زندگی و آثار محمد اِقْبال‌ِ لاهوری‌

 (۱۲۹۴-۱۳۵۷ق‌/۱۸۷۷- ۱۹۳۸م‌)

 

زندگی نامه:

 شاعر و متفکر مسلمان‌ شبه‌ قاره هند و پاکستان‌ بود. همانند پدرش‌ به‌ سلسله قادریه‌ تعلق‌ خاطر داشت. اولین شخصیت موثر بر افکار او‌ سیدمیر حسن‌ بود که‌ خود از طرفداران افکار سرسید احمدخان‌ ، بنیان‌ گذار نهضت‌ علیگره‌ بود.

در ۱۸۹۵م‌ به‌ لاهور رفت‌ و در دانشکده دولتی لاهور‌  به مدت 5 سال  زبان‌های‌ فارسی‌ و عربی‌ ، ادبیات‌ انگلیسی‌ و ادبیات‌ جدید اروپایی‌ و مقدمات‌ فلسفه غرب‌ را فرا گرفت‌.

در این‌ ایام‌ مقاله‌ای‌‌ درباره انسان‌ کامل‌ از دیدگاه‌ عبدالکریم‌ جیلی نوشت.

یکی‌ دیگر از کسانی‌ که‌ در این‌ دوره‌ در تکوین‌ شخصیت‌ اقبال‌ تأثیر تمام‌ داشت‌، مولوی‌ نذیر احمد دهلوی‌ بود بسیاری‌ از اندیشه‌های‌ اقبال‌، مخصوصاً نظریه «خودی‌» و «تسخیر فطرت‌» که‌ از مبانی‌ فلسفه اوست‌، و نیز مخالفت‌های‌ او با برخی‌ از جنبه‌های‌ تصوف‌ ، انتقاد از تقلید غرب‌ و اتکاء کلی‌ به‌ ارزش‌ و اعتبار عقل‌، در حقیقت‌ بسط و گسترش‌ افکار نذیر احمد است‌.

فلسفه:

اقبال‌ در ۱۹۰۵م‌ به‌ اروپا سفر کرد و ۳ سال‌ در انگلستان‌ و آلمان‌ به‌ تحصیل‌ حقوق‌ و فلسفه جدید و تحقیق‌ در حکمت‌ ایرانی‌ و اسلامی‌ و تفحص‌ در تاریخ‌ فکر و تمدن‌ غرب‌ مشغول‌ بود.

وی‌ در این‌ مدت‌ با استادانی‌ چون‌ مک‌ تگارت‌ فیلسوف‌ و هگل‌ شناس‌ انگلیسی‌، وایتهد، ادوارد براون‌ و نیکلسن‌ ارتباط نزدیک‌ داشت‌ و با افکار کسانی‌ چون‌ کانت‌، هگل‌، نیچه‌ و برگسن‌ آشنا شد. تأثیر نیچه‌ و برگسن‌ در فکر اقبال‌ بسیار عمیق‌ و سازنده‌ بود و بعدها در ساختار فکر و فلسفه او و نیز در تصوراتش‌ درباره حیات‌ و انسان‌ و جهان‌ برجای‌ ماند.

اقبال‌ در ۱۹۰۸م‌ به‌ هند بازگشت‌ و پس‌ از دوران‌ کوتاهی‌ تدریس‌ فلسفه‌ در دانشگاه‌، از کار موظف‌ کناره‌ گرفت‌ و تا پایان‌ عمر با درآمدی‌ که‌ از وکالت‌ دادگستری‌ به‌ دست‌ می‌آورد، به‌ سر برد.

تاثیر مولانا و تصوف:

علیرغم نقدهایی که به تصوف داشت تأثیر مولوی‌ تا پایان‌ عمر با خود داشت و در جاوید نامه‌ مولانا را راهبر و پیشرو خود در سير و عروج‌ روحانی قرار داده‌ است‌ در ارمغان‌ حجاز او را روشنی‌ شب‌ خود، و گره‌گشای‌ کارها خوانده‌، و در بال‌ جبرئیل‌ مرید هندی‌ و پیر رومی‌ را به‌ مشاعره‌ نشانده‌ است‌. وی‌ در این‌ راستا نه‌ تنها با اشعار حافظ و افکار ابن‌ عربی‌ و عرفان‌ توحید وجودی‌ و راه‌ و رسم‌ خانقاه‌نشینی‌ و جنبه‌های‌ زاهدانه تصوف‌ به‌ مخالفت‌ برخاست‌، بلکه‌ حتی‌ فلسفه افلاطون‌ و پیروان‌ او را نیز محکوم‌ کرد.

اقبال‌ لاهوری‌ در دوره‌های‌ بعد بسیاری‌ از اینگونه‌ آراء خود را تعدیل‌ کرد و تصوف‌ را کلاً نوعی‌ واکنش‌ در برابر غلبه قشریت‌ و جمود فکری‌ دینی‌ و اعتراض‌ به‌ حکومت‌های‌ استبدادی‌ به‌ شمار آورد و نیز در نقادی‌ عقل‌ گرایی‌ نظرگاه‌ عرفانی‌ اسلامی‌ را ستود و از این‌ جهت‌ غزالی‌ را با کانت‌ برابر دانست‌، ولی‌ کلاً تا پایان‌ عمر نوعی‌ گرایش‌ منفی‌ نسبت‌ به‌ تصوف‌ در افکار او دیده‌ می‌شود و حتی‌ از خرده‌گیری‌ بر غزالی‌ نیز خودداری‌ نمی‌کند لیکن‌ با اینهمه‌، در طول‌ این‌ تحولات‌ فکری‌، نظر و اعتقاد او نسبت‌ به‌ مولوی‌ هرگز تغییر نکرد، و همواره‌ او را پیر و مرشد و راهنمای‌ خود می‌دانست‌ و در توضیح‌ و تبیین‌ نکات‌ دقیق‌ فلسفی‌ و جهان‌شناسی‌ اسلامی‌ خود در موارد بی‌شمار به‌ ابیاتی‌ از مثنوی‌ مولوی‌ استناد و استشهاد می‌کند.

مسلمانان هند:

در ابتدا مبلغ نوعی انترناسیونالیسم اسلامی بود ولی بعدها به جنبة خیالی این آرزو پی برد و در منظومه رموز بیخودی‌ ( ۱۹۱۸)از همزیستی مسلمانان و هندو ها حمایت کرد.

نظریه خودی:

در ۱۹۱۵م‌ و با انتشار منظومه اسرارخودی‌ دوران‌ شاعری‌ اقبال‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ آغاز می‌شود. ۳ سال‌ بعد، در ۱۹۱۸م‌ دومین‌ منظومه فارسی‌ او به‌ نام‌ رموز بیخودی‌ انتشار یافت‌ که‌ در حقیقت‌ ادامه‌ و مکمل‌ اسرار خودی‌ است‌.

ترجمه منظومه اسرار خودی‌ به‌ زبان‌ انگلیسی‌ به‌ قلم‌ شرق‌شناس‌ معروف‌ نیکلسن‌ و انتشار آن‌ در لندن‌ در ۱۹۲۰م‌، و مقدمه‌ای‌ که‌ مترجم‌ در معرفی‌ این‌ اثر نوشت‌، مایه شهرت‌ اقبال‌ در اروپا شد. اقبال‌ در چاپ‌ دوم‌ این‌ منظومه‌ برخی‌ اشعاری‌ را که‌ در آن‌ها از تصوف‌ ایرانی‌ با لحنی‌ تلخ‌ انتقاد کرده‌، و خصوصاً اشارات‌ تندی‌ نسبت‌ به‌ حافظ آورده‌ بود، حذف‌ کرد و مقدمه آن‌ را نیز تغییر داد.

اقبال‌ این‌ دو منظومه‌ را به‌ وزن‌ مثنوی‌ مولوی‌ سروده‌، و تأثیر فکر و کلام‌ مولانا جلال‌الدین‌ در آن‌ها به‌ روشنی‌ آشکار است‌.

در اسرار خودی‌ حیات‌ فردی‌ مطرح‌، و در رموز بیخودی‌ حیات‌ اجتماعی‌ مورد نظر است‌، و پیام‌ هر دو تحقق‌ کمالات‌ فردی‌ و اجتماعی‌ است‌.

بیخودی‌ در اینجا یکی‌ شدن‌ فرد در جامعه‌، و خود را در جمع‌ و جمع‌ را در خود دیدن‌ است‌، و بدین‌ سان‌ است‌ که‌ خودی‌ فرد در حیات‌ جامعه‌ جاودانی‌ و مخلد می‌شود.

خودی‌ در ۳ مرحله‌ یا ۳ مقام‌ به‌ کمال‌ می‌رسد: نخست‌ مقام‌ «اطاعت‌» که‌ پیروی‌ از احکام‌ الهی‌ و تقید بدان‌ است‌.

دوم‌ مقام‌ «ضبط نفس‌» که‌ مرحله تربیت‌ قوای‌ نفسانی‌ و عقلانی‌ است‌ و تزکیه نفس‌ از آلایش‌ها، تحصیل‌ فضائل‌ اخلاقی‌، و توسل‌ به‌ نیروی‌ خلاقه عشق‌ و کشش‌ تعالی‌ بخش‌ آن‌.

سوم‌ مقام‌ «نیابت‌ الهی‌» که‌ عنایت‌ و نتیجه دو مرحله پیشین‌ و مجاهدت‌های‌ اولیه‌ است‌، و مقامی‌ است‌ که‌ در آن‌ تخلق‌ به‌ اخلاق‌ الهی‌ و برخورداری‌ تام‌ از صفات‌ و کمالات‌ ربانی‌ و سرانجام‌، قدرت‌ «تسخیر فطرت‌» و «تعمیر طبیعت‌» حاصل‌ می‌گردد.

انسان‌ در مقام‌ نیابت‌ و خلافت‌، و به‌ حکم‌ برخورداری‌ تام‌ از صفات‌ خالقیت‌ و ربوبیت‌، در کار آفرینش‌ با خداوند سهیم‌ است‌، آفرینش‌ عملی‌ انجام‌ یافته‌ و به‌ آخر رسیده‌ نیست‌ و ذات‌ باری‌ تعالی‌ همواره‌ در افاضه وجود و کمال‌ بخشی‌ است‌ (کل‌ یوم‌ هو فی‌ شأن‌).

انسان‌ در جریان‌ این‌ خلق‌ مدام‌ مداخله تمام‌ دارد، و خودی‌ نیز رو به‌ سوی‌ کمال‌ دارد و دائماً به‌ قوای‌ نهفته خود فعلیت‌ می‌بخشد، در هر مقام‌ و مشهد دامنه شناخت‌ و آگاهیش‌ گسترده‌تر می‌شود و خود را در نوری‌ کامل‌تر می‌بیند، از خودی‌ فردی‌ به‌ خودی‌ جمعی‌ و از خودی‌ جمعی‌ به‌ خودی‌ الهی‌ می‌رسد.

نیروی‌ محرک‌ و دوام‌ بخش‌ خودی‌ عشق‌ است‌، و آنچه‌ خودی‌ را سست‌ و ناتوان‌ می‌کند، «سؤال‌» (وابستگی) است‌.

وی‌ مسأله جبر و اختیار ، خیر و شر ، جاودانگی‌، تربیت‌ و تعالی‌ نفس‌، ارتباط انسان‌ و جهان‌ و خدا ، و سایر مسائل‌ اساسی‌ فلسفی‌ را بر این‌ پایه‌ توجیه‌ می‌کند و محور مباحث‌ عمده‌ در «بازسازی‌ تفکر دینی‌ در اسلام‌» همین‌ نظریه‌ است‌.

خودی‌ اسیر تاریخ‌ و طبیعت‌ نیست‌، بلکه‌ آفریننده تاریخ‌ است‌ و در نظام‌ طبیعت‌ و فعلیت‌ بخشیدن‌ به‌ قوای‌ آن‌ یار و مددکار آفریدگار است‌، و از دائره جبر و اختیار فراتر و بالاتر می‌رود. «خیر» همه آن‌ عواملی‌ است‌ که‌ خودی‌ را نیرو و توان‌ می‌بخشد و «شر» هر چیزی‌ است‌ که‌ خودی‌ را سست‌ و زبون‌ و ناتوان‌ کند میزان‌ و معیار سنجش‌ هنر نیز همین‌ است‌: هنر عالی‌ و کامل‌ آن‌ است‌ که‌ نیروی‌ اراده‌ را بیدار کند.

اقبال‌ در عین‌ اینکه‌ ماده‌ پرستی‌ و سودجویی‌ و بیدادگری‌های‌ غرب‌ را شدیداً محکوم‌ می‌کند، پیشرفت‌های‌ علمی‌ غرب‌ را می‌ستاید و معتقد است‌ که‌ اگر بینش‌ علمی‌ و تفکر عقلانی‌ غربی‌ با معنویت‌ و نگرش‌ دینی‌ شرقی‌ ترکیب‌ شود، نتیجه آن‌ ظهور نوعی‌ روابط انسانی‌ و جهانی‌ نو خواهد بود و در حیات‌ بشری‌ کیفیتی‌ تازه‌ پدید خواهد آمد. آنچه‌ مذموم‌ است‌ خود کم‌ بینی‌ و سستی‌ در برابر غرب‌ و هراس‌ از سلطه‌ جوییهای‌ آن‌ است‌.

تفکر تجربی و علمی:

به نظر او عصر جدید در حقیقت‌ با اسلام‌ آغاز می‌شود و اسلام‌ در پایان‌ عصر قدیم‌ و آغاز عصر جدید قرار دارد و تفکر برهانی‌ استقرائی‌ با اسلام‌ آغاز می‌شود.

اقبال‌ در دوران‌ انقلاب‌ روسیه‌، هوادار نهضت‌ سوسیالیستی‌ شده‌ بود و نظریات‌ مارکس‌ را برای‌ مبارزه‌ با سرمایه‌ داری‌ و مفاسد آن‌ سودمند می‌دانست‌.

در «ضرب‌ کلیم‌» از مارکس‌ و انقلاب‌ «اشتراکیت‌» به‌ نیکی‌ یاد می‌کند و سوسیالیسم‌ را به‌ طور کلی‌ با نظرگاه‌ اجتماعی‌ اسلام‌ سازگار می‌بیند و معتقد است‌ که‌ قرآن‌ با سرمایه‌ داری‌ و استثمار طبقه محروم‌ مخالف‌، و پشتیبان‌ محرومان‌ (بندگان‌ بی‌ساز و برگ‌) و رنجبران‌ است‌ ولی‌ در عین‌ حال‌ بی‌دینی‌ و بی‌خدایی‌ آن‌ را مردود می‌شمارد.

وی‌ در آغاز نظریات‌ سیاسی‌ - اجتماعی‌ موسولینی‌ را نیز می‌پسندید و پس‌ از ملاقاتی‌ که‌ در ۱۹۳۲م‌ با او در ایتالیا داشت‌، هواخواه‌ شخصیت‌ و کارهای‌ او شد، لیکن‌ چندی‌ بعد، هنگامی‌ که‌ ایتالیا به‌ حبشه‌ حمله‌ کرد، اقبال‌ شدیداً این‌ عمل‌ را تقبیح‌، و تجاوزگری‌ و اغراض‌ سیاسی‌ رهبر ایتالیا را محکوم‌ کرد. وی‌ حتی بنابر دعوت‌ موسولینی‌ به‌ ایتالیا رفت‌ و در رم‌ با وی‌ ملاقات‌ و گفت‌وگو کرد .

 

سایر آثار:

اقبال در مثنوی‌ «گلشن‌ راز جدید» (۱۹۲۷م‌)‌ به‌ استقبال‌ گلشن‌راز رفته‌، و اندیشه‌های‌ جدید خود را در شکل‌ و قالب‌ منظومه شیخ‌ محمود شبستری‌ عرضه‌ کرده‌ است‌.

اما جاوید نامه‌، (۱۹۳۲م‌)‌ را که برای‌ فرزند خود، جاوید اقبال‌ سروده‌ است‌؛ عموماً آن‌ را مهم‌ترین‌ اثر ادبی‌ و فلسفی‌ او دانسته‌اند. اقبال‌ در این‌ اثر از ساختار معراج‌نامه‌ها و بیش‌تر از کمدی‌ الهی‌ دانته‌ الهام‌ گرفته‌ است‌ و همچون‌ دانته‌ وی‌ نیز به‌ راهنمایی‌ پیر و مرشد خود، مولانا جلال‌الدین‌ به‌ سیر در افلاک‌ می‌پردازد و به‌ مقام‌ قرب‌ الهی‌ می‌رسد. او در این‌ سیر و سفر با بسیاری‌ از بزرگان‌ شرق‌ و غرب‌، چون‌ هگل‌، نیچه‌، تولستوی‌، زرتشت‌ ، بودا ، حلاج‌ ، ابوجهل‌ و جمال‌الدین‌ اسد آبادی‌ و با برخی‌ اشخاص‌ اسطوره‌ای‌، چون‌ زروان‌، سروش‌، مردوخ‌ و دیگران‌ دیدار و گفت‌وگو دارد و ضمن‌ آن‌ها بسیاری‌ از مسائل‌ مهم‌ فلسفی‌ و تاریخی‌ را مورد بحث‌ قرار می‌دهد.

"رشد ما بعدالطبیعه‌ در ایران‌" رساله دکتری‌ اقبال‌ بوده که در ۱۳۴۹ش‌ به‌ قلم‌ امیرحسین‌ آریان‌پور با عنوان‌ "سیر فلسفه‌ در ایران"‌ ترجمه‌ شده‌ است‌.

 «شش‌ گفتار درباره بازسازی‌ تفکر دینی‌ در اسلام‌»که در ۱۹۳۴م‌ با تجدید نظر و افزودن‌ مقاله‌ای‌ به‌ عنوان‌ بخش‌ هفتم‌ با نام‌ «بازسازی‌ تفکر دینی‌ در اسلام‌»در لندن‌ انتشار یافت‌ . احمد آرام‌ این‌ اثر را با عنوان‌ "احیاء فکر دینی‌ در اسلام"‌ به‌ فارسی‌ ترجمه‌ کرد (تهران‌، ۱۳۴۶ش‌).

 

منبع: دانشنامه بزرگ اسلامی، مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، برگرفته از مقاله «اقبال لاهوری»، ج۹، ص۳۷۷۵.