خودشناسی بر اساس مثنوی 8 ـ محو وعدم و نيستي
خودشناسی بر اساس مثنوی
محمد امین مروتی
گفتار ششم: ویژگی های وضعیت مطلوب
8 ـ محو وعدم و نيستي :
از ديگـــر تعابيــر مـولانا براي توصيف وضعيت مطلوب مورد نظرش ، « مَحو » است كه در مقابل« نَحو» به كار ميبرد یا « عــدم » و « نيستي » ،كه در مقـابل « هستي » و « وجود » ميگذارد .
« وجود » ، همان « اوصاف»ی است كه از آن ها ، براي خود ، دارايي و هويت و شخصيت ساختهايم . وقتي از اوصاف خود ، دست برداريم و آن ها را بميرانيم و از آن ها بميريم ، تازه رو ميآئيم؛ همان طوركه آدم مرده روي آب دريا ميآيد .« نحو » و نحوي هم ، حكايت كساني است كه به صورت رفتهاند و معنا را گم كردهاند. مولوي به نحـويان ميگويد به جاي ابراز وجود از طريق سخنراني و فقه و صرف و نحو ، بـايد به معناي آن ها ،كه همانا "فقهِ فقه" و نحوِ نحو" و "صرفِ صرف" است راه يابند ؛ كه البته كمتركسي بدان ها راه يافته است :
تو به صورت رفتهاي ،گم گشتهاي زان نمييابي كه معني ،هِشتهاي
ماجراي نحوي و كشتيبان كه در مثنوي آمده است ، تعريضي به خود خواهي هاي مـدعيان دانايي و نجـات است كه خود را اهل صلاح و فلاح ، و ديگران را، اهل ضلال و فنا و غرق ،ميدانند ولي از خود غافلند :
محو ميبايد نه نحو، اينجا ، بدان گر تو محوي ، بي خطر ، بر آب ران
آب دريا ، مرده را ، بر ســر نهــد وَر بــود زنـده ، زِ دريا ، كَي رهد
چون بمردي تو ، زِ اوصافِ بشـر ، بحــرِ اســرارت ، نهــد بر فرقِ سر
فقه فقه و نحو نحو و صرف وصرف دركم آمد [1]، يابي ، اي يار شگــرف
حكايت آن سه ماهي كه در آبگيري زندگي مي كردند و صيادي قصد شكارشان را كرد ، در دفتر دوم مثنوي آمده است. يكي از ماهيها آخَربين و عاقل بود و عاقبت كار را ميدانست با توجيهات مختلف سر خودش كلاه نگذاشت و با هر تمهيدي كه بود خود را از جويبار به دريا رساند . ماهي دوم دير جنبيد و صياد را روي سر خود ديـــد ولي خودش را به مردن زد و روي آب آمد و صياد كه او را مرده ميپنداشت، دورش انداخت و اين ماهي نيز از طريق محو و عدم و مردن از اوصاف توانست جان سالم به در ببرد ولي ماهي سوم كه نه عقلِ آخربين داشت و نه از طريقت محو خبر داشت، شكار مرد صياد شد.
در داستان طوطي و بازرگان هم ، طـوطي تا از اوصافش (كه در اينجا صوت خوش اوست) نميميرد ، نجات نمييابد و در واقع ايـن پيغـامي است كه همنوعانش به وسيله بازرگان ، بـه او داده بودند ؛ كه بميـر تـا زنده گردي :
گفت طوطي: كو به فِعلم پنــــد داد كــه رهـــا كـــن ، لطف آواز و وِداد[2]
زانكه آوازت ،تــو را در بنــد كـرد ، خـويشتن مــرده ، پيِ اين پنـد كــرد
يعني اي مطرب شده ،با عام و خاص مرده شو چون من ، كه تا يابي خلاص
يا :
گر همي خواهي كه بفروزي چو روز، هستي همچــون شب خــود را بســوز
پس :
بميريد،بميريد در اين عشق بميريد دراين عشق چو مرديد، همه روح پذيريد
و"عدم" كه آخرين مرحله بازگشت به سوي خداست :
پس عدم گردم ، عدم چون ارغنــون گـويدم :كـاِنـّا اِليـــهِ راجِعـــون
اين مرگ و عدم ، بريدن از تعلقات است ، نه مرگ به معناي درخاك رفتن :
بيحجابت بـايد آن ، اي ذولباب[3] مرگ را بگزين و بـَـردَر، آن حجـاب
نه چنان مرگي ، كه درگوري روي مــرگ تبــديلي ، كه دَر نوري روي
كه زندگي واقعي ، در مرگ است :
آزمودم مرگِ من ، در زندگي است چون رَهَم زين زندگي، پايندگي است
اقتلــوني ، اقتلــوني يـا ثِقــــات اِنَّ فــي قَتلي ، حَيـاتَ فــي حَيات[4]
عدم، از نظر مولوي ،عالم وحدت و يكرنگي است :
عاشقان را كار ، نبــود با وجــود عـاشقان را هست ، بي سرمايه ،ســود
عاشقان ، اندر عدم ، خيمه زدنــد چون عـدم ، يكــرنگ و نفسِ واحدند
و هستي واقعي در "نيستي"، است :
هالك آيد پيشِ وجهش،هست ونيست هستـي اندر نيستي، خود طُرفهايست
و اگر نيست باشي ، مَركَب نيستي ، تو را به سوي هستي خواهد برد .
خوش بُراقي[5] گشت ،خنگِ[6] نيستـي ســــوي هستي آردت ، گــر نيستي
و: مخزن آن دارد ،كه مخزن ذات اوست هستي آن دارد،كه با هستي عـدوست
اين « نيستي » ، عين هستي واصل هستي است . به قول آندره ژيد :« فــرد هيچگاه به انــدازه زمــاني كه خــود را فراموش ميكنــد ، اثبات نميشود .» ( مائدههاي زميني )
اين كه شيخ ابو سعيد خود را "هيچكس بن هيچكس" معرفي ميكند از بابت شكسته نفسيهاي رياكارانه نيست. بلكه اوج احساس زندگي در عدم تعين و خلو ذهني از تشخص و تفرد است.
"اهل صيقل"، به جاي تفكر ، واقعيات را بي واسطه، درخود منعكس ميكنند . روشن بينند و حال و احوال خوشي دارند كه هيچكس قادر به لطمه زدن به آن نيست ، چون سرچشمهاش در درون است و اين حال واحوال ، همان حال « محو و فقر» ، درمقابل « نحو و فقه » است . فقيه ونحوي ، به ظاهرحكم ميكنند و به معنا راه نمييابند . فقر در اصطلاح عارفان ، نه به معناي گدايي و فقر مالي ، بلكه به معناي سپيدي و نانوشتگي ذهن است؛ تهي بودن دل، از زنگار و رنگ و بو است ، نه تهي بودن دست . مولانا اعراض از دنيا را نميپسندد و گر مذمتي متوجه دنياست به واسطه دنياپرستي و غفلت از خداست:
چيست دنيا؟ از خـدا غافل شدن نـي قماش و خانـه و فرزند و زن
و باز:
دنيا همگي عقباست اندر نظر عارف دنيات چو عقبا شد، دنيات مبارك باد
(ديوان شمس)
عليرغم آنچه مشهور است فقر لزوماً به تكامل و ثروت لزوماً به نفسانيت نزديك نميشود. فقر و ثروت نامتعادل هر دو زمينه را براي جولان نفس فراهم ميكنند كما اينكه آن كس كه معاش ندارد فرصت پرداختن به معاد را ندارد و آن كس كه بنده ثروت است، هم دچار غفت از روح ميشود.
فقر دل ننهادن درگرو دارايي هاي بيـروني و نچسبيدن به تعلقات دنيوي است .مولانا در داستان مسابقه نقاشي روميان و چينيان ، ميگويد روميان نقاشي بسيار زيبا و با شكوهي بر ديوار نقش ميكنند ؛ ولي روميان كاري جز صيقل دادن ديوار روبروي نقاشي روميان كاري نميكنند. منظره بديعي كه از انعكاس نقاشي روميان ، در ديوار صيقل يافتهي چينيان پديد ميآيد ، همگان را انگشت به دهـان ميكند. مولوي نتيجه ميگيرد كه مهمترين كاري كه انسان بايد انجام دهد ، صاف و صيقلي ساختن قلب است ، تا آيينه تمام نماي زيباييهاي وجود گردد :
اهل صيقل ، رَستهاند از بو و رنگ هر دَمي ، بينند ، خوبي ، بي درنگ
رفت فكــر و ، روشنايي يافتند ، نَحــر[7] و بحــر آشنـايي يافتند
كس نيابد بر دلِ ايشان ، ظَفــر بــر صدف آيد ضرر ، ني بر گهـر
گر چه ، نحو و فقه را ، بگذاشتند ليك محو و فقـــر را ، بــرداشتند
مولوي گاهي از اين حالت به « خاك بودن » و« همــوار » بودن هم تعبير مي كند و ميگويد اين كه از خاك ،گل هاي رنگارنگ ميرويد ، به دليل نرمي و فروتني اوست ولي سنگ به دليل دلخراشي و سختياش ، ثمري نميدهد :
ازبهاران ، كي شود سرسبـز ، سنگ خاك شو تا گل ، بـرويي رنگﹾ رنگ
سال ها ، تو سنگ بودي ، دلخراش آزمون را ، يك زماني ، خاك بـاش
روزنوشته های کوتاه کانال اختصاصی " محمدامین مروتی " در تلگرام.
https://telegram.me/manfekrmikonan