ژاك لاكان (1901-1981)

محمدامین مروتی

لاكان از فلاسفه و روانكاوان دشوار نويس است. شايد اين دشوار نويسي عمدتا ناشي از جعل  اصطلاحات جديد فراواني باشد كه ويژگي انديشه ها و سبك نگارش اوست . اصطلاحاتي كه معاني آن ها در طول حيات فكري لاكان هم تغييراتي داشته و اين نيز به نوبه خود به اشكال در فهم او ياري رسانده است .

 فكر مي كنم شناختن وجوه اشتراك و افتراق او با فرويد، مدخل خوبي براي آغاز سخن گفتن در بارة وي باشد:

 

لاكان و فرويد:

لاكان از" بازگشت به فرويد" آغاز مي كند، اما در اين بازگشت به هيچ وجه فرويد را تكرار نمي كند. لاكان مي گويد افكار فرويد انقلاب كوپرنيكيِ دومي بود كه نشان داد كه خودِ آگاه انسان مركزيت ندارد و اين سوژه و آگاهي است كه بر گردِ ناآگاهي مي چرخد.

لاكان ، فرويدي است  كه با "سوسور" روان شناس ادغام شده است . اهميت بي بديل و دوران ساز فرويد ، كشفِ قاره ي تاريك و پهناور و ناپيداي روان و همچنین مكانيسم هايِ عمل آن بود كه بر آن نام ناخودآگاه گذاشت و كشف بزرگ لاكان ، پي بردن به همان ساختار و ساز وكارهاي آن ، در عرصة زبان بود. در عرصة زبان هم "مجاز" و "استعاره" همان كاري را مي كنند كه ذهن، از طريق "فشردگي" و "جابجايي" مي كند . لاکان اصطلاح "به هم فشردگی و تراکم"condensation و "جابجایی"displacement فروید را متناظر با استعاره metaphor و مَجاز مُرسل metonomy می داند که هر دو محتاج رمزگشایی اند . در زبان، کلمات بر مدلول معین دلالت ندارند بلکه زنجیره بی انتهای دال ها ، مدام در حال گریز و لغزندگی و چرخش است. ناخودآگاه نیز مانند زنجیره شناور دال ها به هیچ مرجع ثابت نهایی ختم نمی شود. فروید می خواست ناخودآگاه را با تاباندن نورِ آگاهی قابل مدیریت سازد ؛ اما لاکان این کار را ممکن نمی دانست چرا که در تفسیر و تحلیل خود از مراحل رشد روانی، اعتقاد دارد رشد، فرایندی برای تثبیتِ زنجیرة دال ها (معنی) به منظور کسب معنایی برای ego است در حالی که چنین تثبیتی ناممکن است و مفهوم ego  هم تنها مرحله ای گذرا ناشی از ادراک غلط رابطه جسم و نفس است که در طی فرایند رشد روانی و در مرحله خاصی ایجاد می شود.

  فرويد مي گفت نه دهم از وجود رواني ما ، به مانند كوه يخي در زير آب از سلطه و نفوذ آگاهي ما پنهان است. مجموعه ي خاطرات و تجارب نامطلوب زندگي فرد با مكانيسم هايي نظير فشردگي و جابجايي به اين قسمت رانده مي شود و تبديل به يك بمب پرانرژي بالقوه مي شود كه كاركردي كور و پيش بيني ناپذير و غالباً مخرب دارد مگر اين كه به عرصه آگاهي كشانده شود و انرژي مخرب آن با تصعيد (كاتارسيس) مهار و تبديل به انرژي  مفيد و سازنده گردد. بدين گونه نگاه فرويد به عرصه ي ناخودآگاه، اساساً نگاهي منفي بود و در تقسيم بندي خود از روان به "من" ،" نهاد "و" فرامن"، اصالت را به" من" مي داد ." نهاد"، عرصه ي سوائق غريزي انسان است كه معادل" نفس اماره" در تقسيم بندي هاي قدماي خود ماست. "فرامن"، نمايندة خوب و بدها و بايد و نبايد هاي اجتماعي و اخلاقي است كه معادل با نفس لوامه و سرزنش گر در ادبيات ديني و عرفاني خودمان است و" من" به گونه اي نماينده عقلانيت انسان براي تلائم و سازگاري بين اين دو عرصه است . سلامت روان نيز از نظر فرويد، مستلزمِ تحديد عرصه ي ناآگاهي و گسترش عرصه آگاهي و" من" است .

 يكي از اختلافات مهم لاكان با فرويد در همين جاست كه لاكان اصالت را نه به" من" كه به" ناآگاه"(و در واقع زبان و امر نمادين) مي دهد و بخش اصلي وجود را همان ناآگاه مي داند. در واقع اين همان تفاوت روانكاوي فرويدي (آمريكايي) با روانكاوي نو فرويدي (فرانسوي) است. برخلاف آنچه- حداقل در كشور ما - از فرويد فهميده شده، او ساحت "من" را به عنوان واسطه اي هماهنگ كننده بين غرايز و اخلاق ارج مي نهد و اين لاكان است كه ساحت اصلي وجود را همان ناخودآگاه مي داند و ساحت "من" را به گونه اي ساحتي غاصب و متفاخر و متظاهر به اخلاق و وجاهت تلقي مي كند حال آن كه در واقعِ امر، قدرت و اصالتي ندارد و مبتني بر اعتبار و خيال است.

لاكان علاوه بر اين كه به ناآگاه در مقابل آگاهي اصالت مي دهد ، به زبان و "دال" هم در برابر "معنا" و "مدلول" اصالت مي دهد. در واقع او همان ارتباطي را كه با فرويد دارد، با "سوسور" زبان شناس هم دارد. لاكان متأثر از سوسور، زبان را ساختاري مي داند كه صرفاً وسيله ي ارتباطي نيست. در واقع اين ما نيستيم كه با زبان صحبت مي كنيم بلكه زبان از طريق ما صحبت مي كند و به عبارتي وجود ما عين زبان است يا به تعبير" هايدگر" زبان خانه ي وجود است.

فرق لاكان پساساختارگرا با "سوسور" ساختارگرا اين است كه سوسور مدلول را مقدم بر دالّ مي داند و لاكان دالّ را تقدم مي بخشد. يعني واژه است که  معنا را به دنبال مي آورد و يدك مي كشد و رابطه واژه و معنا صرفأ رابطه ای قراردادي نيست. در واقع لاكان از "سوسور" هم- مثل فرويد- عبور مي كند و به نوعي سوپر ساختارگرايي مي رسد. يكي از تفاوت هاي نقد ادبيِ لاكاني با نقدِ ادبیِ فرويدي اين است كه هدف آن كنكاش در ناخودآگاه نويسنده )سوژه (نيست ؛ چرا كه سوژه محور نيست و در دو قطبيِ خواننده و نويسنده ، اصالت را به هيچ يك نمي دهد بلكه انسان را موجودي " برزخي"  و ناتمام مي داند. بدين ترتيب در نقد ادبي فقط با متن سر وكار دارد نه خواننده و نه نويسنده .

 

مراحل رشد رواني و ساحت ها سه گانه آن:

    فروید سه مرحله دهانی، معقدی و قضیبی در رشد کودک تشخیص می دهد. لاکان این مراحل را به سه فاز(order) امر خیالی و امر نمادین و امر واقعی،  تقسیم می کند که با مفاهیم سه گانه نیاز need ، خواست demand و میل desire متناظرند.

 در مرحله اول کودک هیچ درکی از هویت فردی ندارد و انباشته از نیاز است. توده بی شکل و املت مانندی است baby blob (نوزاد- املت) كه خود را متمايز از مادر نمي يابد ؛ بلكه جزئي از او و ادامه ي وجود او تلقي مي كند. انسان برخلاف همه ي حيوانات ديگر به صورت "پيش رس" و ناقص به دنيا مي آيد و از همان بدو تولد در همه چيز نيازمند "ديگري" است. مادر، "ديگري كوچك" است. در مرحله شيرخوارگي انسان تمنا و تمايلي ندارد؛ چون هرچه بخواهد بدون آن كه بر زبان آورد، توسط مادر فراهم مي شود.

    فرایند رشد ، نوعی گم کردن حس وحدت و یکی بودگی (به خصوص با مادر) است.  کودک متوجه جدایی و دیگربودگی otherness خود می شود و به دلیل اضطراب ناشی از این جدایی، میل به بازگشت به مرحله امر خيالي را دارد ولی به دلیل رشد خودآگاهی این امر مـمکن نیست لـذا انـسان خـواستار رفع جدایی با کمک دیـگری می شود. این مرحلة آینه ای Mirror stage است.

    کودک خود را که در آینه می بیند دچار سوءتفاهم  و خلق ) egoمن) می شود که در واقع نوعی خیال پردازی معطوف به اینهمان سازی با تصویر بیرونی است. به همین دلیل لاکان این مرحله را خیالی می نامد. زبان نيز با تکرار لفظ "من" توهمات مرحله آینه ای را تکمیل می کند و به تثبيت آن ياري مي رساند. هويت، حاصل دريافتي است كه كودك از تصوير خود و ديگران دارد. اساس اين هويت يابي ، مبتني بر مکانیسم تقليد و انطباق است . مكانيسم انطباق هويت ، درون فكني ( Introjection )  است -كه بر خلاف برون فكني (projection)- اين كودك است كه خصوصيات مورد علاقه و مطلوب آرزومندي خود را از بيرون به درون مي آورد . كودكي كه پس از مرگ بچه گربه ي مورد علاقه اش چهار دست و پا راه مي رود ، يك نمونه است و آدم خواري نمونه ديگرش.

در مرحله آينه كودك عاشق تصوير خودش مي شود چنانچه در اسطوره هاي يوناني، نارسيسِ زيباروي تصوير خود را در چشمه ديد و بر آن عاشق شد و چنان بر سر و روي خود زد كه به گل نرگس بدل شد. نارسيسم كودك ، با عشق مادرانه تأييد مي شود ولي عشق مادرانه خود محصولِ فقدان ذَكَر در مادر است و كودك در ذهن مادر جانشين و بديل اين فقدان مي شود.

در طي نظم نمادين است كه انسان هويت فردي پيدا مي كند ولي اين هويت مجبور است از طريق "ديگري بزرگ" ) زبان و قواعد اجتماعي(  خود را نشان دهد .

اما يك نظم واقعي هم وجود دارد كه نمي خواهد اسير نظام دلالت ها و نظم نمادين باشد و انسان مي خواهد و ميل دارد به آن برسد و نمي تواند. ما دچار نوعي خلأ وجودي و ميل به جستجوي گمشده اي هستيم . اما اين چيز در واقع گم نشده. در مرحله آينه اي خيال كرده ايم چيزي گم كرده ايم كه دنبال آن مي گرديم ولي در واقع چيزي گم نشده و اين خلأ وجودي است كه ما را به دنبال نخود سياه هاي گمشده اي نظير مثل افلاطوني یا مدینة فاضله مي فرستد .

 

كودك از نگاه  (gaze )مادر به خود متوجه مي شود كه مادر دچار يك فقدان  (lock )و نوعي اختگي  است  . فالوس(احليل) چيزي فراتر از آلت رجوليت است. كودك در معرض ميل و ژوئيسانسِ (حق لذت بردن از استفاده از چيزي=كيف=  تمتع) مادر است؛ اما در مقطعي متوجه مي شود كه ميل مادر نمي تواند فقط به او تعلق داشته باشد و اين پدر است كه به مثابه ي رقيبي پر قدرت ؛ موضوع و هدف ژوئيسانس مادر را قرار مي گيرد.كودك اگر نتواند با واقعيت وجود پدر كنار بيايد، دچار "نوروز" و "سايكوز" مي شود.  در محدوده روان نژندي ( نوروز) مشكل قابل حل است ولي در محدوده "روان پريشي (سايكوز)، كودك نمي تواند كاهش توجه مادر را تحمل كند و لذا به انكار واقعيت مي پردازد . شايد واژه «ميل» در زبان لاكان معادل واژه "ليبيدو" ( زيستمايه ) در زبان فرويد باشد .

در مرحله نمادين- بر خلاف دوره ي خيالي- برای کودک هر چه بخواهد مهيا نيست لذا به زبان و كلام براي بيان تمنيات نياز دارد.

تمايل به بازگشت به دوران شير خوارگي در قالب جستجوي گذشته در ادبيات فلسفي و عرفاني ( آراء افلاطون و اهل تصوف ) نمود دارد. بدين ترتيب آيا اين تمناي بازگشت، نوعي روياي بي تعبير نيست و حكايت از نوعي بيماري نمي كند. بعد از گذر از مرحله آينه اي و ورود به مرحله نمادين، بازگشت غير ممكن است اما شايد گذر از مرحله نمادين و رسيدن به امر واقعي -كه مزاياي مرحله آينه اي ( حس وحدت و آرامش با دنيايي كه در وجود مادر خلاصه مي شود) را دارد ولي مضافا آگاهانه است نه غريزي- ممكن باشد. بحثي كه لاكان به حد كافي بدان نپرداخته است. براي تقريب ذهن، توجه به الگوي  ماركسيستيِ مرحله بندي فرماسيون هاي توليدي از كمون اوليه به كمونيسم ، به فهم مطلب كمك مي كند . ماركس بازگشت به كمون اوليه را نامطلوب و ناممكن مي دانست ولي بر گذشتن از آن را اجتناب ناپذير و مطلوب مي دانست . هر چند كه اين كمون ثانويه هم در عمل سرابي بيش نبود ولي به هر حال تصور اين مراحل به تقريب ذهن ياري مي رساند . 

  "آلتوسر" که از لاکان متأثر شده، در تحلیل "ایدئولوژی"، آن را نوعی توقف انسان در مرحله آینه ای تلقی می کند که شخص خود را با ایدئولوژی، پیوند می زند تا هویت خود را تأیید نماید.

به نظر لاكان،" من، ديگري است." يعني منِ مستقل از ديگران وجود ندارد چرا كه" من" خود را در ارتباط با ديگري است كه مي شناسد و در واقع هم از نظر معرفت شناختي و خود آگاهي و هم از نظر وجودشناسي من، ديگري است و ديالكتيك بي پاياني بين من و ديگري وجود دارد كه منجر به تعريف و شناسايي من مي شود. لاكان نظرية « ديالكتيك ميل» را از هگل مي گيرد كه براساس آن" ميل من، ميل ديگري است ." چرا كه بنا به « پديدارشناسي روحِ هگل» تاريخ انسان، تلاش براي رسميت شناخته شدن توسط « ديگري» است .

فرويد گفت اساس ضمير ناخودآگاه، آرزومندي و تمناست و لاكان گفت ذات انسان،" آرزومندي غير " است چرا كه وجود بر اساس انقسام و دوگانگيِ خود و غير است كه شكل مي گيرد. از طرفي ساختار زبان و ناخودآگاه يكي است و اگر در ناخودآگاه ، مكانيسم هايي براي" فشردگي" و "جابجايي" دست اندر كارند - متناظر با آن-  در زبان،" استعاره" و" مجاز" را داريم كه به ترتيب در محور جانشيني (عمودي) و همنشينيِ( افقي) زبان فشردگي و جابجايي ايجاد مي كنند . لذا روانكاوي جز آموختن معنيِ واقعي زبان نيست . زبان بر ما احاطه دارد نه ما بر آن. زبان "حيث پدري" يا به قول لاكان" نام پدر" و به قول هايدگر "خانه ي وجود "ماست. در واقع "ساحت سمبوليك" ( رمز و اشارت و زبان) ساحت واقعي وجود است .

اين كه انسان عبارت از" غير" است، حرف مهمي است كه در تقابل با اين انديشه قديمي است كه مي خواهد انسان را داراي ذاتي دروني معرفي كند . اگر انسان عبارت از غير باشد يعني انسان عبارت از ارتباط است و اصلا عين ارتباط است يعني انسان ذاتي برزخي و ترابطي دارد نه دروني و قائم به نفس و اين البته با تعاريفِ ذات پندار و ارسطويي از پديده ها منافات دارد.

اهميت تصوير آينه اي اين است كه براي نخستين بار انسان خود را به عنوان ابژه شناسايي مي كند و جهت گيري و ميل به سوي اين ابژه ، بوجود آورنده ي چيزي است كه لاكان بدان "نارسيسم اوليه" مي گويد. ولي ناچار بايد از نارسيسم اوليه برگذشت و" نارسيسم ثانويه" را در" نظم نمادين" يعني قراردادهاي اجتماعي جستجو كرد .

كودك مادر و پستانش را از وجود خود تفكيك نمي كند تا زماني كه از شير گرفته مي شود و فقدان پستان را حس مي كند و از اين پس متوجه مي شود كه يك دنياي خارجي وجود دارد كه از او متمايز است و پستان مادر و خودِ مادر هم متعلق به آن دنياست .

كودك از مادر، مفهوم عشق را مي آموزد و لذت عشق را تجربه مي كند . اما پدر سمبل ارتباط كلامي و واژگاني و عقلاني است .

لاكان مي گويد نظم خيالي، نمادين و واقعي در همه انسان ها به صورت آميخته وجود دارد . بيمار رواني كسي است كه قادر به تفكيك اين نظم ها نيست و به علت ناتواني از ورود به نظم نمادين و "تصوير پدر "، دائماً به نظم خيالي و ايده آل و "تصوير مادر" پناه مي برد.

جهت گيري ميل كودك ـ اعم از دختر و پسر ـ به مادر است كه براي كودك، نقشِ آينه را دارد و كودك خود را در او مي بيند و مي شناسد. كودك مي خواهد ابژه ي محبت مادر باشد و جاي چيزي را پر كند كه مادر ندارد. (يعني احليل ) پسر رقيب پدر مي شود و دختر هم پس از آن كه در آينة مادر كمبود خود را مي بيند ، رقيب مادر براي جلب توجه محبت پدر مي شود.

 

لاكان مي گويد زن وجود ندارد، چون كه فاقد دال است. او واسطه و تاجري است كه به سوداگري و خريد و فروشِ دالّ مردانه مشغول است. در واقع زن، « نشانة مرد است». در طول تاريخ هويت زنانه به نفع هويت مردسالار سركوب شده و در واقع "ذاتِ زبان مردانه است". نوشته هاي لاكان در بارة تفاوت هاي زن و مرد ، خشم فمنيست ها را برانگيخت.

 استعاره يا "هويت اسمي پدري" ربطي به وجود جسماني پدر ندارد بلكه نوعي مقام و موقعيت است كه مبين قانون است. نام پدر ربطي به پدر زيست شناسانه ندارد، بلكه كاركرد نمادين دارد .

 

لاكان تمناي غير را تمنايي نامحدود و ناتمام مي داند .يعني غير، هميشه ناتمام و ناقص است با اين وجود انسان به دنبال "غيرِ تام" است كه به قول معروف:" يافت مي نشود" . در زبان ، همين حكايت موضوعيت دارد چرا كه زبان هم دچار فقدان ذاتي است و هيچ كلمه اي معنايي ذاتي و نهايي ندارد بلكه معنايش جز با ارجاع به كلمات ديگر فهميده نمي شود الي غيرالنهايه.

در ساحت خيالي كودك دنبال غير تام است و گرفتار توهم كمال است ولي در ساحت نمادين دنبال غير فقداني هستيم . غير فقداني به دنبال وحدت نيست بلكه به دنبال تمايز و تفاوت است ولي غير تام به دنبال آميختگي وحدت با مادر است . اين غير تام، گاهي خود مادر است، گاهي مام ميهن، گاهي جامعه بي طبقه، گاهي بهشت و گاهي فنا و عدم عارفانه.

 

هر چند لاكان تاكيد خاصي بر ساحت نمادين نسبت به ساير ساحت ها داشت ولي در پايان با پيش كشيدن نظريه "سَنتوم "كوشيد اين سه ساحت را به كمك توپولژي، به هم گره بزند. لاكان براي توضيح ارتباط تنگاتنگ بين "من" و "غير" و حيطه آگاه با ناخودآگاه از "توپولوژي" و هندسه موضعي سود مي جويد . در "نوار موبيوس" كه يك نوار مدور و پيچ خورده است ، پشت و رويي وجود ندارد چرا كه به دليل وجود يك پيچ ، پشت و رو مرتباً به يكديگر تبديل مي شوند . در "گره برومه" هم سه حلقه در هم گره خورده ، امتداد يكديگرند و از يكديگر قابل تفكيك نيستند كه مبين ساحت هاي سه گانه خيالي ، نمادين و واقعي در روان آدمي است . رابطه روح و جسم يا ذهن و عين را نيز نوار موبيوس مي تواند به خوبي نشان دهد . اين يك ديدگاه مونيستي و وحدت گراست كه روانكاوان و فلاسفه معاصر روز به روز بيشتر بدان مي گرايند .

 

خلاصه كنم:

 مراحل رشد رواني چنين است كه كودك انسان به دليل وابسته به دنيا آمدن و پيش رس بودن ، خود را عين مادر مي داند ولي اولین بار در آینه است که با ديدن تصويرش، خود را  به عنوان یک ابژه می بیند و مفهوم خود (ego) را بر مي سازد كه اين یک خودِ خيالي و تصوري است . پس از آن ارتباط كودك با مادر دچار خلل مي شود . كودك نمي تواند بالتمامه متعلقِ ميل و ژوئيسانسِ مادر باشد و از اين جا به بعد ارتباط كودك با " ديگري بزرگ" كه همان "نام پدر" است  آغاز مي شود. اين ارتباط، خصلتي زباني دارد و كودك اين بار هم ، بدون آن كه حق انتخاب داشته باشد در شبكه و ساختاري پيشيني به نام زبان و قانون انداخته مي شود . ماهيت زباني اين ارتباط و تاثير زبان در همه ادراكات و دريافت هاي ما ، نكته بسيار مهمي است كه لاكان بر آن درنگ و تاكيد ويژه دارد .

به نظر مي رسد كه در مرحله آينه اي ، " ناخودآگاه" وجود نداشته باشد و با وررود به مرحله زبان است كه پيچيدگي شخصيت- اول در زبان و سپس در ذهن- فزوني مي گيرد. اگر لاكان منشا ناخودآگاه را ورود به مرحله نمادين بداند ، حق دارد مدعي تقدم زبان بر ذهن به عنوان خاستگاه ناآگاه گردد. اين پيچيده شدن زبان- از طريق مكانيسم هاي مجازي و استعاري- است كه پيچيدگي روان را - با مكانيسم هاي متناظر- در پي مي آورد . شايد در يك تحليل نهايي بتوان فاصله ذهن و زبان را هم از ميان برداشت و هر دو را يكي دانست و اذعان كرد كه فقط در درون زبان ما و در مقام تحليل است كه اين دو از هم تمايز مي يابند . در اين صورت صحبت از اولويت ذهن يا زبان هم متنفي مي شود .( به قول فلاسفه قديم سالبه به انتفاء موضوع مي شود .)

 

" غيريت" اين رابطه و مفهوم "ديالكتيك بي پايان ميل" و اين كه انسان اساساً يك رابطه سيال و سيار و متحرك است نه يك ذات معين و متعين ، هم از نكاتي است كه در تئوري لاكاني ميل جايگاه ويژه اي دارد. نامحدود بودن اين ميل ، از انسان موجودي مي سازد كه اساساً آرزومند است و آرزومندي او را پاياني نيست تا آنجا كه اين آرزومندي ، به تعبيري مقوّم ذاتش مي گردد. تاكيد بر ساحت زباني و نمادين به مثابة مهم ترين ساحت وجود ، باعث شد كه عمدة تئوري لاكان در اين حيطه و ساحت مطرح شود. ولي در تداولِ انديشه و زبان روزمرة ما-  نفسِ "نمادين" بودن يك امر، بيان گر نوعي مفهوم" اعتباري" و غير اصيل است . به همين علت لاكان در پايانِ حيات فكريش، به تركيب ساحت هاي سه گانه و عدم اصالت دادن به يكي از آن ها، در قالب مفاهيم توپولوژيك مي رسد. لاكان در مقطعي امر نمادين را ساحت اصلي وجود مي داند ولي پس از آن با استفاده از توپولوژي به سنتز هر سه ساحت اصالت مي دهد . با اين وجود لاكان بيش از هر چيز به ساحت نمادين پرداخته، حق ساحت خيالي را هم خوب ادا كرده ولي تقريباً در باره ساحت واقعي چيز زيادي نگفته است سوال اين است اگر ساحت واقعي ، ساحتي مستقل از زبان باشد، مي تواند با ساحت حسي و شهودي مورد نظر عرفا كه در آن به قول مولوي "هم فهم سوزد و هم زبان"، ارتباطي داشته باشد؟  اما سكوت معني دار و تقريباً كامل لاكان در بارة " امر واقعي " سوال برانگيز است و ناخودآگاه مرا به ياد سكوت ويتگنشتاين در بارة آن "چيزي" مي اندازد كه نمي توان راجع بدان سخن گفت . به خصوص كه خود لاكان بر ماهيت غير زباني اين ساحت تاكيد مي كند. آيا همان ساحتي نيست كه عرفا مي خواهند بدون توسل به "حرف و صوت و كلام" با آن همدم شوند؟ خلاصه آيا امر واقعي علي الاصول مي تواند نسبتي با احوال عارفانه يا حتي هنرمندانه داشته باشد؟ و اگر چنين است آيا اين ساحت نمي تواند پاياني بر حديث آرزومندي انسان تلقي شود ؟ و به اين ترتيب آيا امر واقع، اصيل ترين يا حداقل آرماني ترين ساحت وجود نيست؟ برگذشتن از دنياي نمادها و آرام گرفتن در ساحتي كه تجربه بلاواسطه وجود دارد؟ آيا اساساً چنين برگذشتني ممكن و مطلوب است و انساني كه به نظر لاكان اساساً حيثيت زباني دارد ، مي تواند در تجربه هاي خاصي ، از زندان ذهن و زبان خلاص شود و طور و كيف ديگري از اطوار وجودي را تجربه نمايد ؟ آيا اين گذر نسبي است و درجاتي دارد يا اگر از ساحت نمادين بر گذشتي ، ديگر بازگشتي متصور نيست؟ شايد حرف حسابي در اين مورد همان باشد كه لاكان گفت كه هميشه تركيبي از ساحت هاي مختلف وجود دارد و انسان به مثابه انسان ، متعلق به يك ساحت يگانه نيست.