بی ذهنی

(ذهن ساده و سفید)

محمدامین مروتی

خاطرت کَی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقشِ پراکنده، ورق ساده کنی

این از ابیات بی نظیرِ حافظ است که یک سینه سخن در خود نهفته و نیاز به تبیین بیشتر دارد.

"ورق ساده کردن" یعنی صاف کردن دل و صیقلی ساختن آیینه ی روح در مقابلِ شلوغ کردن ِذهن با دانش های بیهوده و اشباعِ مغز از اطلاعاتِ کثیری که حافظ از آن ها به "نقش پراکنده" تعبیر می کند. زیرا به وحدت و هارمونی و هماهنگی وجودی انسان کمک نمی کنند و به عکس او را متکثر، مغشوش و آشفته و چند دله می کنند. عشق است که ورقِ انسان را ساده و وحدت را در وجود او متقرر می سازد. چنان که مولانا گفت:

عقلِ تو قسمت شده بر صد مهم

بر هزاران آرزو و طمّ و رم

جمع باید کرد اجزا را به عشق

تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق

باز مولانا می گوید:

آينه ام آينه ام مرد مقالات نیم

ديده شود حال من ار، چشم شود گوش شما

یعنی شنیدنی نیستم. دیدنی هستم و اگر می خواهی احوال مرا ببینی، گوشت باید چشم شود. بینش را جای دانش بنشانی. مولانا در جای دیگر می گوید ایمان دو گونه است: شنیداری و دیداری. نوعِ شنیداریش به حد کافی سُکرآور است چه رسد به گونه ی دیداری و ذوقی اش:

گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد

کو قسمِ چشم؟ صورتِ ایمانم آرزوست

مولانا از  بی ذهنی و ساده کردن لوح ذهن، به "موضعِ ناکِشته" و "دفتر نانوشته" تعبیر می کند:

تو برادر موضعِ ناکشته باش

کاغذ اسپید نابنوشته باش

تا مشرّف گردی از نون والقلم

تا بکارد در تو تخم، آن ذوالکرم

و در جای دیگرسپید کردن دل را بر سیاه کردنِ اوراق ترجیح می نهد و می گوید:

دفترِ صوفی، سوادِ حرف نیست

جز دلِ اسپیدِ همچون برف نیست

زاد دانشمند : آثارِ قلم

زاد صوفی چیست؟ آثار قدم

حافظ حتی گفتارهای خردمندانه را به حال عاشق مضرّ می داند. زیرا او را از کار اصلی -که عشق ورزیدن است- باز می دارد:

دلا در حسن لیلی باش و کارِ عشقِ مجنون کن

که عاشق را زیان دارد مقالاتِ خردمندی

سعدی هم این دو سبک زندگی عارفانه و عاقلانه (حسی و ذهنی ) را از هم تفکیک می کند و می گوید خدایا این افسوس مرا می کشد که عوام به سادگی از تو سخن می گویند و سرو صدایشان بلند است در حالی که زبان خواص از تحیر بند آمده است. آن که تو را ندیده از تو نقشی در ذهن دارد و آن که تو را دیده، کلک (قلم) از دستش افتاده:

هر یکی نادیده از رویت، نشانی می‌دهند

پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده‌ای

هیچ نقاشت نمی‌بیند که نقشی بر کند

و آن که دید، از حیرتش، کِلک از بَنان (انگشتان)افکنده‌ای

این دریغم می‌کشد؛ کافکنده‌ای اوصاف خویش

در زبان عام و خاصان را زبان افکنده‌ای

و در جای دیگر هم می گوید همه ی شهر از زیبایی تو حدیث و سخن می گویند ولی آن که دیدار تو نصیبش گشته، از تحیر به دامن خاموشی خزیده:

شهری متحدّثانِ حُسنت

الا متحیرانِ خاموش

سخن حافظ و سعدی و مولانا، همه در تمایز بین دو شیوه ی زندگی و دو نوع خداپرستی و دو نوع رویکرد دینی است. رویکرد دیداری و رویکرد گفتاری. رویکرد مبتنی بر تجزیه و تحلیل ذهن که نهایتا جز به فرافکنی ذهنی و خدای انسانوار ختم نمی شود و رویکرد حسی و شهودی که نتیجه ی احاطه ی معشوق به عاشق است. نتیجه ی بی ذهنی و سفید کردن لوحِ دل از نقوش پراکنده است. ماحصلِ میدان ندادن به ذهن و میدان دادن به حواس است. نتیجه ی محیط شدن به جای محاط شدن است. عرفا می گویند با غرق شدن و فنا در عالم و آدم، وجودت در احاطه ی کائنات قرار می گیرد و با عالم و آدم یکی می شوی. حال ان که مدعای فلاسفه، احاطه ی ذهنی بر عالم و آدم است که خیالِ حوصله ی بحر پختن و سودای خام است. قطره نمی تواند، مدعیی حوصله و گنجایش بحر باشد مگر این که از قطرگی خود صرف نظر کند و در بحر غرق شود.

این تحول در یک کلمه در سایه ی عشق ورزیدن از نوع عمومی و وحدت وجودیش حاصل می شود. عقل به عالمِ بی ذهنی و بی هویتی راه ندارد. عقل فقط در ابتدای کار به کار می آید و تشخص و انانیت انسان را فقط عشق و بیخودی و حیرانی است که زائل می سازد.