وجودشناسی ابن عربی: فلسفه آفرینش
دنباله تاریخ تصوف
محمدامین مروتی
وجودشناسی ابن عربی:
فلسفه آفرینش:
فلسفه خلقت و آفرينش چه بود و خداوند چرا و به دفع كدام نياز به خلقت كائنات همت گماشت؟
در پاسخ به اين سؤال، ابن عربي مانند بسياري ديگر از متصوفه و اهل عرفان، دست به دامان حديث قدسي معروف به «كنز مخفي» (گنج پنهان) مي زند كه بر اساس آن خداوند مي فرمايد من گنجي مخفي بودم و عالم را خلق كردم تا اين گنج ناشناخته نماند. در واقع عالم به مثابه آينه اي كه مجلي و محل ظهور و تجلي اين گنج است، مصور شده است. اگر خلقت نبود وجود در عالم «عمي» و «ظلمت» باقي مي ماند. ابن عربي در مقام تفهیم و تشریح مي گويد «نفس رحماني» خداوند حبس شده بود و تاب مستوري نداشت و اين انباشتگي يا به تعبير ابن عربي این «كَرب» او را آزار مي داد پس رحمت واسعه اش را بر همه موجودات گسترد و اقتضاي هر رحمتي و هر فيضي البته و در وجه اول فيض وجود است و از همين جاست كه «عشق»، محور عرفان و تصوف مي شود. در واقع علت آفرينش عالم، عشق خداوند به شناساندن خود در آيينهي هستي بود. در مثنوی زير که احتمالا از شیخ عبدالرّحمن الخالصی است، متافيزيك آفرينش از منظر ابن عربي خلاصه شده است:
يــار بـا خـود، در ازل بيمــا و مــن عــشـق را ميباختي بــا خـويـشتـن
عـاشـق و معشوق خــود بـود و دگر جز به خود، بـَـرخود نميشد جلوهگر
آمــد از غـيـرت، نوايي ســاز كــرد پــردهاي را، بــا دَمَش دمساز كــرد
چــون صــداي پردهاش اظهار شـد عــالــم ازخــوابِ عدم، بيدار شـد
رنگ با بيرنگ چــون دمساز شــد ايــن و آن از يـكـدگر ممتاز شــد
جـلــوه بيرنگ، رنـگـي دادشــان هـــريكي، بــر وفــقِ استعدادشان
عبدالرحمن جامی ملقب به خاتم الشعرای پارسی گو کوشیده بین سنت عارفانه مولوی و عرفان نظری ابن عربی جمع کند. وی دركتاب" هفت اورنگ" وجود ذات الهی را به عروسی بی پیرایه و آیینه ندیده تشبیه می کند و می گوید:
در آن خــلـوت كــه هستي بي نشان بـود بــه كُـنــج نيستي عـالـم نــهــان بــود،
جــمــالــي مــطـلـق از قــيـدِ مـظاهــر بــه نــورخويش هــم بــرخويش ظـاهــر
نــواي دلبري بــا خــويـش مي ساخت قــمــارِ عــاشـقـي با خويش مي باخت
ولــي زانجا كه حـُـكــم خوبرويي اسـت ز پــرده ، خوبـرو در تنگ خــويــي است
نــكــو رو تــاب مــستــوري نـــدارد چــو در بــنـدي ســر از روزن بــرآرد
نــظــركــن لاله را دركـــوهــســاران كــه چــون خــرم شــود فصل بهاران
كــنـد شــق، شقهي گـلـريــز هــا را جــمــال خــود كــند زان آشــكــارا
چو هر جا هست حُسن، اينش تقاضاست نخست ايـن جنبش از حُسنِ ازل خاست
بــرون زد خـيمه زِ اقــلـيـم تــقـدس تــجـلـي كــرد بــر آفــاق و انـفــس
ز هــــرآيـيـنــهاي بـنـمــود رويـــي بــه هــرجا خاست از وي گـفـتـگـويـي
جــمــال اوست هــرجـا جـلــوه كــرده ز مــعـشـوقــان عــالــم بـسـته پــرده
بــه عــشـق اوســت دل را زنــدگــانـي بــه عــشــق اوست جــان را كــامــراني
دلي كــو عــاشــق خــوبــان دلــجوست اگــردانــد و گــر نــي عــاشــق اوســت
تــــويــي آيـيـنـهي «او»، آيـيـنــه آرا تـــــويــي پــوشــيــده و او آشــكـــارا
چــو نيـكو بنگـري آيينه هــم «او» ست نــه تنها گــنـج «او»،گنجينه هم «او»ست
خــمــش كــن قــصــه پــايـاني نــدارد زبـــــانــــي و زبــانــدانـــي نــــــدارد
هـمــان بـهـتـر كــه اندر عــشـق پيچيم كــه بــي ايــن گـفـتگــو، هـيچيم هـيچيم
در غزلی که باز به احتمال زیاد از شمس مغربی است، آمده که نحوهي خلقت جهان چنان بود كه خدا داشت راز خود را به خود ميگفت و از بيرون افتادن راز باعث خلق جهان شد و اعيان ثابته از علم او به عالم عين وارد شدند و بعد خواست تا خود را به خودش بنماياند پس انسان را آفريد تا او را بشناسد و به معرفت او برسد:
ناگهان مــوجــي زِ بــحـــر لامكان آمــد پــديــد كـــز نهيبش اين هــمــه شــور و فــغان آمد پديد
راز خــود ميگفت بــا خـــــود، آن نــگــار جلوهگر راز او بــيــرون فــتــاد، ايــن داستان آمد پــديــد
خواست تــا اعــيــان ثابت را زِ علم آرد بــه عـيــن ذات و اســمــا و نــعوتِ بــيكــران آمــد پــديــد
حُــسـن خــود را كــرد پــس بــر روح اعظم جلوهاي عــقـل و نفس و عــرش و فــرش و آسمان آمد پديد
خواست تا خود را به خود بنمايد او، زان سان كه اوست مــظــهـر جامع، چـــو آدم در جهان آمــد پــديــد
دلايلي كه عرفا در تنسيق و تثبيت موضع وحدت وجود ميگرفتهاند، هم دلايلي عقلي است و هم دلايل نقلي. تعدادي از مهمترين دلايل نقلي استناد به آيات قرآني زيراست:
ولله المشرق والمغرب فاينما تولو فثم وجه الله (سوره ي بقره-115 )مشرق و مغرب از آن خداست و به هرجا روي بگردانند وجه خداست.
هو معكم اينما كنتم (سوره ي حديد-4) : هركجا هستيد او با شماست.
و نحن اقرب اليه من حبل الوريد (سوره ي ق-16): و ما از رگ گردن به او نزديك تريم.
هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (سوره ي حديد-3) : او اول و آخر و ظاهر و باطن است.
دلايل عقلي هم اين است كه تبديل عدم به وجود محال است لذا خداوند بايد از ذات خود براي خلقت مايه گذاشته باشد و نيز این که اگر اعتقاد به وجود چيزي غير از او داشته باشيم ، نوعي شرك پنهان داريم لذا او بايد يگانه موجود حقيقي كل هستي باشد. عين الوجود و صرف الوجود باشد نه موجودي از موجودات.
پس از ابن عربي، عرفا كوشيدند نظريه وحدت وجود از حلول و تناسخ متمايزگردانند. از جمله "شبستري" درگلشن راز ميگويد حلول و اتحاد مستلزم وجود دو چيز و آميختن آن ها با هم براي توليد يك چيزسوم است در حالي كه عرفا دم از دو چیز نمي زنند، بلكه از وحدت ميگويند:
حــلــول و اتـحـاد اينجا محال است كه در وحدت، دوي، عين ضلال است
در واقع جهان آينهاي است كه جمال الهي در آن ممكن است و ذات نزول نكرده كه بعدش بخواهد در چيز ديگري حلول كند، هم چنان كه تصويرشخص در آينه را نميتوان حمل بر نقل و انتقال شخص به داخل آينه كرد.
مولانا هم در تبیین انالحق گفتن امثال حلاج مي گويد:
اين "انا" هو، بود در سَر اي فضــول ز اتــحــاد نــور، نـَـز راه حــلـول