ابوالحسن خرقاني
دنباله تاریخ تصوف
محمدامین مروتی
ابوالحسن خرقاني (وفات425هـ) او هم از اعاظم صوفيه است و مشربي شبيه بايزيد داشت. اُمّي و درس ناخوانده بود و حتي قرآن هم نمي دانست ولي به قول عطار بر سر گور بايزيد،كلّ قرآن بر او تلقين شد. از راه هيزمشكني روزگار ميگذراند و اهل توكل كاهلانه نبود. اما اهل رياضت بود. در طريقتِ تصوفِ سُكر و عشق گام برميداشت و در باب تساهلش با مذاهب ديگر معروف است كه بر سر در خانقاهش نوشته بود: « هر كه در اين سرا درآيد، نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد كه هر كه را كه نزد خداي به جان ارزد، البته كه نزد بوالحسن، به نان ارزد.»" اخوان ثالث" اين حكايت را چنين روايت كرده است :
مـگـر بـُلحسن، پـيــر و شير مِـهـان كــه خَـرقان از او شهره شد در جهان
بـفــرمـــود بــر ســر درِ خـانـقــاه نگارند ايــن نـقـش خورشيد و مــاه:
هــر آن كـس كه آيـد بر اين در فرود بــه اكـــرام و بــا آفــريــن و درود،
بــه هـر ديــن و ايمان، امانش دهيد مـپـرسـيـد از نــام و نـانـش دهـيد
كـه هر كس كه حق را بيرزد به جان يـقـين بُلحسن را بـيـرزد بـه نــان!
و در باب اسرار باطني او و نيز در باب رحمت خداوند، عطار ميگويد شبي ندايي از غيب در آمد كه:« هان بوالحسن! ميخواهي آن چه از تو ميدانم با خلق بگويم تا سنگسارت كنند. شيخ گفت: بار خدايا ميخواهي آن چه در باب كرم تو ميدانم با خلق گويم تا دست از سجودت بردارند. آواز آمد كه نه از تو، نه از من.»
اهل سماع نبود و بيشتر اهل سوز و اندوه بود. عطار ميگويد يك بار ابو سعيد و ابوالحسن يكديگر را در آغوش گرفتند تا قبضِ ابوالحسن به ابو سعيد رسيد و بسطِ ابو سعيد به ابوالحسن. ابو سعيد همه شب ميگريست و ابوالحسن همه شب به رقص بود. اما فرداي آن روز بر بوسعيد شد كه اندوه ما را باز ده كه بدان دل خوشتريم. عطار كرامات عجيب و باورنکردنی فراوانی از او نقل ميكند . نقل است كه زن تندخويي داشت. روزي بوعلي سينا كه آوازه شيخ خرقان شنيده بود به ديدارش آمد و سراغ شيخ را گرفت. زنش گفت از آن زنديق كذاب چه ميخواهي و بسيار، بدِ شويِ خود گفت. بوعلي راه صحرا پيش گرفت و شيخ را ديد كه هيزم بر شيري نهاده. بوعلي پرسيد شيخا اين چه حالت است؟ گفت:« تا ما بارِ چنان گرگي- يعني زنش- نكشيم، شيري بار ما نكشد.» در باب خرقه و لباس، مردي از او طلب خرقه كرد. شيخ گفت همچنان كه اگر زني جامة مردان پوشد، مرد نگردد، تو نيز به پوشيدن مرقّع ، مرد نگردي.
شناخت عميقي از نفسانيت داشت و صرفِ دعوت به خدا را دليل بر حقانيت نميدانست چنان كه شخصي از او خواست:« دستوري ده تا خلق را به خدا دعوت كنم. گفت: زنهار تا به خويش دعوت نكني. گفت: شيخا مگر خلق را به خويش، دعوت توان كرد؟ گفت: آري. اگر كسي ديگر دعوت كند و تو را ناخوش آيد، نشان آن باشد كه دعوت به خويشتن كرده باشي.»
و گفت غريب نه آن كس است كه تنش درين جهان غريب است بل آن است كه دلش در تن، غريب بود و سرش در دل، غريب بود و گفت: الهي خلق، شكر نعمتِ تو ميكند و من شكر بودنِ تو كه نعمت، بودن توست. (منتخب نورالعلوم)
ابوالحسن مانند همه صوفيان مخلص، بر در ارباب قدرت نايستاده بود. روزي سلطان محمود قصد ديدار وي كرد و پيغام داد كه او هم به استقبالش آيد و اگر نيامد قول خداي بر وي خوانند كه " اطيعو الله و اطيعو الرسول و اولي الامر منكم". رسول پيغام بداد. جواب داد به سلطان بگو "چنان در اطيعوا الله غرقم كرد كه در اطيعوا الرسول شرم دارم چه برسد به اولي الامر." سلطان كه به او وارد شد، شيخ التفاتي به او نكردي ولي سلطان پس از گفت و گوي، تحت تأثير شيخ قرار گرفت و هنگام رفتن شيخ به احترام او برخاست. سلطان گفت: « اول كه آمدم التفات نكردي و اكنون بر پاي ميخيزي؟» جواب داد: « اول در رعونت و پادشاهي و امتحان درآمدي و به آخر در انكسار و درويشي ميروي. اول براي پادشاهيات برنخاستم ولي اكنون براي درويشيات برميخيزم.»
از شيخ در باب شفقت نقل است كه دو برادر بودند كه يكي خدمت مادر ميكرد و دومي به عبادت خدا مشغول. تا برادر عابد به خواب ديد كه او را گفتند: ترا به برادرت بخشيديم. او گفت: اما من به خدمت خدا مشغول بودم و او به خدمت مادر. پاسخ شنيد كه ما از خدمت تو بينيازيم ليكن مادرت از آن بينياز نيست.
در بابِ حضور قلب از پيامبر اكرم نقل است كه فرمود اگر كسي دو ركعت نماز چنان خواند كه در تمام طول آن، انديشة دنيا بر خاطرش نگذرد، همه گناهانش بخشوده شود و امام حنبل روزي موفق به اين كار شد و خوشحال شد. اما شيخ گفته بود سي سال است تا دونِ حق، يك انديشه بر خاطرم گذر نكرده است.
از او شطحياتي هم منقول است. از جمله گفت خدايا ملك الموت را براي جان ستاندن بر من مفرست. من جان از او نگرفتهام كه بدو باز دهم. از تو ستاندهام و جز به تو باز نميدهم و در شطح گونه ای گفته « خداي تعالي از خلق ، نشان بندگي خواست و از من نشان خداوندي.»
و در باب مكر نفس گفت:« همه چيز را غايت بدانم الا سه چيز را: غايت كيد نفس و درجات مصطفي عليه السلام و غايت معرفت.»
و در باب معرفت نفس گفت:« در روز به روزه و شب به نماز بودم تا به منزل برسم و منزل خود من بودم.» و در باب حال و مقام خود گفت:« چشندهام و خود ناپديد و شنوندهام و خود ناپديد و گويندهام و خود ناپديد.» و در باب شفقت خود با خلق گفت: « از" تركستان" تا" روم" هر خاري در انگشتي شود و هر اندوهي كه در دلي باشد، از آن من است.» و« بر خلق او كسي مشفقتر از خود نديدم. كاشكي بَدَلِ همهي خلق، من بمردمي تا خلق را مرگ نبايستي ديد. كاشكي حسابِ همه خلق با من بكردي، تا خلق را به قيامت، حساب نبايستي ديد. كاشكي عقوبت همهي خلق، مرا كردي تا ايشان را دوزخ، نبايستي ديد.» و باز دربارهي شفقت با خلق خدا گفت: « عالم كه از خواب برخيزد در پي زيادت علم است و زاهد در پي زيادت زهد و بوالحسن در پي آن كه سروري به دل برادري رساند.» و گفت: در قيامت بايستم و در بهشت نشوم تا همه خلق را به بهشت فرستاده باشم. و در باب رابطه بنده صادق با خدا گفت: بعد از مصطفي، جبرئيل را بر كس نفرستاد ولي« وحي القلوب، هميشه با من است.»
تصوف بوالحسن تصوف اندوه و فراق است و گفت:« هركس را از خداوند رستگاري بود، ما را اندوه دايم بود.» و گفت:« راه خلق به خداي به عدد بندهي خداست. گفتم خداوندا مرا به راهي بر كه فقط من و تو باشيم. راهِ اندوه در پيش من نهاد.» در فضيلت خاموشي گفت:« عافيت در تنهايي ديدم و سلامت در خاموشي.» و در باب مبارزه با نفس گفت:« با خلق خدا صلح كردم و هرگز جنگ نكردم و با نفس جنگيدم و هرگز صلح نكردم.» و در باب وحدت گفت:« الست بربكم را بعضي چنين شنيدند كه: نه من خدايم؟ و بعضي چنين كه: نه من دوست شمايم؟ و بعضي چنان شنيدند كه: نه همه منم؟»
هر چند بوالحسن بر راه بايزيد ميرفت اما استاد و پير نداشت: « عجب دارم از اين شاگردان كه گويند پيش استاد شديم وليكن شما دانيد كه من هيچ كس را استاد نگرفتم كه استادِ من، خدا بود- تبارك و تعالي- و همه پيران را حرمت دارم.» و در باب سخن گفتن با خلق گفت: « مردان از آن جا كه باشند، سخن نگويند، پستر باز آيند تا شنونده، سخن فهم كند.» و گفت:« چنان كه از تو نماز طلب نميكند پيش از وقت، تو نيز روزي مطلب پيش از وقت.» و در باب سخن گفت:« چون معني پديد آيد، سخن نماند.» و در باب كرامت گفت:« كرامت منزل اول است. اگر بنده مختصر همت باشد، به مقامات ديگر نرسد.» و در باب نفس گفت:« نگر تا از ابليس ايمن نباشي كه در هفتصد درجه در معرفت سخن بگويد.» و« همه كس از نفس بناليدند به خدا و پيغمبران نيز بناليدند.»
كسي به طلب خدا راهي حجاز شد. گفت: « رسول- عليه السلام- فرمود كه طلب علم كنيد و اگر به چين شدن. نگفت: طلب خداي كنيد.»
به دنبال مريدپروري نبود: « مرا مريد نبود. زيرا كه من دعوي نكردم. من ميگويم: الله و بس.»
طريقت ابوالحسن بر جوانمردي و اندوه استوار است:« درد جوانمردان اندوهي بود كه به هر دو جهان درنگنجد و آن اندوه آن است تا خواهند او را ياد كنند و به سزاي او نتوانند.» و در مقايسه مردگان و زندگان گفت:« اي بسا كسان كه بر پشت زمين ميروند و مردگانند و اي بسا كه در شكم خاك خفتهاند و زندگانند.» و گفت:« سر به نيستي خويش فرو بر و به هستي او بر آور.» و گفت اول به مكر شيطان امتحانت ميكند و بعد به مكر خود: « تا ديو فريب نمايد، خداوند ننمايد. چون ديو نتواند فريفت، خداوند به كرامت فريبد و اگر به كرامت نفريبد به لطف خويش بفريبد. پس آن كس كه بدينها فريفته نشود، جوانمرد است.» و گفت: « جوانمردي زباني است بيگفتار.» و گفت:« آن كس كه نماز و روزه كند، به خلق نزديك بود و آن كه فكرت كند به خدا.» و در باب خودشناسي گفت: «كساني ديدهام كه به تفسير قرآن مشغول بودهاند. جوانمردان به تفسير خويش مشغول بودهاند.» و گفت:« عالِم آن عالِم بود كه به خويشتن عالِم بود نه آن كه به علمِ خود عالم بود.» و گفت:« درد جوانمردان اندوه است كه به دو عالم درنگنجد.» و پرسيدند جوانمرد كيست؟ گفت:« آن كه اگر خداوند هزار كرامت در حق برادر او كـرده باشد و بــا او يكي كرده باشد، آن يكي را نيز ببرد و به او دهد.» وی در باب جوانمردي سخنان بسياردیگری هم گفته است و از آن جمله: « جوانمردي آن بود كه فعل خويش نبيني.» و« اي جوانمردان! هشيار باشيد كه او را به مرقع و سجاده نتوان ديد.» و در باب تظاهر به مستي گفت:« مستي آن را نيكو بود، كه مَي خورده بود.» و گفت:« هزار مرد در شرع برود تا يكي پديد آيد كه شرع، در او رود.» و در باب ريـا: « هر چه براي خدا كني اخلاص بود و هر چه براي خلق، ريا.» و گفت:« چون نيستيِ خويش به وي دهي، او نيز هستي خويش به تو دهد.» و در بــاب مرگ گفت: « مرده را خوفِ مرگ نبود.»
و در باب اخلاق گفت: « بر تو باد كه نيكي و بدي فراموش كني.» و گفت: « با خدا مستي و ديوانگي و ناباكي سود دارد.»و « بهترين چيزها، دلي است كه در وي هيچ بدي نباشد.»
گفتند:« جنيد هشيار آمد و هشيار رفت و شبلي مست آمد و مست برفت. گفت: اگر از جنيد و شبلي پرسيد كه چگونه در دنيا آمديد و رفتيد، خود ندانند.» و از خدا خواست حقيقت را به او بنمايد.« مرا به من نمود با پلاسي چركين و من گفتم: من اينم؟ گفت: آري. گفتم: پس آن همه ارادت و شوق و تضرع چيست؟ ندا آمد كه: آن همه ماييم. تو ايني.»