النجات فی الصدق
النجات فی الصدق
محمدامین مروتی
در زمان مولانا طلیعه های ابتذال تصوف آشکار شده بود که اوج آن در یک قرن بعد باعث تبرّی جستن حافظ از عنوان صوفی می شود. تبدیل تصوف به فرم و لباس و خرقه، کرامت سازی و شیخ پرستی و فرقه پرستی در سنت تصوف متقدم وجود نداشت. از این رو سعدی می گوید: "ظاهر درویشی جامه ی ژنده است و مویِ سترده[1] و حقیقت آن، دل زنده است و نفس مرده ." و حافظ می گوید:
ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه
و خود مولانا هم می فرماید:
از هزاران یک نفر زان صوفی اند مابقی در دولت او می زیند
یکی از دلایل مهم این ابتذال ترویج اطاعت مطلق مرید از مراد بود که باعث ظهور شیخان جاهل و گمراهی شده بود که مقام و منصبشان را از راه توارث به دست می آوردند و آن را وسیله ی برآوردن مطامع دنیوی می کردند. مولانا نیز در این دوران هم خطر پیران جاهل را حس می کند و هم با انبوه مریدانی مواجه است که دست چپ و راستشان را نمی شناسند و به قول حافظ از راه و رسم منزل ها بی خبرند و نیاز به یک راهنمای دلسوز و روشن بین دارند. لذا برای تشخیص پیران واقعی و جهتِ اجتناب از دیوان آدم روی و مدعیان ولایت، محک و معیارهایی پیش می نهد که عبارا است از روشنی و گرمی. یک پیر خدایی هم سالک را گرم می کند و بدو انرژی می دهد و هم ذهنش را روشن می کند:
چون بسی ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست
کار مردان روشنی و گر می است کار دونان حیله و بی شرمی است
در دفتر اول نیز به تاکید در همین مضمون و در مطلبی با عنوان "مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته "، مریدان را از شیخ ناواصل که متکی به نقل اند و از خود تجربه ای و شهودی ندارند، برحذر می دارد و می گوید شیخ ناواصل نه تنها چیزی به مرید نمی دهد که سرمایه اش و من جمله عقلش را هم از او می ستاند:
تو مرید و میهمان آن کسی
کو ستاند حاصلت را از خسی[2]
خودش نوری و روشنایی ندارد که به تو بدهد:
نیست چیره چون ترا چیره کند؟
نور ندهد مر ترا تیره کند
چون ورا نوری نبود اندر قِران[3]
نور کی یابند از وی دیگران
همچو اعمش[4] کو کند داروی چشم
چه کشد در چشم ها الا که یشم[5]
حال ندارد ولی ادعا و قال دارد:
ظاهر ما چون درونِ مدعی
در دلش ظلمت زبانش شعشعی
از خدا بویی نه او را نه اثر
دعویش افزون ز شیث و بوالبشر[6]
شیطان هم طرفشان نمی رود چون خیالش از گمراهی آنان راحت است:
دیو ننموده ورا هم نقشِ خویش
او همیگوید ز ابدالیم[7] بیش
سخنان دراویش واقعی مثل بایزید را می دزدد و بر خود می بندد:
حرف درویشان بدزدیده بسی
تا گمان آید که هست او خود کسی
خرده گیرد در سخنﹾ بر بایزید
ننگ دارد از درون او، یزید
بهره ای از حقیقت ندارد:
بینوا از نان و خوانِ آسمان
پیش او ننداخت حق یک استخوان
اتکای او به مقام و منصب ارثی اش است نه سلوک شخصی:
او ندا کرده که خوان بنهادهام
نایب حقم، خلیفهزادهام
به ساده لوحان گمراه صلا می دهد تا بر سر سفره اش، بدان ها "هیچ" بخوراند:
الصلا سادهدلانِ پیچ پیچ
تا خورید از خوانِ جودم سیرﹾ هیچ
بدین سان تمام عمر سالک و مرید با وعده ی فردایی می گذرد که هرگز نمی رسد:
سالها بر وعده ی فردا، کسان
گِردِ آن در گشته، فردا؛ نارسان
چونک پیدا گشت کو چیزی نبود
عمر طالب رفت، آگاهی چه سود
اما سالک صادق و ساده چه گناهی دارد که باید در این گونه دامی بیفتد؟ آیا راه نجاتی هست؟ مولانا می گوید اگر سالک، صادق باشد، خداوند دست او را می گیرد و نجاتش می دهد ولو اینکه دست در دامان شیخی زده باشد که به گمانش در عالم معنا و جان است ولی در واقع جسدی بیش نیست:
لیک نادر طالب آید کز فروغ
در حقِ او نافع آید آن دروغ
او به قصدِ نیک خود، جایی رسد
گرچه جان پنداشت و آن آمد جسد
چنانچه در باب سادهدلي و پاك طينتي بابا طاهر نقل كردهاند كه در جواني به جرگهي طلاب وارد ميشود ولي چيزي از قيل و قال مدرسه نميفهمد و از يكي از طلاب ميپرسد شما چه ميكنيد كه از اين سخنان سر در ميآوريد. او به مزاح ميگويد شبها يخ حوض را ميشكنيم و تا صبح چهل بار غسل ميكنيم. بابا طاهر اين كار را ميكند و پس از بار چهلم نوري به قلبش ميتابد و سرآمدِ طلاب ديگر ميشود. شايد لقب "عريان" او هم به سبب اين ماجرا بوده باشد و قول معروف او كه" امسَيتُ كُرديا و اصبَحتُ عربيا" يعني شب كرد بودم و چيزي نميدانستم و صبح زبانم به عربي گويا شده است، اشاره به همين واقعه بوده باشد.
[1] موی سترده اشاره به قلندران است که موی سرشان را می تراشیدند
[2] ازخسی: از پستی
[3] قران:همگنان
[4] اعمش: کسی که چشمش آبریزش دارد و درست نمی بیند
[5] یشم: سنگ بی ارزش
[6] شیث و بوالبشر: پیامبران الهی
[7] ابدال:اولیاء الله
[7] ازخسی: از پستی
[7] قران:همگنان
[7] اعمش: کسی که چشمش آبریزش دارد و درست نمی بیند
[7] یشم: سنگ بی ارزش
[7] شیث و بوالبشر: پیامبران الهی