نگاهی به زندگی و آثار و اشعار غلامرضا رشید یاسمی

(۱۲۷۵ - ۱۳۳۰)

محمدامین مروتی

 

1-زندگی و آثار او‌:

غلامرضا رشید یاسمی، نویسنده، مورخ، مترجم، پژوهشگر و شاعر معاصر در ۲۹ آبان ۱۲۷۵ خورشیدی در روستای گهواره در شهرستان دالاهو در استان کرمانشاه زاده شد. پدر او محمدولی‌خان گورانی شاعر، نقاش و خوشنویس بود. جد مادری او محمدباقر میرزا خسروی کرمانشاهی، نویسنده رمان "شمس و طغرا" بود . در 30 خرداد 1323 و در پاسخ سوال نشریه امید که چگونه شاعر و نویسنده شُدید، می نویسد:

"شاعری نیرویی موروثی بود که در باتری وجودم ذخیره می شد و گه گاه جرقه ای می زد. پدرم باسواد بود. شعر می گفت، نقاشی می کشید و خط می نوشت و کمی فرانسه می دانست و در سال 1322قمری قبل از سی سالگی به مرض وبا در گذشت. پدر مادرم محمد باقر میرزای خسروی خالق اولین رمان ایرانی به نام شمس و طغری بود."

ایام جوانی رشید یاسمی در "گهواره" با کوه و گل و طبیعت و رودخانه و همچنین تفنگ و اسب می گذرد. خودش می گوید شب های بی چراغ بر قوة تخیل من می افزود. رشید یاسمی تحصیلات مقدماتی را در کرمانشاه به پایان برد. دیدن نسخه ای از روزنامة رعد و خواندن پاورقی آن، او را به جدا شدن از محیط روستا ترغیب می کند و به تهران می آید و در مدرسة سنت لوئی مشغول تحصیل می شود. برخورد با نظام وفا در این مدرسه و تشویق های مکرر او، رشید را به ورطة شاعری می اندازد. نظام وفا در تشویق او حتی ابیاتی هم سروده بود. سپس به "انجمن دانشکده" به سرپرستی ملک الشهراء بهار می پیوندد. مجلة دانشکده را این انجمن چاپ می کرد.  بهار او را با سبک خراسانی آشنا می کند.

رشید یاسمی از سال ۱۳۰۰ به انتشار مقالات خود در روزنامة شفق سرخ به سردبیری علی دشتی پرداخت و همین مقالات موجب شهرت ادبی او گردید. نزد استادانی چون میرزا محمدطاهر تنکابنی، آقا محمدرضا قمشه‌ای، و حاج ملاعباسعلی کیوان قزوینی، هر سه از استادان فلسفه اسلامی و حکمت و عرفان، درس خواند و از محضر آنان بهره‌ برد (رشید یاسمی، ۱۳۳۶ ش، ص بیست و چهار). او برای فهم بعضی از عبارات حکما و عرفا و توضیح معانی آنها نزد حاج ملاعباسعلی کیوان قزوینی می‌رفت و ساعت‌ها با او بحث می‌کرد (کیوان سمیعی، ص ۲۸۷). تاثیر این تحصیلات و انس و الفت با علوم عقلی در برخی از شعرهایش دیده می‌شود.

رشید به یادگیری زبان‌های عربی و انگلیسی و تکمیل زبان فرانسوی خود پرداخت. دو زبان انگلیسی و فرانسه را به خوبی می دانست و از هر دو به زبان فارسی فصیح و بلیغ ترجمه می کرد.

زبان پهلوی را نزد "هرتسفلد" آموخت تا جایی که توانست رساله‌هاي «اندرز اوشنر داناك»، «ارداويراف‌نامه» و «اندرز آذر مهر اسپندان» را به فارسي ترجمه كند. از سال ۱۳۱۲ با سمت استادی به تدریس در دانشسرای عالی و دانشکدة ادبیات دانشگاه تهران پرداخت. یحیی آرین پور درکتاب از نیما تا روزگارِ ما ، می نویسد :

"رشید از کسانی بود که تاریخ ادبی ایران ، نامش را فراموش نخواهد کرد . شاعر بود ، ادیب بود ، محقق بود و در جان خود ، تشنگی خاموش نشدنی به کسب معرفت و کمال داشت . از همه برتر ، به مکارم روحی آراسته بود . لکه ی بخل ، کینه ، حسد و خبث در زمینه ی اخلاقی او دیده نمی شد . هیچگاه دستخوش احساسات و هیجان های روحی نمی شد . پیوسته عاقل و در هر امری متعادل بود . در مقابل پیشامدهای نامطلوب و فتنه خیز، شیوه اش گذشت ، تبسم و بی اعتنایی بود ."

     دکتر ذبیح الله صفا درجلد سوم مجموعه ی چهارده جلدی پژوهشگران معاصر ایران می گوید :

"سخن او در عین نگاهداری موازین فصاحت و در همان حال که کلام منتخب و استوار پیشینیان را به یاد می آورد ، متضمن افکار و مضامین و موضوعات کاملا تازه است که شاعر آنها را با تعمق و پختگی خاص و گاه با  ورود در بحث های عقلانی آمیخته با نازک بینی های شاعرانه ، بیان کرده است ... "(ص341)

رشید یاسمی در روز یازدهم اسفند ۱۳۲۷ هنگام سخنرانی در دانشکده ادبیات دربارۀ «تأثیر عقاید و افکار حافظ در گوته» دچار سکته مغزی شد، و پس از معالجه سفری دیگر به اروپا رفت. پس از بازگشت به ایران در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۳۰ در تهران درگذشت و در آرامگاه ظهیرالدوله تجریش به خاک سپرده شد .

 او با دخترخاله خود ازدواج کرد و صاحب ۷ فرزند، ۵ پسر و ۲ دختر شد . پسرش "سیامک" لیسانس حقوق و کارگردان سینما بود که آثار سینمایی متعددی از خود بر جای گذاشت.

برای بزرگداشت غلامرضا رشید یاسمی، خیابانی در تهران، در منطقه ۳ شهرداری، حد فاصل خیابان ولی‌عصر تا خیابان سئول به نام وی نامگذاری شده است.

بر سنگ مزار رشید یاسمی، این ابیات او حک شده است:

نسیم آسا ازین صحرا گذشتیم       سبک رفتار و بی پروا گذشتیم

به پای کوشش از دیروز و امروز      گذر کردیم و از فردا گذشتیم

کنون در کوی ناپیدا خرامیم        چو از این صورت پیدا گذشتیم

رشید از ما مجو نام و نشانی          که از سر منزل عنقا گذشتیم

 

آثار او :

آیین نگارش تاریخ، احوال ابن یمین، و احوال و آثار سلمان ساوجی (هر سه چاپ تهران ۱۳۰۳ش) از بهترین تحقیقات ادبی اوست. دو اثر اخیر از آثار پیشاهنگ در تحقیق به شیوه جدید در ایران و مضمون آنها نقد عینی است. کتاب کُرد و پیوستگی نژادی و تاریخی (تهران۱۳۱۸ش) پژوهشی تاریخی در منشأ و تحول کُردهاست و او را در شمار نخستین کرد پژوهان ایران جای می‌دهد. ادبیات معاصر (تهران۱۳۱۶ش) ذیلی است بر تاریخ ادبیات ایران، اثر ادوارد براون، و شرح حال مختصری از شاعران و ادیان مشهور، حدوداً از اواخر عصر قاجار تا ۱۳۱۶ ش را شامل می‌شود.  

  ایران در زمان ساسانیان، نوشته کریستن سن، بهترین ترجمه او از فرانسه به فارسی(تهران۱۳۱۷ش) و تاریخ ادبیات ایران ادوارد براون (ج۴،تهران۱۳۱۶ش) بهترین ترجمه او از انگلیسی به فارسی است.  

رشیدیاسمی علاوه بر مقالات ادبی و تاریخی و فلسفی و انتقادی که از او در مجلات نوبهار، ارمغان، آینده، تعلیم و تربیت، یغما، مهر و نشریات دیگر چاپ شده‌است، دارای تالیفات و تحقیقات و ترجمه‌های متعدد است.

تالیفات:

چاپ دیوان محمد باقر خسروی ۱۳04   

احوال ابن یمین، ۱۳۰۴

اندرزنامه اسدی طوسی (تصحیح)، ۱۳۰۴

سلامان و آبسال جامی (تصحیح)، ۱۳۰۶

نصایح فردوسی، ۱۳۰۶

مقدمه بر دوبیتى‌هاى باباطاهر عریان، نشریۀ ارمغان، چاپ اول  ١٣٠۶ ، چاپ دوم  ١٣١١ 

قانون اخلاق، ۱۳۰۷

دیوان هاتف اصفهانی (تصحیح)، ۱۳۰۷

تاریخ ملل و نحل، ۱۳۱۵

آیین نگارش، ۱۳۱۶

کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او

ادبیات معاصر (ذیل بر ترجمه جلد چهارم تاریخ ادبی ایران ادوارد براون)، ۱۳۱۶

دیوان مسعود سعد سلمان (تصحیح)، ۱۳۱9

تاریخ مختصر ایران

دیوان رشید یاسمی، با مقدمه محمدامین ریاحی و جلال الدین همایی، کتابفروشی ابن سینا، ۱۳۳۶ و امیرکبیر1362 دربردارنده ی 23 منقطعات ، 38 غزل ، 35 قصیده ، 43 قطعه ، 7 رباعی و 29 مثنوی که روی هم بالغ بر 3066 بیت دارد .

 نامۀ فرهنگستان ( ٣  سال) از  ١٣٢٢  تا  ١٣٢۴ 

ترجمه‌ها:

تاریخ قرن هیجدهم، انقلاب کبیر فرانسه و امپراتوری ناپلئون، آلبر ماله و ژول ایزاک، ۱۳۱۰

تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون، جلد چهارم از صفویه تا عصر حاضر ۱۳۱۶

ایران در زمان ساسانیان، کریستنسن، ۱۳۱۷

چنگیز خان، هارولد لمب، ۱۳۱۳

تاریخچه نادرشاه، مینورسکی، ۱۳۱۳

رمان شاگرد (دیسیپل) از پل بورژه

آیین دوست یابی، دیل کارنگی، ۱۳۲۰

نصایح اپیکتتوس حکیم

تئاتر انوش (منظوم)

اندرز اوشنرداناک (از زبان پهلوی)

اندرز آذرباد مهراسپندان (از پهلوی)1313

ارداویراف‌نامه (از زبان پهلوی)1314

ترجمه مقام ایران در تاریخ اسلام ۱۳۲۱ .

 

2-تاملات شاعرانه:

سبک رشید و نوگرایی او:

هر چند رشید یاسمی تنها در سبک سنتی شعر سروده اما جزء نخستین کسانی بود که لزوم نوآوری در شعر فارسی را درک کرد و اشعار خود او نیز مضامین نو دارد و پلی به سوی شعر نو محسوب می شود. بیان دردهای فردی و اجتماعی و مضامین اخلاقی و انسانی در شعر او جای نمایانی دارد.

رشید یاسمی از کلیۀ قالب هاى شعرى استفاده کرده است اما از نوعى ترکیب‌بند خاص هم استفاده کرده که خود آن را «منقطعات» نامیده است . قصایدش روان و منسجم و سبکی آمیخته از خراسانی و عراقی دارد.

به گفتة ریاحی (رشید یاسمی، ۱۳۳۶ ش، مقدمه، ص هشت)، رشید از نخستین گویندگانی بود که اندشه لزوم تجدد را در شعر فارسی پذیرفت و کوشید رنگ تازه‌ای به گفته‌های خود بدهد. تلاش او برای بیرون بردن شعر فارسی از بن‌بست سه وجه داشت: استفاده از مضامین و اندیشه‌های جدید، استفاده از قالبی که مضمون و اندیشه را محدود نکند (قالب منقطعات)، و رویکردی نسبتا فلسفی و عمیق به بسیاری از پدیده‌هایی که عادی و پیش پاافتاده قلمداد می‌شدند ( همان مقدمه، ص چهارده ـ شانزده).

رشید یاسمی تقریبا از همه قالب‌های سنتی شعری استفاده کرده و قالبی که آن را «منقطعات» نامیده بحث و نظرهایی برانگیخته است. منقطعات منظومه‌ای است مرکب از دوبیتی‌ها یا قطعات هم‌وزن و به هم پیوسته اما با قافیه‌های متفاوت و مضامین مختلف.  

به عقیدة رعدی آذرخشی (ص۴۴۴) رشید یاسمی بر بیشتر شاعرانی که از ۱۳۱۰ ش به بعد، خاصه پس از ۱۳۲۰ش، دوبیتی های متوالی سروده‌اند، تقدم دارد و در حکم راهنمای آنهاست. عبدالحسین زرین‌کوب(۱۳۷۵ش،ص۵۴۴) او و لطفعلی صورتگر را هم عرض یکدیگر و از نخستین پیروان محمدتقی بهار می‌داند که در عین آشنایی با ادبیات اروپایی، از چهارچوبهای سنت ادب فارسی خارج نشده‌اند.

"ارمغان" محل نشر طرفداران اشعار کلاسیک بود و "دانشکده" محل جولان دادن طرفداران تجدد و نوآوری تدریجی بر بستر شعر کلاسیک. رشید مانند ایرج و بهار و پروین در میانة قدیم و جدید حرکت می کرد. خودش می گوید: "گفتار آقای بهار مرا با اسلوب متین و سادة شعر خراسانی آشنا کرد."

رشیدیاسمی در مقدمة کتاب "ادبیات معاصر" می نویسد:

"تجدد در ادبیات تابع تجدد در محیط زندگانی است.هر وقت شاعر چیزها دید که سَلَف ندیده بودند و چیزها شنید که نیاکان استماع نکرده بودند و لطایفی ادراک کرد که پیشینیان در آن غفلت داشته اند، آن زمان است که امیدِ شعر تازه و سبک جدید و نهضت ادبی می توان داشت.....مضمون و فکر جدید را باید محیط جدید القاء کند...." در همانجا فاصلة بین جنگ جهانی و روزگار خود را "دورة بیداری شاعران" و نوبت ورود مضامین جدید در شعرمی نامد.

محمد امین ریاحی در مقدمه اش بر دیوان رشید یاسمی ازنو آوری های رشید یاد می کند من جمله  قالب های جدید شعریِ مثل "مثنوی مستزاد" و "منقطعات". مثنوی های رشید متناسب با روزگار کوتاهند و به سبک قدما تطویل و تفصیل پیدا نکرده اند. در مقدمه منتخب اشعارش در باب منقطعات می گوید که آن را از ترکیب قصیده و قطعه و ترکیب بند و مسمط برساخته. در هر بند قافیه تجدید و موضوع عوض می شود اما وزن و بحر ثابت است. دکتر ریاحی آن را احیای شیوه ای متروک می داند که درقرن پنج و شش و در کار امثال مسعود سعد سلمان و قوامی رازی سابقه داشته است.

از مضامین جدید مانند هواپیما و برق و اقتباس از شاعرانی چون لافونتن و روسو. به گفتة دکتر ریاحی فکر رشید بر ذوقش سبقت می گرفت و فکر و فلسفه است که رنگ ذوق می گیرد نه بالعکس.

 

منزلت و کارکردِ شعر:

در مثنوی " آغاز شاعری" می گوید آدم که از بهشت رانده شد از خدا خواست، لااقل بالی برای پرواز به او بدهد تا غم خود را در وسعت آسمان ها گم کند و خدا او را شاعر می کند و می گوید تعلقات دنیوی تو را به زمین و گندم وابسته می کند ولی در مقام توبه و پشیمانی می توانی بالِ خیالت را به پرواز در آوری و شعر برای تو همان بال و پر پرندگان است:

حضرت آدم نخستین شاعر است

باورت گر نیست شعرش حاضر است

بگذر از ایراد لفظ، ای مردِ هوش!

سوی معنی یک زمان می دار گوش

چون فرو شد از بهشت جاودان

گشت زندانی در این تاری مکان [1]

پهن میدانِ زمین، زندان شدش

هر گلی در چشمِ دل، پیکان شدش

داغِ هابیلش، دلی چون لاله داد

در دَمی اندوهِ سیصد ساله داد

از پشیمانی نجنبیدی ز جای

ناله ها کردی و گفتی :" ای خدای

بهر یک گندم، دو صد خروار غم

با چنین پشتِ دوتائی چون بَرَم؟

کاش اکنون کز بهشتم رانده ای

در بن این خاکدان بنشانده ای،

گاه گاهی همچو این پرّندگان

می توانستم شدن بر آسمان

چون کبوتر، بال ها بگشادمی

هر غم و رنجی به بادی دادمی

ناگهان آمد خطابی خوب و راست:

"کانچه گندم خوار باشد، خاک راست!

تن که گشت از خوردنِ گندم ثقیل

 کی بیابد جانب گردون، سَبیل

لیک چون شد پاک، جانت از نِدَم

بر فلک، گاهی توانَد زد قدم

 می دهد جانِ پشیمان را دو بال

 تا بپرّد گاه گاهی در خیال

کردگارش داد طبع شاعری

تا کند جان را به بالا، رهبری

چون به پرواز آورد، آن بال و پر

گردد از اندوه گیتی بی خبر

از همه میراث های بوالبشر

هست این دو بالِ شاعر، خوب تر

زآن که جان ها را از این زندان زشت

می کشاند تا به دهلیز بهشت

 

نگاه نو:

فواره را درخت شادمانی می نامد و از تجزیه نور توسط قطراتش مفتون می شود:

گر نه آن فواره از کانِ گهر بیرون شود

قطره هایش هر زمان چون درّ و گوهر چون شود

روی آب از ریزش او دایره بندد هزار

هر یکی مر دیگری را مرکز و کانون شود

چون بر او خورشید تابد، گردد از یک سو پدید

گونه گون قوسی که عقل از دیدنش مفتون شود

ای درخت شادمانی ، ای که در باغ بهشت

هر که از تو روی در طوبی کند مغبون شود

از مضمون یابی های قابل تاملش، نگاهش به حباب است. حباب نمادی از دوگانگی وجودی بین باد و آب است. چاره در فرو نهادن هوا و غرور و پیوستن به اصل یعنی به آب است:

حباب نیست به جز باد و آب وین عجب است

کز آب مُجتنب است[2] و ز باد مُحتجب[3] است

تنش ز آب ولیکن ز آب بر حذر است

دلش ز باد ولیکن ز باد در هَرَب[4] است

ز روی آب فراچیده است دامنِ ناز

اگر چه آب هم او را تن است و هم سَلَب است

ز باد روی نهان کرده زیر قبة آب

اگر چه باد هم او را قوام و هم سبب است

ز آب و باد چو ترکیب او فراتر نیست

 به طبع بهر یکی زین دو جنس در تعب است

ولیک باد غرورش از آب دارد دور

چنان که بر سر آب و هماره خشک لب است

حباب نیست مگر حُبّ آب در معنی

که نام و نسبت او زین دو لفظ مُکتسب است

ولی چو جامة جهل و غرور در پوشید

نفور[5] ازین حَسَب و بی نصیب از آن نَسَب است

همین حکایت آب و حباب و جهل و فنا

چو بنگریم مثالی زِ جمله خلق رب است

مگر کسی که سوی اصل خویش یابد راه

وجود او همه زان پس به اصل منتسب است

نمونه ای از تصویرپردازی های بکر شاعر را در بیت زیر می بینیم که آه خود را به ابر بی باران تشبیه می کند:

ابرها از آه بر گردون مصوّر کرده ام

لیک بهر کشت امیدم، به دیده نم نداشت

 

3-تاملات اخلاقی:

رشید یاسمی به تبلیغ مضامین اخلاقی در اشعارش اهتمامی تام دارد. وی  اصل طلایی اخلاق را - که کلّ اخلاقیات انسانی بر آن ابتناء یافته - در قطعه ای چنین بیان می کند:

آن شنیدی که پایة اخلاق

استوار است بر سر این پند:

"دیگران را به آرزوی مخواه

آنچه خود نیستی بدان خرسند"

پند دیگر ز من شنو که تو را

دور دارد ز هر هراس و گزند

"آنچه در دیگران بِنَپسندی

خویشتن را بدان صفت مپسند"

یافتن و دیدن عیب خود به کمک چشم دیگران توصیه ای است که شاعر به مخاطب می کند:

نبینی جز خود و خود را نبینی

که از تو نیست کس همچون تو مستور

به چشمِ دیگران بین عیب خود را

که چشم تو بود از عیبِ خود کور

ضمنا رشید یاسمی به اخلاق اجتماعی مان نیز، نقد هایی دارد. مثلا در باب چشم در نعمت دیگران داشتن می گوید:

نعمت ما به چشم همسایه    صدبرابر فزون کند پایه

 چون ز چشم نیاز می‌بیند     مرغ همسایه غاز می‌بیند

 

رشید یاسمی ضمن آوردن واژه های مرتبط با روزگار جدید در شعرش، از مضمون یابی هم غافل نیست. قدما می گفتند خفاش پارچه ای کهنه بوده که عیسی آن را زنده کرده است. رشید از این موضوع استفاده می کند که بگوید چگونه پیروان عیسی در فلز جان دمیدند و آن را با داشته های جهان سوم مقایسه می کند و شرمگین می گردد:

اگر ساخت عیسی یکی مرغِ کور

ضعیف و به چشمش جهان، تیره رنگ

کنون قوم عیسی یکی مرغ ساخت

به پرِّش چو باز و به تن چون پلنگ

که عار آیدم اشترِ خویش دید

به نزدیک آن مرغِ پولاد چنگ

من و تو به یک ماه، میلی دویست

ببُرّیم با صد غریو و غرنگ[6]

به یک ساعت او بُرّد این راهِ دور

زهی صُنع دانای با هوش و هنگ!

من و تو به گردون برآئیم نیز

ولیکن به نیروی تریاک و رنگ

در منقطع "هواپیما" از او می پرسد چطور تو می توانی بر هوا بپری و من نمی توانم. جواب طیاره جالب است. این که من بر هوا غلبه می کنم و نو اسیر هوای نفسی:

طیاره! چو از تو برترم من،

-زیرا منم آدمی و تو چیزـ

چون بر نشوم به چرخ من نیز

پروازکنان زِ محبسِ تن؟

من چون که شدم ز گفته خاموش

طیاره که می نمود از دور،

در تندی و کوچکی چو زنبور

گفتا که جواب خویش بنیوش:

زان روز که بَر هوا شدم چیر

من یافتم این هواگشایی

 تو گر به هوات غالب آیی

آید فلکت چو خاک در زیر

انسان خودخواه مانند آیینه، گمان می کند همه خلق جهان بدو می نگرند:

آئینه وار هر که ندیده ست روی خویش

روی جهانیان همه بیند به سوی خویش

نارضایتی و آرزو مشخصة این انسان خودمحوربین است:

زندگانی آن سفر باشد که از هر منزلش

سوی منزلگاه دیگر می کشد ما را نیاز

بر فراز آئی، تو را سوی نشیب است آرزوی

در نشیب افتی، هوس آرد تو را سوی فراز

محنت و زحمت مسلم دان و آرامش محال

رفتن و بودن حقیقت دان و آسایش مَجاز

 

4-تاملات علمی:

یکی از وجوه نوگرایی رشید، اعتباری است که به دستاوردهای نوین علمی می دهد. در تقدیر از علم و عالم می گوید:

به سانِ موجِ سراب است، مردم نادان      به سان کوه بلند است، مرد دانشمند

یکی عظیم حقیر و یکی عظیم بلند     که هرچه پیش شوی بیش در نظرت آید

 و در تقدیر از دوات و قلم در تشبیه زیبایی می گوید مرغ خیال از قفس دوات می پرد و بر شاخ قلم می نشیند:

چون ترجمان کاملی اندر زمانه نیست

ما را بِه از دوات و قلم در میانه نیست

مرغ خیال را که برون پرد از قفس

مانندِ شاخسار قلم، آشیانه نیست

آبی مبین دو قطره، که در آبگینه[7] ایست

بحریست این دوات که هیچش کرانه نیست

گر خوانمش کلیدِ معانی، دروغ نیست

ور گویمش جهانِ حقایق، فسانه نیست

اما می داند که علم هم وسیله ای است که باید به دست نااهل نیافتد و سه بیت از مثنوی مولانا وام می گیرد و می گوید:

بد گهـر را علـم و فن آمــوختن

دادن تیــغ است دست راهـــزن

تیــغ دادن در کفِ زنگــی مست

به که آیـد علـم﮿ ناکس را بـه دست

علم و مال و منصب و جاه و قِران

 فتنـه آرد در کف بـد گـوهـران

لازمة باز سازی باورها شک کردن و پرسشگری مداوم است. رشید به روالِ علما و فلاسفه، شک را مبنای یقین می داند:

تا یقین بر چهره بنماید

شک کن اندر درستیِ هر چیز

هر چه یابی به چشمِ عقل بسنج

هم به غربالِ احتیاط ببیز[8]

پندهای گذشتگان بپذیر

واندر اندیشه های خویش آمیز

در واقع در مواجهة با سنت، این عقل است که باید ملاک باشد:

 هر رسم که یادگار دیرینه ی ماست

آن را نتوان مطیع شد بی کم و کاست

آن چیز که با خرد نمی آید راست

وَر گفتة موبد است ، نتوانش خواست

 مثنوی زیبای "غبار پندار" نیز تعریضی است بر کهنه اندیشی. شاعر می گوید کسی که در فضای سربسته به غبار روبی می پردازد، طرفی از کارش برنمی بندد. چرا که غبارها را بر می انگیزد و بر سر و روی خود می نشاند. پس بایست روزنی از درایت و عقلانیت به بیرون بگشاید تا گرد و غبار را بیرون براند:

خادمی داریم بی عقل و تمیز

کار او تکرار و گفتارش ستیز

خانه می روبد به جاروب دراز

روزنی از پنجره ناکرده باز

دوش از این فکرت بماندم بی وَسَن[9]

ناگهان بانگی گذشت از گوش من

هر چه می روبی نشیند بر سرت

که فرو بسته ست از هر سو درت

چون ندارد هیچیک راه فرار

باز گردد سوی تو همچون غبار

چنبره ست این هستی، بر بسته در

پایِ آن را کس نمی داند ز سر

گر رهائی خواهی از این چنبره

باز کن سویِ فضائی پنجره

جستن این مخرج آمد ناگزیر

خواه او را زود جوی و خواه دیر

به چشم شاعر، "خروس" نماد و آیتی از بیدارباش است:

زبان زمین است گویی خروس

از این شام تیره شده پرفسوس

بدین ناله فریاد خواهی کند

مگر چارة این سیاهی کند

هواه خواه آن چشمة روشن است

که از کوهِ پوشیده در جوشن است

به نظر رشید، عادت، سدّ پیشرفت و نوجویی و ابتکار است:

عادت ما، دشمنِ جان های ماست

پیرویِ دشمن جان ها، خطاست

گوهر جان نیست مگر اختیار

عادت ازو زود بر آرد دمار

هر که به زنجیرِ وی آویز گشت

مردمی از وی بشد و "چیز "گشت

مرد که آزادیَش از دست شد،

مرتبه ی مردمیش پست شد

چون که اراداتِ خود از کف بداد

هیچ تفاوت نکند از جماد

جانب عادت بگذار ، ای رشید؟

تا که سعادت به تو بخشد کلید

الحذر، ای سوخته! خامی بس است

پند تو را قول نظامی بس است

"کانچه خلاف آمدِ عادت بود

قافله سالار سعادت بود"

 

رشید یاسمی به طرح معماهایی در قال شعر هم پرداخته است. از ان جمله است قطعه زیر:

من پسری تیره رنگ و زشت و سیاهم

گر چه پدر روشن است و نور فشانم

جانم از آتش است و کالبد از باد

نیست مرا جسم تا نسوزد جانم

جسمم باد است و چون وزید به من باد

محو شوم آن چنان که هیچ نمانم

که جواب معما می شود: "دود"

 

5-تاملات زیبایی شناسانه:

توصیف طبیعت و ارتباط حسی با پدیده های طبیعی، وجه مشترک همه شاعران است. ارتباط رشید یاسمی با طبیعت نیز به نوبة خود حسی و غیر تقلیدی و لذا تاثیرگذار است. خلوت جنگل و تنهایی در آن به او می چسبد . چنان که در توصیف خلوتِ جنگل می گوید:

خلوتی کاندر آن عروس خیال

بی محابا بر آید از چادَر

همچو مرغی بگسترد پر و بال

هوسش بال و اشتیاقش، پر

*****󠇪

جای تاریک و روشنایی کم

باد نالان و آب غوغایی

ذوقِ مستی دهند و لذت غم

فکر تجرید و میل تنهایی

وصف زیبای بهار :

وصف زیبای بهار را از زبان رشید بشنویم. بهار با رفتن خورشید در برج حمل (بره) آغاز می شود. تو گویی دستار سپید برف بر سر کوهساران را بر می دارد:

خورشید ز ماهی به سوی بره گراید

بر روی جهانی در دولت بگشاید

دستار سپید از سرِ کهسار رباید

آثار شباب آرد و پیری بزداید

آن مرغ غزلخوان به سر شاخ برآید

بر تازه گلان تازه نواها بسراید

از بهر شکفتن، لب هر غنچه بخاید

گوئی که بدو راهِ شکفتن بنماید

توصیف خزان:

ابر را گویی که دل بر بوستان سوزد همی

کاین چنین آتش ز کام و دل بر افروزد همی

اشک چشم او نشانی باشد از دل سوختن

آری آری دیده گرید، چون که دل سوزد همی

باد بر پشت و بَرِ گلبن سَلَب[10] دَرّد همی[11]

برف بر اندام کوهستان قَصَب[12] دوزد همی

این چنین باشد جهان : هر جمع را تفریق هاست

 سال و مه ما را همین یک نکته آموزد همی

هر کجا امنی بیابد، فتنه ها بر پا کند

هر کجا مهری ببیند کینه ها توزد همی

این همه تبدیل ها از بهر عبرت کرده اند

 کور دل باشد که عمداً دیده بر دوزد همی

در پرندگان آسمان نظر می کند و با آن ها احساس همدلی و همذات پنداری می کند:

یادم آید از آن پرندة شاد

که به ما درس دوستی می داد

وقت رفتن سبک همی جَستی

گفتی او را همی رُباید باد

گه ز شاخ بلند سوی نشیب

اوفتادی ولی نمی افتاد

گه ز سنگی به شاخ بر می جَست

دل پر از عشق و لب پر از فریاد

ظاهر و باطنش چو من بودی

باطنش بسته ، ظاهرش آزاد

 

6-تاملات فلسفی و عرفانی:

اندیشه های فلسفی و درگیری های فکری در شعر رشیدیاسمی انعکاس نمایانی دارد. به مانند سعدی معتقد است خدا اوصاف خود را در زبان عام انداخته و زبان خاصان را بریده است:

خود دام تو جُستیم و به سوی تو پریدیم

ما را نه در این بند، قضا و قدر انداخت

در ریشة جان قوة تثمیر  بیفزود

این شعله که امروز مرا از ثمر انداخت

ره جانب تحقیق فرو بست و نهان شد

آن کس که ز خود در همه عالم خبر انداخت

تقویم و عمر:

در تقویم می نگرد و بر روزهای رفته افسوس می خورد که به راستی باقیماندة تقسیم گذشته ام بر آینده ام چیست؟

چو دیده باز کنم بامداد، بر تقویم

زِ بیم گوئی خواهد شدن دلم به دو نیم

ز روزهای تلف کرده صورتی بینم

چنان که مرد محاسب، همی کند ترقیم[13]

گذشته دانم و آینده را ندانم باز

که چیست نسبتِ باقی به حاصل تقسیم

از این محاسبه دارم رخی پر آب ز شرم

وَزین معامله، دارم دلی به تاب ز بیم!

و:

جز نشیب عمر کان را نیست امید فراز

هر نشیبی را ز پی روزی فرازی دیگر است

 

و از درد و غم خود با آب و گل سخن می گوید:

با آب گفتم درد خود ، افسرد آب از درد من

بر گل دمیدم آه خود، پژمرد ز آه سردِ من

از هجر روی دلبرم، چون شب سیه شد روز من

بر خارخسبم، خون خورم، آن خواب من، این خوردِ من!

 

رشید بر عمر تلف شده دریغ می خورد:

برفت سالی و یک ذره خوب تر نشدم

دگر شدم به عیان و ز نهان دگر نشدم

هزار صید گذر کرد و من یکی نزذم

هزار گونه خبر بود و من خبر نشدم

به دستگیریِ یک بینوا نکردم جهد

 به غمگساری یک طفل بی پدر نشدم

اگر چه هیچ نکردم نظر به سوی نشیب

همین دریغ مرا بس که بر زبر نشدم!

و از کوتاهی عمر شکایت می کند که:

عمری ز پی خیال بیهوده شدیم

سودی نگرفته زود فرسود شدیم

از جام حیات، لب نیالوده هنوز

از تهمتِ زندگانی آلوده شدیم

و به خود چنین نهیب می زند که بر گذشته غم مخور و حال را دریاب:

ای دل دُژَم مباش که تقویم گویدت:

"سال دگر ز عمر چو لَمح بصر[14] گذشت"

فرصت شمار باقی ایام و کار کن

فرصت دگر به دست نیاید اگر گذشت

روزی اگر به خیر گذاری، هزار بار

بهتر ز سالهاست که در خواب و خور گذشت!

با تمام این احوال خوب می داند که زمان اندیشی و پرسه زنی در گذشته و آینده  مسبب به هدر رفتن عمر عزیز است:

هر آن رنج و هر آن راحت که ما راست

همه از بیم  و از امّید فرداست

دی و امروزمان زشت است در چشم

که فردا چون عروسی خوب و زیباست

ولی غافل که از مِقراض دیروز

بریده یکسره، رشته زِ مبداست[15]

سر دیگر که در فردا نهان است

به دست "باشد" و "مانا" و "گویا" ست

میان آن و این بیش از دمی نیست

همان دم در حقیقت هستی ماست

"همین امروز می کن کار امروز

که فردا از برای فرداست"

 

خودشناسی:

عرفای ما انسان را به جهت عظمتش نسبت به سایر مخلوقات، جهان اصغر و بلکه جهان اکبر می دانند. رشید یاسمی در همین مضمون می گوید:

ستارگان به مقیاسِ ما بزرگانند

اگر چه نیک عظیمند، سخت حیرانند

عظیم و تند و شتابان و روشنند و بلند

ولی چو درنگری، پست تر از انسانند

به صورت آدمیان﮿ گرچه کوچکنند و حقیر

 به معنی اند ز اختر فزون، که می دانند

خوش آن کسان که چو اختر، حضیض[16] جوی نیَند

 همیشه جانبِ اوجِ کمال، پویانند

عقل و هوس در سرشت بشر سرشته شده و مایة نشاط است اما مهار و عقالش باید به دست عقل باشد:

هوس چو ماهی و دل آبدانِ آرام است

ستاره فکرتِ صافیّ و موج، اوهام است

چو آتش است هوس، لیک عقل را دود است

چو ماهی است هوی، لیک بهرِ دل دام است

سعید نیست کسی کِش هوس نباشد هیچ

که ماهی ار نبود، چشمه حوض حمام است

ولی سعید بود آن که توسنانِ هوس

هزار دارد و در دست عقل او رام است

خودبینی و خودخواهی را به خودشناسی تبدیل می کند تا حدِ خود بداند و نگه دارد. در تعبیری فوق العاده زیبا و گویا، خود را نقطه ای از خطی می بیند که در حرکت و پویش است نه نقطه ای ثابت در مرکز دایرة وجود:

روزگاری خویش را چون مرکزی پنداشتم

عالَمی چون دایره، پابند خویش انگاشتم

خویشتن را نقطه ای موهوم دیدم در میان

چون که پرگار خیال، از دایره برداشتم

تا مگر این نقطه یابد از سرِ خطّی وجود

خویشتن در راهگذارِ هر خطی بگماشتم

و زمانی که سرِ بهانه گیری ها  و زیاده خواهی های نفسانیت را می برد، خودِ اصیلش را می یابد:

هزار گوهر معنی برم به خانة خویش

فرو شوم چو به دریای بیکرانة خویش

به هر بهانه که خواهم به چنگ خویش آیم

از آن زمان که بریدم سرِ بهانة خویش

نبأ عظیم و در واقع مهمترین خبر این عالم، بی خبر شدن از خویشتن و فرو نهادن نفسانیت است:

خبرهای جهان را سر به سر کذب و خطا دیدم

کنون صدقِ خبر دانم که خود را بی خبر کردم

از این بیهوده کوشش ها که کردم در پی جانان

نگشتم یک قدم نزدیک و ره را دورتر کردم

رشیدا هوشیاری چون تو را شد پردة بینش

به یک پیمانه ات زان روی، هوش از سر به در کردم

 

عشق:

اگر گرفتاری های نفسانی مهم ترین بیماری بشر باشد، کارآمد ترین داروی آن نیز جز عشق نیست. عشق محورِ اندیشة اکثریت قریب به اتفاق شاعران است. به نظر رشید اگر عشق نباشد به شمارش بیهودة روز و شب و ماه و سال مشغولی:

 گر زآن که به دل پرتوی از مهر نداریم

بیهوده شب و روز مه و سال شماریم

گر عشق که سرمایة هستیّ من و توست

بدرود کند، ما و تو یک مشت غباریم

 جز عشق که مغز است، همه چیز بُود پوست

آن به که عبث، دانة بی مغز نکاریم

آنجا که متاع دو جهان عرضه نمایند

گر عشق به بازار نیاریم چه آریم؟

 

ای دل ار سَرمنزلی جویی، ز کویِ عشق جوی

لایق جُستن به غیر از خاک آن درگاه نیست

راه ها سر جمله زی بن بست ها آرد رشید

شاهراه عافیت خواهی به جز یک راه نیست

از نظر رشید "خورشید" آیت مهر و محبت همگانی و یکسان است:

کاین مهر چرخ آیت مهر است و مردمی

کاین سان شعاع خویش به هر بوم و بَر زند

نزدیک او تفاوت پست و بلند نیست:

هم در مغاک تابد و هم بر کَمَر زند

آن کو چو مهر، مهرِ جهانی به دل گماشت

هر چند ذره باشد، پهلو به خوَر زند

 

و عشق که درمان هواپرستی است:

آتش عشق آمد و آب هوا بر خاک ریخت

پرتو یزدانی آمد دام اهریمن بسوخت

اما مهم به پایان بردن کار عاشقی و پایمردی بر مشگلات آن است.چنان که حافظ گفت "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها". رشید هم می گوید:

بارها عقل گویدم به نهیب:

کز چه در کارها نمی نگری

دیده داری و چه نمی بینی

پای داری و رَه نمی سپری!

گویم: ای باخبر ز راز جهان

حیف کز سرِّ عشق بی خبری!

چاره می دانم و نیارَم کرد

عشقبازی کجا و چاره گری!

خوب کاری است کار عشق، رشید!

لیک ترسم به آخرش نبری!

 و البته گاه این عشق، جنبة زمینی هم دارد. چنان که رشید هم گشایش کارش را در وعده های لب شیرینِ معشوقی زمینی جستجو می کند:

من گشادِ کار بر بسته، نمی جویم ز چرخ

ان که از زلفش گره در کار ما افتاد، کو؟

ای دل بی تجربت! زین بستگی ها ناله چیست

آن فرو بسته که دوران آخرش نگشاد کو؟

همچو فرهادم به تلخی دور عمر آمد به سر

وعده هائی کان لب شیرین به ما می داد کو؟

رشید مثنوی معروف و زیبایِ ایرج میرزا را در قالب قطعه ای باز سرایی می کند که البته به هیچ وجه توان هماوردی با مثنوی ایرج را ندارد. مع هذا زیبا و قند مکرر است:

یکی دلداده با دلدارِ طناز

به دشت اندر همی شد دوش با دوش

به راه اندر مگر شطی خروشان

پدید آمد همه موج و همه جوش

پلنگ از بانگ رعدش گشته بی تاب

نهنگ از تاب موجش رفته از هوش

گلی زیبا پدید آمد بر آن آب

 فشرده دیو امواجش در آغوش

بگفت آن شوخ: "کاش این گل مرا بود

 که زینت دادمی از وی بَرودوش"!

در آب افکند عاشق خویشتن را

همان ناگشته یار از گفت، خاموش

چو آن گل را پس از رنج فراوان

به دست آورد ازوشد طاقت و توش

سوی یارش فکند و گفت و جان داد

"بگیر این گل مکن ما را فراموش" !

 

موسیقی:

شاعر خوش ذوق ما با موسیقی هم ارتباط وثیقی داشته است. او موسیقی را مامنی برای تصعیدِ غم روزگار می داند:

مطرب عشاق امشب طرفه راهی می زند

زخمه اش در پردة جان دستگاهی می زند

زخمة شیرین او کوه غم از هم بگسلد

کوهکن دیدی که کوهی را به کاهی می زند؟

شاه موسیقی چو بهر صید دلها شد به دشت

هر کجا ویران تر، آنجا بارگاهی می زند

ما ز سیلِ غم به موسیقی پناه آورده ایم

هر کسی از سیل، خود را در پناهی می زند

 

7-تاملات اجتماعی:

در قصیده ای در وصف سویس از کوه و برف و صلح جویی شان تمجید می کند. شرح شاعر راجع به تله کابین به نوبة خود  برای ما جالب است:

سویسا در اروپا چون نگین اندر نگین دانی

کمر بسته ست گوئی عالمت بهر نگهبانی

به هر جائی زمستان چون شود رو آورد محنت

به جز اینجا که شادی آورد برف زمستانی

زن و مرد و کلان و خُرد رو در کوهسار آرد

ز" اسکی " زیر پای هر کسی یک خنگِ[17] چوگانی

اگر خواهی که بر کوهی شوی در طرفه العینی

روی در محملی بنشینی و پیچی بگردانی

برآید محملِ تو در هوا بر سیم نقّاله

چو بر دوش و بَرِ دیو دَمان، تخت سلیمانی

مر او را مردمی آرام و نیکوکار و زحمتکش

فرو شسته ز خاطر گَردِ فکرت های شیطانی

نه چون دیگر ملل، در آتش از حرص جهانگیری

جهان بگرفته و وامانده در کار جهانبانی

به خود گفتی : "بباید ساخت با مشتی زمین ما را

جهانجویان غافل را جهانی باد ارزانی!"

کنون خندد بریش عالمی کز خون و از آتش

بجستدی سعادت را، زهی گولی و نادانی!

چه خوش جمعیتی دارد : مرفه، متحد، خرم

خداوندا! نگه دارش ز طوفان پریشانی

دریغا! حسرتا! کافزون ز روزی چند نتوانم

چو بلبل دادن اندر این چمن داد غزلخوانی

رشید شاعری سیاسی سرا نیست. اما وطن پرستی اش او را وا می دارد از اوضاع پریشان کشور در سال 1323 چنین زبان به شکایت باز کند:

دریغا کشور ایران! که از جور ستمکاران

در او امن و عدالت را میسر نیست مأوایی

هزاران نیش باید دید اندر نیّت نوشی

هزاران زهر باید خورد در دنبال حلوائی

نه پیدا خادم از مخدوم و نه مسئول از سائل

نه پیر او بود پیری و نه بُرناش برنائی

بسا جانا که اعدامش بود وابستة میلی

بسا حقّا که بُطلانش بود در دست حاشائی

بدین بی مایگی ایران چنان باشد عزیز من

که گر آید خریداریش نفروشم به دنیائی

با تمام این اوصاف پاس همین وطن می دارد چندان که به دوستی که از کشورش هجرت کرده، توصیه موکد به بازگشت می کند و می گوید:

ای رفته زِ بر! کی ز سفر باز پس آئی؟

آراسته ام خانه مگر باز پس آئی

نفعی که در آن سود وطن نیست زیان است

سود است زِ هر جایِ ضرر، باز پس آئی

ای نو گل مانده زِ سرِ شاخ شجر، دور

وقت است که بر شاخِ شجر باز پس آئی

 

راه و رسم زندگی:

خانواده:

پیداست که رشیدیاسمی فردی خانواده دوست است و خانواده و به خصوص زن را ریشة زندگی خانوادگی تلقی می کند و سخنان ضد زن را به شدت می نکوهد:

"همچو اژدرهاست زن!" گویند، لیکن مَر مرا

نوش ها در کام او حاصل شود یاللعجب!

زو معاش من مرتب چون معاد من زِ دین

زو نشاط من مهیا چون مقاصذ از ذَهَب[18]

نامه ها خواندم: سخن ها رانده از کید زنان

از حکیمان بزرگ هند و ایران و عرب

این بگفتا: "زن بود افسونگری ایمان ربای"

وان بگفتا: "زن بُود سرچشمة رنج و کَرَب[19]

لیکن این هنجارِ راه ناجوانمردان بود

گر رطب گوید نخواهم ، ترسد از خار رطب

زندگانی خار و خرما، نوش و نیشش با هم است

گنج در ویرانه پنهان است و گل اندر سَرَب

آدمی را حفظ دین و حفظ ملک و حفظ جفت

 واجب است و کارهای دیگر او مستحب

تا نداری خانه، کی دانی بهای ملک و دین

تا نداری ریشه کی گردی به باغی منتسب؟

تو نبندی دل به خانه، چون ببندی دل به ملک؟

تو نداری بیخ محکم، چون بپایی در مَهَب[20]؟

همچنین ذوق و شوقش از داشتن فرزندان دوقلو را چنین بیان می کند:

چیست از این خوب تر زیرِ کهن آسمان

که باشد اندر برت دو کودکِ توأمان

به یک نظاره دوبار شوی خوش و شادمان

به یک پیاله شوی دو گونه مست و خراب!

مهر دو توأم فزون ز مهر دو کودک است

زآن که به عین دویی، نیک چو بینی یک است

و آن دو طفل جدا ز یکدیگر منفک است

هیچ تو دیدی که دو یکی شود در حساب

 

دشواری های زندگانی به مثابة امتحان و آزمایش برای بلوغ و رسیدن بشر به شیرینی است چنان که هندوانه را هم می فشارند تا ببینند خوب رسیده است یا نه؟:

الا ای گرفتارِ چنگ زمانه

 منال از فشارش چنین جاودانه

پی آزمایش بُود این فشردن

ندانم که این نکته دانی تو، یا نه؟

که تا نفشرندش به دو دست محکم

ندانند خوب و بدِ هندوانه!

 

اما در زندگی نباید از نقش خنده غافل شد که گویی از جهانی دیگر . نوری از حقیقت در عالم مجاز است:

بس بگشتم در جهان از هر دری

چون لب خندان، ندیدم منظری

خنده یا رب از کدامین عالم است

کز وی این پژمرده عالم، خرم است

چون که بگشاید کسی از خنده لب

آفتاب آید برون، گوئی به شب

از نسیم جنّت و بوی بهشت

خنده را گوئی مگر باشد سرشت

خنده الحق از جهان دیگر است

 آن جهان که خالی از شور و شر است

تا چو بهر خنده لب را کرد باز

از حقیقت پرتو افتد در مجاز

 

8-در سوگ او:

در سوگ او  و نیز در فراق بهار و هدایت دکتر مهدی حمیدی چنین سرود :

باغ امسال برگ و بار نداشت

 هیچ سالی چنین بهار نداشت

بر تو گریَم از آنکه ملک سخن

 چون تو بس مرد نامدار نداشت

بر هنر گریه ها کنم که هنر

 چون تو فرزند بی شمار نداشت ...

شیرِ گردون، شکار خوبی کرد

سال ها این چنین شکار نداشت

نظم، جان داد و غیرِ جان دادن

چاره ای در غمِ" بهار "نداشت

نثر، خود کشت و "بی هدایت" هم

راهی الّای ، انتحار نداشت

رفت دنبال نثر و نظم ، "رشید"

که جز این در جهان شعار نداشت

همچنین ، دکتر لطفعلی صورتگر در رثای رشید یاسمی چنین سرود :

مرا که گوید از این گردش زمان دیدن

 جز از فراق عزیزان ، چه می توان دیدن؟

رفیق جستن و چون دوستی مؤکّد گشت

به زیر خاک سیه، پیکرش نهان دیدن

به جای آن دل گرمِ پر از محبت دوست

به سنگِ سردِ مزاری، ازو نشان دیدن

رشید بود و زبانی گهرفشان و دریغ

که باید او را خاموش و بی زبان دیدن!

چراغ مجلس یاران بمُرد و نتوانیش

 دگر فروزان در جمعِ دوستان دیدن ...

 

منابع:

دیوان اشعار با مقدمه جلال الدین همایی و دکتر محمدامین ریاحی. چاپ اول: ابن سینا. مهر 1336. چاپ دوم: امیرکبیر. 1362

ویکی پدیا

دانشنامه زبان فارسی

 

 

 

 

 



[1] تاری مکان : مکان تیره

[2] مجتنب است یعنی اجتناب می کند

[3]  مُحتجب : پوشیده

[4] هرب: گریز

[5] نفور: گریزان

[6] غرنگ : نالة حزین

[7] آبگینه: شیشه . پیمانه یا ظرف بلوری

[8] ببیز: الک کن

[9] وسن: خواب ، چرت .

[10] سلب: جامه. پوشش

[11] این مصرع تلمیحی است به پاره شدن پیراهن یوسف توسط زلیخا

[12] قصب: نوعی پارچۀ ظریف که از کتان می‌بافته‌اند.

[13] ترقیم: محاسبه، کتابت،

[14] لمح بصر: چشم به هم زدن

[15] یعنی قیچی دیروز گذشتة ما را بریده شده است

[16] حضیض : پستی

[17] خنگ : اسب سفید

[18] ذهب: سلوک. رفتن

[19] کرب: رنج و سختی

[20] مهب: جای وزیدن باد؛ جهت وزش باد.