سيري تحليلي در شاهنامه(قسمت هفتم)
چشم سر اسفنديار كه كور مي شود تازه چشم دلش باز مي شود و مصداق اين حديث نبوي مي شود كه "الناس نيام فاذا انتبهوا": "يعني مردم در خوابند و وقتي مي ميرند زنده مي شوند". باري پهلوانان هر دو سپاه گرد اسفنديار جمع مي شوند و مويه مي آغازند:
همانگه به بـهمـن رسـید آگـهی کـه تیره شـد آن فــر شاهنشهی
بـیـامـد به پیش پـشـوتن بگفت کـه پیکار ما گشت با درد جـفـت
تن ژنده پـیـل، اندر آمد به خاک دل مــا ازیـن درد کردند چــاک
بــرفـتند هــر دو پــیــاده دوان زِ پـیـشِ سـپــه تـا بـرِ پـهلـوان
بـدیـدند جنگی برش پر زِ خـون یکی تیر پرخون، به دست اندرون
پـشوتن بر و جامه را کرد چــاک خروشان به سر بر همی کرد خاک
همی گشت بهمن به خاک اندرون بـمـالید رخ را بـدان گـرم خـون
پشوتن عامل اين قتل را گشتاسب مي داند و مي داند كه ساليان درازي پادشاهي او ادامه خواهد يافت:
پـشـوتـن هـمــی گفت رازِ جــهــان کــه دانــد ز دیــنآوران و مــهــان
چــو اسـفـنـدیاری کـه از بهر دیــن به مــردی برآهیخت شـمـشـیرِ کین،
جــهان کــرد پـاک از بد و بتپرست بــه بـد کار، هـرگــز نیازید دســت،
بـــه روز جــوانـی، هــلاک آمــدش ســر تـاجور ســوی خــاک آمــدش
بــدی را کـزو هـست گــیتی به درد پـــــرآزار ازو جـــــانِ آزاد مـــرد،
فـــراوان بــرو بــگــذرد روزگــــار کــه هـرگـز نـبـیـنـد بــد کــارزار
جــوانــان گـرفـتـندش انــدر کـنار همـی خــون ستردنـد زان شـهـریـار
پــشـوتــن بــروبَر همـی مـویه کرد رخـــی پر ز خــون و دلی پــر زِ درد
هــمی گفت زار ای یـل اسـفنــدیـار جـهـانـجــوی و از تخمهی شـهـریـار
که کَند این چنین کوه جنگی ز جای کــه افـگـنـد شـیـر ژیــان را ز پـای
چـه آمــد برین تخمه از چــشـم بد کــه بــر بدکنش، بـیگـمان بد رسد
کـجـا شـد به رزم اندرون ســاز تــو کجا شد به بــزم آن خـوش آواز تــو
کـجـا شد دل و هــوش و آیـین تــو تــوانـایـی و اخــتـــر و دیــن تــو
چــو کردی جهان را ز بدخواه پــاک نیامـَـدْت از پــیـل وَز شــیـر، بـاک
کــنـون آمــدت سودمندی به کــار کـه در خــاک بـیـند تــرا روزگــار
کـه نفرین برین تـاج و این تخت باد بدین کوشش بیش و ایـن بـخت باد
کــه چــو تـو سواری دلیر و جــوان ســرافــراز و دانــــا و روشــنروان،
بـدین سان شود کــشته در کــارزار بـــه زاری ســرآیـــد بــرو روزگـار
اسفنديار آن ها را دلداري مي دهد و مي گويد قسمت من اين بوده و پيش از من هم هوشنگ و جم رفته اند. ولي اميد دارم در دنياي ديگر خداوند بين من و پدرم داوري كند كه با من چنين كرد:
چـنین گـفت پر دانش اسـفنـدیار کـه ای مــردِ دانــای بـِهْ روزگــار
مـکن خویشتن پیش مـن بـَر، تباه چـنین بود بــهرِ من، از تـاج و گاه
تــن کـشـته را خاک باشد نـهـال تـو از کشتنِ من بدین سان مـنـال
کجا شد فریدون و هوشنگ و جـم زِ بــاد آمــده بــاز گــردد بـه دم
هــمان پــاکزاده نـیـاکــان مــا گـزیـده ســرافــراز و پـاکـان مــا،
برفتند و مــا را سـپـردنــد جــای نـمـانَد کـس اندر سپنجی ســرای
فــراوان بـکـوشیدم انـدر جـهــان چه در آشـکــار و چه انــدر نـهان
کــه تـا رای یــزدان به جای آورم خـــرد را بـدیــن رهـنـمـای آورم
زمــانــه بـیـازیـد چـنگال تـیــز نـبـُـد زو مـــرا روزگــارِ گــریــز
امـیـد من آنـست کاندر بـهـشـت دلافروز مـن بدرود هـرچه کـشـت
به مردی مرا پــور دسـتان نکشت نگه کن بدین گز ،که دارم به مشت
بـدیـن چوب شد روزگـارم به سـر زِ سـیـمـرغ وَز رسـتـمِ چــارهگــر
فسـون ها و نیرنگ ها زال سـاخت کـه اروند و بند جـهــان او شناخت
رستم كه اين سخنان را مي شنود گريان مي شود و سخنان اسفنديار را تأييد مي كند:
چو اسفندیار این سخـن یــاد کرد بپیچید و بگریست رسـتـم به درد
چـنـین گفت کز دیوِ نـاسـازِگــار تـرا بـهـره، رنـجِ مـن آمد به کــار
چـنانـست کو گـفت یکسر سخـن ز مــردی بـه کژی نـیـفـگند بـُن
که تا من به گیتی کمر بـستـهام، بــسـی رزم گردنکشان جـستـهام،
ســواری ندیدم چـو اسـفـنـدیـار زرهدار، بـــا جــوشــنِ کــــارزار
چو بیچاره بر،گشتم از دست اوی، بـدیدم کمان و بر و شَـسـتِ اوی،
سـوی چاره گشتـم زِ بـیـچارگـی بـدادم بــدو ســر، بـه یکبـارگـی
و باز همه ي تقصير ها را گردن تقدير مي گذارد:
زمــانِ ورا در کــمان سـاخـتـم چــو روزش سـرآمـد، بـینداخـتم
گــر او را هـمـی روز باز آمــدی مــرا کـارِ گـز ،کی فــراز آمــدی
ازیــن خــاک تیره بباید شـدن بــه پـرهـیز، یک دم نــشاید زدن
همانست کــز گز، بـهـانـه مـنم وزیـن تـیـرگی در فـسـانـه مـنم
اسفنديار به رستم وصيت مي كند كه پسرش بهمن را تحت آموزش و پرورش خود قرار دهد و او را به پادشاهي برساند:
چـنین گفت با رستم اسـفـنـدیــار کــه از تــو ندیـدم بـــدِ روزگـــار
زمــانـه چنین بود و بود آنچه بــود سـخـن هـرچه گویم، بـباید شـنـود
بـهـانـه تــو بــودی، پدر بُد زمــان نـه رسـتـم، نه سیمرغ و تیر و کمان
مــرا گـفـت رو سیستان را بــسـوز نــخــواهم کزین پــس بود، نیمروز
بـکوشید تا لشکر و تــاج و گـنــج بــدو مـانـد و مـن بمانم به رنــج
کنون بهمن ایــن نـامـور پــورِ من خـردمـند و بـیـدارْ دسـتـورِ مــن،
بمیرم؛ پـــدروارْش، انـدر پــذیـــر هـمـه هـرچه گـویـم تــرا، یـادگیر
بــه زابـُلـْسِتــان در، ورا شـــاد دار سـخـن هـای بـدگـوی را یــاد دار
بـیـامــوزش آرایــــشِ کـــــارزار نـشـستنگهِ بــزم و دشــتِ شـکـار
مـی و رامش و زخــمِ چوگان و کار بــزرگــی و بـرخـوردن از روزگــار
چنین گفت جاماسپِ گــم بوده نام -کــه هـرگز به گـیتی مبیناد کام-
کــه بـهـمـن ز مــن یادگاری بود ســرافــرازتــر شـهـریـاری بـــود
تهمتن چو بشنید بر پــای خاسـت به بر زد به فـرمان او، دسـت راست
کـه تـو بگذری، زین سخن نگذرم سـخـن هرچه گفتی، به جـای آورم
نشانمْش بر نــامور تـخـتِ عــاج نـهـم بـر ســرش بر، دلارایْ تــاج
اسفنديار به پشوتن هم مي گويد به پدر بگو حالا كه ديگر خيالت راحت شد ، آيا مي تواني مرگ را هم از خود دور كني. اكنون دنيا به كام توست ولي در آن دنيا داوري اي هم در كار خواهد بود و به مادر بگو كه سرنوشت من چنين بود و روي مخراش و سر تابوت مرا باز نكن كه تو هم به زودي به من مي پيوندي:
چـنین گفت پس با پشوتن که من نـجـویم همی زین جهان جز کفن
چـو من بگذرم زین سپنجی سرای تـو لشکر بیارای و شَـو بــاز جـای
چــو رفتی به ایـران پـدر را بگوی کــه چــون کام یابی، بهانه مجوی
زمـانـه سراسر به کــام تـو گـشت هـمـه مرزها پر ز نــام تـو گـشت
امـیـدم نـه ایـن بـود نزدیک تـو ســزا این بُد از جان تـاریـک تـو
جهان راست کردم به شمـشیر داد به بد کس نیارست کرد از تـو یاد
به ایران چو دیــن بهی راست شد بزرگی و شاهـی مرا خواست شـد،
بــه پـیـش ســران پندها دادیـم نـهـانـی بـه کشتن فـرسـتـادیـم
کـنون زین سخن یافتی کــام دل بـیـارای و بـنـشـیـن بـه آرام دل
چـو ایمن شدی مرگ را دور کـن بـه ایوان شاهی یکی ســور کــن
تــرا تخت، سختی و کوشش مــرا تــرا نــام، تابوت و پــوشـش مرا
چه گفت آن جهاندیده دهقان پیر کــه نـگریـزد از مرگ پیکانِ تـیـر
مشو ایمن از گـنج و تــاج و سپاه روانـــم تــرا چــشــم دارد به راه
چـو آیی، بـه هم پیش داور شویم بـگوییم و گـفـتــار او بـشـنـویـم
کــزو بـازگـردی، به مـادر بگـوی که سیـر آمــد از رزم، پرخاشجـوی
کــه با تـیر او، گـبر چون باد بـود گذر کرده بـر کــوه، پــولاد بــود
پسِ من تـو زود آیی ای مـهـربان تـو از مـن مرنج و مرنـجـان روان
بـرهـنـه مـکـن روی بر انـجـمـن مـبین نـیـز چــهـر من اندر کفن
ز دیـــدار، زاری بـیـفــزایـــدت کــس از بخردان نیز، نســتایـدت
هـمـان خــواهران را و جفت مـرا کــه جــویــا بدندی نهفتِ مــرا
بگویی بــدان پـرهـنر بـخــردان کــه بدرود باشـید تــا جــاودان
ز تــاج پــدر بـر سـرم بَد رسیـد در گـنـج را، جان من شــد کلـید
فــرستـادم اینک بـه نـزدیـک او کــه شــرم آورد جــان تاریک او
بـگـفت این و برزد یـکـی تیز دم کــه بر من ز گشتاسپ آمد ستـم
همانگه بــرفت از تنش جان پاک تـن خسته افــگنده بر تیره خاک
رستم دوباره زاري از سر مي گيرد:
بـَر و جـامـه رستم همی پاره کـرد سرش پـر ز خاک و دلش پر ز درد
هـمی گـفـت زار ای نـبـرده سـوار نـیا، شــاه جـنـگی پـدر، شـهـریار
به خوبی شـده در جهان نام مــن، ز گـشـتـاسپ بد شد سرانجام من
چو بسیـار بگریست با کشته گفت که ای در جهان شاهِ بییار و جفت
روان تــو بــادا مـیــان بـهـشـت بـدانـدیش تـو بدرود هـرچه کشت
زواره به رستم مي گويد نبايد به اسفنديار قول پروراندن بهمن را مي دادي كه او پس از رسيدن به پادشاهي از خاندان ما كين خواهد خواست:
زواره بـدو گـفت کــای نـامـدار نبـایـست پـذرفــت زو زیـنـهار
ز دهقان تو نـشنیدی آن داستان کـه یاد آرد از گـفـتـهی بـاستان
کــه گـر پروری بچهی نرهشـیـر شــود تـیـزدندان و گــردد دلیر
چو سر برکشد، زود جوید شـکـار نخست اندر آید به پــروردگــار
ز بـهـمن رسد بـد بـه زابلستان بـپـیچند پـیــران کـابـلـستـان
نـگه کن که چون او شود تاجدار بــه پیش آورد کین اسـفـنـدیار
رستم هم مي گويد من آنچه را نيكو مي دانم، مي كنم و او هم مسئول اعمال خودش است:
بـدو گفت رستم که با آسـمــان نـتابد بداندیش و نـیـکـی گمان
من آن برگزیدم که چـشم خـرد بــدو بــنـگـرد، نــام یــاد آورد
گر او بد کــند پیچد از روزگــار تو چـشم بلا را به تندی مـخــار
اسـفـنـديار را در تابوت مي گـذارنـد. يال و دم اسبش را مي برند و كاروان عزا به سوي ايران راه مي افتد:
یـکــی نــغز تابوت کــرد آهـنـین بـگسترد فـرشـی ز دیـبـای چـیـن
بـیـنـدود یک روی آهــن بـه قـیـر پــراگـند بـر قـیـر، مشک و عـبـیـر
ز دیـبـای زربـفـت کــــردش کفن خــروشــان بـرو نـامـدار انـجـمـن
چــل اشتر بیاورد رســتـم گـزیـن ز بــالا فــروهـشـته دیبای چــین
دو اشـتـر بــدی زیــر تابوت شــاه چپ و راست پیش و پساندر، سپاه
همه خسته روی و همه کنده مـوی زبـان شـاه گوی و روان شــاهجوی
بـریده بــش و دم اســپ سـیــاه پـشـوتــن همی برد پیش سـپـاه
بــرو بـر نـهاده نـگـونـسار زیــن ز زین اندرآویـخـتــه، گــرز کـین
سـپه رفت و بـهمن به زابل بمانـد به مژگان هـمی خون دل برفشاند
تـهمتن ببردش به ایــوان خـویش هـمی پرورانید چون جان خـویش
خبر كه به گشتاسب مي رسد او هم جامه چاك مي كند ولي بزرگان ايران او را به شدت مي نكوهند كه تو اسفنديار را براي تاج و تخت خودت به كشتن دادي:
به گشتاسپ آگــاهــی آمـد ز راه نـگـون شــد سـر نامبردار شــاه
هـمی جامه را چــاک زد بر برش بـه خاک اندر آمد سر و افـسـرش
بــزرگــان ایــران گرفتند خـشم ز آزرمِ گـشتاسپ شستند چـشـم
بــه آواز گـفـتـند کای شوربخت چــو اسـفـندیاری تو از بهر تخت،
بـه زابل فرستی به کشتن دهــی تــو بر گــاه، تــاجِ مـهی برنـهـی
ســرت را ز تــاج کیان شـرم بـاد بــه رفـتن پی اخترت نــرم بــاد
بـرفـتـنـد یـکـســـر ز ایــوان او پــر از خاک شد کـاخ و دیـوان او
چـو آگاه شد مــادر و خـواهــران ز ایــوان بـرفـتـنـد با دخـتــران
بـرهنه سـر و پـای پرگرد و خاک بـه تن بر همه جـامه کردند چاک
پشوتن خطاب به گشتاسب مي گويد:
خروشید و دیدش نبردش نــمــاز بیـامـد بـه نزدیک تـختش فــراز
بــه آواز گفت ای سرِ سـرکـشــان ز برگشتن بـخـتــت آمـد نـشـان
ازین با تــن خـویــش بد کـردهای دم از شـهــر ایــــران بــرآوردهای
ز تــو دور شــد فــره و بــخـردی بـیـابـی تــو بـادافـره ایــــــزدی
شکسته شـد این نـامـور پشت تـو کــزیـن پس بود باد در مشت تــو
پسر را به خون دادی از بهر تـخـت که مه تخت بیناد چشمت، مه بخت
جـهـانی پــر از دشـمن و پُر بدان نــماند به تــو تــاج تـا جــاودان
بدین گیتیَت در نـکـوهـش بــود بــه روز شـمـارت پـژوهـش بــود
و بعد خطاب به جاماسب كه او را شريك جرم شاه مي داند مي گويد:
بگفت این و رخ سوی جاماسپ کرد کـه ای شومِ بدکـیش و بـدزاد مرد
ز گـیـتـی ندانی سخن جــز دروغ بـه کژی گـرفتی ز هـرکـس فروغ
مـیــان کـیــان دشـمنی افگنـی همی این بدان، آن بــدیـن، برزنی
نـدانــی هـمی جز بد آموخـتــن گــسسـتن ز نیـکی، بدی توختن
یـکـی کِشت کردی تو اندر جهان که کــس نــدرود آشکار و نهـان
بزرگی به گـفـتـار تو، کـشتـه شد کـه روز بزرگـان همه گشته شــد
تو گفتی که هــوشِ یل اسفندیار بــود بـر کـف رسـتــم نـامــدار
بگفت ایــن و گـویـا زبان برگشاد هــمـه پـنـد و اندرز او کرد یــاد
هـم اندرز بـهـمـن به رستم بگفت بـرآورد رازی که بــود از نـهـفـت
چــو بـشنید انـدرز او شـهـریــار پشیمان شــد از کــار اسفـندیــار
پشوتن بگفت آنچه بـودش نــهان بــــه آواز با شــهـریـار جـهــان
چو پردخته گشت از بزرگان سرای بـرفــتــنـد به آفــریــد و همای
اين بار نوبت شماتت خواهران اسفنديار به پدر است:
بــه پـیــش پدر بَر، بـخــستند روی ز درد بــرادر بــکــنــدنـــد مــوی
به گشتاسپ گـفتند کـه ای نـامــدار نیـنــدیشـی از کــار اســفـنـدیــار
کــجـا شــد نـخـستین به کین زریر هـمــی گـور بستد ز چنگال شــیــر
ز تــرکان همی کـین، او بـازخواست بــدو شــد هـمی پادشاهیت راســت
بــه گـفـتـار بدگوش کــردی بـه بند بـه غـلّ گــران و بـه گرز و کـمـنــد
چــو او بـسـته آمد نــیــا کشته شـد ســپــه را هــمــه روز برگشته شــد
چــو ارجاســپ آمــد ز خـلخ به بلخ هــمــه زنـدگانـی شد از رنج تــلــخ
چــو مــا را که پــوشیده داریم روی بــرهـنه بیـاورد ز ایـوان بـه کـــوی،
ز رویــیــن دژ آورد مـــا را بــــرت نـگـهـبــان کـشــور بـد و افـــسرت
از ایــدر بــه زابــل فرسـتـادیــــش بــسی پـنــد و انــدرزهــا دادیــش
کــه تا از پی تــاج بـیــجـان شــود جــهـانــی بــرو زار و پیچان شــود
نــه سیمرغ کشتش نه رستم نه زال تـو کشتی مر او را، چو کـُشتی، منـال
تــرا شرم بــادا زّ ریــش سـپـیــد کــه فـرزنـد کـشـتـی زِ بهر امــیــد
جـهـانـدار پیش از تــو بـسـیار بود کــه بـر تـخـت شـاهـی سزاوار بــود
بــه کـشـتن ندادنــد فــرزنــد را نــه از دودهی خویـش و پـیـونــد را
چنین گفت پس با پشـوتن که خیز بــریـن آتــش تـــیـزبـر، آب ریـــز
بــیــامد پشــوتــن زِ ایوان شــاه زنـــان را بــیــاورد زان جــایـگــاه
پـشوتن چـنـین گـفت با مــادرش کـه چندیـن به تنگی چه کوبی درش
کـه او شـاد خفتسـت و روشـنروان چـو سـیر آمـد از مــرز و از مــرزبان
بـپـذرفت مــادر ز دیندار پــنــد بـه داد خـــداونــد کــرد او پـسـند
ازان پــس بـه سالی به هر بـرزنـی بــه ایـــران خــروشی بـد و شیونی
زِ تــیـر گــز و بـنـدِ دسـتـان زال هـمـی مـویـه کردند بـسیـار ســـال
داستان اسفنديار به همين جا ختم مي شود. اما رستم بايد تقاص كشتن اسفنديار را كه از مقدسين بود پس مي داد و پس از اين ماجراست كه او به حيله نابرادري اش شغاد كشته مي شود و پس از آن هم بهمن به كين خواهي پدر دمار از خاندان پهلواني زابلستان درمي آورد و بدينسان بخش حماسي و پهلواني شاهنامه هم پايان مي يابد.
كشته شدن رستم:
زال كنيزكي خنياگر داشت كه از او صاحب پسري به نام "شَغاد" شد. منجمان او را بداختر و شوم دانستند. زال او را كه پهلواني دلير بود نزد شاه كابل فرستاد كه خراجگزار او بود. شاه كابل او را داماد خود كرد و انتظار داشت با اين كار، رستم ديگر از گرفتن باج كه سالانه به اندازه ده چرمِ گاو، طلا بود چشم بپوشد ولي چنين نشد و همين باعث شد كه شاه كابل و شغاد كمر به كشتن رستم ببندند. طبق يك نقشه قبلي در مجلسي شغاد از خاندان خود تعريف ميكند ولي مورد تحقير شاه كابل قرار ميگيرد و ظاهراً به قهر روي به سيستان ميگذارد و از شاه كابل شكايت به رستم ميبرد. رستم براي گوشمالي شاه به كابل ميآيد. شاه او را مينوازد و عذر تقصير ميآورد و براي استمالت از رستم او را به شكار دعوت ميكند در حالي كه در شكارگاه چاههاي بزرگي كنده و ديواره چاهها را خنجرآگين كردهاند. وقتي كه گذار رستم و برادرش زواره به اين قسمت از شكارگاه ميرسد، رخش كه بوي خاك تازه كنده شده را استشمام ميكند، ميخواهد از فراز آنها بجهد كه با شماتت رستم مواجه ميشود و عاقبت رستم و رخش به چاهي و زواره به چاهي ديگر سقوط ميكنند و بدنشان چاك چاك ميشود.
همي رخش زآن خـاك مييافت بوي تـنِ خويش را كرد چــون گِردْ گويْ۱
بــزد گــام رخـشِ تـگـاور بــه راه چـنـين تـا بـيـامد مـيانِ دو چــاه
دلِ رستـم از رخـش شر پر زِ خشم زمـانـش2 خــرد را بپوشيد چـشـم
چــو او تنگ شــد در ميانِ دو چاه زِ چـنگ زمـانـه، هـمـي جُسـت راه،
دو پـايـش فرو شد به يك چـاهسار نَـبُـد جـــاي آويـــزِش3 و كــارزار
بُــن چاه پُــر حـربــه و تـيغ تـيـز نَبُـد جـــاي مــرديّ و راهِ گــريــز
بــدرّيــد پــهلـوي رخـشِ سُتُـرگ بــر و پــاي آن پـهــلـوانِ بــزرگ
رستم چشم كه ميگشايد شغاد را بر سر چاه ميبيند و حقيقت اين فريبكاري بر او روشن ميشود:
چـو با خستگي۱ چـشـمها برگشاد بـديـد آن بدانـديش رويِ شـغـاد
بـدانست كـان چاره و راهِ اوســت شـغـادِ فريبنـده، بدخواهِ اوســت
پس به شغاد ميگويد تير و كمان مرا بده مبادا شيري بر سر لاشهام برسد. شغاد چنين ميكند و رستم از فرصت استفاده ميكند و با همان تير شغاد نابرادر را به تنه درختي كه بر سر چاه روييده ميدوزد و انتقام خود ميگيرد:
تهمتن به سختي كمان بر گرفت بدان خستگي تيرش اندر گرفت
درخت و برادر به هم بر بدوخت به هنگام رفتن دلش بر فروخت
بدو گفت رستم ز يزدان سپاس كه بودم همه ساله يزدان شناس
از آن پس كه جانم رسيده به لب برين كين ما بر، بنگذشت شب
بگفت اين وجانش برآمد زِ تن برو زار وگريان شدند انجمن
زواره به چاهي دگر در ، بمرد سواري نماند از بزرگان و خُرد
خبر ماجرا به سيستان ميرسد. فرامرز پسر رستم به زابل ميآيد و اجساد پدر و عمو و رخش را به كافور و گلاب ميشويد و به زابل ميبرد و پادشاه كابل را با چهل تن از خويشانش در همان چاه سرنگون ميسازد و به سزاي اعمالشان ميرساند. فردوسي در پايان داستان، طبق معمول لب به بيوفايي دنيا ميگشايد و به نيكي اندرز ميدهد:
چه جويي همي زين سـرايِ سپنج2 كـه آغـاز رنج است و فرجـام، رنج
بريزي بـه خاك، ار هـمـه ز آهـني اگــر ديــن پـرسـتـي ،وَر آهَرْمني
تـو تا زنـدهاي سوي نـيـكي گراي مـگـر كــام يابي به ديگر ســراي