پرویز ناتل خانلری(1292-1369)
پرویز ناتل خانلری(1292-1369)
پرویز ناتل خانلری را غالبا با مثنوی کم نظیر "عقاب" می شناسند. اما خدمات بزرگ خانلری به فرهنگ به شاعری او ختم نمی شود. اما نثر پیراسته و ساده ی او نیز کم نظیر است.
خود خانلری داستان سرودن عقاب را چنین بیان کرده که متفقین کشور را اشغال کرده بودند و زندگی من در عسرت می گذشت. شرایط به شدت سیاسی بود و هر روشنفکری با حزب توده نبود، مظنون به همکاری با دستگاه بود. در این شرایط دکتر مصباح زاده، مدیریت روزنامه کیهان را به او پیشنهاد می کند. خانلری می گوید در این شرایط یادِ گفت و گویی بین عقاب و کلاغ در کتاب دختر سروان پوشکین افتادم. خانلری خود را در موقعیت عقاب می بیند و همین اندیشه را طی شعر عقاب گسترش می دهد و نسخه ی دست نویس را به هدایت نشان می دهد. هدایت ذوق زده می شود و پیشنهاد چاپ آن را می دهد. شعر در مجله مهر چاپ می شود و می درخشد. خانلری عقاب را به هدایت تقدیم می کند و همین باعث می شود که این گمان تقویت شود که هدایت، همان عقاب است که عمر کوتاه و با عزت را بر زندگی مذلت بار ترجیح داده است در حالی که این شعر گویای روحیه ی خود خانلری در آن اوضاع فقر و دست تنگی و امکان خروج از این شرایط بود.
خانلری مانند عقاب، انسان آزاده و مستقلی بود و همین وارستگی و استقلال و بعضا صراحت لهجه و غرور، او را آماج حمله روشنفکران حزبی کرده بود. دوستان اندک و دشمنان بسیار داشت. علیرغم ارادت و دوستی عمیقش نسبت به هدایت، ناقد او هم بود.
خانلری مهمترین مصحح دیوان حافظ پس از قزوینی بود. هرچند در چاپ های بعدی بخشی از نقدش به تصحیح قزوینی را پس گرفت. مبنای کارش در این تصحیح نه نسخه اقدم بلکه حافظانه بودن اشعار بود. شاملو ایرادات زیادی به این نسخه گرفت که بعضا درست بود.
او طراح و مجری دو پروژه ی مهم پیکار با بیسوادی و سپاه دانش بوده است که اولی به نام اشرف پهلوی و دومی به نام شاه تمام شد. طرح پیکار با بیسوادی را در سخن نوشته بود. او معتقد بود تخته سیاه باید به روستا برود و فصل تحصیلی کودکان روستایی به دلیل کارشان در مزارع، باید متفاوت از شهر باشد.
عاشق زبان فارسی بود و آن را عامل وحدت ملی می دانست ولی عقیده داشت زبان های محلی هم باید حفظ شود و تا کلاس چهارم ابتدایی در مدارس آموزش داده شود.
خانلری همچنین بنیانگذار درس تاریخ زبان فارسی و نویسنده سه جلد تاریخ زبان فارسی و نیز موسس بنیاد فرهنگ ایران و مجله گرانسنگ سخن است. مجله ای که در میانه نزاع شعر نو و کهنه ایستاده بود. خانلری که از کودکی فرانسه خوانده و با ادبیات اروپایی آشنا بود از همان سن 16 سالگی دست به ترجمه زده بود. دختر سروان از پوشکین، طوفان شکسپیر، دوازده داستان از گی دو موپوسان و متونی از مونتسکیو و ولتر، نامه های ایرانی منتسکیو و تریستان و ایزوت از ترجمه های بعدی اش بودند. پایان نامه دکترایش در ضرورت تجدیدنظر در اوزان عروضی با واکنش کهن گرایانی چون بهار و تدین مواجه شد. اما با شاملو و فروغ بر سر وزن شعر، بر سر مهر نبود و با نادرپور و توللی و ابتهاج و شفیعی بیشتر همدل بود. با هدایت و فرزاد مجمع ادبی ژاله را تاسیس کردند. او با کسانی مانند سعیدی سرجانی و همچنین بسیاری از توده ای ها نظیر عبدالحسین نوشین و بزرگ علوی و هدایت هم دوست نزدیک بود و قوم و خویش کیانوری هم به حساب می آمد.
سخن به عنوان معتبرترین نشریه ادبی روزگارش، از سال 1322 تا 1357 به استثنای چهار سال مرتبا منتشر می شد.
خانلری به سبب قبول وزارات فرهنگ در کابینه اسدالله علم و سناتور شدن در معرض نقد شدید جریان چپ و مذهبی اعم از حزب توده و جلال آل احمد بود. پس از انقلاب مجله اش تعطیل و خودش دستگیر شد و به همت آیت الله مطهری آزاد شد ولی حقوق و بازنشستگی او و خانمش دکتر زهرا خانلری را قطع و خانه نشین اش کردند. برای تادیه ی حقوق سناتوری از او مطالبه یک میلیون و سیصد هزار تومان کردند که فقط پانصد هزارتومان در بساط داشت و باقی زندگی اش در فقر گذشت. خودش می گوید وقتی در زندان بودم یکی از روزنامه ها لیستی از "غارتگران اموال ملی" داده بود که اسم من هم در میان شان بود.
در زمان شاه هم از جانب ساواک نسبت به درج مطالبی در سخن هشدار گرفته بود و نام 35 نویسنده ممنوع القلم به سخن داده شده بود.
در روزهای پایان عمر در پاسخ به سوال خبرنگار صدا و سیما که پرسیده بود چند سال دارید، گفته بود 2500 سال.
(منبع: اندیشه پویا شماره 68/مرداد و شهریور 1399)
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد کش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي کشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارويي جويد و در کار کند
صبحگاهي ز پي چاره کار
گشت بر باد سبک سير سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و ان شبان بيم زده، دل نگران
شد پي بره نوزاد دوان
کبک در دامن خاري آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه کرد و رميد
دشت را خط غباري بکشيد
ليک صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاريست حقير
زنده را دل نشود از جان سير
صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صياد نبود
آشيان داشت در آن دامن دشت
زاغکي زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زيسته افزون زشمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت که اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلي دارم اگر بگشايی
بکنم آنچه تو ميفرمایي
گفت: ما بنده درگاه توایم
تا که هستيم هوا خواه توايم
بنده آماده بود فرمان چيست؟
جان به راه تو سپارم، جان چيست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آيد که زجان ياد کنم
اين همه گفت ولي در دل خويش
گفتگويي دگر آورد به پيش
کاين ستمکار قوي پنجه کنون
از نيازست چنين زار و زبون
ليک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايدت از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترک جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب
که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است اين که مرا تيز پرست
ليک پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت
ارچه از عمر دل سيري نيست
مرگ ميآيد و تدبيري نيست
من و اين شهپر و اين شوکت و جاه
عمرم از چيست بدين حد کوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافتهاي عمر دراز؟
پدرم از پدر خويش شنيد
که يکي زاغ سيه روي پليد
با دو صد حيله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کردست فرار
پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت
ليک هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت با من فرمود
کاين همان زاغ پليدست که بود
عمر من نيز به يغما رفته است
يک گل از صد گل تو نشکفته است
چيست سرمايه اين عمر دراز؟
رازي اينجاست تو بگشا اين راز
زاغ گفت : گر تو درين تدبيری
عهد کن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر که پذيرد کم و کاست
ديگران را چه گنه کاين ز شماست
زآسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سيصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير
بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر
تا به جايي که بر اوج افلاک
آيت مرگ شود پيک هلاک
ما از آن سال بسي يافتهايم
کز بلندي رخ بر تافتهايم
زاغ را ميل کند دل به نشيب
عمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمانست
چاره رنج تو زان آسانست
خيز و زين بيش ره چرخ مپوی
طعمه خويش بر افلاک مجوي
آسمان جايگهي سخت نکوست
به از آن کنج حياط و لب جوست
من که بس نکته نيکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
آشيان در پس باغي دارم
وندر آن باغ سراغي دارم
خوان گسترده الواني هست
خوردنيهای فراوانی هست
آنچه زان زاغ و را داد سرا
گند زاري بود اندر پس باغ
بوي بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و کوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت :خواني که چنين الوانست
لايق حضرت اين مهمانست
ميکنم شکر که درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بياموزد از و مهمان پند
عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش
حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سينه کبک و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه او
اينک افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند؟
بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود
گيج شد، بست دمي ديده خويش
دلش از نفرت و بيزاري ريش
يادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر
فرّ و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرّم باد سحرست
ديده بگشود و به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زينها نيست
آنچه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و برجست از جا
گفت : کاي يار ببخشاي مرا
سالها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو عمر دراز
من نيم در خور اين مهمانی
گند و مردار ترا ارزاني
گر بر اوج فلکم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت
رفت و بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظهاي چند بر اين لوح کبود
نقطهاي بود و سپس هيچ نبود