خدمت آقاي مروتي عزيز
نامة شما موجب خرسندي فراواني است چرا كه نه تنها واجد نثري سليس و صحيح است بلكه نشان دهندة اين امر مهم است كه خواننده اي چون شما تا چه اندازه مي تواند به كنه مطلب رفته زير و بم مطالبي اين چنين تحقيقي را در يابد . اين خرسندي جهت ديگري هم دارد و آن اين كه نشان مي دهد كه كوشش هايم براي توضيح مسائل روانكاوي هميشه مقرون به شكست نيستند . البته اين موفقيت را مديون هوش و ذكاوت كساني چون شما مي دانم .
حال به ذكر چند نكته اكتفا مي كنم . ابتدا اين كه من لفظ" رانه " را چندان معادلي مناسب براي اصطلاح pulsion نمي دانم . "هاء" مختوم ، . در زبان فارسي به عنوان پسوند بيشتر مفيد به معناي اسباب و آلات است ( مانند ماله ، پايه ، دستگيره ) تا اسم مصدر . به علاوه اين لفظ نه تنها واجد زيبايي لازم نيست بلكه نمي توان از آن صفتي ساخته تركيبات دستوري ديگري بوجود آورد. حال آن كه چنان كه در "مباني روانكاوي" (ص....) توضيح داده ام اين امر در مورد تعبيري چون رانش صدق نمي كند .
وقتي لكان از "ذكر" به عنوان اسم دلالتي ياد مي كنند كه فاقد مدلول است منظور او چيزي است كه رولان بارت در الفاظي ساده به اين صورت بيان داشته است :" ذكر در همه جاست به غير از آلت جنسي ". و اين همانست كه شما خود گفته ايد ( معني اينكه" ذكر معلول خاصي ندارد دقيقاً اين است كه مدلول هاي فراواني دارد").
لذا "ذكر" مقوله اي است كه به علت فقدان ذاتي خود در تمام شئون و اطوار آدمي موجوديت پيدا مي كند. اين اصل اساسي روانكاوي فرويدي را كه قائل به اولويت ذكر است تشكيل مي دهد. لكان كاري جز تأييد آن نكرده است ؛ بدين معنا كه سعي او بر آن بوده است كه بدان پايه اي منطقي ـ رياضي ببخشد كه در توپولژي او به خوبي قابل لمس است.
اصل اولويت ذكر در روانكاوي موردي است كه به تعداد قابل توجهي از ملاحظات شما پاسخ مي دهد . از آن جمله است اين پرسش كه آيا زن واجد رانش خاص خود نيست كه از رانش مرد به كلي متفاوت باشد ( نكته اي كه مورد تاكيد شما قرار گرفته است ).
بايد دانست كه اصل اولويت ذكر حاصل از اصل ديگري است در روانكاوي فرويد كه آن را "وحدانيت رانشي" Monism Pulsional خوانده اند . اين اصل حاكي از آن است كه تنها يك نوع رانش جنسي وجود دارد و آن هم مذكر است .
روانكاوان خود در اين اعتقاد به اين اصل اتفاق نظر ندارند . در رأس آن ها مي توان از" ارنست جونز" ياد كرد كه -علي رغم وفاداري خود به شخص و مقام فرويد- بر آن شد تا با اصل وحدانيت ذكري مخالفت كرده معتقد به رانش خاص زن گردد ( مي بيند كه در اين مورد تنها شما نيستيد كه به مخالفت پرداخته ايد ).
در پايان مايلم در مورد مسأله مهم ديگري به ذكر اشاراتي در مورد ملاحظات دقيق شما بپردازم . مي گوييد كه "استنتاجات روانكاوانه غالباً حاصل مراقبه در نفس و قياس به نفس اند" . ذكر مسأله به اين صورت كه شما مطرح كرده ايد امحاء نظر كلي از امري است كه اساس و پاية روانكاوي را تشكيل مي دهد . و آن كار باليني با افرادي است كه تحت روانكاوي هستند يعني روانكاوي عملي ( يا باليني ) . ببينيد فرويد ميا ن دو وجهه از روانكاوي تمايزي اساسي قائل است : 1ـ تجربه ي عملي روانكاوي كه طي آن روانكاو بر آن مي شود كه تمامي يافته هاي قبلي و مفروضات خود را موقتاً در جهت استماع كامل فردِ موردِ روانكاوي كناربگذارد و با سعة صدر به سخنان" او "گوش فرا دهد 2ـ مباحثات نظري كه فرويد آن را علم ماوراء النفس مي خواند .براي دسترسي به اين سعة صدر لازمست كه شخص روانكاو درگير مقاومت هائي كه از ضمير خود او برخاسته باشند نشود و بتواند در كمال فتوح و گشايش نفساني به استماع ضمير نا آگاه فرد مورد روانكاو بپردازد . فرويد سقوط در يك چنين ورطة مهمي را انتقال قلبي متقابل(counta- transference) مي خواند . لذا اساس كار بر اين است كه شخص روانكاو خود واجد طي طريقي قابل ملاحظه بوده تحت روانكاوي قرار گرفته باشد. وانگهي روانكاو مي بايستي پيوسته كار باليني خود را تحت كنترل سوپرويزيون supervision قرار داده در اين مورد از همكاران با تجربة خود مدد بجويد .
آنچه شما " مراقبه در نفس و قياس به نفس مي خوانيد "در مورد خوانندگان متون روانكاوي مي تواند صادق باشد نه در مورد روانكاوان .
اشاره اي داشتيد به نظريات پوپر من معتقدم كه رجوع به تجربه و اتخاذ وجهه نظري عيني در ملاحظات علمي- به خصوص براي ما ايرانيان كه بيشتر به تفكر جادوئي گرايش داريم- حائز نهايت اهميت است . ولي در اين مورد نكتة مهمي را مي بايستي همواره در نظر داشت و آن اين كه عينيت و وجهه نظر علمي مورد توجه پوپر مي تواند روي ديگري باشد از سكه اي خاص كه غرب و به تبع آن دنياي امروز درگير آن بوده ، خطري را تشكيل مي دهد كه مي تواند وجود آدمي را- به عنوان فاعل نفساني- به نابودي بكشاند ؛ نكته اي كه اساس علوم عصبي nevrosciences قرن بيستم را تشكيل داده است . اصرار در عينيت ، دست ردّ زدن به سينة پرسش هايي است اساسي كه عالم آدمي مسبوق بر آن هاست . روانكاوي كه خود در بطن علوم دقيقه به وجود آمده ، توانسته است خود را از دام اين وجهه نظر عيني رها كند و عين و ذهن را ، به نوعي كه موافق با ذات آدمي است، تلفيق دهد ولي در اين راه گاه خود نيز در دام ذهنيات افتاده است. مي توان در اين نظر "ژيژك" تأمل كرد: امور جزيي به صورت غيرحقيقي virtual واجد حقايق كلي هستند .
اگر اجازه بدهيد اين تبادل نظرها را مي توانم در سايت خود منعكس كنم . برايتان اميد موفقيت داشته مايل خواهم بود كه چنين تبادلاتي همچنان ادامه يابند .
با احترام
كرامت مّوللي