نقد و برسی آراء محوری آرامش دوستدار

محمدامین مروتی

 آرامش دوستدار در گفت‏‌وگویی با فصلنامه "ره‏‌آورد"، با عنوانِ «ممتنع بودن اندیشیدن در فرهنگ دینی» خلاصه ای از آراء و نظرات خود را بیان کرده است.

معنای دینخویی:

دوستدار می گوید منظورش از فرهنگ دینی و دینخویی هر نوع تفکری است که راه اندیشیدن را سد کند. چه بسا این تفکر، مذهبی هم نباشد و مثلا نازیستی و کمونیستی هم باشد:

"تز کانونی بررسی‌های من "ممتنع بودن اندیشیدن" در "فرهنگ دینی" است. در این تز نه "ممتنع بودن اندیشیدن"، مجرد از "فرهنگ دینی" معنی دارد و نه آن فرهنگی که با وجود استقرار دین در آن اندیشیدن را ممتنع نکند می‏‌تواند "دینی" خوانده شود. هر دو عامل نامبرده فقط با هم می‏‌توانند باشند...  اطلاق "دینی" به یک فرهنگ عملاً اصطلاحی است فنی برای مشخص ساختن هر فرهنگی که عناصر حاکم‏‌اش مانع "اندیشیدن" به معنای "دگراندیشیدن" می‏‌شوند. نمونه‏‌های متأخر آن را در فرهنگ‏‌های کمونیستی، فاشیستی یا ناسیونال سوسیالیستی که نام‏‌ها و شکل‏‌های گوناگون دارند می‏‌شناسیم."

اما دلیل استعمال پسوند دینی از ناحیة دوستدار این است که دین قدیمی ترین و قوی ترین سیستم از این نوع بوده است (به قول ادباء بنا به قاعدة تغلیب):

"اما وجه تسمیۀ "دینی" برای فرهنگ‏‌هایی که اندیشیدن را ممتنع می‏‌کنند این است که دین کهن‏‌ترین و مجهزترین وسیله برای سرکوب اندیشیدن بوده...."

هخامنشیان:

دوستدار اما معتقد است که دینخویی از زمان هخامنشیان در میان ایرانیان که شاه را برگزیده و نظرکردة خدا می دانستند، وجود داشته است:

"دولت مرکزی تأسیس شده توسط هخامنشیان به این علت "دینی" نامیده شده که شاهان هخامنشی، "یزدان‌گزیده" بوده‌‏اند و فرمانروایی از مرجعی یزدانی، به آن‏ها تفویض می‌شده است. از اینرو آنان نقش کهانت نیز داشته‌‏اند. با وجود این، رعایت آزادی دینی و داخلی استان‏ها از ابتکارات هخامنشیان بوده و اهمیت دولت‏مداری آنان به این است که توانسته‏‌اند از ملل یا اقوام مختلف، با رعایت آزادی دینی و رسوم و سنن آنان، یک دولت سراسری بزرگ تأسیس نمایند."

مسیحیت، اسلام و زرتشتی گری:

"مسیحیت و اسلام دو مسطورۀ کامل دین جهانی‏‌اند و از اینرو در نهاد خود متجاوز. با این تفاوت فاحش که اسلام از تجاوز برآمده و در آن پرورده شده و خود را گسترانده است."

در مورد زرتشتی گری هم با قدری همدلی می گوید:

"پنجاه سال پیش پورداود به یاد ما ایرانیان می‏‌آورد که بلای اسلام را پذیرفته‏‌ایم و دین ملی خودمان را نفی کرده‏‌ایم. اوستا را در کتاب‏‌های تاریخی‏‌مان صحف ابراهیم خوانده‏‌ایم."

نقد تند ناقدان:

دوستدار با زبانی تند منتقدانش را متهم به بی سوادی و نابلدی می کند:

"تاکنون منتقدان من یکسره بی‌استعداد و نابلد بوده‌اند. منتقد نابلد طبعاً سربه هوا هم است. خطر ناشیگری را نمی‌شناسد. از این گروه‌اند آنهایی که با بضاعتی مزجات در دانستن و دانایی با وراجی‌های نفس‌گیرشان سر خود را به سنگ درگیری با نوشته‌های من می‌زنند، به بهای نشکستن سنگ. تماشای اینگونه صحنه‌ها ملال آور است. اما وقتی می‌خواهند چشمه‌ای از اهل بخیه بودن‌شان را نشان دهند و به این منظور در نقد نویسی‌شان از شیوۀ نگارش من تقلید می‌کنند، منظره دیگر رقت‌انگیز می‌شود. و نیز از گروه نابلدها هستند آنهایی که خیال می‌کنند هراندازه بیشتر کلماتی چون دینخویی، روزمرگی، فرهنگ، دینی، فرهنگ دینی و.... بکار برند نقدشان پرمایه‌تر می‌نماید. به نظرشان این کلمات خودگو هستند. پرداختن به آنها لزومی ندارد. درحالی‌که اینها اصطلاحاتی مفهومی‌اند."

خیام و فروغ، حافظ و مولوی:

در این مصاحبه دوستدار خیام را به عنوان یک متفکر جدی و فروغ را به عنوان شاعری با چالش های واقعی و شخصی می ستاید و در مقابل حافظ و مولوی را به عنوان عشاق تخیلی و بریده از واقعیت که دینخویی و تعبد و تقلید را جای تعقل می نهند، می نکوهد:

"هر اندازه شعر خیام در برابر هرچه آسمانی است، مقاوم و "نه گوینده" است و با روال "زمینی"اش "آری" گوینده به آنچه زمینی است، شعر حافظ در بلندپروازی‌های تماشایی همه‌‏جاگیرش، هرچه زمینی است نیز به آسمان می‏‌برد و بی‌هویت می‌کند.....حافظ در شعرش که همۀ اوست واقعیتی‌ست بی شخص اما پر از اشخاص، و فروغ فرخزاد در شعرش که پاره‌ای از اوست واقعیتی شخصی و کاملا ً تنها..... اهمیت فروغ فرخزاد به تنهایی‌اش در زبان ساده و زیبایی‌ست که واقعیت و واقعیت‌بینی را در شعر و سخن او می‌افروزد. به این معنا شعر فروغ فرخزاد در هر حال و در هر آن اشتعال وجود اوست. خودش می‏‌گوید: «شعر شعله‏ احساس است.»  اما فقط در تاب و غرور تنهایی خویش می‌‏توان شعله‏‌ور شد و ایستاد، بر خلاف مولوی که جار می‌‏زند:

«حاصل عمرم سه سخن بیش نیست / خام بدم، پخته شدم، سوختم»

یا بدتر از آن:

«حاصل از اینم سه سخن‏ بیش نیست / سوختم و سوختم و سوختم"

یا حافظ آنقدر از "سوز دل"، "سوز جگر"، "دل‏سوختگی" می‏‌گوید و می‏‌نالد که دل خواننده و شنونده آتش می‏‌گیرد! خوشبختانه خواننده‌ها و شنونده‌ها نیز چون او "نسوز" هستند.......

مولوی كه باید او را «یكه بزن» عارفان نیز دانست چنانكه در هماوردی خودش گفته است: «من پهلوان عالمم، شمشیر رویارو زنم» در هر بیتی از شعری و در هر شعری از شعرهایش قادر است آنچه را كه پیشتر گفته، انكار كند و همان را با انكارش اثبات نماید، چیزی كه ناشی از دید عرفانی‌ست و طبیعتاً نه مختص به مولوی. شواهد اثبات انكار و انكار اثبات نزد او فراوانند. مثلاً وقتی به دفعات این آیه قرآنی را می‌آورد:

تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت / گفت ایزد ما رَمیت اِذ رَمیت

گر بپرانیم تیر آن نی ز ماست / ما كمان و تیراندازش خداست......"

ارادت نیچه و گوته به حافظ را هم مبتنی بر سوء تفاهم ایشان نسبت به حافظ می داند:

"پیداست كه آنچه حافظ در وصف عشق به معشوق و دم‌خوری و زیست با دلدار و مشابهاتش گفته، نیچه نیز مانند گوته و به تبع او واقعی تلقی كرده است. البته این دریافت گوته و نیچه از حافظ سوء تفاهمی بیش نمی‌توانسته بوده باشد.....نیچه كه به خطا در جهان زبانی ساخته شده حافظ با دید خود مشابهت‌هایی می‌بیند، به او توجه پیدا می‌كند. به همین جهت نیچه در شعری كوتاه خطاب به حافظ او را می‌ستاید كه: تو كه می و میخانه هستی، تو كه همه چیز هستی و نیستی، تو كه ققنوس، كوه و موش هستی، تو كه جاودانه در خودت فرومی‌نشینی و جاودانه از خود به پرواز درمی‌آیی، تو كه همه فرازها را فرود و اعماق را نمود و همۀ مستی‌ها را نفس مستی هستی، چرا، چرا شراب می‌خواهی (ترجمه آزاد و فشرده‌)؟ «پرسش یك آب نوش» عنوان این شعر است....."

و بالخره در نقد عرفان می گوید:

"خیال می‌كنیم عرفان یعنی اندیشیدن. در حالیكه عرفان رویگردان از واقعیت و نفی کنندۀ آن بهانه‌ای‌ست برای گریز از اندیشیدن ناآرام كننده در رویارویی با واقعیت و واقعیات، برای تن‌آسایی روحی و خیال‌پردازی واقعیت از هر نوع‌اش، برای دوری جستن از کار و کوشش و به این معنا "وارسته و آسوده زیستن"، و در وصف این عوالم سترون شعر سرودن یا «شعر» را به نثر نوشتن.......سردسته و كباده‌كش عارفان، مولوی، را بنگرید. او، از مثنوی‌اش كه بگذریم شصت هزار بیت فقط غزل سروده است. معلوم است كه چنین آدمی از فرط شعرگویی و شاعری مجال نداشته که بیندیشد. برای آنکه اندیشیدن فقط در برخورد با موانع و مشكلات و درافتادن با آنها میسر می‌گردد، نفس آدم را می‌برد، جلوی سرایندگی و روده‌درازی را می‌گیرد........دینخویی یعنی سرسپردگی بی‌چون و چرا به یك پنداشت، آیین، مرام، وابستگی به یك تز، تئوری، یعنی فرمانبرداری از اوامر و نصایح، مطیع و منقاد بودن در برابر سلطه ارزش‌ها و هنجارهای همگانی، یعنی از خود خلع تعقل و تأمل كردن، یعنی اندیشیدن و سنجیدن را گور كردن و افسار خود را به دست مرشد، مراد، پیشوا و راهبر و «بلد» دادن. این البته آسان‌ترین‌ و کوتاه‌ترین راه است برای سلب اختیار و مسئولیت از خود با تمام عواقب و تضمنات آن. دین كهن‌ترین وسیله برای اعمال آن است.....سر سودن به آستان بزرگان ادب ما با همان ارزش و خواری از بروزات دینخویی ماست كه دست و پای ‌شاه را بوسیدن و خادم این یا آن امام شدن. .....پس از این تجربه‌های تلخ و هولناک این سی و چند ساله محتملاً در مواردی آسان‌تر می‌توان با پس‌نگری به تاریخ و بازخوانی آن تجاوزات ذاتی اسلام را به برخی و شاید هم به بسیاری فهماند. اما تجاوز روحی و معنوی مولوی را چه باید كرد که نطفۀ عقل را در ما می‌کشد و تازه ما را مشعوف و خرسند هم می‌سازد؟ مجسم كنید در نظرتان عارف هیولائی چون او را كه زیر آواری از شعرش بر سر فرهنگ ما چند صد سال است در گوش‌مان می‌خواند و در هشدار و نوازشش به ما می‌گوید:

فلسفی خود را ز اندیشه بكشت / گو به دو كوراست، سوی گنج پشت

فلسفی كو منكر حنانه است / از حواس اولیا بیگانه است

فلسفی هر دیو را منكر شود / در همان دم سخرۀ دیوی شود

فلسفی منكر شود در فكر و ظن / گو برو سر را بر این دیوار زن

عقل چون شحنه است، چون سلطان رسید / شحنه‌ی بیچاره در كنجی خزید

عقل سایه حق بود در آفتاب / سایه را با آفتاب او چه تاب

آزمودم عقل دوراندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را.....

تذكرة الاولیاء عطار روایاتی‌ست ساخته و پرداخته شده از انواع و اقسام جنون‌های بدیع ، حوادث محیرالعقول و حتی سرگرم كننده كه عقل اندیشنده و سنجنده را در راه یافتن به رموز و اسرار خود مات و مبهوت می‌کند! چکیده و فشردۀ آن نفحاة الانس جامی ‌است. حافظ دوست داشتنی ما نیز كه با نرم‌خویی و معصومیتی حسرت‌انگیز و زبانی جواهرنشان اخلاقیات را می‌ستاید، غمگسار دل‌شكستگان می‌شود و شمع امید در شب تار آنان می‌افروزد، او كه هر جا توانسته عقل را خوار و بی‌مقدار كرده نیز دست كمی دراین مورد از مولوی ندارد، وقتی ندا درمی‌دهد كه:

«گفتم آن دوست كزو گشت سر دار بلند / جرمش آن بود كه اسرار هویدا می‌كرد!»......

آنچه از عقل سر نمی‌زند و حلاج مرتکب شده این است که اسرار مگو را گفته و به سزای عمل خود رسیده است. واقعه‌ای كه در تلطیف زبانی حافظ «آهی مطلوب» از نهاد ما برمی‌آورد و موجب «غمی شورانگیز» در ما می‌شود چیست؟ در واقع این است كه دیوانه‌ای به نام منصورحلاج با جنونی سخره آور خود را "انا الحق" گویان به امر سخت‌دینی دیوانه‌تر از خودش به كشتن می‌دهد و بدین‌گونه درخت یا چوبه دار را، آنطور که حافظ می‌بیند، سرافراز می‌كند! در حالی كه شیخ محمد لاهیجی، از عارفان قرن نهم، در شرح گلشن راز به ما می‌آموزد كه در عرفان «چون غیر حق نیست، اگر هوالحق گویی راست است و اگر اناالحق هم گوئی راست باشد و فرقی بین این دو كلام نباشد» معنی‌اش این است که منصور حلاج در عرفان که مخزن اسرار است سری را برملأ کرده که همه می‌دانند! حالا ما با حافظ و امثالش چگونه دربیفتیم؟ تأثیر فرهنگی‌اش را چگونه خنثی كنیم؟ اصلاً می‌توانیم؟"

با تمام این اوصاف در پایان مصاحبه می گوید، دین لزوما ربطی به عقب افتادگی و پیشرفت ملت ها ندارد و دین می‌تواند به یك اندازه راه پیشرفت را ببندد یا باز گذارد:

"باوجود این، چون مردم دنیا بیشترشان دین‌دار و معتقداند، دین را نمی‌توان الزاماً موجب عقب‌افتادگی یا پیشرفت شمرد. تفاوت دین‌ها و تأثیرشان در جوامع و افراد آن به حدی است كه می‌تواند به یك اندازه راه پیشرفت را ببندد یا باز گذارد. اما در هر حال دین را نمی‌توان عامل پیشرفت دانست. چون پیشرفت را منحصراً دانش و تكنیك میسر می‌نماید. و جایی كه این دو نباشند، پیشرفت به وجود نمی‌آید، خواه این یا آن دین در آنجا حضور همه‌جایی داشته باشد، خواه نداشته باشد."

 

نقد و بررسی:

1-اطلاق برچسب "دینخویی" از باب قاعدة تغلیب به همة مخالفان تعقل، اولین و مهمترین خطای دوستدار است. به دو دلیل: اول آن که دینخویی، اصطلاح محوری اوست و تسامح در نحوة استعمالِ آن به سوء فهمِ تئوری او منجر می شود. دوم به دلیل آن که نه همة دینداران، مخالفِ دگراندیش اند و نه همة بی دینان، موافقِ آن.

2- زبان تند و پرخاشجوی دوستدار –که البته در این مصاحبه میزان کمتری از آن را می بینیم- خود مبین نوعی به قول خودش "دینخویی" و عدم تحمل دیگران است. تحقیر منتقدان به جای تحلیلِ آن ها، درکارنامة اغلب مستبدان جای نمایانی دارد و دوستدار باید زبان علم و حلم را جای آن بگذارد.

3-بیان ارزش های زمینی فروغ و ارزش های علمیِ خیام جای انکار ندارد. اما حافظ نیز به همین دلیلِ تبلیغِ تنعمات زمینی است که مورد اقبال نیچه و گوته قرار داشته است نه به قول دوستدار، سوء تفاهم.

4-گفتگوی مفصل از عرفان و مولانا و حافظ، مجالی فراخ تر را می طلبد. شکی در لزوم آسیب شناسی میراث عرفانی نیست. اما عیب و هنرش باید با هم گفته شود. پلورالیسم و مدارا و اخلاق مداری، حداقل میراث های قابل قبولِ عرفان اسلامی و خاصه میراث حافظ و و مولانایند. اما البته در مواضعِ وجودشناسی و معرفت شناسی قطعا دوغ و دوشاب هایی نیز به هم آمیخته شده که باید بدان ها هم پرداخت. خاصّه مبالغات و خرافاتی که در آثار ایشان مثل منطق الطیر و تذکره الاولیاء وجود دارد. تناقضات عدیده ای در فهم عرفای ما از عالم وجود دارد؛ همان گونه که این تناقضات در آراء فلاسفة ما و فلاسفة غربی هم وجود دارد.

قضاوتِ مولانا و حافظ از دریچة آفرینش هنری و بدعت ها و بدایعِ آن نیز باب دیگری است که ظاهرا علم و دانش آقای دوستدار برای ورود بدان ظاهرا کافی نیست.