حرفی از ان هزاران....

 

آیه هفته:

وَمَن يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِيناً ‏:‏ هركس دچار لغزشي شود يا گناهي بكند ، سپس آن را به بيگناهي نسبت دهد ، به راستي بهتان و گناه آشكاري مرتكب شده است .‏ ( نساء آيه  112)

کلام هفته:

به شخصیت خود بیشتر از آبرویتان اهمیت دهید زیرا شخصیت شما جوهر وجود شماست و آبرویتان تصورات دیگران نسبت به شماست

داستانک:

پیرزنی یک همسایه کافر داشت. هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعنت می کرد و می گفت خدایا جون این همسایه کافر من رو بگیر طوری که مرد کافر می شنید. زمان گذشت و پیرزن بیمار شد. دیگه نمی تونست غذا درست کنه ولی در کمال تعجب غذای پیرزن سر موقع در خونه اش ظاهر می شد. پیرزن سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بندتو فراموش نکردی و غذای منو در خونه ام ظاهر می کنی و لعنت بر اون کافر خدا نشناس. روزی از روزها پیرزن خواست بره غذا رو بر داره دید این همسایه کافرِه هست که غذا براش می ذاره. از اون شب به بعد موقع دعا و عبادت می گفت خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی برای من غذا بیاره، من تازه حکمت تو رو فهمیدم که چرا جونشو نگرفتی.

شعر هفته:

دعاهای مثنوی:

ای خدا ای فضل تـو حـاجــت روا          با تو یاد هیـــچ کــس نبــود روا

این قدر ارشــاد تو بــخـشیـده‌ای          تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای

قطره دانش که بخشیدی ز پـیش          متصل گردان به دریاهای خویش

قـطره‌ای علمسـت اندر جان من         وارهـانش از هـوا وَز خاک تــن     

[مثنوی: دفتر اول]

باد ما و بود ما از دادِ تـوســت               هستی ما جمله از ایجاد تـوسـت

لذت هستی نمودی، نیست را                عاشق خود کرده بودی نیسـت را

لـذت انــعام خود را وامــگیــر             نقل و باده و جام خـود را وامــگیر

منــگــر اندر ما مکن در ما نظر            انـدر اکـرام و سـخای خـود نـگـر

[مثنوی: دفتر اول]

تــو بــزن  یــا ربّــنـا  آب طهـور          تا شود این نار عالم جمــله نور

آب دریا جمـله در فــرمان تـوسـت         آب و آتش ای خداوند آن توست

گر تو خواهی آتش آب خَوش شود         ور نخواهی آب هم آتش شــود

این طلب در ما هم از ایجـاد تست         رَستن از بیداد یا رب داد تـست

بی‌طلب تو ایــن طلـب‌مان داده‌ای         بی‌شمار و حـد عطـاها داده‌ای

[مثنوی: دفتر اول]

هم دعـا از تـو اجابت هـم ز تو            ایمــنی از تــو مـهـابـت هم ز تو

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن           مُصلحی تو ای تو سلطان سخن

کیمیا داری که تبـدیلــش کنی           گر که جوی خون بُوَد نیلش کنی

این‌چنین میناگری‌ها کار تست           این‌چنین اکسیرها اســرار تست

[مثنوی: دفتر دوم]

یا رب این بخشش نه حدّ‌ کار ماست              لطف تو لطف خفی را خود سـزاست

دســت‌گیــر از دسـت ما ما را  بـخـر          پــرده را بــردار و  پـــرده‌ی  مــا مــدر

باز خــر ما را از ایــن نــفس پــلیـد          کــاردش تــا استــخوان مـا رســیــد

ما ز خود سوی تـو گــردانــیــم سـر           چـون تــویـی از مـا بـه مــا نـزدیـک‌تر

این دعا هم بخشش و تعلیم تـست          گر نه در گلخن گلستان از چه رُست

[مثنوی: دفتر دوم]

 از چو ما بیچارگان این بند سخت            کی گشاید ای شه بی‌تاج و تخت

این چنین قفل گــران را ای ودود            که تواند جز که فـضل تــو گــشود

[مثنوی: دفتر دوم]

ما ز حرص و آز خود را سوختیم                وین دعا را هـم ز تــو آمــوختیم

حرمت آن که دعـا آمـــوخــتــی             در چنین ظلمت چراغ افروختی

[مثنوی: دفتر سوم]

ای خــدای بـی‌نــظیـر ایثـار کـن            گوش را چون حلقه دادی زین سخن

گوش ما گیر و بدان مجلس کشان                 کز رحیقت مَی ‌خورند آن سرخوشان

چون به ما بـویی رسانیـدی از این                    سر مبنــد آن مشـک را ای ربّ دیــن

از تـو نـوشــند ار ذکــورنــد ار اُنـاث               بی‌دریغــی در عطا، یا مُــســتــغاث

ای دعا ناگـفـتـه از تو مسـتـجاب            داده دل را هر دمــی صـد فتــح باب

[مثنوی: دفتر پنجم]

ای دهــنــده‌ی عقــل‌هـا فـریادرس          تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس

هم طلب از توست هـم آن نیکـویی         ما که ایم؟ اول تویی آخــر تــویی

هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش          ما همه لاشیم با چندین تلـاش

[مثنوی: دفتر ششم]

چون دعامان امر کردی ای عجاب          این دعای خویش را کن مستجاب

[مثنوی: دفتر ششم]

 

از غزالی تا حافظ

از غزالی تا حافظ

چشم انداز یک تحول تاریخی- فرهنگی

تصوف زهد عکس العملی بود در مقابل دنیاطلبی مدعیان دین که بر اساس دوگانة دنیا و دین، تنعم از نعمت های مادی را مساوی و متناسب با فاصله گرفتن از ارزش های معنوی دین می دانست. دنیا دارالغرور است و "حب دنیا راس کل خطیئه" شمرده می شد و پرداختن به دنیا مساوی فراموش کردن خداست. شخصیت شاخص این تفکر امام محمد غزالی بود.

تصوف عشق هم عکس العملی در مقابل افراط های تصوف زهد و خوف بود که در خدا به مثابه پادشاهی خوف انگیز و جبار می نگریست که از خوف عذابش باید دائما در خشیت و خوف از او به سر برد. تفکری که با نصوص دینی ما که فراموش نکردن برخورداری از دنیا را تذکر می دهند، هم سازگاری کاملی ندارد. در عمل هم این رویکرد در وجه افراطی اش کار را به توهمات، وسوسه ها و بیم های بیمارگونه می کشاند. تصوف عشق خدا را به چشم معشوق می دید و شادی و عشق را جای حزن و خوف می نهاد اما کماکان هرچند به وجهی رقیق تر- به دوگانه دنیا/دین باور داشت. شمس و مولانا که نماد این رویکردند: گاه دنیا و دین را به مثابة دو هووی رقیب تلقی می کنند و گاهی هم دنیا را مقدمه و مزرعة آخرت به حساب می آورند.

اما تصوف جمال پرستانه با زهد چه در معنای ریایی و چه با زهد حقیقی- کنار نمی آید. عشق زمینی را به عشق آسمانی پیوند می زند و تنعم از نعم الهی را عین شکر نعمت می داند. تفکر تنعم طلبانه در قالب تئوری غنیمت شمردن دم، از فردوسی شروع می شود. با خیام به اوج می رسد و در مکتب رندی حافظ تئوریزه می شود و به کمال می رسد.

مهمترین مرزبندی حافظ با زهد است. مانند خیام دم را غنیمت می شمرد ولی عبوسی و تلخی خیام، نزد حافظ جایش را به خوشباشی و شادخواری عاشقانه می دهد و حکمت خیامی هم جایش را به رندی می دهد. رند در یک کلام انسان زیرکی است که کلاه متولیان و مدعیان دین و تصوف سرش نمی رود و بلکه آن هایی را هم -که دگراندیشی او را تاب نمی آورند- بازی می دهد و سر کار می گذارد. هر چند حافظ با تصوف میانه خوشی ندارد اما عشق و عرفان را از سنت متصوفه بر می گیرد و از آسمان به زمین می آورد و در هیات یک "زوربای یونانی" به یک عارف زمینی شاد و متنعم و خندان تبدیل می شود. اولین بار در اندیشة حافظی است که دوگانه دین/ دنیا ویران می شود و شرط متنعم شدن از حوران بهشتی، گَزیدن سیب زَنَخدان[1] زیبایان این جهانی دانسته می شود.[2]

اما این که می گویند حافظ، حافظة فرهنگی ایرانیان است، سخنی مهم و در خور تامل است. ایرانیان به لحاظ غنای تاریخی فرهنگ و تمدنشان، به مدارای فرهنگی و هضم و جذب و استحالة عناصر فرهنگی بیگانه و حتی دشمن و مهاجم مشهورند و این کار نوعی رندی تاریخی به شمار می رود که در حافظ مثل اعلای خود را یافته است.

در عمل هم زندگی ما به اندیشة حافظی نزدیک تر است تا به شیوة زندگی غزالی و مولوی. غزالی و مولوی بزرگ اند و شایسته و دوست داشتنی و در قله و در آسمان. ولی الگویی که برای زیستن پیش می نهند به سادگی قابل پیروی نیست. به قول خود مولوی "یافت می نشود." جستجوی انسان کامل و سودای کمال نوعی از رفتن پیِ نخود سیاه است. اما ما آدم هایی زمینی هستیم که در یک سفر زمینی، "حالی اسیر جوانان مهوشیم"[3]. الگوی حافظ برای ما آشناتر، واقعی تر و در دسترس تر و عملی تر است. حافظ به ما به عنوان انسان های واقعی و نه انسان کامل- شبیه تر است. الگوی حافظی هم عاشقانه است و هم عاقلانه و هم متنعمانه. ذهن را از دور باطل و تقابل شایع و ساختگیِ "خدا/ خرما" نجات می دهد. به هر دو جهان نظر دارد و خرما را فدای خدا و خدا را فدای خرما نمی کند و مهم تر از همه در جهان معاصر هم قابل اجراست بدون آن که معنویت را فدای مادیت و دین را فدای دنیا کند.

بنابراین به نظر می رسد گذار از غزالی و خیام و مولانا به حافظ، حرکت به جلو و به مقتضای روحیات فرهنگی ما ایرانیان باشد که در ادغام و اختلاط بهترین عناصر فرهنگی، از نوعی کارآمدی تاریخی برخوردار شده است.

22/9/92   



[1] سیب زنخدان همان گودی روی چانه است که به لحاظ زیبایی به فرو رفتگی سیب -در محل اتصال به شاخه- تشبیه شده است.

[2] زِ میوه های بهشتی چه ذوق در یابد          هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

[3] من آدم بهشتی ام، لکن در این سفر          حالی اسیر عشق جوانان مهوشم

علائم شیخ واصل

علائم شیخ واصل

یکی از اصول اعتقادات اهل تصوف این بوده که سالک بدون پیر نمی تواند قدم از قدم بردارد و اگر بخواهد چنین کند، خواه ناخواه به ولایت شیطان در خواهد آمد و نیش و آزارش به خلائق خواهد رسید:

هر که بی سر او بجنبد ، دُم بود         جُنبشِ او ، جنبشِ کژدم بود

حتی در این مقوله تا بدانجا پیش رفته اند که گفته اند اشتباه فرضی پیر از صواب خود سالک برایش مفیدتر است. لذا مرید باید در برابرمراد به کلی از خود سلب اختیار کند؛ چنان که مرده در دستان و پنجه غسال. اگر مراد دستور خلاف عقل و اخلاق و حتی خلاف شرع هم بدو کرد باید سمعا و طاعتا بپذیرد. حافظ می گوید:

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید       که سالک بی خبر نبود زِ راه و رسم منزل ها

دلیل اهل تصوف یکی آن بوده که پیر و مراد مسیر را طی کرده و می داند که تجلیات ناری و نوری(رحمانی و شیطانی) بر سر راه سالک چیست و چگونه می توان از اختلاط آن ها حذر کرد. دلیل دیگر این بوده که پیر به منبعی به نام کشف و شهود دسترسی دارد و دچار اشتباه نمی شود. این استدلالات(حداقل دلیل نخست)به لحاظ نظری درست می نماید اما در مقام عمل شیطان و نفسانیت، دست روی دست نمی گذارند و کار را به پیدایش شیخان جاهل و پیران گمراهی می رساند که در عصر حافظ به وفور یافت می شدند و خود مولانا هم از لافزنی های آنان به تنگ آمده بود و می گفت:

ای بسا ابلیس آدم روی هست     پس به هر دستی نباید داد دست

و:

لاف شیخی در جهان انداخته       خویشتن را بایزیدی ساخته

این ماجرا به قدری حاد می شود که تئوری لزوم پیر، کم کم در برهه هایی جایش را به اویسی گری- یعنی عدم لزوم پیر- می دهد. از این جاست که لزوم اندیشیدن معیارهایی برای تشخیص شیخ واصل و آن که سخنان اهل تصوف حقیقی را برخود بسته ضرورت می یابد. مولوی هم که بین آموزه های گذشته اهل تصوف و وضعیت نامطلوب مدعیان تصوف ناهماهنگی می بیند ، در جای جای مثنوی سخنان بعضا مختلف و حتی متضادی در این باب می گوید ولی از خلال همه این سخنان می توان معیارهای قابل قبولی را برای حل مسئله از خلال کلام او استخراج و صورت بندی کرد.

مولانا در دفتر پنجم تحت عنوان "فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته" ، می کوشد این معیارها را تبیین کند و سه معیار مهم برای این تشخیص به دست می دهد. یکی آن که شیخ واصل از خود نور و انرژی و گرما دارد. به قول معروف هم به دل می نشیند و هم ذهن را قانع. هم دلت به او آرام می گیرد و هم خلجان های ذهنیت را تسکین می دهد. عقل سالک را سرکوب نمی کند، بلکه بدان نور می تاباند. این نور علاوه بر روشنی ذهن، گرما و انرژی و مستی هم به سالک می دهد و سوم در مورد مریدان متعالی تر، سخنان شان روی اهل لجاج و عناد هم تاثیر مثبت دارد:

شیخ نورانی ز ره آگه کند           با سخن هم نور را همره کند

جهد کن تا مست و نورانی شوی      تا حدیثت را شود نورش روی[1]

علم اندر نور چون فَرغَرده[2] شد       پس ز علمت، نور یابد قوم لَد[3]

هر چه گویی باشد آن هم نورناک  که آسمان هرگز نبارد غیر پاک

آسمان شو ابر شو باران ببار         ناودان بارش کند نبود به کار

آب اندر ناودان عاریتیست       آب اندر ابر و دریا فطرتیست

فکر و اندیشه‌ست مثل ناودان     وحی و مکشوفست ابر و آسمان

آب باران باغ صد رنگ آورد       ناودان همسایه در جنگ آورد

پس شیخ واصل مانند آب باران است که دریافت هایش عاریتی نیست و حاصل سیر و سلوک خود اوست. در حالی که شیخ ناواصل حرف بزرگان را می زند بی آن که خود تجربه ای شخصی از آن ها داشته باشد. در نتیجه حرفش بی اثر است و سالکان را هم گمراه می کند و بلکه مانند ناودان پر سر و صدا، مردمان را به جنگ می اندازد. در حالی که حاصل کار شیخ واصل باغ سبز و صد رنگ و پر از صلح و صفاست که حتی اهل ستیز و ناحق را هم مجاب می کند. یعنی معیار سوم این است که حاصل کار وصول؛ وحدت است و حاصل کار شیخ نا واصل فرقه سازی و جنگ و دعوا های بیشتر.

در جای دیگر و در دفتر اول همین معیارها را در این دو بیت معروف خلاصه می کند:

کار مردان، روشنی و گرمی است     کار دونان ، حیله و بی شرمی است

ای بسا ابلیس آدم روی هست        پس به هر دستی نباید داد دست

که روشنی همان اقناع عقلی و ذهنی و گرمی هم انرژی و گرمایی است که از مراد به مرید می رسد. نقد صریح مولانا به تقلید به بهانه اطاعت از پیر در ابیات معروفش و داستان "خر برفت و خر برفت" آمده که بیانیه ای در نقد تصوف مقلدانه به شمار می رود:

صد دلیل آرد مقلد در بیان         از قیاسی گوید آن را نه از عیان

آن مقلد صد دلیل و صد بیان      در زبان آرد ندارد هیچ جان

چونک گوینده ندارد جان و فر      گفت او را کی بود برگ و ثمر

می‌کند گستاخ مردم را به راه       او به جان لرزان‌ترست از برگ کاه

پس حدیثش گرچه بس با فر بود   در حدیثش لرزه هم مُضمر[4] بود

و:

آن كــه او از پــرده ي تـقـليد جَست                   او به نــور حــق ببيند، آنچه هســت

جهد كن تا پير عــقـل و ديــن شوي                  تا چو عــقــل كل، تو باطن بين شوي

عـاقــل آن باشد كه او بامشعله اسـت                   او دلـيــل و پـيـشـواي قـافـلـه است

پـيروِ نــور خـود است آن پيـشرو                     تـابعِ خويش است، آن بي خويش رو

اي بـسـا ريش سـياه و مرد پـيــر                   اي بـسـا ريش سپيـد و دل چــو قير

پـيــر، پـيـرِ عـقل باشد اي پسـر                   نــه سپيديّ موي، انــدر ريـش و سر

آن سـپـيديِ مـو، دليلِ پختگي اســت                  پـيشِ چشم بسته، كِش، كوتَه تگي است

آن مـقـلد چـون نداند جز دلــيـل                   در عـلامـت جـويـد او دايـم سبيل

بــهـر او گـفـتيـم كه: تـدبـيـر را                     چون كه خواهي كرد، بگزين پير را

مولانا بین تقلید و جزمی که به حساب ایمان گذاشته می شود و روشنایی دل تفاوت می گذارد:

بلک تقلیدست آن ایمان او                               روی ایمان را ندیده جان او

پس خطر باشد مقلد را عظیم                             از ره و ره‌زن ز شیطان رجیم

 

18/9/92



[1] رَوی: راهنما

[2] فرغرده: پرورده

[3] قوم لَد: ستیزه گرانِ عنود

[4] مضمر:پنهان

حرفی از ان هزاران....

  آیه هفته:

وَإِذَا حُيِّيْتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّواْ بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيباً ‏‏: هرگاه شما را درودي دادند ( اعم از سلام كردن و دعا نمودن و احترام گذاردن ) به گونه زيباتر و بهتر از آن يا ( دست كم ) همانند آن ، آن را پاسخ گوئيد . بي گمان خداوند حسابرس هر چيزي است ( و حساب هر چيزي را دارد ) .‏ (نساء-86)

کلام هفته:

بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.  با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دور و بر تن‌تان به سر برد.  (الیزابت استون)

شعر هفته:

شهيدي كه بر خاك مي خفت/ سر انگشت در خون خود مي زد و مي نوشت/ در ســه حـرف برسنگ/ به اميــد پيروزي واقعي/ نه در جنگ/ كه بر جنگ (قیصر امین پور)

حکايت:

 پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام، ديگر دريا را نديده بود و محنت کشتی نيازموده، گريه و زاری درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عيش ملک ازو منغص بود، چاره ندانستند. حکيمی در آن کشتی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی من او را به طريقی خامش گردانم. گفت: غايت لطف و کرم باشد. بفرمود تا غلام به دريا انداختند. باری چند غوطه خورد، مويش را گرفتند و پيش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آويخت. چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار يافت. ملک را عجب آمد. پرسيد: درين چه حکمت بود؟ گفت: از اول محنت غرقه شدن ناچشيده بود و قدر سلامتی نمی دانست، همچنين قدر عافيت کسی داند که به مصيبتی گرفتار آيد.

اى سير ترا نان جوين خوش ننماند            معشوق منست آنكه به نزديك تو زشت است

 حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف             از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است

 فرق است ميان آنكه يارش در بر              با آنكه دو چشم انتظارش بر در

حرفی از ان هزاران....


آیه هفته:

قُلْ مَا كُنتُ بِدْعًا مِّنْ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَيَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُّبِينٌ (احقاف 9) بگو (ای پیامبر) نبوده‌ام نوآوری از رسولان و نمی‌دانم چه می‌کنند با من و نیز نه با شما، پیروی نکنم جز آنچه بر من وحی شود و من بیم دهنده‌یی روشنگرم. 

کلام هفته:

یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....( نلسون ماندلا)

شعر هفته:

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست           ما را به میان آن فضا سودائیست

عارف چو بدان رسید سر را بنهد             نه کفر و نه اسلام و نه آنجا، جائیست(مولانا)

حکايت

 يکی از ملوک عجم حکايت کنند که دست تطاول به مال رعيت دراز کرده بود و جور و اذيت آغاز کرده، تا بجايی که خلق از مکايد فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعيت کم شد ارتفاع ولايت نقصان پذيرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.

هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد            گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش

 بنده حلقه به گوش از ننوازى برود             لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش

باری، به مجلس او در، کتاب شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فريدون.وزير ملک را پرسيد: هيچ توان دانستن که فريدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت: آن چنان که شنيدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقويت کردند و پادشاهی يافت. گفت: ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهيست تو مر خلق را پريشان برای چه می کنی مگر سر پادشاهی کردن نداری؟

همان به كه لشكر به جان پرورى      كه سلطان به لشكر كند سرورى

ملک گفت: موجب گردآمدن سپاه و رعيت چه باشد؟ گفت: پادشاه را کرم بايد تا برو گرد آيند و رحمت تا در پناه دولتش ايمن نشينند و تو را اين هر دو نيست.

نكند جور پيشه سلطانى           كه نيايد ز گرگ چوپانى

 پادشاهى كه طرح ظلم افكند    پاى ديوار ملك خويش بكند

ملک را پند وزير ناصح، موافق طبع مخالف نيامد. روی ازين سخن درهم کشيد و به زندانش فرستاد.بسی برنيامد که بنی عم سلطان بمنازعت خاستند و ملک پدر خواستند. قومی که از دست تطاول او بجان آمده بودند و پريشان شده، بر ايشان گرد آمدند و تقويت کردند تا ملک از تصرف اين بدر رفت و بر آنان مقرر شد.

پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست            دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است

 با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين           زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است

 

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلاَ تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا ﴿۲۳-اسرا  و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد اگر يكى از آن دو يا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتى] اوف مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى

وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا ﴿اسرا-۲۴  و از سر مهربانى بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو پروردگارا آن دو را رحمت كن چنانكه مرا در خردى پروردند

حکايت:

يكى از ملوک خراسان، محمود سبکتکين را در عالم خواب ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گرديد و نظر می کرد. ساير حکما از تاويل اين فرو ماندند مگر درويشی که بجای آورد و گفت: هنوز نگران است که ملکش با دگران است.

بس نامور به زير زمين دفن كرده اند                كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند

وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك                خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند

زنده است نام فرخ نوشيروان به خير                 گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند

خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر            زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند

کلام هفته:

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور میکند.                                          مونتسکیو

شعر هفته:

عشقم نه به انــدازة ما در ســر ماست              وین طرفه که بار ما فزون از خَرِ ماست

 وانجا که جمال و حسن آن دلبر ماست             ما در خور او نه ایم ، او در خور ماست                         مولوی

 

پیشنهاد فیلم30

 

آناکارنینا

آناکارنینا، فیلمی انگلیسی، اقتباسی از رمان سال ۱۸۷۷ تولستوی، محصول سال ۲۰۱۲ و ساخته جو رایت .بازیگران: کایرا نایتلی، جود لاو، آرون تیلر جانسن و متیو مک‌فادین .

تولستوی متفکر مصلحی بود. یک مسیحی مومن و عدالت خواه و اخلاق محور. علیرغم خاستگاه اشرافیش، مدافع فقرا و تهیدستان بود و قسمت اعظم املاک خود را بین آنان تقسیم کرد. او در کتاب معروفش به نام "هنر چیست؟"، از هنر متعهد دفاع می کند.

آناکارنینا هم منعکس کننده دغدغه های فکری تولستوی است. داستان دو عشق موازی دو خواهر است به دو مرد. عشقی متعهد و اخلاق مدار و عشقی آتشین و بی ضابطه. اولی به حسن عاقبت می رسد و دومی به سوء عاقبت دچار می شود.

داستان مثل جنگ و صلح مهترین کتاب تولستوی- در فضایی اشرافی جریان دارد.

کیرا نایتلی (در نقش آنا کارنینا) و جود لاو (در نقش همسر آنا) بازی درخشانی دارند.

 جو رایت درباره داستان آناکارنینا می‌گوید: «من تا ابد مجذوب چرایی و چگونگی عشق هستم و این که ما انسان‌ها چگونه با احساسات و هیجاناتمان روبرو می شویم.»