عقل و پير و تقليد از منظر مولانا
عقل و پير و تقليد از منظر مولانا
مولانا درباره ي رابطه عقل و لزوم گزيدن پير مي گويد اگر با عقل كل متصلي، پيرو نورِ عقلِ خودت باش و از كسي تقليد مكن. آن كس كه نيم عاقل است آن قدر مي داند كه بايد در دليلي و راهنمايي بياويزد تا رستگار شود ولي آن كس كه نيم جو عقل ندارد از پيروي از عاقلان هم عار دارد و نمي داند بايد عدم شود و در پير فاني گردد تا نجات يابد و بعد به عنوان شاهدِ مثال، حكايت آن سه ماهي را نقل مي كند كه مي دانستند صيادان قصد صيد آن ها را دارند. ماهي عاقل قبل از آن كه صيادان به سر وقتشان بيايند، از آبگير هجرت كرد و به دريا پيوست و خود را نجات داد. ماهي نيم عاقل بعد از اين كه ديد صيادان به سراغشان آمده اند خود را به مردن زد و روي آب انداخت. صيادان به خيال مرده بودن او را صيد نكردند و بدين ترتيب او هم با مردن و" فنا"، نجات يافت ولي ماهي بي عقل صيد شد و خوراك صيادان گشت:
آن كــه او از پــرده ي تـقـليد جَست او به نــور حــق ببيند، آنچه هســت
جهد كن تا پير عــقـل و ديــن شوي تا چو عــقــل كل، تو باطن بين شوي
عـاقــل آن باشد كه او بامشعله اسـت او دلـيــل و پـيـشـواي قـافـلـه است
پـيروِ نــور خــود است آن پيـشــرو تـابعِ خويش اســت، آن بي خويش رو
ديــگـري كـه نيم عــاقــل آمــد او عاقـــلي را ديــده ي خـود دانــد او
دـست در وي زد چو كور اندر دلـيـل تـا بـدو بـيــنا شد و چُسـت و جليل
و آن خري كَز عقل، جَو سنگي نداشت خود نبودش عـقل و عـاقل را گذاشت
نـيسـت عـقـلش، تا دمِ زنـده زنــد نـيـم عـقلي نَه، كه خــود مرده كند
عـقـل كامـل نيست خود را مرده كن در پـنـــاهِ عــاقـلي، زنــده سَـخُـن
و مي گويد تقليد براي كسي است كه به عقل كل متصل نيست و نيم عقلي دارد. ولي چون مقلد است ممكن است فكر كند پير يعني كسي كه موي سپيد دارد حال آن كه پير، پير عقل است:
اي بـسـا ريــش سـيـاه و مــرد پـيــر اي بـسـا ريش سپــيـد و دل چــو قير
پـيــر، پـيــرِ عـقــل باشد اي پــسـر نــه سپيديّ مــوي، انــدر ريـش و سر
آن سـپـيديِ مـو، دليلِ پختگي اســت پـيشِ چشم بسته، كِش، كوتَه تگي است
آن مـقـلـد چـون نداند جــز دلـيــل در عـلامـت جـويــد او دايــم سَـبـيـل
يعني از روي علامت و با كمك راهنما، راه را پيدا مي كند ولي ادامه مي دهد:
آن كـه او از پـرده ي تـقليد جَست او بـه نـور حـق ببيند، آنچه هست
جـهد كن تا پيـر عقل و دين شوي تا چـو عقل كل، تو باطن بين شوي
ملاحظه مي شود كه تصوف عاشقانه شمس و مولانا، قدمي از پيروي كوركورانه مريد از مراد فاصله مي گيرد و توصيه به تعقل مي كند. منتهي چون در آن زمان مقلدان و ناآگاهان و بي سوادان بسيار بيشتر از امروز بودند، مولوي مي گويد ناچار بايد به اهل تقليد بگوئيم لااقل از پيري تبعيت كنيد چون از پرده تقليد نجسته اند:
آن مـقـلد چـون نداند جز دلــيـل در عـلامـت جـويـد او دايـم سبيل
بــهـر او گـفـتيـم كه: تـدبـيـر را چون كه خواهي كرد، بگزين پير را