ارتباط رنگ و فرهنگ وزبان
ارتباط رنگ و فرهنگ وزبان
محمدامین مروتی
در ادبیات فارسی به کرات به مواردی برمی خوریم که قدما رنگ آسمان را سبز دانسته اند و از گنبد خضرا یا اخضر سخن گفته اند. مولانا می گوید:
خوی شاهان در رعیت جا کند
چرخ اخضر، خاک را خَضرا کند
مثال دیگر این بیت مشهور حافظ است:
مزرع سبز فلک دیدم و داسِ مه نو
یادم از کِشتة خویش آمد و هنگام درو
همیشه این سوال برایم مطرح بود که چگونه ادبایی -که علی القاعده به واسطة ذوقِ شاعرانه، حساسیت زیبایی شناختی شان بیش از دیگران است- به تفاوت رنگ سبز و آبی توجه نکرده اند تا به مقاله ای از علیرضا مجیدی تحت عنوان" چگونه در زبانهای گوناگون، رنگها نام میگیرند؟" بر خوردم. لبّ کلام ایشان در این نوشته این است که رنگ شناسیِ انسان ها تدریجا و در سیری تاریخی کامل شده و در گذشته این طیفِ وسیع رنگ ها و خاصه رنگ آبی از سبز از هم تفکیک نمی شد. مثلا ژاپنی ها هنوز به چراغ سبز راهنمایی می گویند چراغ آبی.
نویسنده می گوید:"این معما، ریشه در تاریخ زبان دارد. آبی و سبز تهرنگ یکسانی دارند. در یک رنگینکمان، آنها در کنار هم هستند، چشمان ما میتوانند بدون پرش از طیف رنگ آبی به طیف رنگ سبز یا برعکس حرکت کنند. پیش از دوران مدرن ژاپن، ژاپنیها برای رنگ آبی و رنگ سبز، فقط یک کلمه داشتند....وضع به همین منوال بود تا ژاپنیها به سال ۱۹۱۷ رسیدند، در این زمان، نخستین مدادرنگیها وارد ژاپن شدند،...اینجا بود که بچههایی که از مدادرنگی استفاده میکردند، شروع به استفاده از کلمههای میدوری و Ao برای اشاره مستقل به رنگهای سبز و آبی کردند....در تعداد زیادی از زبانهای دیگر هم خط بین آبی و سبز، محو است......در زبان کرهای و چینی قدیمی هم وضع مشابه است....در تمام تورات و ایلیاد هومر هم اگر جستجو کنید، هیچ جا به رنگ آبی برنمیخورید!"
ایشان ادامه می دهد:
"تا زمانی که یک کودک به چهار سالگی نرسد، قدرت تمایز بین رنگها را پیدا نمیکند...... طبق تحقیقات برنت برلین و پاول کِی، در سالهای دهه ۶۰ میلادی، در بعضی از جوامع فقط یک کلمه برای اشاره به رنگهای روشن و یک کلمه برای توصیف به رنگهای تیرهتر وجود دارد. اما بعضی از زبانها هم از ۱۱ کلمه برای متمایز کردن طیفهای مختلف رنگ استفاده میکنند.....مطابق پژوهش آنها، در سادهترین صورت ، تنها یک واژه برای رنگهای روشن و یکی هم برای رنگهای تیره وجود دارد، اما وقتی که قرار باشد یک زبان، رنگ سومی را هم به رسمیت بشناسد، اولین رنگ، رنگ قرمز است.....اگر یک زبان بخواهد رنگها بیشتری را متمایز کند و برایشان کلمه داشته باشد، نوبت به طیف سبز و زرد میرسد و تازه بعد از این طیف است که نوبت به رنگ آبی میرسد....زبان مورد نظر ما حتما باید ۶ کلمه مختلف برای رنگها داشته باشد، تا بتواند کلمهای برای رنگ آبی کنار بگذارد......در نقاط کوهستانی گینه نو، تنها دو کلمه برای توصیف رنگها وجود دارد، بعضی از مردم، تنها ۳ کلمه برای رنکها دارند، بعضیها هم ۴، ۵ یا ۶ کلمه. حتی یک قبیله در آمازون به نام Pirahã به نظر میرسد هیچ کلمهای برای رنگها نداشته باشد، آنها وقتی میخواهند به رنگ قرمز اشاره کنند، میگویند مانند خون!"
در بدو تاریخ و در بدو تولد روشن و تیره تنها دو رنگی است که می شناختیم. اما به تدریج نیاز به تفکیک رنگ ها بیشتر شد .قرمز ، سبز، زرد و آبی، به ترتیب رنگ های بعدی بودند که شناختیم.
اما ضرورت استفاده از کلمات متعدد نیز در گسترش تعداد واژه ها و طیف و گسترة رنگ شناسیِ ما موثر است. مثلا اسکیموها که در تمام سال با برف سرو کار دارند، تعداد زیادی کلمه تنها برای برف دارند ولی ما یک کلمه بیشترداریم.
در قرآن می بینیم که اعراب برای "شتر" به تفکیک جنس و سن، چندین واژه دارند و ما تنها یک واژه داریم. این هم سوالی بود که دائما برایم مطرح بود که چه ضرورتی داشته قرآن به کلماتی که برای اکثر مردم موضوعیت نداشته، اشاره نماید؟ کما این که در روستاهای خودمان نیز برای انواع بز و گوسفند اسامی مختلفی به کار می رود. دلیلش این است که زندگی شبانی ایجاب می کند که جهت ارتباط دقیق تر با هم به اختلاف های بین شترها و گوسفندانشان ( اختلاف هایی که برای امثال ما معنا ندارد و برای آن ها دارد) اشاره کنند. برای کسی که در شهر زندگی می کند و دائما با گوسفند و بز سر و کار ندارد، نیازی به استفاده از واژه های مختلف نیست ولی فرد روستایی ناچار است که از گوسفندها و بزهای متفاوتی سخن گوید و باید واژه های مختلفی داشته باشد. در واقع خداوند هم به زبان شناخته شدة قوم عرب آن روزگار با ایشان سخن گفته است تا تفهیم و تفاهمی موثرتر صورت بندد.
این مسئله در مورد اصطلاحات شغلی و حرفه ای هم صادق است. مکانیک ها فرهنگ لغات خود را دارند. همین طور است کشاورزان و پزشکان و ادیبان و راننده ها و غیره و ذلک.
نتیجه این که علت انتساب رنگ سبز به آسمان در ادبیات گذشتة ما عدم تفکیک دقیق بین رنگ سبز و آبی به دلیل مجاورت طیف آن ها و داشتن ته زمینة مشترکشان بوده است و نکتة دوم این که ضرورت های اجتماعی برای کاربرد و استعمالِ دقیق تر زبان، به گسترش دائرة واژگانی در زبان خاص منجر می شود .یعنی گسترش واژگانیِ زبان تابع اقتضائات محیطی و اجتماعی است کما این که در زبان فارسی انبوه واژهها را برای رنگها داریم، مثلا از آبی، نیلی، فیروزهای، لاجرودی، نیلوفری، کبود، به تناسب برای توصیف رنگ آبی استفاده میشود.
می توان بحث را از رنگ و حیوانات به سایر مسائل هم گسترش داد. مثلا این که در زبان فارسی تفکیک بین ضمایر مذکر و مونث وجود ندارد و در عربی و انگلیسی و کردی وجود دارد، باز تابعِ ضروریات زبان شناختی مفصلی است که به نوبة خود جالب و قابل تامل است.