ماهیت شیطان در مثنوی

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول نقد تندی به معتزله و فلاسفه دارد که منکر تسبیح جمادات و نالیدن ستون حنانه از فراق پیامبر و وجود شیطانند و آنها را تاویل عقلی می کنند:

فلسفی منکر شود در فکر و ظن

گو برو سر را بر آن دیوار زن

نطق آب و نطق خاک و نطق گل

هست محسوسِ حواس اهل دل

فلسفی کو منکر حنّانه است

از حواسِ اولیا بیگانه است

آن ها می گویند این ها توهمات و خیالات بشری است:

گوید او که پرتوِ سودای خلق

بس خیالات آورد در رای خلق

مولانا جوابشان می دهد، که اتفاقا همین سخنان شما انعکاس همان شیطانی است که منکرش می شوید و در همان لحظة انکار، در تسخیر شیطانید و خود نمی دانید:

بلک عکسِ آن فساد و کفر او

این خیالِ منکری را زد برو

فلسفی مر دیو را منکر شود

در همان دم سُخرة دیوی بود

اما خود مولانا هم در ادامه به تاویل عقلی دیو و شیطان می پردازد و می گوید دیو در درون توست که باعث شک و تردید و سیه رویی تو شده است. تو جنون داری. یعنی جن زده و دیو زده (دیوانه) و شیطان زده هستی. توضیح آن که شیطان و دیو و جن ، نزد قدما به کرات به عنوان موجودات شرور ، به صورت مترادف هم به کار رفته اند:

گر ندیدی دیو را، خود را ببین

بی جنون، نَبود کبودی بر جبین

هر که را در دل شک و پیچانیَست

در جهان او فلسفی پنهانیَست

می‌نماید اعتقاد و گاه گاه

آن رگِ فلسف کند رویش سیاه

بعد می گوید شیطان و دیو در وجود تو و دل تو خانه و لانه دارد:

الحذر ای مؤمنان کان در شماست

در شما بس عالم بی‌منتهاست

جمله هفتاد و دو ملت در توست

وه که روزی آن بر آرد از تو دست

بر بلیس و دیو زان خندیده‌ای

که تو خود را نیک مردم دیده‌ای

ابلیس به دلیل ناپیدایی و حرکت نامحسوس و پوشیدن پوستین دین است که دینداران را گمراه می کند:

چون کند جان باژگونه پوستین

چند وا ویلی بر آید ز اهل دین

مگر خود او هزاران سال مقرب درگاه الهی نبود؟

صد هزاران سال ابلیس لعین

بود ز ابدال و امیر المؤمنین

اما به دلیل غرور و نازیدن به خود رسواشد:

پنجه زد با آدم از نازی که داشت

گشت رسوا همچو سرگین وقتِ چاشت

مولانا در ادامه می گوید بلعم باعور هم به دلیل مستجاب شدن بعضی دعاهایش گمان کرد پرتو نبوت بر او تافته است و معارض موسی شد :

بلعم با عور را خلق جهان

سُغبه[1] شد مانند عیسیِ زمان

سجده ناوردند کس را دون او

صحتِ رنجور بود افسون او

پنجه زد با موسی از کبر و کمال

آنچنان شد که شنیدستی تو حال

مولانا نتیجه می گیرد ابلیس و بلعم باعور اشخاص معینی نیستند. صدهزاران از ایشان هستند. و.لی خداوند به عنوان تذکر، قصة ایشان را برجسته کرد تا عبرت خلائق شان گرداند. لذا انسان باید از شیاطین درون خودش بترسد:

صد هزار ابلیس و بلعم در جهان

همچنین بودست پیدا و نهان

این دو را مشهور گردانید اله

همان گونه که دزدی را برای عبرت دیگران بر دار می کشند یا همان گونه که شکارچی، موی یال و کوپال شکار خود را بر سر نیزه می کند:

تا که باشد این دو بر باقی گواه

این دو دزد آویخت از دار بلند

ورنه اندر قهر بس دزدان بدند

این دو را پرچم[2] به سوی شهر برد

کشتگان قهر را نتوان شمرد

و به ما هشدار می دهد پای از حد خود بیرون ننهیم:

نازنینی تو ولی در حد خویش

الله الله پا منه از حد بیش

مولانا در دفتر سوم هم مفهوم شیطان و حتی فرشته را تاویل عقلی می کند و می گوید فرشته همان عقل است و شیطان همان نفس که بنا به حکمت و مصلحت الهی (که قاعدتا این مصلحت، همان فهم مردم عامی است)  به دو صورت، در بارة ایشان سخن رفته است:

نفس و شیطان هر دو یک تن بوده‌اند

در دو صورت خویش را بنموده‌اند

چون فرشته و عقل، کایشان یک بُدند

بهر حکمت هاش دو صورت شدند

 



[1] سغبه: فریفته

[2] پرچم: موی جلوِ سر؛ کاکُل.