گراست.

 

آثار فوکو دو دوره دارد:

 دوره دیرینه شناسی (پیش از 1970) و تبارشناسی.

 او در مطالعه دانش و معرفت از روش دیرینه شناسی و در شناخت قدرت از روش تبارشناسی (دودمان پژوهی) استفاده می کند. این روش منکر یکپارچگی تاریخ است و برخلاف روش متداول تاریخی، از گذشته به حال حرکت نمی کند بلکه از حال شروع می کند و در پیِ دودمان رویدادها می رود.

در تبارشناسی زندان، فوکو آن را به مثابة ابزار کنترل بدن زندانی می داند و به تاریخچة آن از شکنجه تا تحمیل انضباط و اقتدار اشاره می کند.

تاریخ سکس هم مقوله ای در راستای کنترل ابدان است همچنان که تاریخچة دیوانگی.

در تاریخ جنون، فوکو می گوید پیشینة تیمارستان های کنونی به جذام خانه ها برمی گردد که برای دور کردن خطر سرایت جذام ساخته شده بودند. بعد از حل نسبی مسئلة جذام، بیماران روانی به عنوان خطر جای آن ها را گرفتند. سپس به مجنون به مثابة یک بیمار محتاج کمک نگریسته شد نه یک مجرم.

بدین ترتیب فوکو تغییر در گفتمان های مسلط- در حوزه های مختلف تاریخی را - ردیابی و بازنمایی می کند. فوکو می گوید همة این تحولات نوعی اعمال قدرت اجتماعی متکی بر دانش بوده اند. تلقی فوکو از قدرت، مُوسّع و فراگیر است و قدرت سیاسی فقط بخشی از آن است. خودش می گوید: "قدرت چون ژله ای فراگیر انسان ها را در بر گرفته و در درون آن ها جریان دارد و از طریق آن ها تقویت می شود."

 

    بودریار در مقاله "فوکو را فراموش کنید" می گوید نظریه قدرت فوکو منسوخ است چون قدرتی وجود ندارد و فقط وانموده های قدرت وجود دارند. حتی سکس هم مرده است و سکس از امری خصوصی و فردی به مشتی تصاویر نمایشی تبدیل شده است. قدرت هم به مشتی تصاویر و الگو و کد تبدیل شده است.

 



[1] مثلا توجه کنید به سرایت اندیشة چپ به همة جریان های مذهبی و غیر مذهبی به دلیل تسلط گفتمان چپ در دهه های سی و چهل خورشیدی که در چارچوب آن تفکر لیبرال، روشنفکرانه محسوب نمی شد.