پی نوشتی بر پرونده مهرنامه 51 برای سخنرانی های دکتر سید جواد طباطبایی

محمدامین مروتی

طباطبایی از قول قائم مقام می گوید من نمی گذارم این قراردادهایی که به ما تحمیل شده است اجرا شود؛ به مردی یا نامردی و سپس خود با استفاده از این قول می گوید از ایران باید دفاع کرد به مردی و نامردی و چون به دلیل زبان ندانی ایرانی ها، متن قراردادها به فارسی نوشته می شد، به نویسنده قراردادها می گوید جملات را طوری بنویس که بتوانیم در اصل قرارداد دبه کنیم. موضع طباطبایی به درستی دفاع از منافع ملی است ولی چرا به نامردی؟ قائم مقام هم بهتر بود نگذارد فلان قرارداد مخالف منافع ملی امضا شود تا کار به اجرایش نکشد. ضمنا آیا قائم مقام توانست دبه کند؟ تاثر طباطبایی از ماکیاولی در همین موضعش، معنا پیدا می کند.

 

طباطبایی معتقد است علت شکست دانشکده حقوق، تقلید از غرب بود به جای این که بر محصولات علمی حوزوی تکیه کند. کار که اروپاییان برای خودشان کردند. سوال این است اگر دانشکده نتوانست، خود حوزه –اگر پتانسیلش را داشت-چرا در این جهت حرکت نکرد؟

 

طباطبایی برای پرهیز از تقلید، ایرانیان را نیازمند دو چوب زیربغل می داند. مجتهد شدن در فهم غرب که شرط اولش دانستن زبان است و مجتهد شدن در فهم سنت دینی. اینکه ایران چیست و این که غرب چیست؟ اجتهاد در فهم سنت دینی بدین سبب لازم است که در اسلام به عکس مسیحیت، سکولاریزم ممکن نیست. نتیجه این رای طباطبایی این است که روشنفکران سکولار هم راه به جایی نمی برند که معلوم نیست خود طباطبایی چقدر به این نتیجه مُذعن باشد. اما روشنفکران دینی هم از دین استفاده ابزاری می کنند تا آن را با مدرنیته وفق دهند. پس این اجتهاد باید از دل خود حوزه ها که دلبستة دین اند و سودای استفاده ابزاری از دین را ندارند، برآید. این ادعا که روشنفکران دینی از دین استفاده ابزاری می کنند، مدلل نیست و بیشتر به ذهن خوانی و پیشگویی می ماند. به علاوه مگر مسئله خود طباطبایی نیز نحوه گذار ایران به مدرنیته نیست و مگر خود او هم نمی خواهد از اجتهاد دینداران سنتی در جهت مدرن کردن کشور استفاده کند؟ افزون بر این، از کجا معلوم پاسداران سنت دینی به این همراهی رضایت دهند و آیا تا کنون رضایت داده اند یا علائمی از این همراهی مشاهده می شود؟ خود طباطبایی در ادعایی حیرت انگیز تر می گوید: "اگر بگویم علمای ما تصور درستی از شرع ندارند، حتما تعجب می کنید." البته من تصمیم دارم دیگر از سخنان ایشان تعجب نکنم. کما اینکه در ادامه همین مطلب می گوید مشروطه فهمید که مرکز ثقل دین اخلاق نیست و احکام است که باید تبدیل به قانون و حقوق شوند. درحالی که اگر احکام باید به قانون تبدیل شوند دو حالت خواهد داشت: یا همان احکام جامعة عربی باید به قانون تبدیل شود که طباطبایی را به مقصود نمی رساند. یا باید این احکام با توجه به مقاصد شارع با اقتضائات روزگار جدید تطبیق یابند که به این معنی است که برغم نظر طباطبایی، اخلاق ثوابت و مرکز ثقل دین است و احکام متناسب با مقاصد شارع متغیرند و این همان ادعای روشنفکری دینی است که طباطبایی هیچ فرصتی را برای اعلام برائت از ایشان از دست نمی دهد.

همة این اما و اگر ها، فهم منطق طباطبایی را در سخنان پراکنده و نامضبوطش دشوار و دشوارتر می کند و او هم قدمی در جهت ایضاح انگاره های مبهم و پا در هوایش نمی دهد.

 

سوال دیگری که مطرح می شود این است که اگر قرار است تقلید نکنیم چه نیازی به فهم فلسفة سیاسی غرب داریم؟ و اگر فهم این فلسفه به ما کمک می کند، چرا وقتی دیگران بدان روی می کنند، می شوند مقلد؟ ضمنا نمی فهمم چرا طباطبایی هیچ مترجمی را قبول ندارد و همه را به زبان ندانی مطعون می سازد؟ مگر می شود جز ایشان یک مترجم خوب نداشته باشیم؟ طباطبایی می گوید در نوشته های روشنفکران ایرانی تا به حال "یک جمله ندیده ام" که دربارة سکولاریسم و ناسیونالیسم بنویسند و بدانند راجع به چه چیزی صحبت می کنند. این مبالغه در تحقیر دیگران، زیبندة هیچ کسی نیست چه رسد به کسی که مدعی درانداختن طرحی نو پس از فارابی است. تنها فردید و جلال آل احمد که اتفاقا آقای دکتر از او دل پری دارد، با این شیوه با منتقدانشان صحبت می کردند. طباطبایی مچ گیرانه و استهزاکنان عنوان کتاب ابن سینا را مثال می زند که مولف به جای سلامان و "اَبسال" نوشته "آبسال" که نوعی مارک کولر است. 

 

در برابر این سوال که ایران چیست باید منطق تحولات تاریخی ایران را به سبک مارکس و هگل استخراج کرد. یعنی فلسفه تاریخ ایران را فهمید. این منطق در برابر سنت عربی که "خلافت" محور است، ایرانشهری است. نمونه اش سیاست خواجه نصیرالدین که اندیشه شهریاری را در برابر اندیشه خلافت -و به بهای تضعیف خلافت اسلامی- به مغول های فاتح القا می کردند. اگر اندیشه ایرانشهری همین باشد، از کوهِ مقدمه چینی های طباطبایی، موش زاییده شده است. و این حاصل اندک هم به یُمن خوانشِ گزینشی تاریخ ایران، و نادیده گرفتن گسست های تاریخی و زیر و بم های کثیر آن، حاصل شده است. طباطبایی از میان ده ها و صدها متفکر ایرانی، بر فارابی و ملاصدرا و سهروردی درنگ می کند تا امر مبهمی را که خودش هم دقیقا نمی داند چیست، استخراج کند. متدولوژی طباطبایی در کشف منطق تحولات ایران، نپخته، نامدلل و نامنسجم است و به گرد پای افکار مارکس و هگل هم نمی رسد. ادعاهای نامنقحی که رنسانس ما قبل از قرون وسطایمان بوده هم بر این ابهام می افزایند؟ به راستی طباطبایی از کدام رنسانس فکری و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی در ایران سخن می گوید؟ از آن طرف در ادعای نامدلل دیگری پیامبرانه پیش گویی می کند که ایران اولین و آخرین کشور اسلامی است که رنسانس و نوزایی را تجربه خواهد کرد. این ادعا که فقط ایرانیان مسلمان شدند و عرب نشدند و زبان خود را حفظ کردند از همان قبیل است. مسلمانان هند و خاور دور و پاکستان و افغانستان هم عرب نشدند.

 

طباطبایی به حوزویون هم نقد می کند که به جای تقلید به اجتهاد بپردازند. مانند نائینی. خوب مگر روشنفکران دینی –اعم از مععم و غیر معمم- در همین جهت حرکت نمی کنند؟ پس چرا نوک تیز حملات طباطبایی متوجه اهل اجتهاد یعنی همین روشنفکران دینی است نه سنت گرایان اهل تقلید؟ در باب نقد آل احمد و شریعتی تا حدی ایشان را می فهمم ولی در باب حمله به روشنفکران دینی که اتفاقا به دنبال اجتهاد زنده اند، ذره ای کلام ایشان و موضع ایشان را درک نمی کنم. مگر  لااقل بخشی از روشنفکران دینی بیش و پیش از هر کس به دنبال تبدیل فقه به قانون –یعنی همان کار نایینی- نیستند؟ مگر آنها نیستند که می خواهند به قول شما قدیم را در جدید بازسازی کنند؟

 

طباطبایی از فارابی به عنوان موسس موفق فلسفه سیاسی دوره اسلامی نام می برد. اما مگر فارابی خود از فلسفه سیاسی افلاطون برای تشکیل مدینه فاضله در مقابل مدینه فاسده متاثر نبود؟ چطور کار فارابی تاسیس است و تقلید نیست؟ فارابی به دلیل پیش نهادن سلطنت به جای خلافت عربی ستوده می شود؛ حال آنکه این تبدیل  مدت ها قبل از فارابی به وسیله معاویه آغاز شد و به وسیله ابو یوسف شاگر ابو حنیفه تنوریزه شده بود.

 

از سخنان مبهم ایشان این است که با ایران باید به عنوان مشکل برخورد کرد نه مسئله ولی چند سطر بعد اذعان می کند که اگر حرف مرا نمی فهمند نه به خاطر عمق آن، بلکه به خاطر ابهام آن است.  به قول خودش توضیح کلمه"مشکل"، مشکل است. خواننده یاد هایدگر می افتد که می گفت: "هیچ می هیچد." خوب آقای دکتر چرا برای چیزی که برای خود شما هم مبهم است، همه را به تیر طعنه نادانی می نوازید؟ چرا قدم در مسیر تعامل و همفکری نمی گذارید؟ شاید چیزی برای خود شما هم روشن شد. طباطبایی می گوید طرح درست مسئله نصف حل آن است ولی اذعان می کند که"ما هنوز نتوانسته ایم پرسش درستی مطرح کنیم." خوب اگر طرح مسئله هم نتوانسته اید بکنید، بر سر چه با که در می پیچید؟ خودتان هم که پیش از مرحله طرح مسئله اید. زبان گویشی و نوشتاری طباطبایی روان نیست. پر از دست انداز است. مرتب از شاخه ای به شاخه دیگر می پرد و تلاش های ویرایش گران مهرنامه برای طبقه بندی مطالب او، زیاد گره گشا نیست. زبان او شاید مصداق سخن شمس باشد که گفت من گنگ خواب دیده ام که زبانی الکن دارم. با این تفاوت که شمس راجع به مسائل اجتماعی سخن نمی گوید بلکه راجع به احوال درونیش سخن می گوید و از این نظر معذورتر از طباطبایی است که مدعی در انداختن طرحی نو و بی سابقه در فلسفه سیاسی است. طباطبایی ممکن است متفکر خوبی باشد ولی حداقل معلم خوبی نیست و قادر با انتقال مفاهیم مورد نظرش نیست. هرچند خود به ابهام در این مفاهیم اذعان دارد.

 

جلال آل احمد را از زمرة "عوام علما" و نمونه کامل غرض ورزی می خواند. برخورد طباطبایی با شریعتی و آل احمد بیشتر شخصی است، تا حاصل تحلیل تاریخی و جامعه شناسانه. طباطبایی پی این سوال مهم نمی رود که چرا جامعة ما و شاید خود ایشان در برهه ای این اندیشه ها و اشخاص را قبول داشت؟

 

طباطبایی در حالی منتقد تئوری "آنچه خود داشت" است، که خود از ترکیب فقه سنتی و عقلانیت ایرانی دفاع می کند که به نوبه خود، نوعی دعوت به بازگشت به "آنچه خود داشت" است.