درس های بهار قونیه برای عاشقان مولانا
درس های بهار قونیه برای عاشقان مولانا
هر نوروز،می تواند سرآغازی نو باشد. نو شدن کائنات، شوق و شور نو شدن را در صمیم جان انسان ها هم بیدار می کند و انرژی روانی تازه ای در ما می دمد تا تصمیمات خوبی برای ادامة سفری به نام "زندگی" بگیریم. ما آدمیان که از جماد و نبات و حیوان کمتر نیستیم :
بامدادی کـه تفاوت نکند لیل و نــهار خـوش بود دامن صحرا و تماشای بـهار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو بنال ای هشیار
خبرت هست که مرغان سحر میگویند؛ آخر ای خفته! سر از خواب جهالت بردار
آنجا که شتر هم به رقص می آید چرا من نیایم :به قول مولانا: "خونم به جوش آمد؛ کند در جوی تن رقص الجمل" وقتی همة کائنات دارند پوست می اندازند، تو هم می خواهی در این همرنگی و هماهنگی و هارمونی جایی داشته باشی تا ملالت ها و کسالت ها را به گذشته ها بسپاری و زندگی جدیدی آغاز کنی:
هر زمانی نو صورتی و نو جمال تا زِ نو دیدن ، فرو میرد ملال
مولانا حدیثی را از پیامبر نقل میکند که تن خود را در معرض باد بهار بگذارید تا.......
تبارشناسی وازگان3
منیع :
منیع به معنی جای بلندی است که دسترسی بدان مشکل است. واژه های منع و ممنوع هم این دور از دسترس بودن را در موارد دیگر پوشش می دهند.
ابلیس:
گفته اند ابلیس از فعل ماضی " بَلَسَ" به معنی" نومید شد"، است چرا که ابلیس از رحمت خدا ناامید است ولی ظاهرا اصل واژه، یونانی و از ریشه ی "ویابلس" است. ویابلس یعنی کسی که بین دو نفر در حال رفت و آمد است تا آن ها را به جان هم بیاندازد و این همان کاری است که شیطان برای دو به هم زنی می کند. واژه ی "آمبولانس" به معنی وسیله ای که در حال رفت و آمد برای انتقال بیماران است نیز از همین ریشه است.
امضاء:
امضا به معنی گذراندن و اصطلاحا به معنی مطلبی است که پس از خواندن و از نظر گذراندن مورد تائید قرار می گیرد. واژه ی "ماضی" به معنی گذشته نیز از همین ریشه است.
زعم و ظن:
زعم و ظن هر دو به معنی گمان است ولی " زعم" گمان باطل است در حالیکه ظن می تواند باطل نباشد..........
بهاریه90
شكوفه، بوسه ي بهار است.
بهار كه مي آيد، شكوفه ها زبان باز مي كنند. ايرج قنبري
فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردي بگسترد و دايه ي ابر بهاري را فرموده تا بنات نبات* در مهد زمين بـپـرورد. درختان را به خــلـعت نوروزي قباي سبز ورق در برگرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربيع*كلاه شكوفه بر سر نهاده. عصاره نالي* به قدرت او شهد فايق شده و تخم خرمايي به تربيتش نخل باسق* گشته. سعدي
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك/ شاخه هاي شسته، باران خورده، پـاك/ آسمان آبي و ابــر سپيد/ برگ هاي سبز بيد/ عطر نرگس، رقص باد/ نغمه شوق پرستوهاي شاد/ خلوت گرم كبوترهاي مست …/ نرم نرمك مي رسد اينك بهــار/ خوش به حال روزگار!/ خوش به حال چشمه ها در دشت ها/ خوش به حال دانه ها و سبزه ها/ خوش به حال غنچه هاي نيمه باز/ خوش به حال دختر ميخك- كه مي خندد به ناز-/ خوش به حال جام لبريز از شراب/ خوش به حال آفتاب /اي دل من، گرچه در اين روزگار/ جامه ي رنگين نمي پوشي به كام/ باده ي رنگين نمي بيني به جام/ نقل و سبزه در ميان سفره نيست/ جامت، از آن مي كه مي بايد تهي است/ اي دريغ از تو، اگر چون گل نرقصي با نسيم/ اي دريغ از من، اگر مستم نسازد آفتاب/ اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار.
باز كن پنجره ها را اي دوست/ هيچ يادت هست/ كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟/ برگ ها پژمردند؟/ تشنگي با جگر خاك چه كرد؟…/ حاليا معجـزه باران را باور كن/ و سخاوت را در چشم چمن زار ببين/ و محبت را در روح نسيم…/ خاك جان يافته است/ تو چرا سنگ شدي؟/ تو چرا اين همه دل تنگ شدي؟/ باز كن پنجره ها را…/ و بهاران را باور كن! فريدون مشيري
* بنات نبات: دختران گياه
* ربيع: بهار
* نالي:
* باسق: