شرح غزل 71 حافظ

 

محمدامین مروتی

دین حافظ از جنس حال است  نه قال. اصولا تفاوت دینداری عارفانه با دینداری زاهدانه در همین نکته است. اما عارف، بدگویی های زاهد را به دل نمی گیرد. چرا که زاهدِ بیچاره و بندة خدا، از این حال بی خبر است:

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

اگر قدم صدق در را گذاشتی، به صراط مستقیمِ قرآنی وارد شده ای و می دانیم صراط مستقیم، کوتاه ترین را برای رسیدن به مقصد و به وصال و در حقیقت، میانبر است:

در طریقت هر چه پیشِ سالک آید خَیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

بیت بعدی،  از بیت های مشکل دیوان حافظ است. حافظ مراعات النّظیرِ بی نظیری از اصطلاحات شطرنج در کار می کند. " تا چه بازی رخ نماید" یعنی تا چه پیش آید یا تا خدا چه بخواهد و تقدیر چه باشد. هر چه باشد مهم نیست و هرچه پیش آید خوش آید. ما به اندازة خود و وسع خود پیاده ای را در عرصة شطرنج عالم حرکت می دهیم. یعنی "درِ اختیار بر ما نگشاده اند" مگر در عرصه ای کوچک. رندانی چون من، به قضا رضا داده اند و خود را پیاده ای در عرصة شطرنج عالم می دانند. شاه کَسِ دیگری است و رندان، مجال و اختیار شاهان را ندارند و در عین حال راضی هستند به آنچه پیش می آید. معنای دیگر می تواند این باشد که ما به بیدق راندن و حرکات کوچک قانعیم؛ چرا که رندیم و آرزوی شاه بودن نمی کنیم. بلکه حاضر نیستیم مقام رندی را با مقام شاهی معاوضه نماییم:

تا چه بازی رخ نماید، بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

در بیت بعدی، کانت وار و خیام وار، مراتب اعجاب و تحیرش را از آسمان و ستارگان بی کرانش ابراز می کند:

چیست این سقفِ بلندِ سادة بسیارنقش؟

زین معما، هیچ دانا، در جهان آگاه نیست

سپس از قلم صنع و استغنا و لا ابالیگری خداوند شکایت می کند که الهی حکمت این بی تفاوتی نسبت به شرور و زخم های آشکار و نهانِ عالم چیست. از آن بدتر چرا مجال و اجازة آه کشیدن و ابراز دردمندی هم نداشته باشیم. این سوال می تواند هم به شرور طبیعی بازگردد و هم به مصیبت ها و مظالم دست بشری:

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجالِ آه نیست؟

در بیت بعدی از سهم خود از وزیر دارایی شکایت می کند که تقسیمش وفق رضای خدا یعنی حسبة لله نیست. گویی حساب و کتاب سرش نمی شود:

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان[1] حسبة لله نیست

سپس می گوید در درگاه الهی کسی ناز و غرور نمی خرد. بیا و حرفت را بزن:

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

و آنگاه نقدی گزنده از دورنگی زهد ریایی می کند:

بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

و عیب بر خود می نهد که خدایا هر عیب که هست از مسلمانی ماست و گرنه تو به اندازة قد و قامت و بالای هر کسی، لباس بر تنش می کنی. عیب از قامت ناساز و بدقوارة ماست و کوتاهی از تو نیست:

هر چه هست از قامت ناسازِ بی اندام ماست

ور نه تشریفِ تو بر بالای کس کوتاه نیست

پیر خرابات، مانند مادری است که فرزندش را به هر صورت و به هر جهت دوست دارد و لطفش دائمی و همیشگی است ولی لطف شیخ و زاهد، مانند لطف پدر مشروط است. در دینداری عارفانه، خلائق، عیال الله هستند و هر چه بکنند، نهایتا مورد عنایت و لطف اویند:

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

و در پایان می گوید طبع منِ عاشق و رند ، بلند است و در پی مال و جاه نیست وگرنه قدر و مرتبت و سزایم، نشستن بر صدر است:

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دُردی کش اندر بند مال و جاه نیست

 



[1]  طغرا نوعی خط که به شکل منحنی بالای نامه ها و فرمان ها نوشته می شد و حکم امضای پادشاه را داشت . فرمان ، منشور. طغرا نشان: فرمان شاهی که به نشان او (یعنی همان طغرا) مزین است.