ابو سعيد ابوالخير
دنباله تاریخ تصوف
محمدامین مروتی
ابو سعيد ابوالخير(440- 357هـ) ابو سعيد معروف به "پير ميهنه" نيز از بزرگترين نمايندگان تصوف مستانه و عاشقانه است. شاگرد" پير ابوالفضل حسن" و "عبدالرحمن سلمي" بود. اولين عارفي است كه سماع و شعر را به عنوان راهكارهاي مهم در طريقت به كار گرفت. رباعيات عارفانه اش معروف است. دربارهي او، از مريدانش حكايات زيادي نقل شده كه مهم ترينشان در دو كتاب "اسرار التوحيد في مقامات شيخنا ابو سعيد" به قلم "محمد بن منور و ديگري "حالات و سخنان ابو سعيد" اثر" جمال الدين بن ابي سعيد" ميباشد. خودش اهل كتاب نبود و همه نوشتههايش را هم به زير خاك كرد تا بدانها فخر نفروشد. به مريدي كه از احوال او حكايت كرد گفت: «حكايت نويس مباش. چنان باش كه از تو حكايت كنند.» (اسرار التوحيد) روحيه اي بسيار شــاد و پـرانـرژي داشت و خــود را "هيچكس بن هيچكس" معرفي كرد. گفت: « تصوف عبارت است از يكسان نگريستن و يك سو نگريستن.» (همانجا) كه دلالت بر عدم قضاوت نيك و بد و جهتگيري توحيدي و يك دلگي در امر حق دارد. ملاقاتي با ابن سينا داشته كه ابن سينا درباره او گفته آن چه من ميدانم او ميبيند و شيخ در باب ابن سينا گفت آن چه ما ميبينم او ميداند. (همانجا) اين قول به خوبي تفاوت ميان مقام عالم و عارف را بيان ميكند. تصوف او هم چون بايزيد بر محور فنا و نيستي از خودي است. در "اسرار التوحيد" از قول او نقل شده كه: « زندانِ مرد، بودِ مرد است. چون قدم از زندان برون نهاد، به راحت برسيد.» (همان جا) و« شيخ عبد الصمد حكايت كرد كه مدتي از مجلس شيخ غايب بودم و متأسف بودم بدان فوايد كه از من فوت شد و چون در ميهنه شدم، شيخ گفت: اي عبدالصمد هيچ متأسف مباش كه اگر ده سال از ما غايب گردي، جز يك حرف نگوييم كه بر اين ناخن بتوان نوشت و اشاره به ناخن بزرگ كرد و آن سخن اين است: ذَبَحَ النفس و الا فلا.» (اسرار التوحيد).
از رباعيات اوست در بيان راه هاي متعدد رسیدن به خدا:
راه تــو، به هر قدم كــه پويند، خـوش است وصل تو، به هر سبب كه جويند، خوش است
روي تــو، به هــر ديـده كـه بينند، نكوست نام تــو، به هـر زبان كـه گويند، خوش است
و در باب نماز عارفان:
تا روي تــو را بديدم اي شـمـعِ طراز ني كـار كنم، نه روزه دارم، نه نـمـاز
چـون با تـو بُوم مَجازِ من، جمله نماز چون بي تو بوم، نماز من جمله مَجاز
آسيابي را ديد و گفت اين آسياب ميگويد:« تصوف اين است كه من در آنم.درشت ميستانم و نرم باز ميدهم و گرد خويش طواف ميكنم و در خود سفر ميكنم تا هر چه نبايد، از خود دور كنم.» (اسرار التوحيد)
محور تصوف ابو سعيد، اخلاق است و خود را ناديدن و خدمت به خلق و محبت:
« به عدد هر ذرهي موجودات راهي است به حق. اما هيچ راه نزديكتر و سبكتر از آن نيست كه راحتي به كسي رسد و ما بدين راه رفتيم.» (همان جا)
كساني كه وصفش را شنيده بودند كسي را به ميهنه فرستادند تا او را ببيند و احوال او به آنها بازگويد. شيخ او را گفت: « برو و بگوي كه مردي ديدم كه بر كيسهي او بند نبود و با خلقش داوري نبود...» (همان جا)
و خواست خدا را در خدمت خلق ميديد و اين با نگرش صوفيه پيشين كه خدمت به خدا و خلق را قابل جمع نميدانستند، فرق دارد:
« هر چه را خلق نشايد، خداي را نشايد و هر چه خداي را نشايد، خلق را نشايد.» (همان جا)
و گفت:« خدايت آزاد آفريد، آزاد باش.» و گفت:« بندهي آني كه در بندِ آني.» (همان جا)
ابو سعيد شفقت به مردم و خدمت به آنها و نيز به كار گرفتن سماع و شعر را براي رستن از بند خود، خلاصه تصوف ميدانست و اهميتي كه به اين راهكارها ميداد، تصوف او را از صوفيه متقدم متمايز ميكند.
عطار در تذکره الاولیاء ، به روال معهود خود، از وي كرامات فراوان نقل ميكند و از آزار او بوسيله عوام و اهل ظاهر و از رياضتهاي او كه از جمله ختم كردن قرآن در حالي بود كه خود را نگونسار و آويزان ميكرد. اما خود هيچگاه مدعي كرامت نبود. عطار نقل ميكند كه مريدي داشت كه متمول بود و او را به پاك كردنِ مَبرَز[1] و گرم كردن حمام و خدمت و گدايي واداشت و پس از آن به انواع راه و روشها او را به وسيله مريدان و سخنان خود ميآزرد تا آن كه مريد را نااميد و مأيوس از خانقاه بيرون انداخت. مريد به مسجد رفت و به زاري مشغول و به ناگاه حالي به او دست داد و وقتش خوش شد. شيخ به سراغ او رفت و گفت:« اي فرزند جفايم در حق تو براي آن بود كه از همهي خلق و از من اميد ببري. حجاب ميان تو و خدا ابو سعيد بود و تو از اين بت خبر نداشتي. اكنون برخيز كه مباركت باد.» (تذکره الاولیاء) يكي از علماي ظاهر به نام "ابوالحسن توني" هميشه او را لعنت ميكرد و شيخ بر او رحمت ميكرد چرا كه ميگفت: « او پندارد كه ما بر باطليم. لعنت بر آن باطل ميكند از براي خدا.» (همان جا) اين نوع نگاه به دشمنان، به راستي جايي براي دشمني و مانورهای نفسانيت باقي نميگذارد .
نگاهي ديگر به ماجراهاي نقل شده از او در"اسرار التوحيد" بياندازيم:
ابو سعيد در همه يكسان مينگريست و همهي مذاهب را گرامي ميداشت. اهتمامش بر تحول قلوب بود نه تغيير مذهب. چنان كه نقل ميكنند كه در كليسايي رفت و وقت همه ترسايان از او خوش گشت و بگريستند و برون آمد. يكي گفت:« اگر شيخ اشارت كردي، همه زنارها باز كردندي. شيخ گفت: ما ايشان را زنار نبسته بوديم تا بازگشاييم.» ( اسرار التوحيد)
"شيخ ما را گفتند: كه مردان او در مسجد باشند؟ گفت: در خرابات هم باشند. "(همان جا)
در باب معناي جوانمردي و ایضا حاضرجوابی از او نقل است كه در حمامي شد و دلاك او را خدمت ميكرد و چنان كه رسم ايشان است، شوخهاي تن شيخ را بر بازوي او جمع ميكرد و در آن حال پرسيد: « اي شيخ جوانمردي چيست؟ گفت: آن كه شوخِ مرد پيش روي او نياوري.» يعني عيوب مردم را به رخشان نكشي.
معتقد بود به جاي افتادن در پوستين خلق، بايد به كار خود مشغول شد. چنان كه در همسايگي شيخ، مردي به نام" احمد بو شره" بود كه شبانه با حريفان خود به فساد مشغول بود و صوفيان اجازت خواستند كه سراي ايشان خراب كنند. شيخ گفت: " آنها را باطل چنان مشغول كرده كه از حقّ ِ شما ياد نميكنند. شما را هم حق بايد چنان مشغول دارد كه از باطلِ ايشان ياد نياريد." (همان جا)
از تفاخر به كرامات گريزان بود و نيز از انزواي از خلق. چنان كه صوفيه ي گذشته از مخلوق غايب ميشدند: "او را گفتند فلان كس بر آب و فلان كس بر هوا ميرود. گفت: وزغي و مگسي هم اين بكنند. مرد آن بود كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با خلق داد و ستد كند و درآميزد و از خداي غافل نباشد." (همان جا)
شفقت او بر گناه كار و بيگناه يكسان بود. چنان كه در گورستاني جماعتي را ديد مست كه ساز ميزدند. به آن ها گفت:« خداوند چنان كه در اين دنيا خوش دل ميباشيد، در آن دنیا نيز خوش دلتان دارد.» از اين سخن همه آن جماعت توبه كردند. (همان جا)
درويشي بود كه از فرط تواضع او را" ابوتراب" ميگفتند و به شيخ نامهاي نوشت و« تراب قدمه» امضا كرد. شيخ در جواب نوشت:
گر خاك شدي، خاكِ تو را خـاك شدم چون خاك تو را خاك شدم، پاك شدم
شريعت و طريقت را در يك بيت خلاصه كرد و گفت:
از دوست پيام آمد كاراسته كن كار: اين است شريعت
مِهر دل پيش آر و فضول از ره بردار: اين است طريقت
در باب اين كه درويشي به مرقع پوشي نيست گفت:« اكنون خود كار بدان آمده است كه مرقعي كبود بدوزند و درپوشند و پندارند كه همة كارها راست گشت.» ( همان جا)
روزي در حال سماع بود و "شيخ محمد قايني" او را گفت: وقت نماز است. شيخ گفت: « ما در نمازيم و رقص ميكرد.» ( همان جا)
به حركت عملي و گام برداشتن تشويق ميكرد :
روزي قرار بود براي مردم سخن بگويد و چون بر تخت شد، مُعرّف برخاست و گفت: خداش بيامرزد هر كه از آن جا كه هست، گامي فراتر آيد. شيخ از منبر فرو شد و گفت:« هر چه ما ميخواستيم بگوييم و جملة پيامبران بگفتهاند، او بگفت: خداش بيامرزد كه هر كه از آن جا كه هست، گامي فراتر آيد.» ( همان جا)
و دربارهي ماجراي طغيان شيطان گفت: در قيامت به او دوباره فرجه دهند كه آدم را سجده كند و او ميگريد و ميگويد: « اگر به خواست من بودي، من سجده، روز اول كردمي.» ( همان جا)
و گفت كرامت ، انجام كار نامعقول نيست بلكه فعل و بيان بندهي پاك خود كرامات است:« چون بنده را پاك گرداند، حركات و سكنات و قالت و حالتِ آن بنده، همه كرامات بود.» ( همان جا)
هر چيز كه عرفا ميديدند، رابطه ي آن ها با معشوق را برايشان تداعي ميكرد و اين به دليل توجه و تمركزشان نسبت به معشوق بود. شيخ در پاييز درختي ، برگ زرد گشته را ميبيند و اين بيت را ميگويد:
تــرا رويْ زرد و مــرا رويِ زرد تـو از مهرْ ماه و من از مهرِ ماه
چنان كه حافظ هم ميگويد:
مــزرع سـبـز فلك ديدم و داس مـه نو يادم از كشتهي خويش آمد و هنگام درو
شيخ در باب داوري نكردن راجع به ديگران به اصحاب نقل كرد كه خداوند به موسي فرمان داد كه بني اسرائيل را بگويد بهترين خود را برگزينند و آنان چنين كردند. آنگاه فرمود آن مرد برود و بدترين قوم را بيابد و بياورد. چهل روز جستجو كرد تا بالاخره به شخصي برخورد كه به همه لحاظ فاسد بود و نخست گمان برد كه يافتم. سپس به خود نهيب زد كه به ظاهر نبايد حكم كرد. پس دستار در گردن خود كرد و بر موسي آمد كه اينك بدترين كَسِ قوم منم. وحي آمد به موسي كه او بهترين قوم است. ( همان جا)
از حكايت ذيل چنين برميآيد كه نه پيري نداشته و نه اهل رياضت بوده:
" شيخ را پرسيدند كه هر پيري را پيري بوده است. پير تو كيست؟ و پيران ، خود را از مجاهده ضعيف كردهاند و گردن تو در زهِ پيراهن نميگنجد و پيران حج كردهاند و تو نكردهاي. سبب چيست؟" ( همان جا)
در باب پير گفت من از خداي ميآموزم و در باب مجاهده گفت گردن ما در هفت آسمان نميگنجد و در باب حج گفت مرد آن باشد كه اينجا نشسته باشد و خانه بر سر وي طواف كند. ( همان جا)
و باز در باب يكسان نگريستن او به خلق نقل است كه از او پرسيدند:« مردان خدا در مسجد باشند؟ گفت: در خرابات هم باشند.» ( همان جا)
و دربارهي نفس گفت:« آن نفس توست كه تو را در چشم تو ميآورد... بايد چنان به حقش مشغول كني كه او را پرواي خود و خلق نماند.» ( همان جا)
"جامي" در "نفحات الانس" از قول او ميگويد: « حجاب ميان بنده و خدا، زمين و آسمان نيست... پنداشت و منيِ تو، حجاب است.» و گفت: « تصوف آن است كه آن چه در سر داري، بنهي و آن چه در كف داري، بدهي و از آن چه بر تو آيد، نجهي.»