فریدریش نيچه(1900-1844)

محمد امین مروتی

     يكي ازمهم ترين تمايزات نيچه با فلاسفه مـاقبل و مـابعـد خود،گريز او از سيستم سازي و مرتب نويسي بوده است. به عبارت ديگر، نيچه مباني فلسفه خود را به طور دقيق و منظم بيان نكرده بلكه در مجموعه آثارش با رويكردي شاعرانه ( چه به لحاظ ادراكات و دريافت هاي شهودي و چه به لحاظ نثر و شيوه بيان ) دريافت هاي جرقه گونه اشراقي را با زباني شاعرانه بيان مي كند. بنابراين اولين كار براي فهم نيچه و ميراث او، كنكاش درمباني و مفاهيم كليدي فلسفه اوست كه بـه شكلي نامصرح و پنهان به انديشه هاي او مجـال تناوري و پرشاخ و برگ شدن داده است .

     اراده معطوف به قدرت و نفی اخلاق بردگان:

     كليدي ترين گشاينده ي ابواب فكري نيچه اصطلاح "اراده معطوف به قدرت" است .

     اراده معطوف به قدرت، هم قانون رفتار بشري و هم بنیادي ترين ارزش حاكم بر زندگي انسان است. بدين معنا كه همه حركات و سكنات و تفكرات بشري معطوف و ناظر به تمايل به قوي شدن است .

     در جهت جامة عمل پوشاندن به اين اراده وتمايل ، دو رويكرد درطول تاريخ بشر وجود داشته كه به دو موضع گيري متفاوت به زندگي و دوگونه فرهنگ و اخلاق متفاوت انجاميده است. از سويي اخلاق رمگي و بردگي و از سوي ديگر اخلاق و فرهنگ ابرانساني، كه درماوراي ارزش هاي متعارف ومتداول ايستاده است .

    بـردگان همـواره اراده معطوف بـه قدرت را تحقير، نفـي و انكارمي كـرده اند و وانمود مي كـرده اندكه انگيزه هاي حقيقت طلبي و اخلاق محوري داشته اند درحالي كه در همان حال مزورانه و پنهاني، معطوف به قدرت بوده اند و اين دوگانگي به شاخص ترين صفت آنان كه ريا و دروغ بوده ، انجاميده است .

    بردگان به جاي رويكرد صادقانه و شجاعانه و بيـان عبارت "این خوب است و حقيقت دارد چـون من آن را مي خواهم"، بـه توجيهات غيـراراده گـرايانه، و توجيهات معطوف بـه حقيقت و علـم و اخلاق متوسل مي شوند و وانمود مي كنند آن چه بر زبان مي رانند نـه ازتمايلاتشان ، بلكه از تعهد و التزامشان نسبت به يك حقيقت  برتر و ارزش هاي عيني و خارجي سرچشمه مي گيرد. نيچه مي كوشد ثابت كند كه اين حقايق عيني و خارجي  وجود ندارند و انسان ها ازآنجا كه جرأت و شهامت ابراز تمايل به قدرت را ندارند به تمايلات و خواسته هايشان  لباس منطق و اخلاق مي پوشانند .

     نيچه ازطريق تبارشناسي و روانشناسي بردگان ، ريشه اين اخلاق را در يأس و نفرت و انتقام جويي و مرگ انديشي آن ها- آن هم ازموضع ضعف و فقدان قدرت- مي داند.

    ابرانسان سرفرازانه عبارت "من آن رامي خواهم پس خوب است و حقيقت دارد"، راجايگزين عبارت "چون خوب است و حقيقت دارد پس من آن رامي خواهم" مي كند .

    نيچه به چيزي بنام اخلاق عيني وجمعي اعتقاد ندارد ومي گويد:"چيزي بنام پديده اخلاقي وجودندارد، آن چه هست تفسيراخلاقي پديده هاست ."( فراسوي نيك وبد )

     زرتشت مي گويد : " اين موافق ذوق و سليقه من است و اين نه خوب است نه بـد. بلكه سليقه من است و هرچه باشد من نه از آن شرم دارم و نه پنهانش مي كنم ." ( چنين گفت زرتشت )

     بردگان، ميان مايگان متوسطي هستندكـه تابع اخلاق دسته جمعي و رمگي هستند و نمی توانند در فراسوي نيك و بـد، بـه بُن شكني ارزش ها و بت هاي فرهنگي حـاكم و بـه بازآفريني ارزش هاي ويـژه خود بپردازند. زرتشت به دنبال تبليغ و افزايش خيل مؤمنان ومعتقدان به خويش نمي گردد. ابـرانسان اصولا نجات دهنده نيست و رسالتي جـز خوب و شـاد زيستن و تمام وكمال زيستن ندارد. هركس بايد راه خود را برود.

   " اين راه من است . راه شما كدام است . . . زيرا طريقه و راه منحصر به فرد نيست .چنين گفت زرتشت. "

     "بدترين پاداش يك استاد اين است كه شاگردانش تا ابد درحال شاگردي وي باقي بمانند . . . شما معتقدين به من هستيد ولي فايده اعتقاد چيست ؟ شما هنوز خود را نيافته ، مرا يافتيد. چنين است رسم و راه تمام معتقدان . . .  اكنون بـه شما توصيه مي كنم مرا گم كنيد و خود را بيابيد و بدانيدكه تـا همه شما مرا انكار نكنيد من به سوي شما باز نخواهم گشت ." ( چنين گفت زرتشت )

     معتقد از آن خود نيست ، فقط مي تواند ابـزاري بـراي بهـره گيري ديگران شود. هرگونه اعتقادي نشانه ازخودبيگانگي است .

     "بهتراست با عقايدخودمان يك ابله سفيه باشيم تا اينكه با عقايد ديگران يك دانشمند به حساب آئيم ." (چنين گفت زرتشت )

     ابـرانسان نه تابع است و نه متبوع . راه يگانه و منحصربه فرد خود را مي رود :

" بزرگ ترين كس آن است كه تنهاترين كس تواند بود و در پرده ترين و كژروترين ، مردي فراسوي نيك و بد ، سالار فضائل خويش، سرشار از اراده . . ." ( فراسوي نيك و بد )

     تنهايي ابرانسان، انزواطلبيِ بيمارگونه نيست بلكه فرار از خودباختگي است :

"يك نوع تنهايي است كه پناه و ملجأ بيماران است ولي نوعي از تنهايي هم وجوددارد كه انسان را ازآسيب  بيماران نجات مي دهد." ( چنين گفت زرتشت )

     "هرچه بي چون و چراست از مقوله بيماري است. " ( فراسوي نيك وبد )

     نيكي ضعفا از سر ضعف است : "اينان چون پنجه هاي مفلوج دارند و شرارت نمي توانندكرد ، خود را نيك و صالح مي پندارند." ( چنين گفت زرتشت )

  اينان چون كينه ورز و حسودند ،كينه و حسد را انكار مي كنند:" شما آن قدربزرگ نيستيد كه كينه و حسد را نشناسيد، پس آن قدربزرگ باشيدكه از داشتن كينه وحسد شرمنده نشويد ." ( همانجا )

   بردگان شجاعت وصداقت ندارند :

 "حال من ازديدن كساني كه دزديده ازپنجره هاي نيمه باز مي نگرند ، به هم مي خورد. . . مرد درستكار با سر و صدا قدم برمي دارد ولي گربه روي زمين پاورچين و آهسته پامي گذارد ." ( همانجا )

 نفی حقیقت مطلق: 

  نيچه علاوه برنفي اخلاق رسمي و جمعي ، حقيقت عيني وخارجي را هم نفي مي كند. حقيقت شكل مخدوش و تحريف شده ي اراده است كه در زرورق توجيهات منطقي پوشانده شده است:

"حقیقت ناب، دروغ ناب است."

"درباره ي اين كه "حقيقت چيست" شايد تا كنون كسي حقيقت را نگفته باشد ."( فراسوي نيك وبد )

"هرفلسفه ، فلسفه اي درنهان دارد، هر باوري نهان گاهي است و هركلمه ، نقابي ." ( فراسوي نيك و بد)

 " انسان هميشه از ايمان سخن گفته ولي هميشه به حكم غريزه عمل كرده است ." (دجال )

 "عقايد جز زندان نيستند ."(دجال)

 " حقيقت هرگز با مطلق سر وكارندارد و طرف نمي گيرد ." ( چنين گفت زرتشت )

  سه دگردیسی بزرگ روح:

نیچه در "چنین گفت زرتشت" تحت عنوان "سه دگردیسی بزرگ" می گوید انسان باید از شتر به شیر و سپس به کودک، دگردیسی پیدا کند:

شتر حامل بار ارزش های کهن است. شير با شعار «من می‌خواهم» عليه اژدها – که پوشيده از فلس هايی است که بر آن ها «تو بايد» نوشته شده است،- می‌جنگد. شیر فقط نفی می کند و تخریب. و اما کودک اهل اثبات و بازآفرينی ارزش های تازه است.

از آن سو "اديپوس" در اسطوره ی معروف ادیپ شير است و اهل نفی (نیهیلیسم). و اژدها می‌گويد که «تو نبايد مرتکب قتل پدر و مادرت شوی.» اما اديپوس پاسخ می‌دهد «من می‌خواهم» و زرتشت، کودک است که مرگ خدا و همة ارزش های کهن را اعلام می‌کند. نزد نیچه، دجال يا ضد مسيح نیز همان زرتشت است.

شورزندگي :

    نيچه فلسفه زنـدگي(ويتاليسم) را جايگـزين فلسفه اخلاق و فلسفه علم ( گرايشات حقيقت محور و ارزش مـدار) مي كند. اصل ، خود زندگي است و عقل و علم و اخلاق خادم آنند ، درحالي كه هميشه وانمود مي شود زندگي خادم علم و اخلاق است.

     ابرانسان نيچه سرشار از نيروي حيات و شور زندگي است . او از تمايلات غريزي خود شرمگين نيست و خود را بدون توجيهات و توضيحات ظاهرا منطقي و اخلاقي، عريان مي كند :

     "من خجلت ها و شـرمساري هاي حقيـرانه و تقواهاي بي ارزش تـو را ، اي روح ، از تـو دوركرده ام و تو را قانع ساخته ام كه لخت و عريان درمقابل چشم خورشيد بايستي. " ( چنين گفت زرتشت )

    "گمان مبريدكه من شما را به كشتن غرايزتان رهبـري مي كنم .من تنها شما را بـه معصوم نگه داشتن غـرايزتان مي خوانم . . . مـاده سگِ شهوت از كليه حركـات و سكنات مردمان پاكدامن و پرهيزكار سر به در مي آورد . . . كسي كه نمي تواند عفيف باشد، بهتراست از آن بپرهيزد مبادا روحش آلوده گردد." (چنين گفت زرتشت )

     نيچه گناهی بزرگ بنيان گذاران  اخلاق رمگي را درمنع شادي و تبليغ افسردگي مي داند :

    " ازروزي كه بشر به وجود آمده خيلي كم شادماني كرده است . اي برادران ! گناه اصلي ، همين است و وقتي  ما بهتر راه شاد بودن را آموختيم ، صدمه زدن و رنجاندن ديگران را بهتر از ياد خواهيم برد." (همانجا)

 نيچه رقص مقدس را آموزش مي دهد :

    "هرروزي كه درآن پايكوبي نباشد ،گمشده و تلف شده است و هرحقيقتي كه با خود خنده نياورد، دروغ است ." ( همانجا )

     " بزرگ ترين گناه روي زمين حرف آن كسي بودكه گفت بدا به حال كسي كه در روي زمين بخندد؟ . . . اي عالي مردان! بـدترين عيب شما اين است كـه هنـوز رقصيدن يك مـرد واقعي يعني رقص به ماوراء خـود را نياموخته ايد. . . فراتر از خود خنديدن را بياموزيد. قلوب خود را اي رقاصانِ خـوب بلند كنيد و تـا مي توانيد آنان را به سوي بالا بكشانيد و هرگز خنده ي از ته دل را فراموش نكنيد ... من خنده را مقدس ساخته ام . . ."(چنين گفت زرتشت )

     ابرانسان نيچه سرنوشت خود را رقم مي زند و چراي زندگيش را مي داند:

     "وكسي كه چراي زندگيش را مي داند با هرچگونه اي سرخواهدكرد ." ( شامگاه بتان) اين جمله ي جاودان نيچه، كل روانشناسي "معنادرماني" منسوب به "ويكتورفرانكل" را درخود خلاصه كرده است .

     "آن زماني كه من دستخوش اتفاقات بودم گذشت و اكنون چه مي تواند برمن بگذردكه ازخودمن  نباشد." ( چنين گفت زرتشت )

     "بشرموجودي است كه بايد بر خود غلبه كند ." ( همانجا )

     يكي ازمهم ترين عرصه هاي زنـدگي غـريـزي و پـرشـور را نيچه درپـرداختن به هنر و خاصه موسيقي مي داند :

    "زنـدگي بدون موسيقي اشتباه است . بـاكمترين چيزي مثلا آهنگ ني مي توان خوشبخت شد . . " ( شامگاه بتان )

 او انگليسي ها را به خاطر نگاه مدمغ و منطقيشان به زندگي نكوهش مي كند:

  "حتي در وجود آدم ترين انگليسي ، نيز چيزي از موسيقي وجود ندارد. درحركات روان وتن يك انگليسي هيچ آهنگ و رقص وشوقي وجود ندارد ." ( فراسوي نيك وبد )

    نيچه و عشق :

     ابرانسان نيچه با نفي اخلاق  متعارف و متداول به فراسوي اخلاق يعني بـه قلمرو عشق خـود انگيخته گام مي گذارد. اگردر قلمرو اخلاق متعارف ،"گرفتن" يك ارزش است ، در فراسوي نيك و بد اين "بخشیدن" است  كـه ارزش تلقي مي شود. ابرانسان نيچه اي آن قدرسرشار از ايثار و خوبي است كه مانند درختي پربار، ازگيرنده براي سبك كردن بارش تشكرمي كند:

     " تو آموختي كـه چقدرخـوب بخشيدن ، ازخـوب گرفتن مشكل تراست وآموختي كه خـوب بخشيدن زيركانه ترين هنرهاي مهرباني است …آيا دهنده نبايد ازگيرنده تشكر نمايد؟ … اي خورشيد بزرگ اگـر كسي نبود كـه روزت را نثارش كني ، خوشبختي تو كجا بود؟ . . . "

و زرتشت مي گويد: "من چون زنبورعسلي كه بيش از حـد عسل گردآورده بـاشد احتياج دارم كه دست هايي به سويم دراز شود تـا قسمتي از آن را بر آنان نثاركنم ." (چنين گفت زرتشت )

    " كارهاي عاشقانه را هميشه فراسوي نيك و بد انجام مي دهند ."( فراسوي نيك وبد )

     نيچه عشق و خوبي رابه صورت طبيعي و غريزيش مي خواهد نه به عنوان وسيله اي براي گرفتن پاداش اين جهاني يا آن جهاني ،حركت صحيح هدفي درخارج ازخود ندارد، مثل محبت مادركه برخلاف محبت پدربي مقصد و بي هدف است :

    " شمانسبت به شريعت من كه مي گويد اصلا پاداش دهنده و مكافات دهنده اي وجودندارد خشمگين شده ايد و به راستي كه من حتي نمي گويم كه پـرهيـزكاري خود پاداش خود است . . . شما پـرهيـزكاري و فضيلت را مانند پدري كه فرزند خود را دوست بدارد ، دوست مي داريد ولي هرگز شنيده ايد كه مادري در ازاي محبت به فرزندش ، طلب پاداش كند؟ " ( چنين گفت زرتشت )

     " به راستي كه من رحيماني را كه از رحم خود لذت مي برند دوست نمي دارم. " ( همانجا)

     نيچه به جاي عشق به همسايه، عشق به غيرهمسايه را تعليم مي دهد و به سبك نگارش عهد جـديـد در مقابل عهد قديم و اين بار درمقابل تعاليم مسيح مي گويد:

"من عشق نسبت به همسايه را تعليم نمي دهم بلكه مي گويم آنان را دوست بداريدكه نسبت به شما از همه دورتر مي باشند ."( چنين گفت زرتشت )

     و قبل ازعشق به همسايه ، عشق به خود را مي آموزد: " همسايه خود را مانند خود دوست بداريد ولي ابتدا خود را دوست بداريد." ( همانجا)

     نيچه ازترحم توصيه شده توسط پرهيزكاران ابراز تنفر مي كند و مي گويد رحم نبايد موجب شرمنده شدن طرف گردد :

    "ترحم جرم وگناهي برعليه شرم است ." ‌‌‌‌‌(همانجا)

     " اگرشما دشمني داريدف بدي او را با خوبي پـاداش ندهيد زيـرا اين امر موجب شرمساري او مي شود ولي به او وانمود كنيد كه او ، با اين عمل بد خود ، براي شما خدمتي انجام داده است . هـزار بار خشمناك شدن شما بر شرمنده كردن طرف رجحان دارد ." ( همانجا)

     تبارشناسي فرهنگ يوناني :

     نيچه قبل از ميشل فـوكـو از روش تبارشناسي بـراي ريشه يابي عناصر مسلط و موجود فرهنگي جامعه  سود جسته است . در اين روش حركت از حال به گذشته بـراي رديـابي منشأ پديده ها صورت مي گيرد. درحـالي كه در بررسي هاي متداول تاريخي حركت از گذشته بـه حال با فرض نوعي پيوستگي خطي و تـاريخي متـداول  است .

     نيچه با همين روش ، ريشه هاي اخلاق بردگي و ابرانساني را دريونان باستان جستجو مي كند.

      به نظر نيچه، اعتلاي فرهنگي يـونان بـاستان، در دوران تسلط فرهنگ"ديونيسوسي" بود در حالي كه حاكميت فرهنگ "آپولوني" و سقراطي آغاز زوال اين فرهنگ بود .

   "ديـونيسوس" خداي شـراب و سرمستي  و طرب و آشـوب و خردستيزي و حامل روح موسيقيايي زمانه بود و" آپولون" خداي اعتـدال و نظم و عقل و مظهـر هماهنگي دو عنصرآپولوني و ديونيسوسي و تعادل روح يوناني بود . اما سقراط عنصر ديونيسوسي را به نفع عنصر آپـولوني كنـارگذاشت و از آن به بعـد خلاقيت و آفرينش و هنـر و شادي و سرمستي جايش را به متوسط بـودن و مثل ديگران بودن و ميان مايگي و زندگي بيمارگونه و ملال آور داد.

     مشكل سقـراط و خطاي او جايگزين كردن مناسبات "زنـدگي" بـا "حقيقت و اخلاق" بـود. او منادي اراده معطوف بـه حقيقت و اخلاق بـود. سقـراط عقل را مخـدوم و زنـدگي را خادم آن كرد ؛ درحالي كه اگر زندگي نباشد، نه عقل و نه علم و نه حقيقت و نه اخلاق، وجود و ارزش ندارند. زندگي برخلاف نظر سقراط ، از همه چيز و از جمله ازحقيقت برتر است . با سقراط "دانش طربناك"  يوناني زوال يافت .

     نيچه و مذهب :  

     نيچه منتقد مذهب رسمي به خصوص مسيحيت و خدايي است كه مذاهب رسمي معرفي مي كنند ؛ تا آن جا كه "مرگ خدا" را اعلام مي كند. زرتشت ، خداي عوام رابه مناظره مي كشدكه چرا صريح تر با انسان سخن نمي گويد و با اين حال از انسان توقع فهم خود را دارد:

    " از اين كه ما او را نفهميده ايم غضبناك مي شود ولي چرا پاك تر و بي غل وغش سخن نمي گفت ، اگرخطا از گوش ما بود چرا به ما گوش هايي داد كه او را خوب نفهميم؟ اگر ناپاكي درگوش هاي ما بود، چه كسي اين ناپاكي را درگوش هاي ما جا داد؟ . . . او از كوزه ها و آفريده هاي خود انتقام مي گيرد كه چرا بد از آب در آمده اند[1]. . . بهتر است انسان خداي خود باشد تا چنين خدايي را بپرستد."

     پاپ سالخورده درپاسخ اين سخنان زرتشت مي گويد: " اي زرتشت تو با چنين بي اعتقادي خيلي بيش از آن كه تصورمي كني متقي و پـرهيـزكاري ! خدايي در باطن توست كه ترا به اين بي خدايي و خدانشناسي خوانده است ."( چنين گفت زرتشت )

     زرتشت هشدار مي دهد تا گرفتار محدوديت نگري مذاهب نشويم :

"مواظب باش تا مبادا يك مذهب محدودي تو را به دام بكشد و دچار يك روياي محدود سازد . " (همانجا)

     نيچه تصور عوام از خدا و آفرينش را نوعي فريب دستورزبان تلقي مي كند. امري كه فلاسفه  تحليل زبان هم بعدها بر آن تأكيد گذاردند:

     "مي ترسم نتوانيم از دست خدا خلاص شويم، زيرا هنوز به دستورزبان باور داريم."(شامگاه بتان)

     نيچه تصور از خدا به عنوان موجودي ذاتا متفاوت و متقابل با انسان را برنمي تابد و به نوعي اتحـاد زمين و آسمان و خـدا و انسان كه در رهيافت هاي عارفانه مورد نظراست ، نزديك مي شود ولي هرگز به انكار خـدا نمي پردازد و بعضا بازگشتي به مذهبي شخصي و خدايي ويژه خود دارد:

   "آن كس كه گفت خداوند روح است، بزرگ ترين قدم را در راه بي اعتقادي برداشت ."(چنين گفت زرتشت )

     نيچه مسيحيت را به عنـوان رواج دهنده ي اخلاق بـردگي و رويكرد مـرگ انديش و ضعف آلود به زندگي مورد شديدترين حملات قرارمي دهد و همين طور سيستم و سلسله مراتب كليسا را :

 "آغاز تورات شامل كل روانشناسي كشيش است . كشيش فقط يك خطر بزرگ مي شناسد آن هم دانش است . . . كشيش از گناه ارتزاق مي كند ، او به"حق العمل گناه" نيازمند است . . ."خدا توبه كار رامي بخشد. " به زبان ساده آن كه به روحاني تمكين مي كند .گناه ، اهرم واقعي قدرت است . .."(چنين گفت زرتشت )      

نيچه و سوسياليسم :

     نيچه اصولا مساوات و برابري را غيرعادلانه مي داند. سوسياليسم به تفاوت در استعدادها و توانايي ها توجه ندارد و ابرانسان هاي متمايز درسيستم سوسياليستي مجال بروز و ظهور ندارند:

     "من خوش ندارم كه مرا با واعظين مساوات اشتباه كنند ؛ زيرا درنظر من عدالت مي گويد افراد بشر مساوي نيستند و هـرگز مسـاوي نخواهند شد. اگـر من به نحو ديگري سخن مي گفتم عشقم نسبت به ابـرمرد به كجا مي رفت ؟ " ( چنين گفت زرتشت )

 نيچه و سرمايه داري :

     از طرف ديگرحرص انباشت سرمايه و ثروت را هم نكوهش مي كند و "فقرمعتدل" را پيشنهاد مي كند :

     "اين زائد مردان را نظاره كنيد! اينان ثروت مي اندوزند و با آن فقيـرتر مي شوند. . . حقا آن كس كـه كمتر مالك است ،كمتر هم مملوك ديگران مي باشد. درود بي پايان به فقرِمعتدل باد . " ( چنين گفت زرتشت )

     نيچه بورژوازي را نوعي دكانداري مي داند و با نوعي حسـرت از گذشته كه حكـومت در دست اشـراف و پادشاهان بود ، سخن مي گويد:

     "بگذار درآن جايي كه هنوز تنها زرّ دكانداران مي درخشد ، دكانداران حكومت كنند. ديگر دوران  پادشاهان به سر آمده است زيرا مردم لياقت پادشاهان را ندارند . . . " ( چنين گفت زر تشت )

نيچه و سياست :

      نيچـه منتقد همه حكومت هاست و دولت را غولي مي داندكه" بــا خونسردي تمام دروغ مي گويد و بزرگ ترين دروغي هم كه مي گويد اين است كه خود را نماينده مردم مي داند . "( چنين گفت زرتشت )

    او ظالم و مظلوم را به يك اندازه نكوهش مي كند :

    " آيا تو غلام مي باشي؟ اگر چنين است بدان كه دوست كسي نمي تواني بود. آيا تو ظالمي ؟ اگرچنين است بدان كه دوست نمي تواني داشت ."( همان جا )

  او به حكومت ابرمردان معتقداست نه به دموكراسي و حكومت عوام و متوسطان. نیچه به نوعي آريستوكراسي نخبگان اعتقاد دارد:

     "اي برادران، بهترين افراد بايد حكومت كنند و هر جا شريعت ديگري جز اين دركار باشد عيب و نقص دركار خواهد بود." ( همان جا )

     درتقابل با صلح انديشي، نيچه سخنان تندي دارد و صلح را ارزشي مي داند كه ضعفا از سرضعف تـرويج كرده اند:

     "تو بايد صلح را به عنوان وسيله جنگ هاي نو، و صلح كوتاه را بيش از صلح طويل دوست بداري . . درآن عصري كه شمشيرها چون ماران خوش خط و خال قـرمـز به هم مي خوردند ، پـدران مـا زنـدگي را خـوب مي دانستند . ..  صلح طولاني آن ها را شـرمنده مي ساخت . . .  اين شمشيرها  تشنه جنگ بودند زيرا يك شمشير همواره خون مي خواهد  و از ميل به خـون آشامي مي درخشد. " (همان جا)

و تا آن جا جنگ را مي ستايد كه مي گويد :

   " در روزگار صلح ،مرد جنگي به جان خود مي افتد ." ( فراسوي نيك و بد )

    او حتي از منظـري روانشناسانه، علاقه خود به رنگ خون را توجيه مي كند و علاقه به رنگ سفيد (سمبل صلح ) را نشانه كمبود انرژي و شور حيات مي داند :

     "زرد سير  قرمز آتشي: اين است آن چه سليقه من مي پسندد و خون را با همه رنگ ها مخلوط مي كند . ولي آن كس كه خانه خود را سفيد مي كند، جان سفيدكرده ي خود را لو مي دهد ." ( چنين گفت زرتشت )

     اين گفته هاي نيچه در نكوهش دمـوكـراسي و صلح و تـرغيب جنگ و آريستوكـراسي، بـاعث شد بين انديشه هاي وي و فاشيسم ارتباطي برقراركنند. تا آن جا كه خواهر نيچه مصرانه معتقدبود كه بـرادرش مدافع نازيسم بوده است و نـازي ها بـه سـربازانشان كتابچه اي حـاوي جملات آتشين نيچـه درستـايش جنگ مي دادند . اما هرچند ممكن است حكومت نخبگان مورد نظر نيچه عملا تبديل به نوعي فاشيسم گردد ، ولي لزوما نظر نيچه منطبق بر الگوهاي فاشيستي نيست . وي بردگي و اخلاق بردگي و اخلاق رمگي و دروغ را كه همه آن ها درحكومت هاي فاشيستي جمع است به شدت نكوهش مي كـرد. نقدي كه بـرتفكـر سياسي نيچه وارد است آن است كه حكومت نخبگان موردن نظر او ايده آلي است و در عمل نه تنها بهترين حكــومت ها نخواهد بود بلكه مي تواند به يك ديكتاتوري تمام عيار تبديل گردد . در حالی که بویملر، نیچه را متافیزیسین نظام اقتدارگرا معرفی می کرد، یاسپرس در کتاب "نیچه" کوشید تا ثابت کند که نیچه نه تنها هر نوع اقتدار و مرجعی را به چالش منتقدانه گرفته بلکه حتی عقاید و اندیشه های خودش را هم نفی می کند.

نيچه وزن :

      تندترين و شايد غيرمنصفانه ترين انتقادهاي نيچه متوجه جنس زن شده است . او معتقداست كه زن هـا درته دلشان احساس حقارت مي كنند :

     "زنان در پس همه خودپسندي شخصي خود باز هم تحقيري غيرشخصي براي نوع  زن دارند،" (فراسوي  نيك وبد )

     تنفر نيچه از زنان درقالب جمله ي قصار مشهورش نمايان است :

    "پيش زن مي روي، تازيانه را فراموش مكن" يا  "زن خوب و بد هر دو چوب مي خواهند."(فراسوي نيك وبد)

     نيچه زنان را به خاطرسطحي نگري ، ظاهرسازي ، خودآرايي و دروغگويي شان تحقيرمي كند :

 "زنـان اين همه دليل بـراي سرافكندگي دارند. اين همه خرده بيني بي معنا ، اين همه سطحي نگري و خانم معلم بازي وگستاخي حقير و ولنگاري حقير و جسارت حقيركه در وجودشان نهفته است ."

   "من گمان مي كنم كه خودآرايي جزئي جاودان از  زنانگي  است. "

   " زن را با حقيقت چه كار؟ . . . هنر بزرگ زن دروغگويي است و بالاترين مشغوليتش بـه ظاهر و زيبايي ، ما مردان نيز زنان را به واسطه ي همين خصوصيات دوست داريم ؛ چون به موجوداتي نياز داريم كه درآميزش با آن ها و حماقت هايشان، جديت و ژرفي ما بزرگ جلوه كند … و مگر نه آن است كه تا كنون اين زنان بـوده اند كه  زن را بيش از همه سرزنش كرده اند نه ما ؟ " ( فراسوي نيك و بد )

     بعضي ازنيچه شناسان گفته اندكه نفرت نيچه از زن محصول ناكامي و شكست عشقي اوست ولي اگـر چنين هم نباشد بايد گفت نيچه زنان را از منظر و گفتماني مردسالار نگريسته است . نیچه عاشق دختر روسی به نام "لوسالومه" شد که نتوانستند با هم بمانند. جالب است که این دختر بعدها با ریلکه و فروید هم دوست شد و بر آن ها هم تاثیر گذاشت. لوسالومه از زن های معروف روزگار خود شد.

شاید ضعف جسمی و روحی نیچه، در تصویر ایده آلش از " ابرمن" موثر افتاده باشد.

شاید نیچه زمینه جنون را داشت ولی عامل اصلی دیوانگی او در پایان عمر، پیشرفت بیماری سیفلیس بود که در بدو جوانی بدان دچار شد و شاید مشکلش با زنان هم ریشه ای در این اتفاق داشته باشد.

سخن آخر :

     درخصـوص ميراث نيچـه و وجوه مثبت و منفي اين ماترك بايدگفت نظريات او راجع به زنان و سياست و دموكراسي كه بعضا هم با بنيادهـاي انديشه او تضاد دارند، به فهم اساس فلسفه او لطمه زده است و بعضا مسائل اساسي طرح شده توسط او را تحت الشعاع قرار داده اند .

    علي ايحال شايد مهم ترين كشف نيچه از منظري روانشناسانه ، تقدم تمايلات بر اعتقادات باشد. ازمنظـر اخلاقي ، تصويري كه نيچه از ابرانسان به مثابه ي انساني كه خود واضع ارزش هاي شخصي خـود است وگـرفتار اخلاق رمگي نيست و بـا ذهن و قلب خـود زنـدگي مي كند، تصويري است كه بسياري از روانشناسان كمال، مورد تائيد قرار مي دهند.

     ازمنظر معرفت شناسانه هم قطعا نيچه يكي از بنيانگذاران پلوراليسم معرفتي است. وي با انكار امكان دستيابي به حقيقت مطلق، راه را براي تكامل تئوري هاي پست مدرنيستي بازكرد و درمجموع درحوزه ي فرهنگ كمتر مسئله اي است كه نيچـه به آن نپـرداخته بـاشد و به نحوي به اوختم نگردد. همان گونه كه درگـذشته اكثر مباحث علمي به نظريات ارسطـو و افلاطون ختم مي شدند؛ در زمينه هاي فرهنگي هم امـروزه نيچـه همان نقشي را دارد كه زماني ارسطو و افلاطون به عنوان اولين بنيان گذاران مكاتب مختلف علمي و فلسفي و هنري داشتند. شايد اگر نيچه روش مخصوص خـود در بيان نظـرياتش را اعمـال نمي كرد، موفق به اظهار مباحثي بـا چنين وسعت وگستـردگي در همه زمينه ها نمي بـود . روش پـراكنده گويي و مختصـر نويسي و زبده گوييِ وي اين امكان را فراهم كـرده كه او اشاراتي مختصـر و قـوي كه بعضا به صورت جرقـه اي در ذهنش درخشيدن گـرفته ، به مهم ترين مسائل و غوامض فرهنگي و فلسفي داشته باشد كـه بعدها كارمايه ي فلاسفه و روانشناسان بعد از او قرار گرفت.

نيچه نقاد فلسفه آپولوني و سقراطي و مسيحي بود و از اين نقد تند به "فلسفه نويسي با چكش" تعبير مي كرد . در واقع قلم او به نوعي چكش ويرانگرانه ارزش هاي زمانه اش بود.

نیچه در ابتدا مجذوب شوپنهاور و این ایدة بودایی او بود که اراده و خواست، سرمنشاء رنج است اما نهایتا خودش با چرخشی 180 درجه ای به تبلیغ اراده معطوف به قدرت رسید و نه تنها نفی اراده و انکار نفس را رد کرد بلکه انسانیتِ انسان را بر مبنای میزان اراده ورزیدنش تعریف کرد. بیزاری نیچه از سقراط، افلاطون و مسیحیت ناشی از غریزه ستیزی و انکار نفس آن ها بود. مسیحیت به فقر و صبر و ستم پذیری توصیه می کرد آن هم از موضع ضعف. به عبارت دیگر نیچه در روانشناسی کشیش به این نکته می رسید که نفی اراده و انکار نفس در مسیحیت ناشی از ناتوانی و ضعف است و نه از سر اعتقاد. کما اینکه به محض کسب قدرت، ستم های کلیسا از حد گذشت به همین دلیل نیچه مسیحیت را مذهب بردگان می دانست. نیچه روانشناس بزرگی بود. او می دانست کسی که از موضع ضعف به تبلیغ محبت می پردازد، نفرت می انبارد و به محض قدرت گرفتن غیر قابل باورترین خشونت ها را اعمال می کند، چنان که کلیسای مسیحیت چنین حکایتی داشت. نیچه در 1844 به دنیا آمد و فروید 12 سال بعد در 1856 و نیچه را بسیار دوست می داشت. 

یهود ستیزی نیچه:

نیچه کاملا با یهود ستیزی مخالف بود ولی خواهر و شوهر خواهرش مشرب نازیستی داشتند و خواهر او با اضافه کردن مطالب یهود ستیزانه به کتاب " اراده معطوف به قدرت " آن را به چاپ رساند و موجب بد نامی نیچه شد. در حالی که خود نیچه در ایام حیات با شوهر خواهرش برسر یهود ستیزیش به شدت درگیر بود. حمایت هیتلر و نازی ها هم عوامل دیگری بودند که باعث شد حتی فیلسوفی مانند برتراندراسل در مورد او به خطا رود.

 



[1] يادآوراين رباعي ازخيام:

دارنـده چـوتـركيب طبايع آراست                         ازبهرچه او فكندش اندركم وكاست ؟

گرنيك ، آمد شكستن ازبهرچه بود؟                        ورنيك نيامد، اين صورعيب كراست؟