تحلیل عشق لیلی و مجنون

محمدامین مروتی

فروغ فرخزاد از تاثیر فرهنگ روزگار بر مفاهیم مختلف من جمله عشق و عاشقی سخن گفته بود. این که علم روانشناسی با تحلیل شخصیت مجنون او را یک مازوخیست خود آزار معرفی می کند. در مروری بر منظومه لیلی و مجنون این سخن فروغ به خوبی اثبات می شود.

اولا متوجه می شویم لیلی شوهر دارد و به مجنون عشق می ورزد. همسرش ابن السلام نام دارد. قاصدی بین لیلی و مجنون نامه می برد و می آورد. محتوای این نامه ها عمدتا ناله و فریاد از رنجی است که می برند و مقایسه و بر کشیدن رنج خود نسبت به معشوق :

مجنون خطاب به قاصد می گوید:

آمد بر ِآن سوارِ تازی

بگشاد زبان _به دلنوازی_

کای نجم یمانی! این چه سیرست؟!

من کی و تو کی ؟!...بگو که خیر است؟!

و قاصد جواب می دهد:

"صاحب خبرم" ز هر طریقی

یعنی :  به رفیقی از رفیقی. . .

دارم سخنی نهفته با تو

زانگونه که کس نگفته با تو

"عاشق" چو شنید امیدواری

گفتا که بیار! تا چه داری...؟

قاصد پس از وصف زیبایی و پریشانی روحی لیلی می گوید:

"پیغام گزار"داد پیغام

کای طالع ِتوسَنَت شده رام!

دی بر گذر ِفلان وطنگاه

دیدم صنمی نشسته _چون ماه_

ماهی و چه ماه !؟کافتابی...

بر ماه وی از قَصَب ، نقابی

حالا چطور ماه روی لیلی را از پس نقاب دیده بماند:

سروی _نه چو سروِ باغ ،بی بر_

باغی _نه چو باغ ِخُلد ، بی در_

آهو چشمی _ که چشم آهوش

می‌داد به شیر ، خواب خرگوش_....

زلف سیهش به شکل جیمی...

قدش چو الف... دهن چو میمی...

القصه !چه گویم آن چنان چُست

کز دیده برآمد؛ از نفَس رُست

 

اما ضعیف شده و از شوی در هراس است:

اما قدَری _ز مهربانی_

پذرفته نشانِ ناتوانی

تیرش صفت کمان گرفته

جزعش ز گهر نشان گرفت

در "دوست"_ به جان _امید بسته

با "شوی" _ ز بیم جان _نشسته

بر گُل ز مژه ،گلاب می‌ریخت

مهتاب بر آفتاب می‌بیخت

گفتم چه کسی ؟و گریه ت از چیست؟!

نالیدنِ زارت از پی کیست؟

بگشاد شکر به زهر خنده

کای بر جگرم نمک فکنده!

لیلی شکوه می کند که مجنون مرد است و آزاد است به هر جایی که خواست برود. این منم که اسیر خانه و شویم هستم:

لیلی بودم... ولیکن اکنون

مجنون‌ترم از هزار مجنون...

زان شیفته یِ سیه ستاره

من شیفته‌تر _هزار باره_

او گرچه" نشانه گاه ِدرد" است؛

آخر ، نه چو من زن است.... مرد است!...

در شیوه یِ عشق، هست چالاک

کز هیچ کسی نیایدش باک

چون من _به شکنجه_ در نکاهد

آنجا قدمش روَد ؛که خواهد...

مسکین: منِ بی كَس اَم ...که یک دم

با کس نزنم دمی در این غم

زهری به دهن گرفته نوشم

دوزخ به گیاه خشک پوشم

از یک طرفم" غم غریبان"

وز سوی دگر "غم رقیبان"

من زین دو علاقه ی قوی دست

در کشمکش  اوفتاده_ پیوست_....

نه دل که به" شوی" بر ستیزم

نه زهره که از "پدر "گریزم...

گه عشق، دلم دهد که برخیز!

زین زاغ و زغن ،چو کبک بگریز

گه گوید نام و ننگ: بنشین!

کز کبک قوی تراست شاهین

زن  _گرچه بَود مبارز افکن-؛

آخر چو زنست ....؛هم بُوَد زن

زن گیر که خود به خون، دلیر است

زن باشد زن..._ اگرچه شیر است_

زین غم چو نمی‌توان بُریدن؛

تن در دادم به غم کِشیدن....

لیکن جگرم به زیرِ خونَست

کآن  یار که بی من است؛ چونست!؟

بی من، ورقِ  کِه می‌شمارد؟

ایام، چگونه می‌گذارد؟!

صاحب سفرِ کدام راهست

سفره‌اش به کدام خانقاهست

هم صحبتی ِکه می‌گزیند؟

یارش که و با که می‌نشیند؟!

گر هستی از آن مسافر ، آگاه؛

ما را خبری بِده در این راه...............

پیام آور پس از شرح احوال لیلی، به مجنون خطاب می کند که من هم شرح احوال تو را به لیلی دادم که در بیابان همنشین حیوانات شده ای و مرگ پدر هم قامتت را خم تر کرده و مراتب وفای تو را به لیلی ابلاغ کردم:

چون من ز وی، این سخن شنیدم؛

خاموش بُدَن،  روا ندیدم

آن نقش که بودم از تو معلوم؛

بر دل زدمش چو مُهر بر موم

کآن شیفته ی ز خود رمیده

هست از همه دوستان، بریده

باد است ز عشق تو ،به دستش!

گور است و گوزن ،هم نشستش!

عشقِ تو شکسته بودش از درد

مرگ ِپدرش ،شکسته‌تر کرد

و لیلی هم:

بگریست به های های و فریاد

کرد از پدرت به نوحه در یاد

وز "بی کسیِ تو" در چنین درد

می گفت و بر آن دریغ می خورد...

چون کرد بسی خروش و زاری

بنمود به عهدم استواری

و از من خواست نامه اش را به تو برسانم:

تا "نامه‌ای از حسابِ کارم

ترتیب کنم "؛....به تو سپارم

یاریت رساد تا _نهانی_

این نامه به یار ِمن رسانی

مجنون پس از دیدن نامه، پیرهن چاک می کند و بیهوش می شود:

مجنون چو سخای نامه را دید؛

جز نامه هر آنچه بود ؛بدرید!

بر پای نهاد سر چو پرگار

برگشت به گِرد خویش صدبار

افتاد _چنانکه اوفتد مست_

او رفته ز دست و نامه در دست...

آمد چو به هوش خویشتن ،باز

داد از دل خود شکیب را ساز

 

چون باز گشاد نامه را بند؛

بود اولِ نامه کرده پیوند:

این نامه به نام پادشاهی

جان زنده کنی.... خرد پناهی....

کاین نامه که هست چون پرندی؛

از "غم زده‌ای"به "دردمندی"

یعنی ز "من ِحصار بسته"

نزدیکِ تو   ای "قفس شکسته"

ای یار قدیم عهد !چونی؟

وای مهدیِ هفت مهد! چونی؟

ای خازن گنج آشنائی

عشق از تو گرفته روشنائی

ای خون تو داده کوه را رنگ

ساکن شده چون عقیق در سنگ

ای چشمه يِ خضر در سیاهی

پروانه يِ شمع صبحگاهی

ای از تو فتاده در جهان، شور

گوری دو سه کرده مونس گور....

ای رحم نکرده بر تن خویش!

وآتش زده بر  به خرمن خویش...

ای دل به وفای من نهاده

در معرض گفتگو فتاده...

من دل به وفای تو سپرده

تو سر ز وفای من نُبرده

چونی؟ و چگونه‌ای ؟چه سازی؟!…

من با تو.... تو با که عشق بازی؟!…

چون "بخت تو "در فراقم از تو

جفتِ توام ؛ارچه طاقم از تو

و به مجنون مژده می دهد که هنوز باکره ام:

وان جفته نهاده[1] گرچه جفت است؛

سر با سر ِمن _شبی_ نخفته است!...

من سوده..... ولی درم، نسود است....

الماس ، كَس اَش نیازمود است....

گنجِ گُهرم که دَر به مُهر است

چون غنچه ي باغ، سر به مهر است

"شوی" ارچه شکوه ِشوی دارد؛

"بی روی تو"ام ،  چو روی دارد!

می‌خواستمی کزین جهانم

باشد چو توئی، "هم آشیانم"

چون با تو به هم نمی‌توان زیست....؛

زینسان که منم !....گناه ِمن چیست؟!…

موئی ز تو   پیش من ،جهانیست

خاری ز ره ِتو  گلستانیست

من ماه و تو آفتابی از نور

چشمی به تو می‌گشایم از دور

عذر قدمم _به باز ماندن_

دانی که خطاست بر تو خواندن!…

مرگ ِپدر ِتو چون شنیدم؛

بر مرده يِ تن، کفن دریدم

کردم به تپانچه روی را خُرد

پنداشتم آن پدر،  مرا مرد

با تو -ز موافقی و یاری-

کردم همه شرط سوکواری

جز "آمدنی" که  نامد از دست،

هر شرط که باید ؛آن  همه هست

گر زین که "تن"از تو هست مهجور؛

"جانم" ز تو نیست یک زمان ،دور

روزی دو در این رحیل خانه

می‌باید ساخت با زمانه

دلتنگ مباش اگر كَسَت نیست

من "کس" ني ام آخر؟!... این بَسَت نیست؟!...

فریاد ز بی کسی نه رایست

کاخر کَسِ بی کسان ،خدایست

از بی‌پدری مسوز چون برق

چون ابر مشو به گریه در غرق

مجنون چو بخواند نامه ي دوست

افتاد برون چو غنچه از پوست

جز "یارب"ش از دهن نیامد

یک لحظه به خویشتن نیامد

چون شد به قرار ِخود تنومند

بشمرد به گریه ،ساعتی چند

و"آن قاصد" را بداشت بر جای

گه دستش بوسه داد و گه پای

مجنون نامه اي درجواب  ليلا  بنوشت:

مجنون،  قلم ِرونده برداشت

نقشی به هزار نکته بنگاشت

دیرینه غمی که در دلش بود

در مرسله ي سخن برآمود:

بود اولِ آن خجسته پرگار،

نام مَلِکی _که نیستش یار_

دانای نهان و آشکارا

کاو داد "گهر" به "سنگ خارا"

بینا کنِ دل به آشنائی

روز آور ِشب به روشنائی

سیراب کنِ بهار ِخندان

فریادرس ِنیازمندان

وان گه ز "جگر کبابی خویش"

گفته سخن ِخرابیِ خویش

 

کاین نامه ز  من که بی‌قرارم

نزدیک ِتو ای قرارِ کارم

من ، خاکِ توام! بدین خرابی...

تو آنِ کِه ای؟ که روشن آبی...

من در قدم ِتو می‌شوم پست

تو در کمر ِ کِه می‌زنی دست؟!

من دردْ سِتان ِ تو _نهانی_

تو دردِ دل کِه می‌ستانی؟

من غاشیه ی تو بسته بر دوش

تو حلقه يِ کِه نهاده در گوش؟..

ای کعبه یِ من.،جمال رویت

محراب من، آستان کویت

ای مرهم صد هزار سینه

درد من و می در آبگینه

ای تاج !_ولی نه بر سر من_

تاراج ،تو ! _لیک در بر من_

ای گنج _ولی به دست اغیار_

زان گنج به دست دوستان ،مار...

ای باغ ارم_ به بی کلیدی_

فردوس ِفلک_ به ناپدیدی_

ای بند مرا مفتّح از تو

سودای مرا مفرّح از تو

این چوب که عود بیشه ی توست؛

مشکن! که هلاک تیشه ی توست

بنواز مرا ..مزن که خاکم...

افروخته کن که  گَردناکم

گر بنوازی؛ بهارت آرم

ور زخم زنی؛ غبارت آرم

پس مرا به بی اعتنایی و سرگرانی متهم مکن:

در پای توام به سر فشانی

همسر مکنم به سر گِرانی

هستم به غلامی تو مشهور

خصمم کنی؛ ار کنی ز خود دور...

من در ره بندگی کِشم بار

تو پایه يِ خواجگی نگه‌دار!

با تو سپرم ....می فکنم زیر

چون بفکني ام؛شوم به شمشیر

بر آلت خویشتن مزن سنگ

با لشگر خویشتن مکن جنگ

صورت خود مخراش که اندام من آزرده می شود:

چون بر تن خویشتن زنی نیش

اندام دوست را کنی ریش

با این همه معلوم می شود مجنون سخن لیلی و عشق او را باور نمی دارد:

ای در کنفِ دگر خزیده!

جُفتی به مرادِ خود گزیده

روزم چو شبِ سیاه کردی

هم زخم زدی... هم آه کردی...

در دل ستدن ندادی ام داد

گر جان ببری ؛کی آریم یاد؟!

زخمی_ به زبان_ همی فروشی

من سوختم و تو بر نجوشی

نه هر که زبان ،دراز دارد؛

زخم از تن خویش باز دارد

این است که عهد من شکستی؟!

در عهده يِ دیگری نِشستی

با من به زبان ،فریب سازی

با او به مراد ،عشق بازی

گر عاشقی؛ آه صادقت کو؟

با من ،نفسِ موافقت کو؟

در عشق تو چون موافقی نیست؛

این سلطنتست ؛عاشقی نیست!

تو فارغ از آنکه بی دلی هست

و اندوه تورا معاملی هست

من ،دیده به روی تو گشاده

سر بر سر ِکوی تو نهاده

آسوده کسی که در تو بیند

نه آنکه به روز من نشیند

خرّم نه مرا!.... توانگری را

كاو دارد چون تو گوهری را

باغ ارچه ز بلبلان، پرآبست؛

انجیر، نواله يِ غرابست

 

دیریست که تا جهان چنین است

محتاج تو گنج در زمین است

زنبور، پریده  ....   شهد، مانده.....

خازن شده ماه  و مهد مانده

گر من شدم از چراغ تو دور؛

پروانه ي تو مباد بی‌نور

گر کُشت مرا  غم ملامت

باد "ابن‌سلام "را سلامت!

ای نیک و بد مزاجم از تو

دردم ز تو و علاجم از تو

و هر چند می نم باکره ای ولی از غیرت نمی خواهم مگسی بر بدنت بنشیند که دلم هزار راه می رود:

هرچند حصارت آهنین است

لؤلؤی ترت صدف نشین است

وز حلقه زلف پر شکنجت

در دامن اژدهاست گنجت

دانی که ز دوستاری خویش

باشد دل دوستان بداندیش

بر من ز تو صد هوس نشیند

گر بر تو یکی مگس نشیند

چون مورچه بی‌قرار از آنم

تا آن مگس از شکر بِرانم

نظامی می گوید مجنون سرمایه ای نداشت ولی حساب سودش را داشت یعنی لیلی از دسترسش دور بود، غم این می خورد که دست شوهرش به او بخورد:

این ، آن مَثَل است کآن جوانمرد

بی‌مایه ،حسابِ سود می‌کرد

اندوه گُل نچیده می‌داشت

پاس دُرِ ناخریده می‌داشت

بگذشت ز عشقت ای سمن بر!

کار از لبِ خشک و دیده یِ تر....

شوریده‌ترم؛ از آنچه دیدی

مجنون‌تر ؛از آنکه می‌شنیدی...

با تو ،"خودی ِمن" از میان رفت

و این راه _به بی‌خودی_ توان رفت

عشقی که دل _اینچنین_ نورزد؛

در مذهبِ عشق ، جو نیا‌رز‌َد

چون عشقِ تو روی می‌نماید؛

گر رویِ تو غایت است ؛شاید

"عشق تو" رقیبِ راز ِمن باد

"زخم تو" جگر نواز ِمن باد

با تمام این اوصاف به سلامتی تو دلخوش می دارم:

با زخم من اَرچه مرهمی نیست؛

چون تو به سلامتی ؛غمی نیست

ابیات نظامی از جهت هنری بی بدیل و روان و شیرین است ولی همانطور که فروغ می گفت به جهت محتوا زمانش منقضی شده است.



[1] منظورابن سلام شوهرش است