مارکس و مارکسیسم در ترازوی تاریخ

محمدامین مروتی

برای شناخت مارکس و هر فیلسوف دیگری اولا باید فارغ از حُبّ و بغض ایدئولوژیک بود و ثانیا او را در زمینه و زمانه ای که زیسته مطالعه کرد. در مورد مارکس هم باید دید چه زمینه هایی او را به تئوری پردازی واداشت. برآمدن سرمایه داری در اروپا و استثمار بیرحمانه کارگران که در کتاب مشترک مارکس و انگلس هم- موسوم به وضع طبقه کارگر در انگلستان- منعکس است، زمینه بروز و ظهور جنبش های سوسیالیستی را فراهم ساخته بود. سوسیالیست هایی که پیش از مارکس هم راه حل را در اقتصاد سوسیالیستی و دولتی می جستند. اما داعیة مارکس این بود که این سوسیالیست ها تخیلی و غیر علمی اند. مارکس مدعی بود طرح صورت مسئله و راه حل به وسیلة او متفاوت و علمی است. درناحیة نقد اقتصاد سرمایه داری، بسیاری سخنان درست دارد که امروز هم موضوعیت دارند. اما در ناحیة راه حل، نبوغ مارکس به بیراهه رفت.

نقد مارکس به جامعة سرمایه داری شامل فقراتی بود. من جمله:

انباشت روز افزون فقر و ثروت در جامعه سرمایه داری، بحران زاست و نهایتا به سرنگونی آن منجر می شود.

از خود بیگانگی در جامعة سرمایه داری بدان علت است که مطابق تقسیم کار در بنگاه های تولیدی، فرد احساس خلاقیت نمی کند. بلکه بخش کوچکی از کار را انجام می دهد که در محصول نهایی تاثیر اساسی ندارد. این واقعیت حس مهره بودن و زائد بودن و بی فایده بودن به کارگر می دهد که احساس ملالت و سرخوردگی را به دنبال دارد. مارکس این حس را به " از خود بیگانگی" تعبیر می کند.

در جامعة سرمایه داری کالا مقدس است و هدف تولید کالاست. در حالی که باید انسان هدف باشد نه وسیله. همان چیزی که کانت نیز بدان باور داشت. مارکس جنون تولید و مصرف و اینهمانی و هم هویت شدن انسان ها با کالا را "فتی شیسم  یا بت پرستی کالایی " می نامید. در این جامعه هویت و شخصیت بشر با کالا و داشته هایش تعریف می شود. این مسخ شدگی به همان اندازه که دامن کارگر را می گیرد، دامن سرمایه دار را هم می گیرد. به این ترتیب سرمایه دار هم در غیاب عشق به همنوع و در سیطرة عشق به انباشت سرمایه، موجود سعادتمندی نیست.

خلاصه جامعة سرمایه داری، علاوه بر آن که مانع رشد نیروهای مولده می شود و به لحاظ علم اقتصاد بلاتوجیه است، جامعه ای غیر اخلاقی هم هست.

چارة کار سلب مالکیت از سرمایه دار و متنعم کردن عادلانة کل افراد جامعه از منابع ارزش اضافی است.

اما تاریخ بر وفق انتظارات مارکس پیش نرفت. در عمل دولتی کردن اقتصاد، به پیدایش قشری به مراتب مستبدتر و قدرتمندتر و بیرحم تر انجامید. به لحاظ اقتصادی، کشورهای سوسیالیستی از جوامع سرمایه داری عقب افتادند و مهم تر از همه کارگرانشان هم حسرت زندگی کارگران کشورهای سرمایه داری را خوردند. ابتکار و خلاقیت به دلیل بی انگیزگی به حداقل رسید.

این وضعیت دلایل مختلفی داشت:

جوامع سرمایه داری با سهیم کردن کارگران در ارزش اضافی، به رسمیت شناختن سندیکاها  و تشکل های کارگری و حق اعتصاب قانونی برای آن ها، عملا قسمتی از قدرت و ثروت خود را به صورت مسالمت آمیز به طبقات فرو دست واگذار کردند. در حقیقت با تفکر مصلحت گرا، بر تناقضات درونی خود که مارکس روی آن حساب کرده بود، غلبه کردند و انقلاب را به اصلاح تدریجی تبدیل کردند.  از جهتی این به معنای شکست پیش بینی های مارکس بود ولی از جهتی هم به معنی نحقق تدریجی و نسبی ایده های عدالت محور او از راهی دیگر بود. ایجاد کشورهای سوسیال دموکراسی، تامین اجتماعی از جهت بهداشت و تحصیل و ایجاد دولت رفاه، از جهتی حرکت در سمت ایده های عدالت محور مارکس بود. از جهت دیگر شاید اگر بلوک شرقی به وجود نمی آمد، دول سرمایه داری به صرافت دموکراتیک تر کردن روابط قدرت نمی افتادند. به تعبیری انقلاب سفید شاه و اصلاحات ارضی و سهیم کردن کارگران در سود کارخانجات دولتی و .... حاصل چپ شدن شاه در رقابت با چپ وطنی و جهانی بود.

مارکس حساب انگیزه شخصی و منفعت طلبی در رشد نیروهای مولده را نکرده بود. کارگر در ج.امع سوسیالیستی بیش از پیش به مهره تبدیل شد چون در شرایط تساوی در آمدها، کسی انگیزة مایه گذاشتن از خود را نداشت. به تبع این موضوع، خلاقیت و حس خوب بودن نیز رو به زوال رفت.

مارکس حساب این را هم نکرده بود که عدم نظارت بر قدرت و تمرکز آن، باعث استبداد و توجیه آن می شود. البته شاید اگر خود مارکس بود، با توجه به نبوغ و انعطاف پذیریش، بدیل بهتری از لنین برای قدرت سیاسی  به دست می داد. مارکس بدیل دموکراسی پارلمانی را دموکراسی شورایی می دانست. این بدیل به دست امثال رزا لوگزامبورگ و گرامشی تا حدودی تئوریزه شد ولی غلبة تاریخیِ تئوری لنینیِ "حزب به عنوان نمایندة طبقة کارگر"، آخرین نشانه های انتخاب و اختیار را از طبقه کارگر سلب کرد و مجال بیشتری برای رشد اندیشة دموکراسی سوسیالیستی نداد. البته مارکس با درافکندن تئوری "دیکتاتوری پرلتاریا" در قدرت گرفتن نهایی تفکر لنینی نقش داشت. لنین هم با جایگزین کردن دیکتاتوری حزب به جای طبقه، میخ آخر را بر تابوت دموکراسی سوسیالیستی و شورایی زد.

به این ترتیب جوامع سرمایه داری بدون شعار دادن به پاره ای از ایده های عدالت خواهانه مارکس جامة عمل پوشاندند و در مقابل جوامع سوسیالیستی، با شعارهای پر طمطراق، هم در رشد نیروهای مولده وقفه انداختند و هم آخرین اختیارات طبقه کارگر  و من جمله حق داشتن سندیکاری مستقل و اعتصاب را از او گرفتند.

مارکس متفکری انسان محور بود. سعادت نوع بشر را می خواست. کینة طبقاتی را شعله ور نمی ساخت و مصلحت سرمایه داران را هم در تحول سوسیالیستی می دانست. می خواست کار را برای انسان از خود بیگانه و بی انگیزه، به یک تفریح شادمانه تبدیل کند. برغم مشهور، مارکس مبارزه با دین هم نمی کرد. او دین را حاصل مکانیسم های اجتماعی در پناه بردن به خیالِ یک جامعة بهتر و رفع ستم در آخرت و نوعی مخدر و مسکن تلقی می کرد و می گفت اگر نه در خیال بلکه در واقعیت، کاری کنیم که عدالت برقرار شود، بشر نیازی برای پناه بردن به دین نخواهد داشت. از این رو هرگز مبارزة مستقیم با دین در دستورش نبود.

خلاصه مارکس در برآفتاب افکندن نواقص جوامع سرمایه داری و طرح صورت مسئله موفق بود هرچند راسا در ناحیة راه حل دستاورد چندانی نداشت.