ریشه های تاریخی "پیرمغان" حافظ  

محمدامین مروتی

ظاهرا مُغان (جمع مُغ) روحانیون سلسله ی مادها بودند که پس از سلطه ی هخامنشیان و در غلبه ی آیین زرتشت نیز تولیت امور مذهبی را حفظ کردند. در دوران ساسانیان مغ به پایین‌ترین مرتبه از سلسله مراتب روحانیت زرتشتی اطلاق می‌شد. هیربد و موبد و موبد موبدان رده های بالاتر روحانیت زرتشتی بودند. دهخدا می گوید: "شاه در جمیع مواردی که با مذهب تماس داشت رای موبدان موبد را می خواست . این شخص از آنجا که هادی معنوی و مشاور روحانی سلطان بود، در تمام شئون کشور نفوذ فوق العاده داشت.تشریفات مذهبی که مستلزم اطلاع و تجربه ی مخصوص بود در معابد به وسیله ی هیربدان اجرا می شد. خوارزمی معنی لفظ هیربد را «خادم آتش » گفته است ." (لغت نامه)

پس به نظر می رسد که پیوند حکومت با دین در ایران باستان و در دوران زرتشتی گری تنگاتنگ بوده که در دوره ی صفوی به نحوی احیا شده است. این پیوند در شاهنامه نمود بارزی دارد:

نه بی تاج شاهی بود دین به پای          نه بی دین بود پادشاهی به جای

چنان پاسبانان یکدیگرند                   تو گویی که در زیر یک چادرند

مقوله ای  "فره ایزدی" در دین زرتشتی و در شاهنامه نیز بیانگر همین پیوند دین و حکومت بوده است که حکومت پهلوی نیز بر آن تاکید داشت و در عین حال شباهت زیادی به تعالیم افلاطون تحت عنوان "حاکمِ حکیم" داشته است. زمانی که فره ایزدی از پادشاهی جدا می شد در واقع پشتوانه ی الهی و مشروعیت خود را از دست داد که نمونه بارزش جمشید در شاهنامه است:

ماجراي جدا شدن فره ايزدي از جمشيد در شاهنامه چنين آمده است:

مني كــرد آن شاهِ يـزدان شناس                    ز يـزدان بپيچيــد و شـد ناسپاس

چنين گفت با ســالخورده مهــان                   كه جـز خويشتن را ندانم جهــان

هنر در جهان از من آمــد پـديـد                    چـو من نامـور، تخت شاهي نديد

جهـان را بـه خــوبي من آراستـم                   چنـان است گيتي كجا خــواستم

خور و خواب و آرامتان از من است                  همان كوشش و كارتان از من است

چـو اين گفته شد فرِ يزدان از اوي                  بگشت و جهان شـد پر از گفتگوي

مني چـون بپيــوست با كــردگار                   شكست انــدر آورد و بـرگشت كار

به جمشيد بر،تيره گون گشت روز                   همي كـاست آن فــرِگيتي فــروز

هاشم رضی می‌نویسد:" در ادوار قدیم تاریخ دینی ایران باستان روحانیان آیین‌های گوناگون مغ نامیده شده‌اند. مغان مادی و مغان مجوسی غیر از مغان میترایی بوده‌اند. مغان میترایی به موجب گات‌ها همان کَرَپَن‌ها هستند. کرپان‌ها یا مغان میترایی همان‌هایی هستند که  اندیشه‌های گنوسی و عرفانی ویژه ی خودشان را در حکمت و عرفان ایران دوران اسلامی وارد کردند." (رضی، دین و فرهنگ ایرانی پیش از عصر زرتشت، ۱۸۷.)

به استثنای یک بار، در اوستا نام مغان ذکر نشده است. در ویکی پدیا به نقل از دهخدا آمده است که مغان در نزد غربیان نیز به عنوان گروه اسرارآمیز شناخته بودند و کلمه ی Magic یا مشابهات آن در زبان‌های اروپایی (به معنی جادو) برگرفته از کلمه ی مغ است.همچنین واژه ی magnet و magnetism (و شکل فارسی آن مغناطیس) به همراه واژه ی  magic، از ریشه ی واژه ی فارسی «مگ» بوده، که خود برگرفته از نام گروه مغان ایرانی است. این واژه به صورت «مگو» چندین بار در کتیبه‌های بیستون آمده و در اوستا به صورت «مغو» و در پهلوی «مغ» شده‌است. کلمه موبد که به پیشوای دین زردشتی اطلاق می‌شود از همین ریشه‌است. (لغتنامه ی دهخدا) این واژه که در یونانی به شکل «ماگوس» بود و در لاتین به شکل «مگوس» در آمد. در زبان آرامی به شکل «مجوشا» و در عربی مجوسی بوده‌است.

در داستان سه مغ، که تنها در انجیل متی آمده است سه مجوس و سه فرزانه از شرق برای تولد عیسی ، زر، مرّ و کندر به ارمغان بردند. این سه مغ اولین شخصیتهای مذهبی بودند که عیسی را پرستش کردند. بر اساس انجیل متی در عهد جدید، پس از زاده شدن عیسی، سه مرد فرزانه از شرق به دیدار هِرودیس آمدند تا درباره خبر زاده شدن پادشاه یهود از او پرسش کنند، چرا که اختر وی را در شرق دیده بودند. هِرود، پیش از آن از کاهنان و کاتبان شنیده بود که کریستوس یا مسیح یهودیان در بیت لحم یهودیه زاده می‌شود؛ پس مردان مغ را به بیت لحم فرستاد و از آن‌ها خواست که هرگاه آن بچه را یافتند، به وی آگاهی دهند؛ اما مردان مجوس بر اساس رویایی که دیده بودند، هِرود را آگاه نکردند.

بنابراین به نظر می رسد مغ مورد نظر حافظ، نه مغان زرتشتی که مغان مادی و میترایی بوده اند که دارای اندیشه ی عرفانی هم بوده اند. به نظر می رسد حافظ که گرایش عرفانی را عزیز می داشته و تصوف را انحرافی از آن تلقی می کرده، در تقابل با پ"یران گمراه و شیخان جاهل" زمان خود، دست به احیای مفهوم یک پیرتاریخی – و نه شخصیت حقیقی و حقوقی او - زده است تا "بی پیر" نماند. بی پیر، در فرهنگ امروزه ی ما نیز طنینی منفی دارد و کنایه از شخص گمراه است. احیای این مفهوم را نیز باید به حساب رندی گری های حافظ گذاشت که الحق نیز در این کار موفق بوده است.