پیل در خانه ی تاریک

    حکایت پیل در خانه ی تاریک دربردارنده ی پاره ای از مفاهیم و آموزه های محوری و اساسی مولانا و عرفانند. حکایت را همه شنیده ایم که هندیان فیلی را برای نمایش به سرزمین ما می آورند تا آن را به نمایش بگذارند و چون شبانه می رسند و اشتیاق مردم برای آشنایی با این جانور عجیب را می بینند، بدان ها اجازه می دهند تا در تاریکی بر جسم او دست سایند و هر کس به حَسَب نقطه ی تماس با جسم فیل، او را به چیزی مانند می کند. یکی می گوید فیل مثل بادبزن است، آن دیگری می گوید مثل ناودان است و دیگری می گوید مثل تخت است و قس علیهذا. مولوی علت این اختلاف در فهم چیستی فیل را، اختلاف مناظر و تکثر نقاط تماس با آن می داند:

از نــظرگاه است ای مـغز وجــود                    اخـتلاف مـؤمـن و گبـر و جهـود

از نـظـرگـه گفتـشان شـد مختلف                   آن یکی دالــش لقب داد، ایـن الف

    "دال" و "الف" حروف مختلف الفبا هستند که یکی راست است و دیگری خمیده و مولوی می گوید اختلاف شرایع نیز از همین قبیل است. اما اگـر به زاویـه ی دیــد خـود اکـتفا نمی کردند و از فـرازی مرتـفـع تـر در آن می نگریستند، متوجه می شدند که فیل مجموعه همه ی آن نظرگاه هاست نه تنها یکی از آن ها و بدین ترتیب منازعه ی بین فِرَق و شرایع از بین می رفت:

در کفِ هر یک اگر شــمـعی بُدی                   اختلاف از گفتشان بیرون شــدی

    ولی این شمع چیست؟ این شمع و این نور، راه برون رفت به حقایق مشترکی است که همه پیامبران و شرایع برای آن آمده اند. چنان که خداوند در قرآن می فرماید جعلِ شرایع و مناهجِ مختلف، بنا به اراده ی خودم است و اگر می خواستم همه را به امت واحده تبدیل می کردم. عارف کسی است که از چشم خدا و از ارتفاع در شرایع مختلف بنگرد و وحدت ماهوی همه ی ادیان و عدم افتراق بین همه ی پیامبران را در پسِ اختلاف و کثرات ظاهریشان دریابد. چشمِ شریعتِ خاص و واحد بر همه ی حقیقت احاطه ندارد:

چشم حس همچون کفِ دست است و بس                 نــیست کـف را بـر هـمـه ی او، دسـترس

چــشــم دریــا دیـگرسـت و کـف دگـــر                 کــف بـهـل، وَز دیـــده ی دریـــا نــگر

    همه ی پیامبرای بر دینِ حنیف ابوالانبیاء، یعنی ابراهیم حنیف بوده اند و همه حقایق مشترکی مثل توحید و اخلاق را آموزش داده اند. اما ما به جای راه بردن به حقیقتِ آب، به کشتی شریعت و مذهب خود چسبیده ایم و به کشتی دیگران می زنیم:

ما چو کـشتی ها به هم بر می زیـنم                     تیره چـشـمیـم و در آب روشــنـیم

ای تو در کشتیِ تن رفته به خــواب                      آب را دیـــدی، نـــگــر در آبِ آب

    و بعد ادامه می دهد که حقیقت دین، قبل از شرایع مختلف و عیسی و موسی بوده است و نباید شریعت خاص را مطلق کرد:

موسـی و عـیسی، کجا بُد کافـتاب                       کـشـتِ مـوجودات را می داد آب؟

آدم و حــوا کــجــا بُــد آن زمان                      که خــدا افــکند این زه در کـمان

در چند بیت قبل مولوی می گوید به محتوای شرایع بنگرید نه به شیشه و قالب آن ها:

گر نـظـر در شیشه داری گم شوی                  زان که از شـیشـه است اعداد دُوی

ور نـظــر بــه نــور داری، وارهـی                   از دُوی وَ اعــدادِ جــسـمِ مـنتـهی

از نـظـرگاهست ای مـغــزِ وجـود                   اختلاف مــؤمــن و گـبر و جهـود

    مولوی می داند اذهان ساده اندیش و متعصب ممکن است این سخنان را برنتابند و آنان را به گیاهانی تشبیه می کند که پای رفتن ندارند و بر زمین و موقعیت خود چسبیده اند و بدون فهم و یقین با هر بادی سر می جنبانند:

بسته پایی چـون گـیا اندر زمین                       سـر بجنبانی به بــادی، بی یقین

لیک پـایــت نیست تا نقلی کنی                        یـا مـگر پــا را ازیــن گِل برکنی

    و همین آدم ها را به نوزادان شیرخواره ای تشبیه می کند که جز شیر غذایی نمی شناسند در صورتی که اگر اهل حکمت و فهم باشی به عوالم متفاوت و دیگری خواهی رسید و حقایق را بی حجاب خواهی دید:

تـا پــذیــرا گـردی ای جان نــور را                  تا بـبـیـنـی بی حُجُـب مـستــور را

چـون ســتـاره سـیر بر گـردون کنی                 بل که بی گردون، سفر بی چون کنی

هــوش را بـگذار و آن گه هــوش دار               گـوش را بربند و آن گــه گــوش دار

    ولی باید این هوش و عقل کوته بین و شریعت مدار را رها کنی و هوش و گوش دیگری را باز کنی. اما مولانا از ادامه گفتار پشیمان می شود چرا که خامان و متعصبان این حرف ها را نمی فهمند. آنان مانند میوه های بهاری هستند که به دلیل خامی به درختان می چسبند در حالی که میوه های رسیده در تابستان هم شیرین می شوند و هم به سادگی از شاخ جدا می شوند:

نه نگـویم چــون که خــامی تو هــنوز                  در بــهاری تــو، نـدیـدسـتـی تــمـوز[1]

این جهان همچون درخت است ای کِرام                 مــا بر او چــون مـیـوه های نــیم خام

سـخت گیـرد خــام هـا، مــر شــاخ را                 زان کــه در خــامــی، نـشاید کــاخ را

چون بپخت و گشت شـیـریـن، لب گزان                سـست گــیـرد شــاخ ها را بـعـد از آن

ســخـت گیـری و تـعصب خامــی است                تا جــنـینی، کار خـون آشــامی اســت

    جنین وابسته و چسبیده به مادر است و لذا غذایی جز خون نمی شناسد ولی باید این وابستگی را رها کند تا بزرگ شود و انسان مستقلی گردد. اما حرف مولانا تمام نشده است و می خواهد رازی را افشا کند:

چـیـز دیـگر مــاند امـا گفتنش                              با تو روح القدس گوید بی منش

مولوی می داند این راز گفتنی نیست و بهتر است آن را به روح القدس یعنی جبرئیل و الهام الهی موکول کند. یعنی برای اهل معرفت این اسرار از طریق الهام الهی آشکار می شود و از آن فراتر می رود و می گوید این روح القدس هم در خودت است و ربطی به من و غیر من ندارد:

نه تو گویی هـم به گـوش خـویشتن                    نه مـن و نه غیر من، ای هم تو مـن

    و برای فهم مطلب می گوید مثل این که در خواب انسان دیگران را خواب می بیند که با او حرف می زنند ولی در واقع خودش است که با خودش حرف می زند:

هـمچو آن وقتی که خواب اندر روی                  تو زِ پیش خود، به پیشِ خود شوی

بـشنوی از خویـش و پــنداری فلان                   با تو اندر خواب گفتـه است آن نهان

    و نتیجه می گیرد که انسان هزارتو و هزارلایه ي ناشناخته و عمیق دارد که اگر پا در راه بگذارد و بخصوص اگر سکوت کند بر او مکشوف خواهدشد:

تو یــکی تـو نیستی ای خـوش رفیق                  بــلکــه گــردونــی و دریــای عمیق

آن تُـوِ زفتـت که آن نهصـد تـو است                    قـلـزم است و غرقه گاهِ صد تـو است

    و بعد می گوید مثال خواب هم برای فهم توست و اگر حرف نزنی و سکوت نکنی، آن گاه حقایق واقعی بر تو آشکار می شود:

خـود چه جای حدِّ بیداری ست و خواب                  دم مــزن، والله اعـــلــم بــالـــصـواب

دم مــزن تــا بــشـنـوی از دم زنــان                  آن چــه نـامـد در زبــان و در بــیــان

دم مــزن تــا بــشـنوی زان آفــتــاب                 آن چــه نـامد در کتــاب و در خــطاب

دم مــزن تــا دم زنــد بــهـرِ تــو روح                 آشــنــا بــگــذار در کــشـتــی نــوح

    یعنی مثل پسر نوح زور نزن و به نقاط قوت خود مثل شناگری تکیه مکن تا کشتی نوح نجاتت دهد. یعنی برای فهم این اسرار باید خاموش باشی و منتظر باشی تا الهامات خدایی دستگیر و مددکارت شود.



[1]- تموز: تابستان