نقد مولانا به "قیاس"
نقد مولانا به "قیاس"
محمدامین مروتی
قیاس در منطق، یکی از انواع سه گانه استدلال (قیاس، تمثیل و استقرا) و به معنی مقایسة دو گزاره و نتیجه گیری الزامی از آن دوست. مثلا ازمقایسة دو گزارة" انسان ناطق است و علی انسان است" نتیجه می گیریم که "علی انسان است." اما در فقه، سرايت دادن حكمى از موضوعى به موضوع ديگر را قياس گويند.که معادل تمثیل در منطق است. مثل اين كه شارع بگويد:«لا تشرب الخمر لانّه مسكرٌ» خمر یعنی فقاع یا آبجو را ننوشید چون مست کننده است. بدیهی است شراب انگور و خرما نیز مسکر است و به این قیاس حرمت دارد. «لا تشرب الخمر» در حقيقت به معنی«لا تشرب المسكر» است. این را قياس "منصوص العلّه" می گویند چون علت حرمت در نص وجود دارد و تعمیم می یابد.
نوع دیگر قياس "مستنبط العلّه" است كه در آن فقيه با عقل خويش، علت را استنباط می کند و حكم را از موضوعى به موضوع ديگر سرايت مىدهد. به موضوع نخست «اصل» يا «مقيس عليه» مىگويند كه حكم در آن مسلّم و مفروض است و به موضوع دوم «فرع» يا «مقيس» گويند. زيرا حكمى ندارد و به گمان اشتراك آن در حكمِ اصل، حكم برايش ثابت مىگردد. مثلا تریاک در نص حرام نشده ولی طبق قاعدة فقهی "لاضرار" مانند شراب، تحریم می شود. چون پیش فرض این حکم آن است که مبنای حرمت و حلیت، ضرار است.
نوع دیگر "قياس اولويّت" است . مانند اينكه خداوند فرموده: به پدر و مادر اف نگوييد:«فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ؛ كمترين اهانتى به آنها روا مدار». كه اين جمله به طریق اولی به معنی حرمت ناسزا گفتن یا کتک زدن بدان هاست.
در میان فقهای اهل سنت، ابوحنیفه اهل قیاس بود. مخالفان به اهل قیاس اهل رای هم می گویند تا تهمت "اجتهاد در مقابل نص" را بدیشان وارد کنند.
حال ببینیم موضع مولانا در این میانه چیست؟ او در دفتر اول در باب با عنوان: "اول کسی کی در مقابله نص، قیاس آورد ابلیس بود" ، مخالفتش را با قیاس اعلام می کند و می گوید اولین بار ابلیس از قیاس بهره برد و خودش را با آدم مقایسه کرد و افضل از او دید. ابلیس در مقابل امر خداوند یعنی نص، اجتهاد و قیاس کرد و گفت من از آتشم و او از خاک و فضیلت آتش بر خاک واضح است چنانچه فضیلت اصل آتش یعنی نور بر اصل خاک یعنی ظلمت آشکار است. چرا که آتش و خاک فرع بر نور و ظلمتند:
اول آن کس کین قیاسکها نمود
پیش انوار خدا، ابلیس بود
گفت نار از خاک بی شک بهترست
من زِ نار و او ز خاک اَکدَرست[1]
پس قیاسِ فرع بر اصلش کنیم
او ز ظلمت، ما ز نور روشنیم
مولانا در این ابیات نشان می دهد که بر منظر و موضع فقها کاملا مسلط است و پیش از آشنایی با شمس فقیه هم بوده. اما نقد مولانا فرافقهی است وایرادش به استدلال و تمثیلِ ابلیس این است که قیاس راه به معنا ندارد و فقط به صورت می رود. در منطق هم قیاس، صوری است و چون به معنای کلام نمی پردازد، بدان منطق صوری می گوییم. مولانا در جواب ابلیس ز قول خدا می گوید، چنین نسبتی بین نور و آتش یا خاک و ظلمت وجود ندارد و به آیه 101 سوره مومنون اشاره می کند که می فرماید در قیامت اصل و نسب مادی و جسمی و خویشاوندی به کار نمی آید"فاذا نفخ فی الصور فلا انساب بینهم یومئذ ولایتساءلون." و ملاک فضل و برتری زهد و تقوی است: "ان اکرمکم عندالله اتقیکم." پس ملاک فضل، میراث معنوی است نه میراث دنیوی که به خون و نسب می توان یافت. میراث جان میراث انبیا و اتقیاست:
گفت حق نه بلک لا انساب شد
زهد و تقوی فضل را محراب شد
این نه میراثِ جهانِ فانی است
که به انسابش بیابی، جانی است
بلکه این، میراث های انبیاست
وارث این، جان های اتقیاست
چنان که پسر ابوجهل مومن شد و پسر نوح با بدان بنشست و خاندانش را گم کرد:
پور آن بوجهل شد مؤمن عیان
پور آن نوح نبی، از گمرهان
پس ای ابلیس قیاس خود و آتش با آدم و خاک مکن:
زادة خاکی، منوّر شد چو ماه
زادة آتش، توای، رَو روسیاه!
با این وجود مولانا می گوید، قیاس در زمانی که حقیقت کاملا آشکار نیست به کار می آید. چنان که در روز روشن و آفتابی، قبله را بدون قیاس پیدا می کنیم ولی انسان خبره و آگاه، در روز ابری یا شب، قبله را به قیاس پیدا می کند:
این قیاسات و تَحَرّی[2] روز ابر
یا به شب مر قبله را، کردست حَبر[3]
لیک با خورشید و کعبه پیش رو
این قیاس و این تحرّی را مجو
کعبه نادیده مکن رو زو متاب
از قیاس، الله اعلم بالصواب
اما حقیقت مورد نظر مولانا، حقیقت شهودی و عارفانه است که عارف به چشم خود می بیند و قیاس را از موضع یک فقیه متکی به نقل و نص نقد نمی کند. او کماکان بر آن است که پله ها و مراتب حقیقت، متفاوتند و در جهان گیرودار، هر کسی در پله ای از نردبان معرفت دارد قرار. مولانا قیاس را رد می کند چون صوری است و به ظاهر رای و حکم می دهد. چنانچه شکارچی برای شکار پرندگان صوت آن ها را "تقلید" می کند ولی زبانشان را مانند سلیمان نمی داند. مردان حق به شهود و نه به تقلید، حکم می کنند:
چون صفیری بشنوی از مرغِ حق
ظاهرش را یاد گیری چون سَبَق[4]
وانگهی از خود قیاساتی کنی
مر خیالِ محض را ذاتی کنی
اصطلاحاتیست مر ابدال[5] را
که نباشد زان خبر، اقوال را
منطق الطّیری به صوت آموختی
صد قیاس و صد هوس افروختی
مولانا به سه مثال دیگر اشاره می کند. کری که به عیادت همسایه مریضش رفته بود و چون نمی شنود، به قیاس با پرسش و پاسخ های معمول در احوالپرسی، حرف هایی می زند که دل همسایه اش را می آزارد و یکی از کاتبان وحی که از پرتو وحی ای که به پیامبر می شد، القائاتی در ذهن او هم وارد می شد و او گمان می کرد بدو هم وحی می شود و کمتر از پیامبر نیست و همچنین هاروت و ماروت که فرشتگان معصوم بودند و در مردمان روی زمین مانند ابلیس به تحقیر می نگریستند و مدعی بودند که اگر به زمین بروند، هرگز گناه نمی کنند. چرا که زمین را به آسمان قیاس می کردند و عصمت خود را ذاتی و از آن خویش می پنداشتند نه از تفضل الهی:
همچو آن رنجور،[6] دل ها از تو خَست
کَر به پندارِ اصابت[7]، گشته مست
کاتبِ وحی نیز گمان داشت که همتا و هم شان پیامبر است و پس از آن دیگر انعکاس و پرتوِ مرغ وحی بر او نیفتاد:
کاتبِ آن وحی، زان آواز مرغ
برده ظنّی کو بُود همبازِ مرغ
مرغ پرّی زد مَر وَرا کور کرد
نک فرو بردش به قعرِ مرگ و درد
هین به عکسی یا به ظنّی هم شما
در میفتید از مقاماتِ سما
هاروت و ماروت بر بام فرشتگان صف کشیده در درگاه خدا ( نُحن الصّافون) قرار داشتند:
گرچه هاروتید و ماروت و فزون
از همه، بر بام نُحن الصّافون
پس هرگز به مانند ابلیس و هاروت و ماروت و آن کاتب وحی، درخود به چشم تعظیم و در دیگران به نظر حقارت ننگرید تا مقام معرفتی خود را از دست ندهیدو این خطا به واسطة قیاس نابجا و معطوف به صورت و ظاهر پیش می آید:
بر بدی های بَدان رحمت کنید
بر منی و خویشبین، لعنت کنید
هین مبادا غیرت آید از کمین
سرنگون افتید در قعرِ زمین
ما برین گردون تُتُق[8] ها میتَنیم
بر زمین آییم و شادُروان زنیم
عدل توزیم و عبادت آوریم
باز هر شب سوی گردون بر پریم
تا شویم اعجوبة دورِ زمان
تا نهیم اندر زمین امن و امان
آن قیاس حالِ گردون بر زمین
راست ناید فرق دارد در کمین
مولانا در فرازهایی دیگر از مثنوی نقد خود به قیاس را پیش می برد. من جمله در دفتر اول و در داستان آن طوطی که روغن صاحبش را ریخت و بقال بر سرش زد و موی سرش ریخت. طوطی جولقی ای را می بیند که به رسم قلندران سرش را تراشیده و به قیاس احوال خود از او می پرسد چرا روغن دیگران را ریختی تا کل شوی:
بود بقالی و وی را طوطیی
خوشنوایی سبز و گویا طوطیی
بر دکان بودی نگهبان دکان
نکته گفتی با همه سوداگران
خواجه روزی سوی خانه رفته بود
بر دکان طوطی نگهبانی نمود
گربهای برجست ناگه بر دکان
بهر موشی، طوطیک از بیم جان
جست از سوی دکان سویی گریخت
شیشههای روغن گل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجهاش
بر دکان بنشست فارغ خواجهوش
دید پُرِ روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد گشت طوطی کَل زِ ضرب
طوطی از آن پس فسرده می شود و لب به سخن نمی گشاید تا این که روزی قلندر که به رسم جولقان سرش را تراشیده بود از آنجا می گذشت:
روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مرد بقال از ندامت آه کرد
ریش بر میکند و میگفت ای دریغ
کافتاب نعمتم شد زیرِ میغ
دست من بشکسته بودی آن زمان
که زدم من بر سر آن خوش زبان
هدیهها میداد هر درویش را
تا بیابد نطقِ مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بُد نومیدوار
جولقیی سر برهنه میگذشت
با سر بی مو چو پشتِ طاس و طشت
آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه اَی کل با کلان آمیختی،
تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق[9] را
مولانا نتیجه می گیرد که قیاس ره به صورت می برد و شیر جنگل را با شیر نوشیدنی، و انبیا را با انسان های عادی، به صرف اشتراک در جسم، یکی می پندارد:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
و این قیاس و اشتراک لفظ راهزن است:
جمله عالم زین سبب گمراه شد
کم کسی ز ابدالِ حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند
اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر، ایشان بشر
ما و ایشان بستة خوابیم و خَور
در حالی که مراتب معرفتی گونه گونند. مثال های موالانا در باب مراتب معرفتی زیبا و مشهورند. زنبوری عسل تولید می کند و دیگری به جای نوش، نیش دارد یا آهویی سبزه می خورد و به مشک تبدیل می کند و آهویی به سرگین:
این ندانستند ایشان از عمی[10]
هست فرقی درمیان، بیمنتهی
هر دو گون زنبور، خوردند از محل
لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب،
زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب
بعضی نی ها، ثمری نداند و از بعضی شکر استحصال می شود:
هر دو نی خوردند از یک آبخور
این یکی خالی و آن پر از شکر
این خورد، گردد پلیدی زو جدا
آن خورد گردد همه نور خدا
این خورد زاید همه بخل و حسد
وآن خورد زاید همه نورِ احد
این زمین پاک و آن شورهست و بد
این فرشته ی پاک و آن دیوست و دد
سحر را با معجزه کرده قیاس
هر دو را بر مکر پندارد اساس
ساحران موسی از استیزه را
برگرفته چون عصای او عصا
زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف
زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
لعنة الله این عمل را در قفا
رحمة الله آن عمل را در وفا
حس دنیا نردبان این جهان
حس دینی نردبان آسمان
صحت این حس بجویید از طبیب
صحت آن حس بجویید از حبیب
صحت این حس ز معموری تن
صحت آن حس ز تخریب بدن
گه چنین بنماید و گه ضد این
جز که حیرانی نباشد کار دین
نه چنان حیران که پشتش سوی اوست
بل چنان حیران و غرق و مست دوست
آن یکی را روی او شد سوی دوست
وان یکی را روی او خود روی اوست
روی هر یک مینگر میدار پاس
بوک گردی تو ز خدمت روشناس
چون بسی ابلیس آدمروی هست
پس بهر دستی نشاید داد دست
حرف درویشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون
کار مردان روشنی و گرمیست
کار دونان حیله و بیشرمیست
[1] اکدر: کدر تر. تیره تر.
[2] تحرّی به معنای جستجوی حقیقت و مجازا جستجوی قبله است.
[3] حبر: خبره و آگاه
[4] سبق، آموختن درس در مکاتب قدیمی به شیوة تکرار و تقلید است.
[5] ابدال: مردان حق
[6] رنجور: بیمار
[7] اصابت یعنی دریافت صحیح
[8] تتق و شادروان هر دو به معنی سراپرده و چادر
[9] صاحب دلق : قلندران هم دلق یعنی جامه کهنه درویشان می پوشیدند
[10] عمی: کوری