خودشناسی بر اساس مثنوی گفتار ششم: ویژگی های وضعیت مطلوب ـ مقام رضا :
خودشناسی بر اساس مثنوی
محمدامین مروتی
گفتار ششم: ویژگی های وضعیت مطلوب
9 ـ مقام رضا :
انسان كامل موردنظر مولوي ، به مقام رضا رسيده است و به قول « نيچه » با هــرگونه چگونهاي ميتـوانـد ســركند . اين انسان ، از درون ، احساس پــر بودن و سرشار بودن ميكند و هيچ چگونهاي
نميتواند مانع اين احساس شود .برعكس اهل رضا ،« اهل دعا » آنانند كه احساسشان به عوامل خارجي وابسته و هردم درمعرض جريحهدار شدن و آسيب ديدن است . اهل رضا ، به قضاي حق راضيند و از هر قضايي ، استقبال ميكنند :
بشنـو اكنــون، قصه آن رهــروان كه نـدارنـد اعتــراضي درجهـــان
زاولياء ، اهل دعـا ، خود ديگـــرند گـَه همي دوزند وگـاهي ميدَرَنــد
قـوم ديگــر ميشناسم ، زَ اوليــا ء كــه دهانشان ، بسته باشد از دعـا
درقضا ، ذوقي همي بينند ،خـاص كفـرشان آيد ، طلب كردن ،خلاص
اين چنين كسي خدا را براي خدا ميخواهد و نه به طمع بهشت . او، اوصافش را بـــا آتش عشق سوزانيده است و چون خير را در ماوقع ميداند ، دنيا به كام اوست . توگويي جهان از هر سوي كه بچرخد به امر و فرمان اوست :
چون قضاي حق ، رضـاي بنــده شـد، حكم او را ، بندهاي خــواهنده شــد ،
بهــر يــزدان ميزيَـد ، ني بهــرگنج ، بهــر يزدان ميمُــرد، نَـز خوف و رنج
هست ايمــانش ، بــراي خــواست او نـــي بــراي جَنَّت و اشجـار و جـــو
تــرك كفـــرش هم ، بـراي حق بـود نـــي ز بيــم آن كــه ، در آتش رود
آن گهان خندد ، كــه او ، بيند رضـــا همچو حلــواي شكــر ، او را ؛ قضـــا
بندهاي كِش ، خوي و خصلت ،اين بود، ني جهــان ، بـر امـر و فـرمانش رود ؟
پس چــرا ، لابـه كنـد او يـــا دعــا كه بگـردان اي خـداوند ، اين قضــا ؟
پس چـــرا گـويـد دعـــا ، الّا مگـر ، در دعـــا ، بينــد ، رضــاي دادگـــر
دوزخ اوصـــاف او ، عشــق است و او سوخت مـر، اوصاف خود را ، مو به مـو
در اين مقام انسان با جهان در صلح كل است. در آشتي بيروني و دروني با جهانيان و با خود به سر ميبرد:
مــن كه صلحم دائماً با ايـن پـدر اين جهان چون جنت استم در نظر
10 ـ عدم قضاوت :
يكي ديگر از خصوصيات انسان رستگار و آزاد ، فراغت از قضاوت ديگران به دو معناست : اول اينكه "قربت الي الله" زندگي مي كند و بـه خوشامد و بد آمد ديگران ،كاري ندارد و براي اينكه به او آفرین( "زَهي" ) بگويند ، زِه و بند وابستگي به قضاوت ديگران را ، به گردنش نبسته است :
در هــواي آنكه گويندت زَهي ، بستهاي درگردن جانت، زِهي
يا :
خدمتي ميكن، براي كردگار با قبول و ردِّ خلقانت ، چكار ؟
و معناي دوم آن كه توي نخ خوب و بد ديگران و قضاوت اعمال آنان نميرود ؛ چرا كه در اين صورت از خوب و بدِ خودش غافل ميشود.كسي كه به فكر عيوب خود است ، توي نخ عيب جويي از ديگران نيست :
هركسي كو ،عيب خود ديدي زِ پيش كَي بُدي فارغ ، خود از اصلاح خويش
غافلند اين خلق ، ازخود ، اي پســـر لاجــرم گـوينـد ، عيبِ همدگـــر
يا :
امتحان خـود ، چوكــردي ، اي فلان فــارغ آيي ، زِ امتحـــانِ ديگـــران
مولانا در فيه مافيه حكايت فيلي را نقل ميكند كه چون تصوير خود را در آب ديد رم كرد. در واقع او از خود فرار ميكرد:
« پيلي را آوردند بر سر چشمهاي كه آب خورَد. خود در آب ميديد و ميرميد. ميپنداشت كه از ديگران ميرمد. نميدانست از خود ميرمد. همة اخلاق بد- از ظلم و كين و حسد و حرص و بيرحمي و كبر- چون در توست، نميرنجي. چون آن را در ديگري ميبيني، ميرمي و ميرنجي.»
داستان آن چهار هندو كه به نماز ايستادند ، نیز عبرت آموز است .اولي ضمن نماز به مؤذن ميگويد مگر موقع اذان شده و دومي ميگويد چرا ضمن نماز حرف زدي ، نمازت باطل شد و سومي به دومي ميگويد پس نماز خودت چه و چهارمي ميگويد خدا را شكركه من حرف نزدم !
چــار هنـــدو ، در يكي مسجد شدند بهـــر طاعت ، راكع و ســاجد شدند
مــؤذِن آمد ، زان يكي لفظي بجست : كاي مؤذِّن! بانگ كردي ، وقت هست؟
گفت آن هنـدوي ديگــر ، از نيـــاز: هي سخن گفتي و بـاطل شد نمـاز
آن سوم گفت ، آن دوم را : اي عمــو چه زني طعنه؟ بــرو خــود را بگــو
آن چهــارم گفت ؛ حمــدُلِلّه كه من درنيفتادم به چَه ، چون آن ســه تـن
پس نمــاز هر چهاران ، شــد تبـــاه عيب گــويان ، بيشتر گـم كــرده راه
اي خُنُك جاني ،كه عيب خويش ديد هـركه عيبي گفت ، آن برخود ، خريد
بقول مولوي « عيب دان » به « غيب دان » راه نميبرد . انسان ، با اين پيش فرض ، خود را در مقام داوري ديگران قرار ميدهد كه گويا خــود ، فـارغ از عيب آنــان است و همين فــرض ، چشم بنــدِ ديدن عيب هاي خودمان است .
پس قدم اول اين است كه ديگران را ، قضاوت نكني (كه البته بدترين شكل آن "غيبت" است) و مرحله دوم اينكه اجازه ندهي كه قضاوت ديگران ، باعث شود كه خودت نباشي و تابع آنان گردي. مرحله سوم كه از هر دو اين مراحل بالاتر است آنست كه ذهني فارغ از داوري داشته بـاشي . ذهني فــارغ از پيشداوري و پَسداوري . ذهني سپيــد و آينهوار كه به جاي ايستادن و برمنبر قضاوت رفتن ، گام به گام و لحظه به لحظه پيش ميرود و زندگي را حس و تجربه ميكند ، بدون آن كه لازم ببيند خود يا ديگران را به محاكمه بكشد .
به راستي اگر كسي و چشمي نبود كه ناظر و قاضي رفتارهاي ما باشد ، ديگر ضرورتي نميديديم كه از داراييهاي مختلف براي خود هويت و نفسانيت بسازيم . تصور كنيد اگر مثل رابينسون كروزو در جزيرهاي ميافتاديم كه كسي ناظر و قاضي حركاتمان نبود ، چقدر به واقعيت اصيل وجودي خود نزديك ميشديم .
به قول شيخ محمود نظر در اغيار داريم:
حنيفي شـو زِ هر قـيــد و مـذاهـب درآ در ديــرِ ديــن، مـانند راهــب
تــو را تــا در نظر، اغيار و غَير است اگـر در مسجدي، آن عينِ دير است
چــو برخيزد ز پيشت، كسوتِ غير، شـود بهر تو، مـسـجـد، صورتِ دير
اما نگراني ما از قضاوت ديگران اين است كه تصويري دروغين از خودمان در ذهن آن ها ساختهايم و چون نميخواهيم اين تصوير خراب شود وابسته به اين تصويريم. رابطه مان با مردم، راحت و طبيعي و آزاد و صميمانه نيست بلكه مبتني بر نمايش و ريا و فريبكاري است .
11 ـ خود باوري :
انسان كامل ، انساني است كه به خودباوري و خوديافتگي رسيده است .يعني تابع عقل و احساس و قلب و مغز خود است و مقلد ديگران نيست ؛ پيشرو است نه پيرو :
پيرو نورِخــود است، آن پيشــــرو تابعِ خويش است ، آن بي خويش رو
راه رستگاري انسان اين است كه تقلبي و قالبي و تقليدي نباشد و دريك جمله خودش باشد و دست درگردن خود اندازد كه مهمترين قوم و خويش انسان ، خود اوست.كه انسان جام جهان بين را در قلب خود دارد و به جاي تمناي گمشدهاش از بيگانگان وكساني كه خود، گمشدگان لب دريايند ، ميبايد به گوهر وجود خود، مراجعه كند :
روي در روي خــود آر ، اي عشق كيش نيست اي مفتون تو را ، جز خويش ،خويش
و به قول حافظ :
سال ها دل ، طلب جام جم از مـا ميكرد آنچه خــود داشت ، ز بيگانه تمنا ميكرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون بود طلب از گمشدگان لب دريا ميكـــرد
مولانا در جاي ديگر از دو نوع عقل اكتسابي و باطني ، سخن ميگويد . عقل مَكسَبي را ازكتاب ها و اساتيد ميآموزيم كه جنبه محفوظات دارد و انسان را به نوعي "لوح حافظ" تبديل ميكند. اما عقل باطني از درون انسان ميجوشد ، كهنه و زرد نميشود و بر عكسِ عقل مكسبي، در معرض خطر انقطاع و از دست رفتن نميباشد كه مـــولوي از آن به « لوح محفوظ » تعبير ميكند :
عقــل ، دو عقــل است ، اول مَكــسَبي كـه درآمــوزي ، چـو در مكتب ، صَبي[1]
از كتاب و اوستـــاد و فكـــــر و ذِكـر از معــاني ، وَز علـــومِ خــوب و بِكــر
عقل تـــو ، افزون شـود ، بــر ديگـران ليك ، تــو بـاشي ، زِ حفظِ آن ؛ گــران
لـوح حــافظ بـاشي ، اندر دَور و گَشت لوح محفوظ ، اوست كو ، زين در گذشت
عقــل ديگـــر ، بخششِ يـزدان بـُـود چشمــة آن ، در ميــانِ جـان بــُــــود
چون ز سينه ، آبِ دانش ، جـوش كرد نـه شـود گَنـده ، نـه ديـرينه ، نـه زرد
ور ره نَبعَش[2] ، بـــود بستـه ، چه غم كـو همي جـوشــد ، زِ خـانه ، دم به دم
عقــل تحصيــلي مثــال جــوي هــا ، كــان رود ، در خــانه ها ، از كـوي هـا
راه آبش ، بسته شد ، شـــد بينـــوا از درون خــويشتن ، جـــو چشمه را