سيري تحليلي در شاهنامه(قسمت چهارم)
رستم و اسفندیار:
برگردیم به داستان رستم و اسفندیار که دکتر محجوب معتقد است اوج هنرنمایی و زبان آوری فردوسی است و از این نظر هیچ کدام از داستان های شاهنامه به پای آن نمی رسند. گفتیم کیخسرو لهراسب را به جانشینی خود بر می گزیند که این انتخاب مورد مخالفت سرداران ایران قرار می گیرد ولی کیخسرو بر آن پای می فشارد. این مخالفت و خصوصا مخالفت زال، از مواردی است که بر آتش مقابله ی اسفندیار با رستم دامن می زند.
زال به نمایندگی دیگران به کیخسرو می گوید تو می توانی به خاک هم ارزش دهی ولی من در لهراسب و نژادش هنری نمی بینم:
از آن انــجمن، زال بر پای خــاست بگفت آنچه بودش به دل، رایِ راست
چـنین گـفت کـه ای شـهریارِ بـلند سـزد گـر کـنی خـاک را ارجـمـند
سرِ بـخـت آن کس پر از خـاک باد روان ورا، پــــاک تــریــاک بـــاد
کـه لـهـراسب را شـاه خواند به داد زِ بـیــداد هـرگـز نـگـیـریـم یــاد
نــژادش نــدانـم، نـدیـدم هـنـــر ازیـن گــونه نـشـنیده ام تــاجــور
"ارجاسب" تورانی به ایران حمله ور شد و در بلخ با لهراسب پیر را کشت. جانشین او گشتاسب بود که پادشاهی را با چالش های بسیار از پدر خود گرفته بود و در واقع لهراسب در زمان کشته شدن، پادشاه نبود. در زمان این جنگ گشتاسب برای تبلیغ آیین زرتشت به سیستان رفته بود و مهمان رستم و زال بود و از جنگ خبر نداشت.فردوسی این ابیات را از دقیقی نقل می کند و می گوید گشتاسب برای پراکندن آیین زرتشت دو سال به نیمروز رفته بود و مورد استقبال هم قرار گرفته بود:
کــه آن جا کند زَنـد و اُسـتا[1] روا کـنـد تـا بـدان مـوبـدان را گــوا
وزو زنـد و کُشـتی[2] بـیامـوخـتند بـبـستـند و آذر بـرافـروخـتـنـد
سر آمد بر این مـیهمانی، دو سال همی خورد گـشتاسب با پـورِ زال
تا این که زن لهراسب با لباس مبدل خود را به سیستان می رساند که چه بی خیال نشسته ای که ارجاسب کسی را زنده نگذاشته است. پیش از این ارجاسب بار دیگر هم به ایـران حمله کرده که درآن جنگ "زریر" برادر گشتاسب کشته می شود و ارجاسب در حـال غلبه به لشکر ایـران بود که اسفـندیار ،پس از گرفتن وعده ی تاج و تخت، به داد گشتاسب می رسد و ارجاسب را شکست سختی می دهد. اسفندیار فرزند گشتاسب است و با پدر بر سر واگذار کردن پادشاهی به او در جدال و کشمکش است چنان که گشتاسب با پدرش لهراسب همین مشاجره را داشت. در بار دوم گشتاسب تحقق وعده اش را موکول به رواج آیین زرتشتی در اقصی نقاط کشور می کند و به این وسیله می خواهد اسفندیار را از مرکز حکومت دور کرده باشد:
بـرو گفت و پـا را به زیــن اندر آر هـمه کـشورت را به دیـن، اندر آر
این بار هم اسفندیار مأموریتش را با موفقیت به پایان می رساند و دیگر عزم جزم می کند حکومت را از پدر بستاند. ولی پس از انجام این کار هم خلف وعده می کند و حتی در عوضِ خدمتی که اسفندیار به پدر کرده است، گشتاسب بر اساس سعایت و بدگویی "گَرزَم" نامی، اسفندیار را در "گنبدان دژ" به زنجیر می کشد تا این که باز ارجاسب به ایران حمله می کند و این بار لهراسب را هم می کشد. باز گشتاسب برای بار سوم - و با تکرار وعده اش- وزیر دانایش به نام "جاماسب" را نزد اسفندیار می فرستد و از او یاری می خواهد. اسفندیار که از پدر بد دیده است ابتدا راضی نمی شود ولی بالاخره جاماسب او را قانـع می کند و این بار هم اسفندیار ارجاسب را شکست می دهد .اسفندیار برای بـار چهارم از پدر تقاضای تـاج و تـخـت می کند، پدر می گوید می دانی که ارجاسب خواهرانت را در جنگ به اسارت گرفته. اگر آن ها را نجات دهی تاج و تخت مال توست:
بدو گفت گشتاسب که ای زورمـنـد تـو شـادانی و خـواهـرانـت بـه بند
خُنُک آن که بر کینه گه[3] کشته شد نه در جنگ تـرکان، سـرگشته شد
بگریم بــر ایـن ننگ، تـا زنــده ام به مـغـز انـدرون آتـش افکـنده ام
پـذیـرفـتـم از کــردگــارِ بـلـنـد که گر تـو به توران شوی، بی گزند
بــه مــردی شـوی، در دَمِ اژدهــا کــنی خـواهـران را، ز ترکان رهـا
بـسازم تو را تــاج شـاهـنـشـهـی هـمان گـنـج بی رنج و تختِ مهی
مــرا جایگه پـرسـتـش بس اسـت نه فـرزند مـن نزدِ دیگر کس است
یعنی در آن صورت عبادت گاه مرا کفایت می کند چرا که در مقابل فرزندانم اسیر نیستند. شاهزاده پس از طی ماجراهایی- که "هفت خوان" اسفندیار نام دارد- به دژ نفوذ ناپذیری به نام رویین دژ می رسد. اسفندیار مجبور می شود که با لباس مبدل بازرگانی در این دژ- که خواهرانش در آن اسیر شده اند - نفوذ کند و عاقبت موفق به نجات خواهران می شود و ارجاسب را هم می کشد. هفت خوان سـومی هم در شاهنامه هست که به" فرامرز" پـسر رستم مربـوط می شود. باز پدر خلف وعده می کند و این بار برای پنجمین مرتبه گشتاسب به این بهانه که رستم به فرمان ما نیست و ما را به چیزی نمی گیرد و از راه دیانت خارج شده، اسفندیار را مأمور اسیر کردن رستم می کند و قول می هد پس از آن پادشاهی از آن اسفندیار باشد. اسفندیار علی رغم مخالفت اولیه و تعلق خاطرش به رستم، بالاخره به این مأموریت می رود و دیگر بازنمی گردد. در ابتدای داستان، فردوسی سخن از تنگدستی خود و ناله ی بلبل سخن می گوید و فضایی را تصویر می کند که خواننده در می یابد سر و کارش با یک تراژدی جدید است. این را در اصطلاح اهل ادب "براعت استهلال" می گویند که لفظاً به معنی "توانایی دیدن ماه نو" است ولی در واقع نوعی فضاسازی برای جستجو و پیدا کردن یک نتیجه(که در این جا شوم است) و عاقبت مقدر است:
کـنون خورد بایـد میِ خـوشـگـوار کی می بویِ مُشـک آید از جـویبار
هوا پرخروش و زمـین، پر زِ جـوش خنک آن که دل شاد دارد به نوش،
درم دارد و نـــقـل و جـامِ نبـیــد سـرِ گـوسـفنـدی تــوانـد بـریــد
مرا نیست، فـرخ مر آن را که هست بـبـخشای بـر مـردمِ تـنـگدســت
هـمه بوستان زیـر بـرگِ گل است هـمه کوه، پر لالـه و سـنبل است
زِ پـالیــز بـلـبـل بـنـالـد هـمی گـل از نالـه ی او بـبـالـد هـمـی
شـبِ تیره، بـلبـل نـخسـبد همی گــل از باد و بـاران، بجنبـد همی
بـخنـدد همی بـلبلت هـر زمـان چـون بر گل نشیند، گشایـد زبان
که داند که بلبل چه گویـد همی بـه زیـرِ گل اندر، چه مویـد همی
نگه کن سـحـرگـاه تا بـشـنوی زِ بـلبل، سـخن گفـتنِ پــهـلوی
هـمی نـالد از مرگِ اسـفــندیار نـدارد بـه جـز نـاله، زو یـادگـار
چــو آواز رستـم شـب تیره، ابـر بــدرّد دل و گـوش غـرّان هُـژبر
اسفندیار که از خلف وعده های پدر به تنگ آمده شبی با مادرش "کتایون" در دل می کند که:
چنین گــفت با مـادر، اسـفنـدیـار که با من همی بـد کند شـهـریـار
مرا گفت چون کـینِ لهراسب شـاه بخواهی به مردی، زِ ارجاسب شـاه،
هـمان خـواهـران را بـیاری زِ بـند کـنـی نـام مـا را به گـیتی، بـلند،
جهان از بَدان پاک بی خَو[4] کنی بـکـوشی و آرایـشـی نـــو کـنـی،
همه پــادشاهـی و لشکر، تو راست همه گنج با تخت و افسر، تو راست
کنـون چـون برآرد، سپـهر آفـتاب سـرِ شـاه، بــیـدار گـردد زِ خـواب
بگویم پـدر را، سـخن ها که گفـت نـدارد زِ مـن، راسـتی هـا نـهـفـت
وگر پـیچ و تـاب اندر آرد به چـهـر به یـزدان که بر پـای دارد سـپـهر،
کـه بی کامِ او تـاج، بـر سـر نـهـم هـمه کـشـور، ایـرانـیـان را دهـم
تـرا بـانـوی شـهـرِ ایـران کـنــم به زور و به دل، جنگِ شیران کنم
کتایون که می داند این حرف ها به خرج گشتاسب نمی رود، پسر را نصیحت می کند که هم الان هم لشکر و سپاه به فرمان توست. صبر پیشه کن چون گشتاسب پیر است و پس از او تو پادشاه ایران می شوی. فزون خواهی مکن که او فقط تاجی از تو بیشتر دارد:
غـمـی شــد ز گــفـتـارِ او مــادرش هـمه پـرنـیـان، خـار شـد بر بــرش
بـدانـست کـان تـاج و تـخـت و کلاه نـبـخــشـد ورا، نــامـبـردار شــــاه
بـدو گـفت کـای رنج دیـده، پـســر زِ گــیـتی چـه جـویــد دلِ تــاج ور
مگر گـنـج و فـرمـان و رای و سـپـاه تــو داری؛ بــر این بـر فزونی مخواه
یکــی تـــاج دارد پـــدر بر پـــسر تو داری دگــر لـشکـر و بـوم و بـَـر
چو او بگذرد[5]، تـاج و تختش تو راست بـزرگی و شـاهی و بخـتش، تو راست
چـه نـیـکـوتـر از نَرّه شــیر ژیـــان بـه پـیشِ پـدر بـر، کـمـر بر مـیـان
اما اسفندیار که سودای تخت و تاج و نام دارد، بسیار بی ادبانه جواب مادر دلسوز خود را می دهد:
چـنیـن گـفت با مـادر، اسفندیار که نیکو زدی این سخن، هوشیار
کـه پیشِ زنـان، راز، هرگز مگوی چو گویی سخن، بازیابی به کوی
مـکن هیچ کـاری به فـرمانِ زن کـه هـرگز نبینی زنـی، رایــزن
پر از شرم و تشویر شد مــادرش زِ گـفتـه پـشیمانـی آمـد بـرش
فـردای آن روز اسفندیار به نزد لـشکریان، پدر را مـخاطب قـرار می دهد و خلف وعده های پدر و رنج های خود را بازمی گوید:
پـس اســفـندیـار، آن یـلِ پـیـل تـن بـــرآورد از درد، آن گـــه ســـخــن
تـو شـاهـی پـدر، مـن تـو را بـنـده ام هـمـیـشـه بـه رای تــو پــویـنـده ام
تو دانی که ارجاسب ارجاسب از بهر این بـیــامــد چـنــان بـا سـوارانِ چـیـن
که هرکـس کـه آرد بـه دین درشکست دلـش تـاب گـیـرد، شـود بت پـرسـت،
مـیانـش بـه خـنجـر کـنم بر دو نـیـم نـمانـد مر مـرا از کـسی تـرس و بـیـم
مـرا خـوار کـردی بـه گـفـتِ "گــرزم" که جـام خـورش خـواسـتی، روزِ بــزم
بـبـسـتی تـنِ مـن بــه بـنـدِ گــران سـتـون هــا و مـسـمـار آهـنــگـران
ســویِ گــنـبـدان دژ، فـرسـتـادیـم زِ خـواری، بــه بـدکـارگـان دادیـــم
بـه زابـل شــدی، بـلـخ بـگـذاشـتی هــمـه رزم را بـــزم، پــنـداشــتـی
بـدیـدی هـمـه تـیــغِ ارجـاسـب را فـکندی بـه خون، پیرِ لـهـراسـب را
چـو جاماسب آمد، مــرا بسته دیــد و زان بـستـگی ها، تـنم خسته دیـد
بــدو گـفـتـم ایـن بنـدهـای گـران بــه زنـجـیـر و مـسمارِ آهـنـگـران،
بـمانـم چنـین هم به فـرمـان شـاه نـخواهم سـپـاه و نــخـواهـم کـلاه
بـه یــزدان نـمایـم بـه روزِ شـمـار بـنـالـم زِ بـدگـو بــا کـــردگـــار
گـر از هـفـت خوان برشـمارم سَخُن هـمـانـا کـه هـرگـز نـیـاید بـه بُن
زِ تــن بـاز کـردم سـر، ارجـاسب را بـرافــراخـتم نـامِ گـشـتــاسـب را
زِ بس بـند و سـوگند و پیـمـانِ تو هـمی نـگـذرم مــن زِ فـرمـانِ تـو
هـمـی گـفـتم ار باز بـبیـنم، تـو را زِ روشــن روانـان، گـزیـنــم تـو را
سـپـارم تـو را افـسـر و تـخـتِ عاج کـه هـستی به مـردی، سـزاوارِ تـاج
بهانه کـنون چـیسـت؟ من بر چیم؟ پـس از رنـج، پـویـان، زِ بـهرِ کـیـم؟
شاه قبلاً با جاماسب مشورت کرده و نظر اخترشماران راجع به سرانجام اسفندیار را از او جویا شده بود. جاماسب جواب داده بود:
هـمـی گـفـت بَدروز و بَداخـتـرم بـبـاریـد آتـش هـمـی بـر سـرم
و گـرد خود نَکِشتی پـدر، مـرمـرا نـگـشتی به جـامـاسـب، بداخترا
چو اسفندیاری که از چـنـگِ اوی بـدرّد دل شـیــر، ز آهـنـگ اوی
جهان از بداندیش، بی بیم کــرد تـنِ اژدها را بـه دو نـیــم کــرد
ازیـن پـس، غم او بـباید کـشـید بـسی شور و تلخی، بـباید چشید
گشتاسب از جاماسب می پرسد مرگ او به دست کیست؟
ورا در جهان، هوش[6] بر دستِ کیست کـزان درد، مـا را ببـایـد گـریـست؟
بدو گفت جاماسب: کای شـهـریـار! تـو آن روز، خــار مــایــه مـــدار
ورا هــوش در زابــلـستـان بـــود بـه دست تَهَم، پـورِ دسـتان بــود
شاه به جاماسب می گوید اگر من تخت شاهی را به او بسپرم و او به جنگ رستم نرود، می تواند از این سرنوشت بگریزد؟
به جاماسب گفت آن گهی: شهریار! بـه مـن بـــَر بـگـردد بـدِ روزگــار
که گـر من سرِ تـاجِ شـاهـنشهـی سپـارم بـدو تـاج و تـختِ شـهـی،
نبیـنــد بـر و بــومِ زابـلـسـتـان نـدانـد کـس او را بـه کـابـلستان،
شـود ایـمـن از گــردشِ روزگـار؟ بــود اخـتـرِ نـیـکـش آمـوزگـار؟
اما جواب جاماسب به سیاقِ تقدیرمحوری اساطیر و تراژدی ها ، منفی است و می گوید آنچه "بودنی" است و باید باشد، می شود:
چـنین داد پـاسـخ، سـتاره شُـَمر کـه بر چـرخِ گـردان نیابد گــذر
بـبـاشـد هـمه بـودنی، بی گمان نَجُستَسـت ازو مــرد دانـا، زمــان
شـاه با ذهنیتی که از مـشاوره با وزیرش دارد در پـاسخ به تقـاضای اسـفنـدیار می گوید که همه حرف هایت درست است و حرف حساب جواب ندارد ولی قسم می خورم و قول می دهم اگر دست رستم را -که دیگر گوش به فرمان من نیست- ببندی؛ پادشاهی را به تو واگذارم چرا که رستم خود را از ما کمتر نمی داند و می گوید اگر تاجِ گشتاسب نو است ما از قدیم تاجدار بوده ایم:
بـــه فـرزند، پـاسـخ چـنـیـن داد شـاه کـه از راسـتـی بـگــذری، نـیـسـت راه
ازیـن بـیش کـردی کـه گفتـی تـو کـار کــه یـارِ تـو بــادا، جـهـان کــردگــار
بـه گـیـتـی نــداری کـسـی را هِمـال[7] مــگر بـی خــرد نــامـــور پـــورِ زال
بــه مـردی هــمـی زاسـمـان بـگـذرد هـمـی خـویشـتـن، کـِهـتری نـشـمرد
به شــاهـی زِ گـشتـاسب، نـارد سخـن کــه او تـــاجِ نــو دارد و مــا کــهـن
ســویِ سـیـسـتـان رفـت باید کنـون بــه کــار آوری زور و بـند و فــسـون
بـرهـنـه کـنـی تـیـغ و گـوپــال[8] را بـــه بــنـــد آوری رســـتــمِ زال را
زواره، فـــرامــرز را هــم چــنــیــن نـمانـی که کــس بـرنـشینـد به زین
بــه دادارِ گــیــتــی کــه او داد زور فـروزنــده اخــتـر؛ زِ مــاه و زِ هــور
که چــون این سخن ها به جای آوری زِ مـن نـشنوی زیـن سـپـس داوری[9]
سـپـارم به تــو تـاج و تـخـت و کلاه نـــشـانم برِ تــخـت، بـر پـیـش گاه
در واقع شاه که می داند اسفندیار از این نبرد برنمی گردد برای او قسم می خورد که اگر رستم را به بندآورد، تاج شاهی را بدو می سپارد! اسفندیار می گوید این از جوانمردی دور است که نسبت کسی که حامی همه پادشاهان از منوچهر تا کی قباد بوده چنین فکر کنی و همه این پادشاهان با او پیمان دوستی و وفا داشته اند و اگر تو منشور و پیمان پادشاهان گذشته را بشکنی نباید توقع داشته باشی کسی منشور و پیمان خودت را هم نشکند:
چـنـین پـاسـخ آوردش اسـفـنـدیار کـه ای پـرهـنـر، نــامور شـهـریـار
هــمی دور مـانی، زِ رســمِ کـهــن بـرانــدازه بـایـد گــرایی سـخــن
زِ گــاهِ مـنـوچـهر تـا کـی قـبــاد دلِ شـهـریــاران بـدو بــود شــاد
نـکـوکـارتـر زو بـه ایـــران کـسی نـبـودسـت کـاورد نـیـکـی، بـسی
نـه انـدر جهان، نـامـداری نو اسـت بزرگ است و با عهدِ کیخسرو است
اگـر عـهـد شـاهـان نباشد درسـت نـباید ز گـشتاسـب، منشور[10] جُست
گشتاسب می گوید اما رستم از راه یزدان خارج شده و اوست که عهدشکنی کرده و باید دست او را ببندی و پیاده تا اینجا بکشانیش:
چـنـین داد پـاسخ به اسـفـنـدیـار کـه ای شـیـردل، پـرهـنـر نـامـدار
هر آن کس که از راهِ یـزدان بگشت همان عهد او گشت، چون بادِ دشت
کسـی کـو زِ عهدِ جـهان دار گشـت بـه گــردِ درِ او نـشـاید گــذشـت
اگـر تـخـت خواهـی ز مـن بـا کلاه رهِ سـیـستان گـیر و برکش سـپـاه
چو آن جا رسـی، دسـتِ رستم ببند بـیـارش بـه بـازو ؛ فـکنـده کـمـند
پـیـاده دوانـش بـدیــن بــارگــاه بـیـاور کـشـان تا بـبـینـد ســپـاه
از آن پـس نـپیچد سر از ما، کسی؛ اگـر کـام، اگر گـنـج، بـیـنـد بسی
اسفندیار می گوید تو به رستم کاری نداری و می خواهی مرا از سر وا کنی و از سر راهت برداری:
تو را نیست دستان و رسـتم به کار هـمـی راه جـویی بـه اسـفنـدیـار
دریـغ آیـدت جـایِ شـاهـی همی مــرا از جـهان دور خواهی هــمی
تو را باد این تـاج و تـخـتِ کـیان مـرا گـوشه ای بس بُوَد در جـهان
با این که اسفندیار از قصد شاه آگاه است- و می گوید اصلاً تخت و تاج نخواستیم - ولی وسوسه ی قدرت دست از سرش برنمی دارد و کار خود را این گونه توجیه می کند اما چون سرپیچی از فرمان شاه که فرمان خداست، گناه است، گوشم به فرمان توست:
ولیـکـن تـو را مـن یـکـی بنده ام بـه فـرمان و رایـت، سـرافکنده ام
کتایون ماجرا را از بهمن (پسر اسفندیار) می شنود:
کــتایون چو بشنید، شُد پر زِ خـشـم به پیشِ پسر شد، پــر از آبِ چـشـم
چــنین گـفـت با فــرخ اسـفـنـدیار کـه ای از کـیـانِ جـهـان، یــادگــار
زِ بـهمـن شـنیدم کـه از گُـلـسِـتـان هـمـی رفـت خــواهی به کابُـلسِتـان
بـبــنــدی هــمــی رسـتــمِ زال را خـــداونـدِ شـمـشـیـر و کـوپـال را
زِ گـیـتی هـمی پـندِ مــادر نــیوش بـه بد، تیز مشتاب و چـندین مکوش
کـه نفرین بر این تخت و این تاج باد بــر ایـن کُشتن و شـور و تـاراج بـاد
مــده از پــیِ تــاج، سـر را بـه بـاد کـه بـا تـاج، شــاهـی زِ مـادر نــزاد
پــدر پـیـر گــشـت و بُـرنـا تــوای بــه زور و به مــردی تــوانـا، تـوای
مــرا خـاکـسارِ دو گـیـتـی مـکـن ازیـن مـهـربـان مـام، بـشنو سَخُن
اما اسفندیار آزمندانه و زیادت طلبانه خود را با دو توجیه می فریبد. یکی این که سرپیچی زِ فرمان شاه سرپیچی از یزدان است و معصیت دارد و دوم - به سبک بسیاری از اهالی بوم و بر خودمان - این که با تقدیر که نمی توانم درافتم:
چـنیـن پــاسـخ آوردش اسـفـنـدیار کــه ای مــهربان، این سخن یاد دار
هـمـان اسـت رسـتم که دانی همـی هنرهاش چون زَنـد، خـوانـی هـمـی
نـکـوکـارتــر زو، بـه ایــران کــسی نـیـابـی وگــر چـنـد پـویـی هـمی
چــو او را بـبـسـتـن، نـبـاشــد روا چنین بد، نـه خــوب آید از پـادشـا
ولـیـکن نبـایـد شـکـسـتـن دلــم که چون بشکنی دل، زِ جان بگسلم
چـگونـه کشـم سر زِ فـرمانِ شــاه چـگونـه گـذارم چـنـین دسـتـگاه
مــرا گـر بـه زابل، سرآیـد زمــان بدان سو کشد، اخـتـرم بـی گمان
چــو رستم بیاید به فــرمانِ مـن زِ مـن نـشنود سرد، هرگز ســخن
کتایون که می بیند دم گرم او در آهن سرد قدرت طلبی اسفندیار اثری ندارد می گوید حال که قدرت بدنی ات آن قدر زیاد شده که روانت و عقلت را خوار کرده و مرگ خودت را به دوش و آغوش گرفته ای، لااقل به بچه هایت رحم کن و آن ها را با خود نبر:
بـبـاریـد خـون از مــژه، مــادرش همه پاک برکند، مـوی، از ســرش
بدو گفت کــای ژنــده پـیلِ ژیان هـمی خوار گـیری، زِ نـیــرو، روان
نـبـاشی بـسـنده تـو بـا پـیـل تن ازیـدر، مــرو بـی یـکـی انـجـمـن
مبر پیشِ پیلِ ژیان، هوشِ[11] خویش - نهاده بدین گونه بر دوشِ خویش-
اگر زین نـشان، رای تـو رفتن است هـمـه کامِ بدگوهر آهِـرمَن اســت،
به دوزخ مبر کـودکـان را بـه پـای که دانـا نـخواند تـو را پـــادشای
اما نیروی تقدیر، روان شاهزاده را تیره گردانیده چرا که قرار است مرگ فرزندان او، هیزم آور آتش کینه ی او به رستم شود و بدون لشکر و سپاهی با سه پسرش بهمن، آذرنوش و مهرنوش و برادرش و تعداد کمی از نزدیکان عازم زابلستان می شود:
زِ پـیـش پـسـر، مـادرِ مـهـربــان بـیـامـد پــر از درد و تـیـره روان
همه شـب ز مـهرِ پـسر، مــادرش زِ دیده همی ریخت خون در برش
سپیده دمان به سوی زابلستان راه می افتند تا بر سر یک دوراهی می رسند. شتری که پیشاپیش اسفندیار حرکت می کرد همان جا خوابید و حرکت نکرد. اسفندیار این را به فال بد گرفت و دستور داد شتر را سر بریدند تا این فال بد به خود شتر برگشته باشد و از اسفندیار دور گردد:
جهان جـوی را آن بد آمد به فال بـفـرمود کـِش سـر بریدند و یال
بـدان تـا بـدو بــازگــردد بـدی نــبـاشد بـه جــز فـره ایــزدی
بریدند پرخاش جـویـان سـرش بدو بازگــشت آن زمان اخترش
اسفندیار ناراحت می شود ولی این نشانه و فال بد را به چیزی نمی گیرد و می گوید بد و نیک از خداست و به این حرف ها نیست و اگر پیروز شوم نحوستی در کار نخواهد بود. از جهت روانشناسانه اسفندیار عزم جزم کرده به این مأموریت برود تا تاج شاهی را به دست آورد و لذای هرگونه نشانه ی منفی را به چیزی نمی گیرد و به قول نیچه استدلالاتش در خدمت اراده و قصد قبلی اش هستند و در واقع نه دلیل که دلیل تراشی اند:
غمی گـشـت زان اُشـتر، اسـفـنـدیـار گــرفـت آن زمان، اخـتـر شوم، خـوار
چنین گفت کان کس که پیروز گشت، سـرِ بـختِ او گــیتـی افـروز گـشـت
بـد و نـیــک هـر دو زِ یــزدان بـود لـبِ مـرد بـایـد کـه خــنـدان بـود
برای این که تلخی های سفر و خاطره شتر از یـاد برود بر لـب هیرمند که مـرز زابـل است خیمه می زنند و به عیش و عشرت مشغول می گردند. در روایت های زرتشتی آمده که اسفندیار و جاماسب (وزیر گشتاسب) و پشوتن (برادر اسفندیار) هر سه نظر کرده ی زرتشت بودند. زرتشت در حق آن ها دعا کرد که اسفندیار رویین تن و قوی شد و آن دوی دیگر از دانایی و خرد بهره یابند. به دستور زرتشت اسفندیار را در چـشمه ای غـسل دادند. او در چـشـمه چشمش را بست و بـنابراین به جز چشم هایش سایر نقاط بدنش رویین گشت. اما به گفته ی دکتر محجوب رویین تنی با عقل فردوسی جور درنمی آمده و از شاهنامه بر نمی آید که اسفندیار واقعاً رویین تن بوده بلکه چنین استنباط می شود کـه تیر بر او - به هر دلیلی مثلا نفوذ ناپذیری لباس رزمش- کارگر نـمی شده است. به هـر جهت اسـفندیار پـسرش بهمن را با عـده ای نـزد رستم می فرستد تا این پیام را به او بدهد که هرکس که به جایگاه بلندی می رسد، باید سپاسگزار خداوند باشد ولی تو که از قِبَل نیاکان ما به این مقام و موقعیت رسیده ای از گشتاسب یاد نمی کنی و به او نامه نمی نویسی. او از همه پادشاهان گذشته سر است و اوست که دین زرتشت را پراکنده کرده است:
درودش ده از مـا و خــوبــی نـمــای بـیارای گــفـتار و چـــربــی فــزای[12]
بـگـویش کـه هر کس که گردد بــلند جهان دارد، وز هــر بـدی، بـی گـزند،
زِ دادار، بــایــد کــه دارد ســـپــاس که اویـست جـاویــدِ نـیـکی شـنـاس
بد و نـیـک بــر مــا هـمـی بـگــذرد چــنیـن دانـد آن کس که دارد خــرد
سـرانـجــام بُوَد، بـسـتـر تـیـره، خاک بــپـرّد روان ســویِ یـــزدانِ پـــاک
به گیتی هر آن کس که نیکی شناخت، بـکوشـید و بـا شـهریـاران، بـساخـت
هـمـان بر که کـاری، هـمـان بـِدروی سـخـن هرچه گویی، همان بـشـنـوی
اگــــر بــــازجــویــی زِ راهِ خـــرد بـدانی که چونین، نــه انــدر خــورَد
کــه چـندین بزرگی و چـندین سپاه، گـران مایه اسبان و تــخـت و کـلاه،
ز پــیــشِ نـیــاکـان مـا یـافـتــی چــو در بـنـدگـی، تــیز[13]، بـشتافتی
چه مایه جـهان داشت لهراسب شــاه نــکردی گـذر ســویِ آن بــارگــاه
چو او شــهرِ ایــران به گشتاسب داد نـیامد تـو را زان تــخـت، هـیچ یـاد
ســویِ او یــکـی نــامه نـنوشته ای از آرایــش بـنـده ای، گــشـتـه ای[14]
چو گشتاسب شه نیست یک نـامدار بـه رزم و به بـزم و به رای و شــکار
پــذیرفت پــاکـیزه دیـــنِ بـهــی نــهـان گـشت گمراهی و بی رهـی
چو خـورشید شد، راهِ کـیهان خدیو نــهـان شـد بـدآمـوزی و راهِ دیـو
از این ابیات چنین برمی آید که ظهور زرتشت و دین جدید (حداقل در ابتدای آن) باعث نوعی اختلاف و دودستگی در میان ایرانیان شده که در مواجهه ی گشتاسب با خاندان پهلوانی زابلستان تأثیر داشته است. به هر حال اسفندیار می گوید گشتاسب از تو آزرده است و دستور به بند آوردن تو را داده است هرچند می دانم که رنجی که برای پادشاهان و این کشور برده ای به مراتب از گنجی که به دست آورده ای بیش تر است:
از آن گـفـتـم ایـن بـا تـو ای پــهـلـوان کــــــه او از تــــــــو آزرده دارد روان
نـــرفـــتـی بــدان نــامـور بـــارگــاه نــکــردی بــدان نــامــداران، نــگــاه
گــرانـی گـرفـتـسـتـی انــدر جــهـان کــه داری هـمـی خـویـشتن را، نـهـان
فــرامُش تــرا پـهـلوان، چـون کـنــنـد مگر مـغــز و دل، پــاک، بـیرون کـنند
اگـــر بـرشـمــارد کــسـی رنــجِ تــو - به راسـتی- فـزون آیــد از گـنـجِ تــو
مــرا گـفـت رسـتـم زِ بَــس خـواسـته - هــم از کــشـور و گــنـج- آراسـتــه،
با زابل نشسته است و گشته است مست نگیرد کـس از مـست، چیزی به دسـت
بـرآشـفت یک روز و سـوگـنـد خَــورد بــه روز ســپـیــد و شــبِ لاجـــورد،
کــه او را به جــز بـسته در بـــارگــاه نـبـیند ازیـن پـس، جــهـان دار شــاه
کــنون من از ایــران بـدیــن آمــدم نــَـبُـد شـــاه دســتــور تــا دم زدم
بـپـرهـیـز و پیچان شــو از خـشـمِ او نــدیـدی کـه خـشـم آورد، چـشـمِ او
و اگر بگذاری بند بر پایت بگذارم و طلب عفو کنی ، قول می دهم که شاه را پشیمان کنم. من هر چه خواستم شاه را آرام کنم دیدم گناه از توست و اکنون نمی توانم فرمان شاه را نبرم:
چــو ایـنـجا بـیـایی و فـرمـان کـنــی روان را به پــوزش، گـروگــان کــنـی،
بـه خـورشـیـد رخـشـان و جـان زریـر[15] به جـان پــدرم، آن جـهـانـدار شــیـر
که من، زین پـشـیـمان کـنم شــاه را بـــرافــروزم ایــن اخــتـر و مـــاه را
پـشـوتـن، بر این بر، گـوایِ مـن اسـت روان و خـــرد، رهـنــمـای مـن اسـت
هــمـی جُســتــم از تــو، آرامِ شـــاه ولـیــکـن هـمـی از تـو دیـدم گـنـاه
پـدر شـهـریار است و مـن کـمـتـرم زِ فـــرمـانِ او، یـک زمــان نـگـذرم
همه پندِ من یـک به یـک بـشنویـد بـدین خـوب گـفتارِ مــن، بگـرویـد
نباید کـه این خـانــه ویـران شــود بـــه کــامِ دلـیــران ایــران شــود
چـو بـسـتـه، تــو را نـزدِ شــاه آورم بـــدوبــَـر، فـــراوان گـــنـاه آورم
بـباشم پیشش، به خـواهش، بـه پای زِ خـشـم و زِ کین، آرَمَـش باز جـای
پیداست که همه این ها بهانه جویی است و رستم سر از فرمان شاه نگردانده و حتی دو سال در زابلسان از او پذیرایی کرده است؛ ولی نقشه ی گشتاسب، برداشتن اسفندیار از سر راه خود است و اسفندیار هم خود این را کمابیش می داند ولی سودای قدرت، چشم او را هم بسته است. نکته جالب این است که اگر در گذشته ی دورتر، پادشاهی نیازمند نوعی تأیید الهی و فره ایزدی بود - و آن هم ارثی نبود و از پدر به پسر نمی رسید- می بینیم رفـته رفـتـه ارثی می شود و بخصوص پس از کیخسرو، پسر به پدر رشک می ورزد و در طلب قدرت و آز، خواهان تاج و تخت می شود. به هر تقدیر بهمن از هیرمند می گذرد و دیده بان زابل او را می بیند و خـبر به زال می رسد و زال خـود را به مــرز می رساند. بهمن زال را نمی شناسد و از او سراغ رستم را می گیرد:
چـو نــزدیـک گــشـت، آواز داد بدو گـفت ای مرد دهـقان نــژاد
سرِ انجمن، پورِ دستـان کجاست که دارد زمانه، بدو پُشـت راست
زال می پرسد تو کیستی می گوید پسر اسفندیارم و پیامی برای رستم دارم. زال می گوید حالا قدری بیاسای و می بنوش تا رستم از نخجیرگاه برگردد. اما بهمن می گوید اجازه ی میگساری نداریم و بهتر است راهنمایی با ما بفرستی تا نزد رستم برویم:
چنین داد پــاسـخ که اسـفـندیـار نـفرمـودمان، رامـِـش و مـی گُسار
گُزیـن کـن یکی مردِ جـوینده راه که بــا مـن بـیاید به نـخـجیرگاه
راهـنما ، شکارگاه را به بـهمن می نماید و خود برمی گردد. بـهمن از بالای بلندی در شکارگاه نظر می کند و رستم را می بیند که گورخری را بر درخت کرده و بریان می کند:
نـگه کرد بـهـمن به نـخجیرگـاه بـدید آن بر، آن پـهـلوانِ سـپـاه
یـکی نـره گـوری زده بر درخـت نهاده برِ خـویش، گوپال و رخـت
بهمن حیرانِ برز و بالای رستم می شود و فکر می کند که اسفندیار تاب جنگ با این پهلوان را ندارد و بهتر است با غلطاندن یک سنگ بزرگ او را بکشم تا ماجرا همین جا ختم شود:
به دل گفت بهمن که این رستـم است و یــا آفـتـابِ سـپــیـده دم اســـت؟
به گیتی کسی مرد از این سان نه دید، نــه از نـامـدارانِ پـیـشین، شـنـیـد
بـتـرسـم کـه بـا او، یـل اسـفـنـدیار نـتـابـد[16]، بـپـیـچـد ســر از کــارزار
من این را به یک سـنگ، بیجان کنم دل زال و رودابــه، پــیـچـان کـنـم
یـکی سنگ زان کوه خــارا، بـکَـنـد فـروهـشـت زان کـوهـسـارِ بـلـنــد
برادر رستم ، زواره که افتادن سنگ را می بیند به رستم هشدار می دهد ولی رستم از جایش تکان نمی خورد و سنگ را - که گرد و خاکش همه جا را تیره و تار کرده - با پاشنه ی پایش بـه گوشـه ای می اندازد:
زِ نـخـجیرگـاهـش زواره بــدیــد خـروشیدنِ سنـگِ خـارا شـنـیـد
خـروشـیـد کـای مـهـتر نـامـدار یکی سنگ غلطان شد از کـوهسار
نـجـنبید رستـم، نه بـنهاد گــور زواره هـمی کرد زیــن گـونه شور
همی بود تا سنگ نـزدیـک شــد زِ گَــردَش، برِ کـوه تـاریـک شـد
بزد پـاشـنه، سـنگ بـنداخت دور زواره بــر او آفـریـن کـرد و پــور
غمی شــد دل بـهمن از کـارِ اوی چو دید آن بـزرگـی و کـردارِ اوی
همی گـفت گـر فـرخ اسـفـنـدیار کـند بـا چـنـین نــامور، کـارزار،
تـنِ خـویش در جـنگ، رسوا کند هـمان بـه که بـا او، مـدارا کـنـد
سپس به سوی رستم می رود:
بدو گفت رستم که تا نـام خویش نگویی نیابی زِمن، کـامِ خــویش
بدو گفت که من پورِ اسـفـنـدیار ســرِ راسـتـان، بـهـمنِ نـامـدار
ورا پــهـلـوان، زود دربـرگـرفت زِ دیر آمـدن، پوزش اندرگرفــت
بهمن می گوید پیامی از اسفندیار برایت دارم. رستم می گوید حالا که سر سفره رسیده ای بهتر است اول غذا بخوریم:
پـیـامـی رسـانــم زِ اســفـنـدیــار اگــر بـشــنــود پــهـلـوانِ ســوار
چنین گـفت رستم که فـرمان شـاه برآنم که برتر زِ خـورشـیـد و مــاه
خوریم آنچه داریم، چـیزی نـخست پس آنگه، جهان، زیر فـرمانِ توست
بـگـسـترد، بر سفره بر، نــانِ نــرم یـکـی گورِ بـریــان، بـیـاورد گـرم
دگــر گور، بنهاد در پیشِ خـویـش کـه هـر بار، گوری بُدی خـوردنیش
نـمـک بـرپراکند و ببرید و خَــورد نـظــاره بـر او بـر، سـرافـراز مــرد
همی خــورد بـهـمـن زِ گور اندکی نَبُـد خـوردنـش زانِ او، ده یــکـی
غذاخوردن رستم هم بهمن را حیران می کند و او نمی تواند یک دهم گورخر را بخورد. رستم به شوخی به او می گوید با این مقدار خوراک چگونه از هفت خوان گذشته اید و بهمن هم جواب می دهد، جنگاوری و پهلوانی به خوردن نیست و خلاصه پیام اسـفـندیار را به او می رسانـد، رسـتم در جواب می گوید به اسفندیار بگو انسان خردمند پایان کار را می نگرد. من حاضرم تنها و بدون سپاه نزد او بیایم و پیمان نامه هایی را که از شاهان گذشته دارم به او نشان دهم و این که من همیشه هنگام نـیایش از خـدا می خواستم روزی چـشمم به جمال اسفندیار روشـن شود . حالا این است پاداش زحمت های من که بر پایم بند آید. اگر چنین است ، کاش کسی به دنیا نیاید و اگر به دنیا آمد زیاد عمر نکند. تاکنون کسی بند بر پای من ندیده است. به اسفندیار بگو جهان را به چشم جوانان خام مبین و خشم و کین از دل بیـرون کن. من خودم هم با تو به نزد شـاه می آیم و از او پـوزش می خواهم و دلش را به دست می آورم:
چـو بـشـنید رسـتــم، زِ بـهـمـن سـخـن پـرانـدیـشـه شــد، نـــامـــدارِ کُـــهَــن
چــنــیـن گـفـت کـاری، شـنـیـدم پـیام دلـــم شــد بــه دیــدار تــو، شــادکــام
زِ مــن پـاسـخ ایـن بـر بـه اســـفـنـدیـار کــه ای شــیــردل، مــهــتــرِ نـــامــدار
هــر آن کــس کــه دارد روانـــش خــرد ســرِ مــایــه ی کـــارهــا بــنــگــــرد
چو مــهـتـر سـراید سـخـن، سـخـتـه[17] به زِ گــفـتـار بد ،کــام، پـَـردَخــتـــه[18] بــه
زِ یــــزدان هـــمــی آرزو خــواســتــم کــه اکـنــون بــه تـــو دل بـیــاراسـتـم
کــه بـیـنــم پـسـنـدیـده چـهـرِ تــو را بـــزرگـــی و گـــردی و مــهــرِ تـــو را
بــه پـیـشِ تــو آیـم کـنون بــی سـپـاه زِ تــو بــشـنـوم، هــرچـه فــرمـود شــاه
بـیــارم بَــرَت، عــهـدِ شــــاهـــانِ داد زِ کـیـخـسـرو آغــاز، تــا کــی قـــبــاد
کـنـون شــهــریــارا تــو در کــارِ مــن نــــگـه کــن بــه کـــردار و آزارِ مـــن
گـر آن نـیـکـویـی ها که مـن کــرده ام هــمـان رنـج هـایـی کــه مـن بــرده ام،
چـو پــاداش ایــن رنـج، بـنـد آیــــدم کــه از شـــاهِ ایــــران گــزنــد آیـــدم،
هـمـان بـه کـه گـیـتـی، نبیند کـسـی چــو بـیـنـد؛ بَــرو دَر، نـمـانـد بـسـی
بـیـایـم بـگـویـم هــمـه رازِ خــویــش زِ گــیـتـی بــرافـــرازم آوازِ خــویـــش
چــو از مـن گــنـاهـی بـیـایـد پـدیـد از آن پــس ســرِ مــن، بـبـایـد بُــرید
سـخـن هــای نـاخـوش زِ مــن دور دار بـــه بــدهـــا، دلِ دیــو، رنــجــور دار
مـگـوی آنـچه هرگز نـگـفـتست کــس ، بـــه مـردی مـکـن بــاد را در قــفـس[19]
هـمـان تـابـشِ مــهـر، نـتوان نـهـفـت نــه روبه تـوان کـرد با شــیر، جــفــت
تــو بـر راه مـن، سـتــیـزه مـَـریــــز کــه مـن خـود، یکی مـایه ام در سـتیـز
ندیدست کـس بـنـد بـر پــایِ مـــن نــه بــگـرفت پـیلِ ژیـان، جـایِ مـــن
تو آن کن که از پـادشـاهـان سزاسـت مـرو از پــی آن کــه آن، نـارواســــت
به مـردی، ز دل، دور کن خشم و کیـن جـهـــان را به چــشمِ جـوانـی مبیــن
بــه دل خــرمــی دار و بــگـذر زِ رود تــــو را بـاد از پــاک یــــزدان، درود
گــرامی کن ایــوان[20] مــا را بـه ســور مـباش از پـرستـنده ی خــویـش، دور
چــنان چـون بُدم کـهترِ کــی قـبــاد کـنـون از تو دارم، دل و مــغـز، شــاد
بـرآسـایـد از رنــج، مـــرد و سـتــور دلِ دشـمــنان گــــردد از درد، کـور
چــو هـنگـامِ رفـتـن، فـراز آیـــدت، بـــه دیــدارِ خـسـرو، نــیاز آیــدت،
عــنــان بــا عـنان تـو، بندم بــه راه خُرامـان بـیـایم بـه نـزدیـکِ شـــاه
به پــوزش کــنم نـرم، خــشــمِ ورا بـبـوسم ســر و پای و چــشـــمِ ورا
بـپـرســم زِ بـیــدار شــاهِ بـلــنـد کــه پایم چــرا کـرد بـایـد بـه بند؟
همی هــر چـه گـفتم به تو، یـاد دار بـگـویـش بـه پُرمـایـه، اسـفـنـدیار
رستم به زال پیغام می دهد که اسباب پذیرایی از اسفندیار را به گونه ای شایسته فراهم سازند. اسفندیار هم از بهمن شرح وقایع را می پرسد:
بـپـرسید از او، فــرخ اسـفـنـدیار که پاسخ چه کرد آن یـلِ، نـامـدار
چـو بـشنـید، بـنشست پیش پدر بگفـت آنچه بشنیده بُد، در به در[21]
نـخـستین درودش زِ رستـم بداد پـس آن گـاه گـفتار او کـرد، یـاد
بدو گفت چون رسـتمِ پـیـل تن، نـدیده بُوَد، کس به هر انـجـمـن
دلِ شـیـر دارد، تـنِ ژنـده پـیـل نـهـنگان برآرد زِ دریــایِ[22] نـیـل
بهمن می گوید رستم خودش هم دارد به لب هیرمند می آید و با تو کار دارد:
بـیاید کـنـون تـا لـب هیرمـنـد ابی[23] جوشن و خود و گرز و کمند
به دیـار شــاه آمـدستش نـیــاز نـدانم همی با تو هـستش چه راز
اسفندیار که رستم را رقیب خود می داند از تعریف های بهمن از رستم در میان انجمن خوشش نمی آید:
زِ بـهـمـن بـرآشـفت اسـفـنـدیار ورا بـر سـرِ انـجـمن کــرد خــوار
تو گردنکشان را کـجـا دیــده ای؟ کــه آواز روبــاه نـشـنـیــده ای؟
کـه رستم، همی پیلِ جنگی کنـی دلِ نـامـور انـجـمـن بـشـکـنـی
ولی اسفندیار با پشوتن که رازدار اوست در نهانی سخن های بهمن را تأیید می کند و می گوید پیری از قدرت رستم نکاسته است:
چـنین گفت پس با پشوتن به راز کـه این شـیرِ رزم آورِ جـنگ ساز
جـوانی هـمی سازد از خـویـشتن زِ سـالـش هـمـانا نیامد شِـکَـن
دستور می دهد اسب زین کنند تا به کنار هیرمند برود و ببیند رستم چه کاری با او دارد:
بـفـرمـود کـاسـب سـیه، زیـن کنند بــه بـالای او، زیـنِ زریـن کـنـنــد
بـیـامد دمــان تـا لــبِ هـیـرمـنـد بـه فـتراک بـر، گِرد کــرده کـمـنـد
ازیــن سـو خـروشی برآورد، رخــش وزان روی، اسـبِ یـلِ تـــاجـبـخـش
چـنـیـن تا رسـیـدنـد نــزدیکِ آب به دیــدار، هـر دو گـرفـتـه شـتـاب
تـهمتـن زِ خـشک انـدر آمـد به رود پــیـــاده شــد و داد، یــل را درود
پس از آفـرین، گفت کز یک خــدای هـمـی خواسـتـم تـا بُـوَد رهـنـمای
نـشـینیم یـک جـا و پـاسـخ دهیـم هــمـی در سَخُن، رایِ فـرخ نـهـیـم
چـنان دان که یـزدان گوایِ من است خـرد، زیـن سخن، رهنمای من اسـت
کـه من زین سخن ها نجویـم فـروغ نــگـردم بـه هـر کـــار، گــردِ دروغ
کــه روی سـیــاوش اگــر دیـدمی، بــدیـن تــازه رویــی نـگـردیـدمی
نـمـانی هـمـی جــز سـیاوَخـش را مـر آن تـاجــدارِ جـهـانـبـخـش را
رستم می گوید به خدا قسم که اگر روی سیاوش را می دیدم اینقدر خوشحال نمی شدم:
خـنک شاه کو، چون تو دارد پسر بــه بـالا و قُــوّت، بـنـازد پــدر
دُژَم گـردد آن کس که با تو نبرد بجوید، ســرش انـدر آید به گَرد
هـمـه دشمنان از تـو، پربیم بــاد دل بدسگدلان[24] به دو نـیـم بـاد
همه ساله بـخـت تو پـیـروز بـاد شـبان سیه بــر تـو نــوروز بـاد
اسفندیار هم جواب تعارف ها و خوشامدهای رستم را می دهد:
چـو بـشـنید گـفـتـارش اسفـندیـار فــرود آمــد از بــاره ی نـــامـــدار
گـوِ پـیـلتن را بـه بــر، درگــرفــت چو خـوشـنود شد، آفـریـن بـرگرفت
که یـزدان سپاس ای جـهان پـهلوان که دیـدم تــو را، شـاد و روشن روان
ســزاوار بــاشــد سـتــودن تــو را یـلان جـهـان، خـاک بــودن تـو را
خنـک آن که چون تو پـسر بایدش یـکی شــاه بـیـند که بـر بـایـدش
خنک آن که او را بود چون تو پُشت[25] بــود ایـمـن از روزگـــارِ دُرشـــت
خـنـک زال، کِـش بگذرد روزگــار، بـه گـیـتـی بمانـد تـو را یـادگـار
بـدیـدم تـو را یـادم آمــد زریـــر، ســپـهدار اسـب افکن و نـرّه شـیـر
رستم می گوید آمده ام تا تو را به کاخ خود دعوت کنم:
بـدو گفت رستـم کـه ای پـهـلـوان جـهـانـدار و بـیدار و روشــن روان
یــکــی آرزو دارم از شــهــریـــار کـه بـاشـم بــر آن آرزو، کـامـکـار
خـرامـان بیایی ســویِ خـانِ مــن به دیـدار روشـن کـنی جـانِ مــن
سـزای تو گر نیست چیزی که هست بـکـوشیـم و بـا آن بـساییم دسـت
اما اسفندیار خواهش رستم را رد می کند و می گوید شاه چنین اجازه ای به من نداده است:
چنین پاسخ آوردش اسـفنـدیار که ای از یــلان جهان، یـادگار
نـشاید گـذر کردن از رایِ تــو گذشت از بر و بوم و از جایِ تو
ولـیکن زِ فرمانِ شــاهِ جـهـان نپیچند روان، آشـکـار و نـهـان
بــه زابـل نـفرمود ما را درنـگ نه با نامدارانِ ایـن بـوم، جنگ
و بلافاصله می افزاید که بهتر است فرمان شاه را اجرا کنی و بر پای خودت بند بگذاری. در آن صورت من نمی گذارم یک شب در بند بمانی و شفاعتت را پیش شاه خواهم کرد و وقتی هم شاه شوم، زابلستان را به تو وامی گذارم و هر چه بخواهی برآورده می سازم:
تـو آن کن، که بَریابی از روزگــار بـر آن رو، که فرمان دهد شهریار
تـو خود بند بر پای نـه، بی درنگ نبـاشد زِ بـندِ شهـنـشـاه، نـنـگ
تـو را چون برم بسته، نزدیکِ شـاه سـراسـر بــدو بـازگــردد، گـنـاه
وزین بستگی، من جـگـر خسته ام بـه پـیـش تو اندر، کمر بـسـته ام
نـمانم[26] که تا شـب بمانی بـه بند وگـر[27] بر تـو آیـد زِ چیزی گـزنـد،
هـمـه از مـن انـگـار ای پـهـلوان بـَـدی نـایـد از شـاهِ روشـن روان
از آن پس که من تـاج بر سر نهم، جـهـان را بـه دست تـو اندر نـهم
نـه نـزدیـک دادار بـاشـد گـنـاه نــه شـرم آیـدم نیز از روی شــاه
چـون تـا بـازگردی به زابـلـسِتان به هنـگام بـشــکوفه ی گـلـسِتان
زِ مـن نـیز یابی بـسی خـواسـتـه کـه گـردد بــر و بـومت، آراسـتـه
جـواب رد اسفندیار به دعوت رستم، به او برمی خورد و جواب می هد این جواب دعوت من است؟ می ترسم دیو، دلت را به فریب تاج و تخت کژ ساخته باشد و من البته که هرگز به این ننگ تن نمی دهم:
بـدو گـفت رسـتم که ای نـامــدار هـمـی جُسـتـم از داورِ کــردگــار
که خـرم کنـم دل بـه دیـدارِ تــو کـنون چون بـدیـدم مـن آزارِ تـو؟
دو گـردن فــرازیم، پـیـر و جــوان خــردمـنـد و بـیـدار، دو پـهـلـوان
بـترسم که چـشمِ بد آیـد هـمــی ســر از خـوابِ خوش، برگراید همی
هـمی یـابد انـدر مـیان، دیــو، راه دلـت کـژ کـنـد از پیِ تــاج و گـاه
یـکـی ننگ باشد مرا زین سـخـن کـه تـا جــاودان آن نـگردد کـهـن؛
-کـه چـون تو سپهبَد، گُزیده سری سـرافــراز شــیـری و نــام آوری-
نـیایی زمـانـی تــو در خـانِ مـن نـمـانـی بـدیـن مـرز، مـهمانِ مـن
گر این تیزی[28] از مـغز بیرون کـنی بــکوشـی و بر دیـو، افـسون کـنی
زِ من هرچه خواهی تو، فرمان کنم بـه دیـدارِ تـو، رامــشِ جان کـنم
مـگر بند، کــز بـنـد، عـاری بُوَد شـکستی بود، زشـت کــاری بـود
نـبیند مـرا زنـده با بـنـد، کــس کـه روشن روانم برین اسـت و بس
ز تـو بـیـش بـودند کُــن داوران[29] نـکـردنـد پـایـم به بــندِ گــران
اسفندیار می گوید حرف هایت درست است ولی من نمی توانم گردن از فرمان شاه بپیچم چرا که در آن دنیا به دوزخم می برند و اگر به مهمانی تو بیایم باید حرمت نان و نمک نگه دارم ولی اشکالی ندارد امروز با هم می می خوریم تا فردا خدا چه بخواهد:
به پاسخ چنین گفتش اسـفندیار که ای در جهان، از گَوان[30]، یـادگار
هـمه راست گفتی، نـگفتی دروغ بـه کــژّی نگیرنـد، مـردان فروغ
ولـیکن پشوتن شناسد که شــاه چـه فـرمـود تا مـن بـرفتم به راه
تو گردن بپیچی زِ فـرمـانِ شــاه، مــرا تـابـش روز، گــردد ســیـاه
گـر اکـنون بیایم سـویِ خـانِ تو بُوَم[31] شـاد و پـیـروز، مـهـمان تـو،
دگر آن که گـر با تـو جنـگ آورم بـه پرخـاش، خـویِ پـلنـگ آورم،
فـرامُش کـنم مهرِ نـان و نـمـک به مـن بـر، دگـرگـونه گردد فلک
وگـر سر بپیچم زِ فـرمـانِ شــاه بـدان گــیتی، آتـش بود جایـگاه
تـو را آرزو گر چـنین آمده اسـت یـک امـروز با مَی، بساییم دســت
کـه داند که فـردا چه شایـد بُدن بــدیـن داســتـانی نـبـایـد زدن
رستم بلافاصله می پذیرد ولی می گوید پس من میروم تا جامه های شکارم را از تن بیرون کنم و وقتی سفره آماده شد به من خبر ده که بیایم:
بــدو گـفت رسـتم که ایدون[32] کنم شـوم جـامـه ی راه بـیـرون کـنـم
بـه یـک هفته نخجیر کردم هـمـی بـه جای بـره، گــور خَوردم هـمـی
به هنـگام خــوردن مرا باز خــوان چو با دود[33]، بنشینی از پـیشِ خوان
اما اسفندیار بعدا از دعوتش پشیمان می شود و دنبال رستم نمی فرستد و این باز نوعی توهین به رستم است که او را خشمگین تر می کند. پشوتن از اسفندیار ناراحت می شود و می گوید دلم خوش بود که دست از کین شسته اید. سخن های رستم همه دلپذیر بود و حق با اوست. او بزم می جوید و تو رزم . تو هرگز نمی توانی او را در بند کنی. پند برادر بشنو و مگذار دیو راه را بر خرد و دینت ببندد:
پـشوتن بدو گفت که ای نـامــدار بــرادر کَـی آیـد چـو اسـفـنـدیار
به یزدان که دیدم شما را نـخست که یک نامور با دگر، کین نجست ،
دلــم گشت زان کار، چون نـوبهار هـم از رسـتم و هـم زِ اسـفـنـدیار
چـو در کـارتـان بـاز کـردم نـگـاه بـبندد هـمـی بـر خــرد، دیـو، راه
تـو آگـاهــی از کـارِ دیـن و خـرد روانـت هـمـیـشـه، خــرد پــرورد
بـپرهیز و بـا جـان، سـتیـزه مـکن نـیـوشـنده بـاش از بــرادر، سَـخُن
شنیدم همـه هرچه رستـم بگـفـت بـزرگیـش بـا مردمـی بـود جـفـت
نـسـایـد[34] دو پـای ورا، بـنــدِ تـو نــیاید سبک[35]، ســویِ پـیـوند تـو
سـوارِ جهان، پـورِ دسـتـانِ ســام بــه بـازی[36] سـر انـدر نـیارد به دام
چو او پهلوانی، زِ گـردن کـشـــان نــدادست دانـا، به گـیـتی نـشـان
چـگـونه تـوان کـرد پایش به بند مـگـوی آن کـه هرگز نیاید پسـنـد
سـخن های ناخــوب و نادلـپـذیر سِــزَد گـر نـگویـد، یـلِ شـیـرگـیر
بــزرگــی و از شــاه دانـــاتــری بـــه مــردی و گُــردی، تـوانـاتـری
یکـی بزم جوید، یکی رزم و کیـن نـگـه کـن که تا کـیست با آفـریـن[37]
اسفندیار توجیهاتش را تکرار می کند که نمی خواهم بازخواست دو جهان را داشته باشم:
چـنـیــن داد پـاسـخ، ورا، نــامــدار کـه گـر من بـپیچم سر از شـهـریـار،
بدین گـیـتـی انـدر، نـکوهـش بـود همان پیشِ یــزدان، پـژوهش[38] بـود
دو گـیتی بـه رستم، نخواهم فروخت کسی چشمِ دین را به سوزن ندوخت
دلیل تراشی های اسفندیار رنگ دینی دارد ولی در واقع اسیر وسوسه های دیوی درونی است که از دین سپر ساخته است. پشوتن خسته می شود که هر آن چه شرط بلاغ بود با تو گفتم:
بـدو گـفت هر چـیزم آمـد زِ پند تـنِ پـاک و جـان تو را، سودمند
هـمه گفتم اکنون بـهی بـرگزین دلِ شهـریاران نَیـازد[39] به کــین
اما اسفندیار بهی نمی گزیند و کسی را به دنبال رستم نمی فرستد و خود غذایش را می خورد. از آن سوی رستم به انتظار است و عاقبت ناامید می شود:
هـمی بود رستـم به ایوان خـویـش زِ خوردن نـگه داشت پیمانِ خویش
چـو چـندی برآمـد، نـیامـد کـسی نــگـه کرد رسـتم، بـه ره بَر، بسی
چو هنگام نان خوردن اندر گـذشت زِ مـغـزِ دلـیر، آب، بـرتـر گـذشـت
رستم به خود می گوید:
گـریـن اسـت آیـیـن اسـفـنـدیـار تــو آیـیـنِ ایـن نـامــور، یــاد دار
و سوار بر رخش دوباره بر لب هیرمند می رود. همراهان اسفندیار که او را می بینند مهر رستم در دلشان می نشیند و پیش خود گشتاسب را نکوهش می کنند که چرا برای حفظ تاج و تخت می خواهد پسرش را به کشتن بدهد:
هـر آن کـس که از لشکر او را بـدیــد دلش مـهــر و پـیـونـد او بـرگـزیــد
هـمـی گفـت هـر کس که این نامـدار نماند به کــس، جــز به ســامِ ســوار
بر این کـوهـه ی زیــن، کُهِ آهن است هـمان رخـش ،گویـی که آهِرمن اسـت
کسی مرد از این سان به گیتی نه دید، نــه از نـامــدارانِ پـیـشین شـنـیــد
خــرد نـیــست انـدر ســرِ شـهـریـار کـه جـویــد از ایـن نـامــور، کــارزار
بر این سـان همی از پی تــاج و گــاه به کشـتن دهد، نـامــداری چـو مــاه
به پیـری سویِ گــنـج یا زان تر است به مُهـر و به دیـهـیم، نــازان تر است
هــمـی آمد از دور، رسـتـم چو شـیر بــه زیــر انـدرون، اژدهــایِ دلــیـر
[1]. زند و استا: زند و اوستا
[2]. کُشتی: ریسمانی که زرتشتیان پس از بلوغ بر کمر می بستند (زُنّار)
[3]. کینه گه: میدان جنگ
[4]. خَو: هرزه گیاه
[5]. درگذرد: بمیرد
[6]. هوش: مرگ
[7]. هِمـال :هماورد: نظیر
[8]. تیغ و گوپال: شمشیر و گرز
[9]. داوری: مخالفت- منازعه
[10]. منشور: فرمان مهرناکرده ی پادشاهان خطاب به مردم
[11]. هوش: مرگ
[12]. چربی فزای: چرب زبانی و تعریف و تمجید کن
[13]. تیز: سریع
[14]. گشته ای: روی گردانده ای
[15]. زریر: زریر برادر گشتاسب و عموی اسفندیار که در جنگ با ارجاسب تورانی کشته شد.
[16]. نتابد: تاب او را نیاورد
[17]. سخته: سنجیده
[18]. پردخته: خالی
[19]. قفس در باد کردن : کنایه از کار غیرممکن
[20]. ایوان: کاخ
[21]. در به در: یک به یک
[22]. دریا : رود
[23]. ابی: بدون
[24]. بدسگدلان: بداندیشان
[25]. پُشت: پشتیبان
[26]. نمانم: نمی گذارم
[27]. وگر: و یا
[28]. تیزی: خشم
[29]. داوران: چالش گران، معارضان
[30]. گوان: پهلوانان
[31]. بَوُم: باشم
[32]. ایدون: چنین
[33]. دود: دودمان، خانواده
[34]. نساید: لمس نمی کند
[35]. سبک: به آسانی
[36]. باری: به راحتی
[37]. با آفرین: در خور آفرین
[38]. پژوهش: بازخواست
[39]. نَیازد: مایل نمی شود