توماس پیکتی چه می گوید؟

 

 "سرمایه در قرن بیست و یکم"( Capital in the Twenty-First Century )، نام کتاب جنجال انگیزی است از توماس پیکتی اقتصاد دان فرانسوی ،که مانند کاپیتال مارکس، نظام موجود سرمایه داری را مورد نقد قرار داده ولی برخلاف مارکس راهکارهایی هم برای نجات از بحران های سرمایه داری عرضه کرده است.کتاب در سال  ۲۰۱۳منتشر شده است. این کتاب در سال ۲۰۱۵ برنده کتاب سال سیاسی آلمان شد. نام کتاب با عنوان سرمایه در قرن بیست‌‌ویکم، مبین دنبال کردن کار بزرگ مارکس است با این که خود می‌گوید که سرمایه مارکس را نخوانده است. او مارکس را بهدلیل «درک کلیدی»اش از رشد نابرابری، می‌‌ستاید.

مخلص نظرات پیکتی:

توماس پیکتی، اقتصاددان فرانسوی معتقد است که شرایط نابرابری اقتصادی در قرن نوزدهم در دهه های اخیر دوباره سر بر کرده است. به طوری که 85 نفر از ثروتمندترین انسان ها، یک تریلیون دلار یعنی معادل 3.5 میلیارد از جمعیت زمین ثروت دارند.

 نرخ رشد سرمایه از نرخ رشد اقتصاد بیشتر است و به همین دلیل، سود سرمایه دار به ابعاد مضاعف افزایش و فاصلة طبقاتی به شکل روزافزون افزایش می یابد و از این مهم تر سود سرمایه داری موروثی از افزایش ثروت افزایش بیشتری یافته است و این بدان معناست که سرمایه موروثی بدون کارگیری در تولید هم افزایش می یابد. "آنتروپرونورها" یعنی کسانی که از قبل ابتکار و سرمایه گذاری های هوشمندانه به ثروت رسیده اند، به مراتب کمتر از کسانی است که "رِنتیِر" هستند یعنی فقط روی پولشان خوابیده اند و بدون انجام کار خاصی، به ثروت های بادآورده رسیده اند.

درست است که فقر مطلق و عمومی کم شده ولی فقر نسبی افزایش یافته و همانطور که ریکاردو می گوید برای انسان متمدن، بخلاف حیوانات، فقر نسبی است که اهمیت دارد. درست است که کیک اقتصاد چند برابر شده و سهم همگان به نسبت گذشته از این کیک افزایش یافته ولی سهم سرمایه داران به مراتب افزایش بیشتری یافته و فاصلة طبقاتی افزایش یافته است.

سخن اصلی پیکتی در این کتاب این است که چنانچه نظام سرمایه داری تمهیدات اوبه کار نبندد، پیش بینی مارکس در باره ی نابودی آن تحقق خواهد یافت.

نظریه اصلی مطرح شده در کتاب این است که تحقیقات آماری مفصل او و همکارانش نشان می دهد که نرخِ سود سرمایه از نرخ رشد اقتصاد بیشتر است و این امر باعث انباشت ثروت و افزایش فاصله ی طبقاتی شده و در دراز مدت چنین پدیده‌ای باعث عدم ثبات می‌شود. آقای پیکتی در این کتاب پیشنهاد می‌کند که سیستم جهانی مالیاتی به کار گرفته شود که بر مبنای میزان ثروت، مالیات به صورت تصاعدی افزایش پیدا کند. هدف از این کار جلوگیری از انباشت ثروت در دست عده‌ای معدود عنوان شده است. انباشت ثروت اتفاقی نیست و ذاتی سرمایه داری است. در کتاب عنوان می‌شود که برای مقابله با این پدیده دخالت دولت الزامی است و اگر سیستم سرمایه داری اصلاح نشود نظم دموکراتیک جوامع با تهدید روبرو می‌شود. آقای پیکتی در بحث خود فرمولی را به کار می‌گیرد که در آن (r)نرخ سود سرمایه با(g) نرخ رشد اقتصادی رابطه دارد. در این فرمول (r)شامل سود، سود سهام، بهره و اجاره و درآمدهای دیگر از محل سرمایه می‌شود و (g) با درآمد و تولید اندازه‌گیری می‌شود. آقای پیکتی می‌گوید وقتی نرخ رشد اقتصادی پایین است معمولاً ثروت بیشتر از محل سرمایه تامین می‌شود تا از محل کار و معمولاً انباشت ثروت بیشتر در میان قشرها ثروتمندتر رخ می‌دهد و ثروتمندها با ضریب بالاتری از ترخ رشد اقتصاد، رشد می کنند.

 در کتاب بحث شده که روند افزایش نابرابری از قرن هجدهم روندی رو به رشد بوده و این روند بین سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۷۵ متوقف شد و به حالت معکوس درآمد. علت این امر از جمله شرایط خاص و از جمله جنگهای جهانی، رکود شدید اقتصادی دهه بیست میلادی و از بین رفتن ثروت طبقه نخبه بود که باعث شد دولتها اقداماتی را برای باز پخش درآمد انجام دهند. این امر، به علاوه رشد اقتصادی سریع باعث شد که از اهمیت ثروت ناشی از ارث کاسته شود. در کتاب آمده است اکنون جهان دوباره به سمت سرمایه داری مبتنی بر ثروت والدین می‌رود. اقتصادی که ثروت ناشی از ارث اقتصاد را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و ساختار طبقاتی جامعه ساختار محکم مبتنی بر انباشت ثروت است. بنا به پیش بینی پیکتی رشد اقتصادی جهانی آهنگی کند خواهد داشت و وی این نظریه را که با پیشرفت فناوری، رشد اقتصادی سرعت پیدا خواهد کرد رد می‌کند.

پیکتی می گوید دربریتانیا پیش از جنگ جهانی اول 10 درصد بالایی صاحبان 90 درصد ثروت بودند و یک درصد بالایی، نزدیک به 70 درصد ثروت را در اختیار داشتند. باقی جمعیت، عملاً هیچ چیز نداشتند. شرایط مشابه و البته کمی بهتر، در فرانسه و آلمان حاکم بود.

اما وقوع دو جنگ جهانی، رکود بزرگ و خیزش‌های سیاسی، ثروت را نابود کرد و به‌شدت نقش دولت و سطح مالیات‌ ‌ستانی را افزایش داد. در فرانسه، در بین سال‌های 1950 و 1970سهم 10 درصد بالایی، به 60 تا70 درصد و برای یک درصد بالایی به 20 تا30 درصد سقوط کرد. اما این موازنه باردیگر به ‌نفع ثروتمندان به هم خورد. برای نمونه در بریتانیا، در سال 2010، 10 درصد بالایی صاحب 70 درصد ثروت بودند و یک درصد بالایی 25 تا 30 درصد ثروت را در اختیار داشتند. در ایالات متحد، در سال 2010، 10 درصد بالایی صاحب بیش از 70 درصد ثروت بودند و یک درصد بالایی، نزدیک به 35 درصد ثروت را در اختیار داشتند.

در ایالات متحد، از شش تا هشت درصد در دهه‌­ی 1970 تا نزدیک به 20 درصد در سال 2010 افزایش یافته است. زمین، منبع ثروت بسیار کم‌اهمیت تری برای ثروتمندان شده و امروزه حقوق کلان، نقش مهم‌­تری در نابرابری درآمدی ایفا می‌کند.

 

پیکتی این توصیف معمول را که تغییرات فناوری، حقوق کارمندان متخصص را افزایش داده رد می‌کند. او آن‌چه را که «ظهور ابرمدیران» می‌خواند،مدیران ارشدی که به طور خاص در ایالات متحده و بریتانیا، به شرکت‌‌های رفاقتی متکی‌اند تا بتوانند محرک «انفجار درآمدهای بالا» باشند، مسئول این وضعیت می داند.

بنابراین تز اصلی پیکتی این است که در طول تاریخ مکتوب به استثنای سال‌های ۱۹۱۴ تا ۱۹۴۸ نرخ رشد ثروت انباشت شده از نرخ رشد درآمدها بیشتر بوده است است. او این تزمبنی بر نابرابری را با فرمول r>g ابراز می‌کند که در آن r برابر است با نرخ بازگشت سرمایه (یا درصدی از سرمایه‌ی آغازین که در طی یک سال به سرمایه گذار باز می‌گردد) و g برابر است با نرخ رشد درآمدها و برون داد.

 

رشد یک طبقه‌ی متوسط گسترده درکشورهای پیشرفته در طی این سه دهه پدیده‌ای است که پیکتی آن را ظهور "طبقه‌ی متوسط میراثی یا ملک دار" می‌داند. (ص. ۲۶۰) فرزندان این طبقه متوسط جدید می‌توانند با سرمایه‌ای که از والدین شان به ارث برده‌اند سرمایه گذاری کنند و در نتیجه در قرن بیست و یکم ارث والدین دوباره همان نقشی را ایفا خواهد کرد که در قرن نوزدهم و پیش تر ایفا می‌کرده است.

در نتیجه‌ی نقش فزاینده‌ی ارث و رشد قشری از ابرمدیران که ادعای برتری در زمینه‌ی سزاواری و بهره وری می‌کنند، پیکتی پیش بینی می‌کند که دنیای آینده به احتمال قوی بدترین‌های دو دنیای پیشین را در هم می‌آمیزد: نابرابری عظیم سرمایه موروٍثی و نابرابری شدید درآمدها که به نام سزاواری و بهره وری توجیه می‌شود.

راه حل پیکتی:

پیکتی راه حل خود را چنین ارائه می‌دهد: دولتی اجتماعی (شبیه دولت رفاه) که بیمه درمانی و آموزش و پرورش را تا سطح تحصیلات عالی و حقوق بازنشستگی را بر مبنای مالیات تصاعدی بر درآمد تامین کند. او همچنین پیشنهاد می‌کند که در چارچوب ایجاد نظام‌های بانکی شفاف در سطح جهانی، یک مالیات تدریجی سالانه بر سرمایه اعمال شود تا هر کشور بتواند میزان درآمد واقعی سرمایه داران خود را در کل جهان، از جمله پناهگاه‌های مالیاتی، تعیین کند و مالیات تدریجی هماهنگ با درامد واقعی آنها را بر این قشر اعمال کند.

وی پیشنهاد می‌کند که یک مالیات جهانی به نرخ ۲ درصد و اعمال مالیات تصاعدی به سقف ۸۰ درصد در کشورها وضع شود و انجام این اقدامات از میزان نابرابری خواهد کاست.

بدیل او نیز شباهت‌های بسیاری به دولت‌های رفاه اروپایی در سه دهه پس از جنگ جهانی دوم دارد. دولت‌هایی که او چنین توصیف می‌کند: "سرمایه داری بدون سرمایه داران یا به هر صورت سرمایه داری دولتی که درآن مالکان خصوصی دیگر بزرگ‌ترین شرکت‌ها را کنترل نمی‌کردند." (ص. ۱۳۸) تفاوت بدیل او با الگوی دولت‌های رفاه این است که در برگیرنده‌ی شکل‌های جدیدی از مالکیت خواهد بود که نه صرفا خصوصی و نه صرفا دولتی خواهد بود. در این بدیل، نمایندگان اتحادیه‌های کارگری نیز نقش فعال تری در تصمیم گیری‌های شرکت‌ها خواهند داشت.

نقد آراء پیکتی:

در نقد پیکتی گفته اند او سهم فاکتور ریسک را نادیده می گیرد و به این واقعیت اشاره نمی کند که بسیاری از سرمایه داران در نتیجة ریسک، فنا شده اند و افزایش سرمایه و ثروت سهم نوآمدگان هم بوده است.

درست است که بیل گیتس 70 میلیارد دلار ثروت دارد ولی از قبل این ثروت او هزاران میلیونر و میلیون ها نفر به طبقة متوسط پیوسته اند. در حالی که در غیاب امثال او یا اگر ثروت او مثلا یک میلیارد بود، میلیونر های کمتری می داشتیم.

راه حل پیکتی بستن مالیات زیاد به ثروت است. در نقد راه حل او گفته اند تمرکز ثروت در دست دولت فساد می آورد. اما مثال کشورهای اسکاندیناوی مصداقی برای تمرکز ثروت و مالیات در دست دولت بدون ایجاد دیکتاتوری است. اما در همین کشورها تنبلی و ریخت و پاش سرمایه و مصرف غیرضروری خدمات دولتی مثل دارو افزایش یافته است.پیکتی با تقلیل دادن سرمایه به ثروت و تقلیل نابرابری به شیوه‌ی توزیع از نگرش مارکسی فاصله می گیرد.

مارکس سرمایه داری را نه صرفا یک شیوه توزیع که یک شیوه تولید می‌داند که انسان را از فرایند کارش، از قابلیتش برای کار آزادانه و آگاهانه، و از دیگر انسان‌ها بیگانه می‌کند. تفاوتی اساسی میان سرمایه داری و نظام‌های استثمارگرانه پیشین وجود دارد. در نظام‌های بردگی و فئودالی نیز هدف ارباب استخراج حداکثر از برده یا رعیت و پرداخت حداقل وسائل مصرفی به آنها بوده است. اما در نظام سرمایه داری، از آنجا که کار انتزاعی است و نه فقط ارزش مصرفی که ارزش مبادله‌ای تولید می‌کند، استخراج کار اضافی یا ارزش اضافی دیگر به طمع ارباب یا کارفرما محدود نشده بلکه به غایتی در خود مبدل می‌گردد.